
خوشي
هميشه هم زندگي اونقدرها سخت نيست... وقتي ميبيني يک نفر لابلاي تمام اين هميشگي هاي عمرت پيدا ميشه و بهت سلام ميکنه... وقتي بودن يا نبودنت براي شده حتي يکنفر هم مهم ميشه... اون وقت که کسي دنبالت ميگرده و از پيدا کردنت خوشحال ميشه و خود تو هم يک دنيا...
تمامش قشنگه مگه نه؟ توي اين دنيا خوبيها و بديها همه کنار همديگه هستن... يک وقتهايي زور يکي به اون طرفي ميچربه و باعث ميشه آدم به يک طرف متمايل بشه... يک روز سختي بيشتره و يک روز شادي... ولي بايد قبول کرد که روزهاي شادش سريعتر ميگذرن تا روزهاي سخت... ابن هم طبيعت زمانه ديگه...
اما چيزي که از همه مهمتره اينه که آدم نبايد عمر خودش رو به پاي ساعتهاي غم انگيز زندگيش بسوزونه و از بين ببره... نه، هر لحظه از اين زندگي که مياد و ميره ارزش زيادي داره... حتي اگر به سخت ترين شکل ممکن سپري بشه... ارزش اين زندگي وقتي بيشتر ميشه که شما سايه نگاههاي نگراني رو پشت سرتون احساس کنيد... سايه نگاههايي که شايد نتونن کار زيادي هم براتون انجام بدن ولي غم شما رو مثل غم خودشون ميدونن و با نجواهايي که صداش شايد خيلي وقتها شنيده نشه هم دردي خودشون رو نشون ميدن... اون وقت از اينکه زنده اي خوشحال ميشي و اميد رو توي هواي اطرافت احساس ميکني... و بقول طرف آسمون رو هميشه آبي و خوابهات رو هر شب رنگي ميبيني...
راستي بچه ها چيزي شده که تب "زن ذليلي" بالا گرفته؟ ما ديگه از رفقا توقع نداشتيم توي وبلاگشون هم همه چيز رو لو بدن... آقا ما هم زن ذليل ولي مثل تو توي وبلاگ نشون نميديم... مردباش...




