Friday, February 21, 2003




سلام،

اين هم از ي template جديد. البت هنوز هم مشکلاتي داره که يواش يواش بر طرف ميشن. ولي خوب براي يک کار يک روزه زياد هم بد نبود. اومدم دو سه ساعتي استراحت بدک به خودم که يک دفعه ديدم اوه تمام روز روش کار کردم. خوب پيش مياد. فقط چيزي که شد اينکه بايد حالا در به در دنبال کار پروژه روز يکشنبه باشم. به سلامتي روزش رو جلو انداختن و به من هم خبر نداده بودن شانسي امروز صبح فهميدم. واقعاً اعصابم رو ريخت به هم. خدا خفشون کنه با اين برنامه ريزيشون.
آها يک مطلب ديگه. پرنده کش ازم خواسته بود بنويسم که چه ماشيني دارم يا دوست دارم. من از BMW خيلي خوشم مياد. دليل هم براش زياد دارم ولي خوب بماند چون به پرنده خيلي ربطي نداره. ماشين خودم هم يک BMW هست. البته مدل 1977 بله از همون 518 قديميها اما باز هم خدا رو شکر که همين هم هست. از اين به بعد هر جا يک BMW شرلبي با يک عروسک Garfield کنار شيشه جلو ديدين ميتونين دست تکون بدين چون منم.....
فعلاً برم به بدبختيهام برسم تا بعد.

Monday, February 17, 2003



مصاحبه

به علت بروز برخی مشکلات و برای رفع بعضی سوء تفاهمات پرنده تصمیم گرفت یک مصاحبه با خودش ترتیب بده تا به این وسیله به تمامی شایعات پایان بده.
اما متن مصاحبه:

س- خودتون رو معرفی کنید.
ج- من شروین معروف به پرنده

س- اجازه بدین لطفاً خودتون رو کامل و با ذکر جنسیت معرفی کنید.
ج- چشم. من شروین معروف به پرنده هستم. بنده جزو دسته رجال هستم یعنی همون آقا شروین. متولد 30 دی ماه سال 1359.

س- کارتون چیه؟
ج- از نظر weblog ی اگر بخواهین نوشتن ولی در کل دانشجوی رشته نرم افزار هستم. کارم هم در همون رابطه است تقریباً.

4 دقیقه پیام بازرگانی...............
هر وقت کامپیوترتون خراب شد به پرتده بگین براتون درست کنه تازه پرنده براتون کامپیوتر هم میخره ولی پولش رو میگیره( 4 دقیقه این متن رو بخونید)

س- حالا چرا پرنده رو برای اسم weblog تون انتخاب کردین؟
چ- راستش ببینین پرنده سمبل آزادیه. همه جا می پره و به همه جا سر میزنه. ولی با تمام این حرفها پرنده دلش همیشه یک جایی گیره. بعد از تمام این پریدنها بر میگرده به درختی که روش لونه داره. حتی بعد از سفری که مثل کوچ باشه. پرنده با اینکه آواز میخونه و همه رو شاد میکنه همیشه یک غمی ته دلش داره که فقط پیش خودش میمونه تا پرنده دیگه نباشه. اینه که من خواستم اسم اینجا رو بگذارم پرنده.

س- خوب حالا بگین شما از کدوم پرنده خوشتون میاد؟
ج- اگر فقط باید از پرنده ها بگم من از عقاب خوشم میاد و بعدش از گنجشک.

س- چه ارتباطی دارن این دوتا؟
ج- هر دو پرنده هستن همین....

س- در کل از چه حیونی خوشتون میاد؟ و چرا؟
ج- از ببر. چون اروم. با ابهت و در این حال قویه.

س- بر گردیم به سوالات معقول تر. چه رنگی رو دوست دارین؟
ج- آبی و سیاه. البته هیچ تعصبی روی رنگ خاصی ندارم اما این دوتا رو بیشتر می پسندم.

س- شما از چه ورزشی خوشتون میاد؟
ج- فوتبال و گلف.... اما چیزی که بازی کرده باشم بیلیارد... (بابا بچه باحال...)

س- و توی فوتبال طرفدار چه تیمی؟
ج- Manchester United. بهترین تیم اروپاست. البته خوب یک کم افت کرده که درست میشه.

والا دیگه چیزی به ذهنم نرسید که از خودم بپرسم. حالا اگر چیزی مونده که شما بخواین بدونین بپرسین توی نظرخواهی که بهتون جواب بدم. فعلاً.

Thursday, February 13, 2003



Valentine


امروز يک کم فرصت پيش اومد که راجع به Valentine بنويسم. نميدونم فرق ما با بعضي از آدمهاي توي دنيا چيه که اونها سعي ميکنن از تمام اتفاقات براي خوشخالي استفاده کنن و ما فقط ناراحتي رو دوست داريم؟
آخه ببينين که از دست دادن يک آدمي مثل St. Valentine رو چطور به يک روزِ به ياد موندني تبديل کردن! چيزي که هيچوقت از ما ها نميشه توقع داشت... خودمونيم غير از اينه؟
اما از تمام اينها گذشته فکر کنم هيچکس مثل خود St. Valentine از اين عنواني که براي اين روز تعيين کردن خوشحال نباشه. آخه چي بهتر از اينکه روز مرگ آدم بشه روز عشاق؟ حالا بماند که عشق St. Valentine فرقش با اين عشقهايي که ما اين روزها ميبينيم چقدره ولي خوب در هر حال اين روز جزء پر احساس ترين روزهاي ساله. ميليونها دختر و پسر توي کل دنيا اين روز رو از دو هفته قبلش جشن ميگيرن. به تکاپو ميوفتن براي اين روز و سعي ميکنن احساس درونيشون رو به کسي که دوستش دارن نشون بدن... چي از اين قشنگ تر آخه؟ خوب من که خيلي دلم ميخواست جاي St. Valentine بودم.
خوب يکي دو تا مطلب رو هم بگم که اگر نگم توي دلم ميمونه بد جوري... اوليش اينکه راستش وقتي ميبينم که نيتي که پشت اين روز قشنگ نهفته است داره به علت سود جويي که امروز توي تمام قسمتهاي زندگيمون وارد شده خدشه دار ميشه دلم ميگيره. راستش نميدونم اين قضيه "خرس قلب به بغل" چطور وارد سنت اين روز شده ولي هر چي هست به نظر من خيلي بي معني مياد... من ميگم آدم ميتونه به هزار روش اين حساس قشنگ رو منتقل کنه نه فقط با خرس... درست مثل رفع تکليف شده ديگه... اين خراب ميکنه نيت قشنگ اين روز رو... حيفه... بياين اين روز زيبا رو حفظ کنيم ولي يک جوري که از ارزش نيوفته... مثل خيلي چيزها که ما امروز مثل آدم آهني فقط ماشين وار انجام ميديم و خلاص... بابا اين احساس خيلي مهمتر از اين عروسکهاي رنگ و وارنگيه که آدمها کلي از پولشون رو بابتش حدر ميدن... البته اين نظر منه ها... چون من ميگم همين که شما چشم توي چشم عشقتون بدوزين و اين روز رو بهش تبريک بگين وبهش بگين دوستش دارين و از ته دلتون اين کار رو انجام بدين خيلي بيشتر ميچسبه... براي من که اينطوره...
بعدش هم... خوب بعدش زياد ربطي به اين مطلب نداره پس ميگذارم براي دفعه بعدي... فقط بگم که يک کم ميخوام راجع به اين چند روز تعطيلي بنويسم...

Sunday, February 09, 2003

هر چيزي يک اندازه اي داره. حتي بزرگترين دريا هاي دنيا رو هم اگر بيش از حد توشون آب بريزي پر ميشن و طغيان ميکنن و ميزن تمام چيزهاي اطرافشون رو داغون ميکنن. حتي بزرگترين کشتيهاي دنيا هم با تمام بزرگيشون نميشه بيش از حد توانشون پر کرد چون غرق ميشن.
تمام چيزهاي اين دنيا يک ظرفيتي دارن. بعضيها کم بعضيها زياد. حتي چيزهايي که گاهي فکرش رو هم نميتوني بکني. چيزهايي که فکر ميکني به اندازه يک دنيا جا دارن ولي ميبيني که با يک سر سوزن پر ميشن. و اين خيلي بده نه؟
بده چون وقتي ظرفيت چيزي رو ندوني ميگذاري اونقدر پر بشه که سر ريز کنه و اون وقت خيلي بايد سعي کني که جلوش رو بگيري. از تمام چيزها هم بد تر دلته. وقتي فکر ميکني که براي خيلي چيزها جا داره و يک دفعه ميبيني با يک قطره سر ريز کرده واقعاً احساس بدي پيدا ميکني.
فقط يک حرف... يک حرف که بخاطر عشق زده شده... يک حرف از ته دلت براي اينکه ثابت کني دوستش داري... اما اونو جوري زدي که باعث ناراحتي شده. و يک عکس العمل... شايد خيلي معمولي... خيلي نرم تر و شيرين تر از هزار تا حرف ديگه که توي روز ميشنوي.. و همين کاسه دلت پر ميکنه... پر از غم و دلتنگي... پر از احساس گناه... و سرت ميشه پر از تمام فکرهاي ريز و درشتي که نمفهمي از کجا ميان... ميخواي داد بزني... فرياد بکشي... ميخواي بفهمي چي شده ولي نميتوني... کاسه کوچيک دلت چقدر زود پر شده... تند ميروني... مثل ديونه ها... بوق ميزني... ناسزا ميگي... چرا؟ چون ظرفيتش رو نداري... آره نداري... اگر داشتي باهاش کنار ميومدي... يک کاري کردي و بايد پاي نتايجش هم وايستي...
اما تو که نميدونستي... با تمام عشقت او کار رو کردي... بخاطر تمام احساسي که توي قلبت داشتي... تو بيخود ميکني نميتوني جلوي زبونت رو نگهداري... حرفهاي بيخوديه تو به چه درد ميخوره؟ بارها بهت گفتم کمتر حرف بزن... اون چيزهايي که توي دل هرکس هست بدون گفتن هم شنيده ميشن ولي تو گوش نکردي... براي همين هم حالا توش موندي... وقتي تمام دلت رو ميگذاري روي زبونت از اين بهتر نميشه... آخه اين کار هم بلد بودن ميخواد که تو بلد نيستي... برو ياد بگير بعد حرف بزن...
دلت ظرفيت غمش رو نداره؟ پس خودت مراقب باش... کاري نکن که کاسه کوچيکش لبريز شه...
جسه آدمها هر چي بزرگتره دلشون کوچيک تر ميشه... خدايا چرا اينطوريه؟ خدايا چرا اينطوريم؟ خدايا کمکم کن باشه؟ دوباره توي ناراحتيهام يادت افتادم... ميخوام سرم رو بگذارم روي شونت و گريه کنم... ميخوام از دست خودم بهت شکايت کنم... ميخوام اينطوري نباشم... خدايا به حرفهام گوش ميدي؟ بشنو ديگه... کمکم کن خوب؟ اما زياد طولش نده...

Saturday, February 08, 2003




ناهار مردونه...

نميدونم اين داستان چقدر براتون جالبه... نميدونم چون جذابيت اين داستان براي خودم به اين علت بود که برام تداعي کننده ي احساس خوب برادر داشتن و حس قشنگ با هم بودن رو کرد. شايد هيچ اتفاق خاصي اون روز غير از يک ناهار ساده نيافتاده باشه ولي همين بيخيالي ما که يک روز رو کنار هم اون طوري که دوست داشتيم غذامون رو خورديم برام خيلي دلنشين و قشنگ بود. اتفاقي که نميدونم چند وقت ديگه ممکنه اتفاق بيوفته. يعني کي ميدونه چند وقت ديگه ما ميتونيم اينطوري کنار هم بمونيم و از کنار هم بودن لذت ببريم؟ پس ترجيح دادم خاطره اون روز رو بنويسم تا اينطوري حفظش کرده باشم. اينطور روزها رو آدم زياد توي زندگيش نداره که بخواد ساده فراموشش کنه نه؟

صبح جمعه همه توي خونه تازه از خواب پاشدن و هر کسي مشغول يک کاري. اما خونه امروز يک جور ديگه شلوغ پلوغ شده. اَه... ديگه نميشه خوابيد با اين همه سر و صدا...
در حال بيرون اومدن از اتاق با لباس خواب :) چشمها پُف کرده موها مدل دُمه "ساتورنن"...
- چه خبره بابا... ساعت که تازه 9...
- داريم ميريم سر خاک
- سر خاکه کي؟
- خانم فلاني
- سر خاک اون ديگه به شما چه ربطي داره؟
- اِ اين حرف رو نزن اين خانومه با مامان بزرگت اينا 8000 سال پيش در دوران نوسنگي همديگه رو توي کوچه ديده بودن خوب نميشه ديگه زشته
- آها مشکل حل شد... پس خوش بگذره...:)
- راستي ناهار رو گذاشتم ما خواستيم برگرديم زنگ ميزنم گرمش کنيد
- باشه...

ساعت 12 اينا... شکم بدفرم در حال قار و قور... صداي زنگ گوشنواز تلفن...
- الو
- الو ماييم
- خوب دارين مياين؟
- نه ما رو دارن به زور ميبرن براي ناهار
- خوب ما چکار کنيم؟
- غذا رو بگو بچه ها گرم کنن تو هم برو نوشابه بگير نون هم توي فريزر هست گرم کنين بخورين
- باشه پس خداحافظ

ساعت 1 بعد از ظهر دور ميز ناهار. سه تا سيبيل دور ميز. من اين ور پام اونور کنار داداش وسطي اون هم همينطور و سومي هم در صدر ميز و پاهاش بغل ما دوتا. ماهيتابه وسط ميز با غذا براي 5 نفر توش. دوتا بسته چيپس مزمز فلفلي به همراه يک Sprit يک و نيم ليتري هم ضميمه. ايضاً دبه خيار شور و شيشه سس مايونر و سس catch-up. و قاشق دست من.
- بريز ديگه
- خيلي خوب بيا اين ماله تو، اين هم ماله تو، اين هم براي خودم
- اوهو صبر کنن ببينم. چرا براي من اينقدر کم؟
- خوب هست که بردار
- نه ديگه نامردي شد
و يک قاشق برداشت
- اِ تو که بدتري باز اين يکي مردونه تر ريخته بود
و قاشق بعدي هم برداشته شد. و به همين منوال تا ته ظرف هم کنده شد.
- اون نوشابه رو بده
- بيا
- اَه
- چيه؟
- نمياد
- چي؟
- بآآآآآآآآآآآآآآآآع آها اومد
هر هر هر هر هر هر هر هر هر هر... و صداي خنده.
- نه بابا گند زدي اينو داشته باش... بآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآع
- آفرين، آفرين
و دست زدن به عنوان تشويق. همينطوري تا ته نوشابه رو هم در آورديم. ديگه توي چشمامون هم نوشابه ميديديم. و شکمها در حال انفجار.
ساعت 2:30 صداي ماشين توي پارکينگ. مامان اينا رسيدن. صداي باز شدن در.
- غذا چي خوردين؟
- کباب... اما افتضاح بود... شور با برنج شفته... ما هم نخورديم اومديم خونه غذاي خودمون رو بخوريم.
سکوت از طرف ما.
- اِ اين ظرف که خاليه... همه رو شما خوردين؟ نترکيدين؟
ساعت 10 شب همون روز...
- شما شام نميخواين؟
- نه... مامان دلم هنوز درد ميکنه
- حقّته...
همين.

Wednesday, February 05, 2003




آشفته…. نوشته "رهگذر"

روزها و ساعتها... در حال گذر... تند و سريع ... زندگي... يه چرخه عجيب و غريب، گاهي ظالم ، گيج کننده...
هزاران فکر در هم و بر هم، آشفته... هزار تا سوال بي جواب که از راه رسيدن و رو سرت خراب شدن... گمشده هايي که انگار هيچ وقت نميخوان پيدا شن... هزارتا راه نرفته با جاده هاي سخت و سرد و تاريک... دشمن هايي که رنگ دوست به خودشون گرفتن و تو وجودت رخنه کردن و دوست هايي که هر دقيقه تعدادشون کمتر ميشه… اشتباهايي که هر روز و هر ساعت مرتکب ميشي و مثل يه ابر سياه لحظه به لحظه راهتو تاريک و تاريک تر ميکنه... نصيحت ها و راهنمايي هاي هزار تا آدم دور و برت که بدون اينکه دردتو بدونن ميخوان با دواهاي تجويزيشون درمانت کنن... ميليون ها حرف نگفته ، صدها فرياد مونده توي دلت که اگه زده شده بود الان سبک تر بودي... آرزوي داشتن يه شنونده واسه درداي دلت که گوله شدن توي سينت...حسرت ريختن دو قطره اشک رو شونه کسي که هيچ وقت پيداش نکردي... و...
و تو... يه تنهاي خسته... يه مسافر راه گم کرده ... با دو تا دست خالي... بدون يه لباس واسه گرم کردن خودت يا يه کپه آتيش که کنارش بشيني و گرم شي... بدون يه دونه چوب دستي که گاهي خستگي پاهاتو باهاش قسمت کني... در آرزوي ديدن يه رهگذر و مسافر ديگه واسه اينکه چهار کلمه باهاش حرف بزني يا در کنارش روي يه سنگ بشيني و سرتو رو شونش بذاري و هر چي دلت خواست گريه کني... در حسرت يه جرعه خواب که رو چشات بشينه و واسه لحظه اي از اين آشفتگي دورت کنه... يه روياي قشنگ که تو رو با خودش ببره به شهر آرزوهات ، ببره به سرزمين مهتاب... با دوتا پا که انگار ديگه رمق راه رفتن ندارن... با يه قلب شکسته... با نفس هايي که صداي خس خسشون مدتهاست که گوشتو آزار ميده... با يه عالمه حرف واسه گفتن... و هزاران فرياد که ته دلت جمع شدن... و...
تو آشفته اي...يه تنهاي آشفته...
شايد..... شايدم ...... خدا ميدونه.... به اميد ديدار

Saturday, February 01, 2003



نصف شب


11:15 شب... روبروي مونيتور مثل هميشه... در حال نوشتن چرنديات باز هم مثل هر شب... و صداي مامان بيرون اتاق...
- پاشو برو از داروخانه توي ميدون يک کم دوا بگير...
- مگه حالش اينقدر بده
- نه طوريش نيست خوب ميشه... نسخه رو بابا داره مينويسه برو بگير...
در حين حاضر شدن فکر ميکنم چند وقته کار مفيدي توي اين ساعتها در سطح شهر نداشتم... با عجله لباس ميپوشم...
کنار بابا توي اتاق... مُهر گم شده
- هميشه توي اين کشو بود
- بگذارين من هم نگاه کنم
- ديدم اينجا نبود
و مثل هميشه
- مامان اين مُهر کجاست؟
- توي کشوي سومي
يک کشو اشتباه کرده بوديم...
نسخه در جيب توي ماشين... توي بلوار خلوت... فرصتي که به اطراف يک نگاهي بياندازي... شهر جالبي داريم... وسط بلوار درخت هم بوده؟ حيف که خشک کشدن...آها راستي الآن زمستونه... تا حالا نديده بودمشون...
پيدا کردن جاي پارک نزديک ميدون... کاري که از پارک کردن توي پارکينگ خونه هم خيلي راحت تره... ميام پايين... باد سرد ميخوره روي صورتم... دستها در جيب و با سرعت پيش بسوي داروخانه...
هميشه فکر ميکردم که با ترس دير وفت توي خيابون پياده راه رفتن ماله فيلمهاي خارجيه... توي مملکت ما ارتيست فيلم نصف شب تا خود صبح تو خيابون راه ميره و کسي کاري به کارش نداره... پس پُر از اعتماد به نفس و بيخيال...
خلوتيه شب بهم اجازه داد تا بيشتر به اطرافم نگاه کنم... کثيفيه شهر که روزها بين رفت آمدهاي مردم گم ميشه حالا خودش رو نشون ميده... همه جا پر از کاغذ... اشغال... واي عجب کثافتيه اين شهر...
صداي بلنده حرفهاي رکيک چند تا راننده اون وقت شب توي خيابون... زير چشمي يک نگاه به سمتي که صدا از اونجا ميومد کردم... همه قيافه ها شون ترسناک... يک دفعه با نزديک شدن من يکيشون برگشت و با نگاه بقيه رو متوجه من کرد... انگار يک غريبه وارد محدوده اونها شده بود... صداها قطع شد... يک کم ترسيدم... قدمهام رو تند تر کردم طرف دارو خانه...
توي فکر خودم:" عجب جاييه اينجا... خدا رحم کنه..."
يک کم جلو تر روبروي در داروخانه... يک گدا از نوع مفلوج روي زمين نشسته... واقعاً سردش نميشه روي زمين به اين سردي؟ يک پاترول دور ميدون درست روبروي در داروخانه نگهداشت... راننده رو نديدم... فقط صداي ترمز... در ماشين باز شد...
يک خانم اومد پايين... کفش مثل مبل... پاچه شلوار يک کمي زير زانو... جوراب، not present... مانتو، اندکي زير پُل شلوار و اونقدر تنگ که نپوشيدنش کمتر باعث جلب توجه ميشد... روسري قرمز... جلوي من دويد توي داروخانه... از جلوي گداه که داشت رد ميشد گداه گفت: "شب بخير جيگر..." گفتم الان دختره تندي در ميره توي داروخانه... امّا برگشت يک نگاهي کرد به گداه و يک لبخندي بهش زد که من شرمنده شدم... همين فرصت اجازه داد که صورتش رو هم ببينم... آرايش، 7 نه ببخشيد 70 قلم... ابرو، بغير از يک رديف مو ديگه هيچي... دماغ عمل شده... خلاصه کلام تابلو اون هم بد جور... پريد توي داروخانه... من هم که مکث اون براي عشوه به گدا باعث شده بود بهش برسم پشت سرش رفتم تو... صداي پام باعث شد سرش رو برگردونه... تا حالا نگاهي به اين سنگيني و شرارت و قبيحي رو نديده بودم... سرم رو فوري گرفتم پايين تا از شرّ اون نگاه لعنتي خلاص بشم...
توي داروخانه خودم رو کشيدم کنار تا خانوم کارش رو انجام بده... ترجيح ميدادم اصلاً سر راهش نباشم... تمام داروخانه رو ريخته بود به هم... همه اصحاب داروخانه به طرز شيطنت باري بهش نگاه ميکردن... اون هم با کمال وقاحت به تمام اون نگاهها پاسخ ميداد... ديگه حالم داشت از اون فضا بهم ميخورد...
دارو رو گرفتم و زدم بيرون... داشتم از توي ميدون رد ميشدم که صداي خنده يک عده توي ميدون توجهم رو جلب کرد... وسط ميدون يک عده از گداها دور هم جمع شده بودن... ميگفتن و ميخنديدن... انگار شهر که تا حالا در دست آدمهاي معمولي بود الآن قُرُق اونها شده بود... تجمع اون همه گدا بد جوري نگرانم کرد... به سرعت پريدم توي ماشين و گاز دادم به سمت خونه...
توي راه فکر ميکردم که چقدر تصور من از شهر با واقعيت اين شهر متفاوته... يعني کدوم اين دو تصوير از اين لونه ي دراندشت درسته؟ شايد هنوز جواب اين سوالها رو ندونم ولي اين رو مطمئنم که ديگه نميتونم با اون آرامش شبها توي خبابون راه برم...

Thursday, January 30, 2003




نطق پيش از دستور

قبل از متن امروز يک چند مطلب هست که حتماً بايد ميگفتم و چون در قالب پرنده نبود مجبور شدم مثل نطق پيش از دستور اينجا بنويسم.

اول- با توجه به بروز پاره اي مشکلات فني اصلاً حواسم به اين آينه دق (counter) نبود و حالا که حواسم يک کم جمع شده ميبينک از 1000 تا که گذشته هيچ از 1100 تا هم گذشته. درسته خيلي زياد نيست مثل بعضي سايتها ولي خوب براي پرنده يک اتفاق مهم محسوب ميشه.

دوم-از تمام دوستاني که به من تولدم رو تبريک گفتن و از کساني که شرمنده کردن و توي وبلگشون هم نوشتن خيلي ممنون و متشکرم. ان شاءالله که من هم تولدتون رو تبريک بگم.

سوم- يک چيزي راجع به persianblog هم بگم که اميدوارم بهشون بر نخوره ولي خوب مثل تمام کارهاي اياني بازي اونجا هم همين آشه و همين کاسه. تازگيها هم به اسم hacker ها هر weblog ي رو که نخوان ميبندن و خودشون رو خلاص ميکنن. از همينجا ميگم که هرکس weblogش رو اونجا بستن بره يکي توي blog spot باز کنه و link دادنش هم با ما.

چهارم- مرسي از تمام همدردي هاتون و راهنماييها و نظرات خوبتون. درسته که اين weblog خواننده زيادي نداره ولي همشون مهربون و دوست داشتني هستن که از همه چي بيشتر ارزش داره. پرنده مخلص همه شما بوده و هست.

اوه چقدر طولاني شد. خوب اينو جدا ميگذارم بعد هم مطلب بعدي رو يک چند روز ديگه...

Monday, January 27, 2003




درد

چقدر سخته وقتي که نبايد عاشق شده باشي. و از اون بدتر اينه که ببيني طرف بيشتر از تو عاشق شده. وقتي که بخاطر يک سفر که ازش ناگزيري پيش وجدانت متهم به خودخواهي بشي. و تازه تمامش موقعي اتفاق بيوفته که تو از قبل ميدونستي چي به سرت مياد.
وقتي ميدونستي آخرش ممکنه چي بشه ولي خيال خودت رو به دست زمان سپردي و دلت رو به دريا زدي و کاري رو کردي که نبايد ميکردي. حالا دلت ميخواد خودت نباشي اما نميتوني. هر دفعه ميگي اينبار يک کاري ميکنم که ازم دل کنده بشه ولي ترسه از دست دادنش مانعت ميشه.
خيلي بده وقتي نتوني دلايلت رو براي کسي توضيح بدي. وقتي نتوني بهش بگي که حتي اگر بموني هم چيزي فرق نميکنه. وقتي که خودت بدوني و مطمئن باشي هيچ راهي نداري. وقتي نتوني بگي که ده هزار بار پبش خودت تک تک لحظه ها رو مرور کردي اما همون دفعه آخر هم براي گفتنش مهلت خواستي. وقتي نتوني بگي که خواستن هميشه توانستن نيست. و از اون بدتر اينه که حتي يک لحظه با خودش فکر کنه اگر واقعاً دوستش داشتي تمام اين کارها رو ميکردي.
اون موقع که ميفهمي حرف تمام اون کساني رو که با زبون بي زبوني خطر کاري رو که شروع کردي برات گفتن. و تو گوش کردي و گفتي امروز و عشق است. کاش اينکار رو نميکردي. کاش بيشتر فکر ميکردي. اگر واقعاً دوستش داشتي نبايد ميگذاشتي کار به اينجا بکشه. کاش راه دلت با ميون بر به زبونت وصل نبود. کاش اينقدر جلوش بي اراده نبودي که هر چي توي دلته توي رفتارت کاملاً مشخص باشه. شايد اينجوري اينقدر بهت وابسته نميشد. شايد اينطوري همچين روزي رو نميديدي که با حرف سفري که کي و کجاش هنوز معلوم نيست اينطوري بهم ريختش ببيني. شايد اونطوري حرفهات رو راحت تر بهش ميگفتي. کاش اينقدر دوستش نداشتي. نه بهتره بگم کاش عاشقي رو بلد بودي.




چقدر سنگينه اون لحظه هايي که انتظار تندترين حرفها رو داري ولي بجاش سکوت تحويل ميگيري و چقدر طولانيه ساعتهايي که بجاي فرياد تنها عشق تحويل ميگيري. امّا نميتوني بهش جواب بدي. و تو متهم به نخواستن ميشي. آره نميخواي. چون ميدوني نميشه. به 1000 و يک دليل که 1000 تاش براي هيچکس غير از خودت قابل درک نيست. تو که ميدونستي راهت از راهش جداست. تو که ميدونستي تهش همينجاست. تو که همه رو از قبل ميدونستي نبايد اجازه ميدادي. نبايد ميگفتي گور پدر دلم. نبايد ميگذاشتي چشات رازتو بگن. که کاش کور ميشدن و نميگفتن. تا با کور شدن چشات دل کوچيکش رو گرفتار نميکردي. کاش پاهات ميشکست و دلت نمتونست تو رو ببره پيشش تا اينطوري همه چيز براي اون سخت بشه.
آره تو که با همه چيزش کنار اومده بودي نبايد اين کار رو ميکردي. خودخواهي کردي. اگر واقعاً عاشق بودي بايد همون اول ميکشيدي کنار. اينطوري خيلي بهتر بود. قبل از اينکه اون هم به درد تو گرفتار بشه.
واي چقدر داد دارم که سرت بزنم. امّا کاري با اين داد و بيداد ها درست نميشه. کاريه که شده. ديگه هيچي نميگم. من که دلم و زدم به دريا و همه موجها و گردابها و طوفانهاش رو بجون خريدم. ديگه تا اون چي بخواد.

Sunday, January 26, 2003




یک، دو، سه... نوشته رهگذر

1- کاش ميشد زمان رو به عقب برگردوند... کاش ميشد آدم هر وقت که ميخواست ، هر وقت يه جاي کارش اشتباه ميشد ، دست ميبرد توي چرخه زمان و يه کم فقط يه کم اونقدر که بتونه اشتباهشو توش گم کنه بر ميگردوندش به عقب... کاش ميشد ولي نميشه! ... راستي اگه اينطوري بود زندگي چقدر بي معني ميشد!! نه؟؟ واي ... چقدر زود ميگذره اين زمان! اونقدر سريع که اين همه آدم توي دنيا دارن صبح و شب ميدوان ولي بهش نميرسن... البته شايد بعضيها هم ميرسن!!... ما که هر چي دويديم نرسيديم... هميشه اونه که يه قدم ( يه قدم که چه عرض کنم ....) از ما جلوتره!!... خلاصه کلام اينکه عجب چرخه غريبيه اين زمان!... مواظب باشين... به قوله معروف چهار چشمي بپايين که توش گم نشين... تا ميتونين سريع حرکت کنين تا خيلي ازش عقب نمونين...همين!!!
2- رهگذر بيچاره قصه ما چند روزيه که حسابي خونه نشين شده... امان از دست اين مريضي هاي عجيب و غريب اين فصل ... يهو همچين آدمو خاک ميکنه که نگو!! ببينم چي ميشد اگه اين عضو هاي محترم يا شايدم محترمه گوش ، حلق و بيني به هم ديگه راه نداشتن؟؟؟ حداقل وقتي يکيشون يه چيزيش ميشد اون دوتاي ديگه با پرويي تمام خودشونو قاطي نميکردن!! تازه بدبختي يکي دوتا که نيست... تازگي ها ديگه يه سري از همکاران ديگم محبت ميکنن خودشونو قاطي ماجرا ميکنن!! همکاراني از قبيل سينوس... سينه... حنجره... تارصوتي!!!... اين يکي از همه با مزه تره : معده!!!! ( بابا شماها ديگه چي کاره بيدين؟؟؟ ) خلاصه که مراقب باشين ، واگير داره ها!!
3- راستي تولد پرنده هم مبارک... ايشالا عروسيش...!
4- خودمم نفهميدم چرا... ولي ايندفعه سبک نگارشم تغيير کرد!... راستي کدومش بهتره؟؟؟ اينطوري يا اون جوري که قبلا مينوشتم؟؟؟ ( بگو من اصلا نخوندم اون چرت و پرتاي تو رو... اينم نميخواستم بخونم اتفاقي چشمم افتاد!!!!...) به هر خوشحال ميشم بدونم کدومش بهتره... ولي به هر حال گاهي تنوع تو زندگي لازمه... به اميد ديدار

Friday, January 24, 2003




عادي



چي بهتر از اين... يک روز خوب و عادي... پر از اتفاقات هميشگي... بدون لحظه اي که با خودت خلوت کني... خدا رو شکر که وقت براي خودت نداري... زنده باد آموختن علمي که نميدوني براي چي خوبه... فداي تمام اون دقايقي که در حال دويدن توي جاده هر روز عمري... چون ديگه فرصت نداري به آينه سلام کني... ميشه از کنار پرنده ها با سرعت گذشت...
چه خوبه... يک روز پر هيجان... روزي که رانندگي با اعصاب داغون هميشه آدرنالين خونت رو به اندازه کافي بالا نگهميداره که با زرد شدن چراغ دست راستت توي چهارراه دستت رو روي بوق بگذاري و زيباترين الفظ زندگيت رو نثار راننده روبرويي کني...
يک روز پر از عاطفه که توش بتوني تمام خاطرات گند گرفته سالهاي پيش رو جلوي چشمت ببيني و با تمام احساساتت بخواهي از دستشون فرار کني و نتوني...
و يک خواب و پهناي تمام خوشيهايي که در طول روز داشتي... با تمام کابوسهاي شيرينش... که تمومي نداره... لحظه لحظه باز کردن چشمات موقعي که التماس ميکني بعد از دوباره بستن چشمات ادامه کابوس سراغت نياد...
انتظار شيرين... چنگ زدن به تمام فضاي اتاق براي ديدن شعاع آفتاب که شب قشنگ لعنتي رو تموم کنه... اون موقع که لحاف زمخت و دوست داشتنيه شب با مهربوني دست از سر خواب زدت بر نميداره...
لحظه موعود زودتر از هميشه ميرسه... آخ جون... يک روز عاديه ديگه... با دويدن، هيجان، عاطفه، خواب و انتظارش... دلت براش تنگ نشده؟
و پرنده به اوهام گوش ميکنه... دستهاش روي کليدها سعي ميکنه پرواز رو تجربه کنه... تجربه اي که دلش اداي بلد بودنش رو در مياره... و دستهاي پرنده حالاست که بايد جور بالهاش رو بکشه... تا انگشتهاش خسته نشدن بايد يک تکوني به خودش بده... ثابت موندن و قاطيه هميشه شدن رسم پرنده نيست... و خداي پرنده کمکش ميکنه... خدايي که هنوز گوشه قلب پرنده هست... راستي هنوز هموجايي مگه نه...؟

Sunday, January 19, 2003




تولدت مبارک پرنده

چيه؟ خودم به خودم تبريک ميگم. تولدمه... آره... 30 دي هر سال تولد پرنده است... يعني يک مدتي اينطوري قراره باشه... حالا چقدر فقط خداي پرنده ميدونه... در هر صورت تولدم مبارک...
من که هيچوقت از تولد خوشم نمي اومده... يک جور بدي گذشت زمان رو بهم ياد آوري ميکنه که اصلاً خوشم نمياد... فکر ميکنم دارم زود پير ميشم... که عملاً هم دارم ميشم... اين همه مدت مگر مثل برق و باد نگذشت؟ گذشت ديگه... خوب يک سال ديگه هم رفته روي سالهاي فرسوده زندگي پرنده...
ولش کن اصلاً... همه ميگن بايد توي اين روز بايد شاد باشي و ورجه وورجه کني... پس براي عمل به حکم و عقب نماندن از قافله من هم يک قري بدم ديگه...(در ذهن آهنگ نيناش ناش فراموش نشود، همراه بشکن بهتره) آهااااااا... از اين وري... حالا از اون وري... واسه اين وريا... واسه اونوريها... اين هم يک 360 درجه کامل... ديگه بسه... زياد بهتون خوش ميگذره هر سال هر سال مياين ميگين قر بده تماشا کنيم... نميشه که من و قر... اين دفعه هم از دستم در رفت، جون خودم... بماند... اين هم از ترقص جناب پرنده جلف که حسابي روي تمام پرنده ها رو سفيد کردم...
لوس بازي ديگه بسه... ميريم جدي... اولش بايد ازش تشکر کنم که تولدم رو پيش پيش تبريک گفت... و بعد اون دسته گل قشنگ و کادو خلاصه رفيق کشي و حسابي ذوق مرگ کنون راه انداخت... پرنده هم که تا حالا اينقدر تولدش مهم جلوه نکرده بود تا 24 ساعت قيقاچ پرواز ميکرد... در هر صورت براي پرنده اصلاً نوع تبريک مهم نيست... يک خط هم کافيه يا حتي يک کلمه از کسي که ميخواهي ازش بشنوي ميتونه ارزش هزاران هزار هديه گرونقيمت رو داشته باشه و تازه از تمامشون موندگار تر باشه... براي همين از تمام کسايي که حتي يک لحظه هم به تولدم فکر کردن تشکر ميکنم و از اونهايي هم که اصلاً فکر نکردن باز هم تشکر ميکنم چون باعث شدن من زحمت فکر کردن به تولدشون رو به خودم ندم... تولدم به تولدشون دَر... ها...
آها اين رو هم بگم که account اشتراکي ما هم داره تموم ميشه... در همين امروز فردا... بنا بر اين ممکنه يک چند وقتي نتونم بيام بنويسم که احتمالاً باعث بسي خرسندي براي همگان ميشود...
فعلاً...

Saturday, January 18, 2003




پرنده ي فروغ رسيده از "شيريني"

چه آفتابي بهار آمده است
و من به جستجوي جفت خويش خواهم رفت
پرنده از لب ايوان پريد
مثل پيامي پريد و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده روزنامه نميخواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها رو نميشناخت
پرنده روي هوا
و بر فراز چراغهاي خطر
در ارتفاع بيخبري ميپريد
و لحظه هاي آبي را
ديوانه وار تجربه ميکرد


اين شعر رو از فروغ فرخزاد شيرينيه عزيز برام فرستاده البته خودش گفته که منظورش من نيستم ولي خوب هر چه از دوست رسد نيکوست چه برسه به اينکه از فروغ هم باشه...
ولي خوب لازم به توضيح است که پرنده خيلي خوشحال ميشد که اينطور که فروغ گفته باشد ولي چه کند که تمام اين کارها رو انجام ميدهد و شايد اگر از اين کارها نميکرد weblog هم نمي نوشت و شما هم راحت ميشديد...
ولي در هر حال از شيريني خيلي ممنون که اين شعر رو براي پرنده فرستاد. دستت درد نکنه...

Thursday, January 16, 2003

بدون عکس...

پرنده هميشه فکر ميکرد که داشتن شانس چيزی نسيت جز استفاده بموقع از موقعيتها يا حتی بيشتر از اون ايجاد موقعيتهای مناسب که هر شخصی بنا به هوش و فراست و موقعيت سنجی خودa در طول زندگيش ايجاد ميکنه و باعث ميشه که توی چشم بقيه يک آدم خوش شانس جلوه کنه... همين طور اعتقاد داشت که بد شانسی هم تنها از عدم استفاده از موقعيتها به دليل تنبلی يا نا آگاهيه که در هر دو صورت هم خود شخص هست که مقصره...
اما خدمت دوستان عرض شود که در طول سال گذشته عملاً به پرنده بخت برگشته ثابت شد که شانس اگر کاملاً مخالف عقيده من نباشه مطمئناً چيزی بيشتر از اين حرفهاست... چند وقت پيش توی يکی از کلاسهامون وقتی امتحان پايان ترم رو دادم با توجه به نمره ميانترم که کلی خوب شده بود و جزء دو سه نمره ایکه بالای ده و تازه از بين اونها هم به کل نمره حسابی نزديک... خلاصه پايان ترم هم که هلو چهار تا الگوريتم راحت که همه نوشتن... ما هم مثل بقيه... آقا زد و آقا برگه ها رو آورد... 4 تا برگه عين هم با 4 نمره مختلف... بعدش هم با وجود اينکه من نمره ميانترمم از کلی ها بيشتر بود در مقايسه با بقيه نمره کمتر گرفتم... يعنی به کسی که پايانترمش رو با من يک نمره گرفته بود بيشتر نمره داد تا من... خوب پرنده البته چون اصولاً درس براش زياد مهم نيست گفت مبارکه بقيه... اما اين ترم وقتیديدم که باز هم نمره من با وجود اينکه جمع کل مبانترم و پايانترم من باز هم از خيلی از اونهايی که بيشتر نمره گرفتن کمتره خيلی بهم برخورد... رفتم و پرسيدم چرا؟ آقا يک کم نمره ها رو بالا و پايين کرد و گفت:"توی جمع نمره اونها اشتباه شده و نمرشون کمتر از تو ميشه." گفتم خوب؟ گفت: "هيچی تو حقت رو گرفتی و اعتراضی نميتونی بکنی اونها هم چون اعتراضی ندارن نمرشون ثابت ميمونه." گفتم پس من چکار کنم؟ گفت: برو دنباله شانس...
ديدم عجب راست ميگه ها... حالا آخر سر کی مياد بگه که فلانی با اشتباه نمرش شده اين يا تو بی اشتباه نمرت شده اون... فقط اگر شانسمون ميزد شايد ما هم شاگرد زرنگ ميشديم... اما اينو بگم که ته دلم يک کمی راحته چون از اين به بعد فهميدم که واقعاً نمره هيچ چيزی رو ثابت نميکنه... مخصوصاً با اين شعور بالای اساتيد محترم... بماند که دود اين باشعور بازيها فقط توی چشم دانشجو جماعت ميره و بس...

Tuesday, January 14, 2003




امتحان زده

ميدونم يک چند وقتيه که از روال پرنده نويسی دور شدم ولی خوب وقتی خبر از امتحان و درس باشه خيلی چيزها قاطی پاطی ميشه يکيش هم همين نوشتن وبلاگه... امّا باز هم جای شکر داره که مثل خيليها اين نوشتن رو تعطيل نکردم...
چيزی که امروز ميخوام راجع بهش بگم شايد زياد بی ربط به نظر بياد ولی در شرايط کنونی چون فکرم رو مشغول کرده و نميتونم از شرش خلاص بشم بهتر ديدم که بنويسمش...
ميخوام راجع به تقلب توی امتحانات بگم... اينکه بده رو شک ندارم ولی کاريه که خيلی از ما ها انجامش داديم و ميديم... من که همين جا اعتراف ميکنم که خيلی اين کار رو کردم و متاسفانه اصلاً هم پشيمون نيستم...
البته اين قضيه هيچوقت و واقعاً هيچوقت توی مدرسه برام پيش نيومده... تقلب به خيليها رسوندم ولی خودم تقلب نکردم... اما نميدونم چرا تا افتادم توی اين چاه اينطوری شدم... يک طوری که شايد يک جورهايی بهش عادت کردم...
راستش رو بخواهين بايد بگم که بيشتر بهم اعتماد به نفس ميده ميدونين... يعنی همين قدر که بدونم اگر چيزی يادم رفت ميتونم از يک جايی دوباره بهش دسترسی پيدا کنم، حالا کتب باشه يا جزوه يا حتی امکان مشورت با بغل دستيم، خيلی توی روحيم تاثير ميگذاره و فکر ميکنم همين هم باعث شده که حالا يک جورهايی بهش عادت کنم...
ولی اگر واقع بينانه بخواهيم بهش فکر کنيم اين قضيه به چيزهای ديگه ای هم مربوطه... آخه حفظ کردن يک مشت فرمول الکی که هر موفع هم بهش احتياج پيدا کنی در دسترست هست يا دونستن کد برای يک الگوريتم که تازه 100 سال هم از اختراعش گذشته به چه درد ميخوره؟ من که ميگم هيچ درد... برای همين هم هميشه همش رو مينويسم ميبرم سر جلسه امتحان... آخه اگر يکی مثل من خنگ بود و تمام اين چرنديات رو با هم قاطی کرد تقصير کيه؟
مورد بعدی هم بعضی اساتيد گرامی هستن با اين همه لطف و معرفت واقعاً... 700 صفحه کد تازه فقط برای ميانترم آخه ظلمه به خدا... که همش بايد حفظ بشه... اه،اه...
اما جا داره همينجا از بعضی از اساتيد که واقعاً با رفتارشون تونستن جلوی اين قضيه رو توی کلاسهاشون بگيرن خالصانه تشکر و قدردانی کنم... يکی دو موردش رو هم بگم... يکی از استادای ما با وجود تمام سختگيريهای طول ترم خودش هميشه اين مطلب رو اذعان ميکرد که درسش سخته و امتحانش از اون هم سخت تر ولی خودش ميگفت که چون شما به نمره درس من (که واحدش کم هم نبود) احتياج دارين من هم توی نمره دادن سخت نميگيرم که انصافاً هم نميگرفت. همين هم باعث شده بود که بچه ها واقعاً درسش رو بخونن و بدون ترس و کاملاً سالم امتحانش رو بدن... بعد هم اگر کسی نمره ناجوری ميگرفت ميدونست که تقصيره خودشه و اصلاً شکايت هم نميکرد... اما مورد دوم هم اين بود که يک مرد بزرگ ديگه ای که من افتخار داشتم شاگردش باشم توی امتحان به هر شاگردی اجازه ميداد يک برگه A4 رو هر جور دست داره پر از نوشته کنه و بياره سر جلسه... اسم اين برگه رو هم گذاشته بود تقلب مجاز... خيلی خوب و موثر... ما هم راضی اون هم راضي... تقلبی هم در کار نبود...
خلاصه مطلب اينه که تقلب هم مثل خيلی از کارهای زشت ديگه که اين روزها از قبحش حسابی کم شده و ميتونم بگم به يک ارزش هم تبديل شده بين تمام رده های ما رواج داره... خوب اين هم از تاثير محيط و هم از بی معرفتی خود ماست...
آخر اين نوشته هم ميخوام که از تمام کسانی که بهم تفلب رسوندن تشکر کنم و از اونهايی که من توی کلاسشون تقلب کردم معذرت بخوام چون بالاخره حقی از اونها ضايع شده که اميدوارم ببخشن...
پاشم برم... برم درس امتحان فردا رو بنويسم که داره دير ميشه....

Saturday, January 11, 2003




اندر باب امتحانات پرنده ای


از آنجا که پرندگان هم در اين وا نفسای دنيا سخت در تکاپويند تا از قافله آل آدم عقب نمانند لذا دست در کار تحصيل برده اند تا مشغوليتی برای شباب فراهم آورند و ايشان را از پرواز بر فراز پارکها و نشستن روی تيرهای چراغ برق اندر کوچه های خلوت در نيمه شبان بر کنار دارند از لحاظ دوری از فسق و فوجور...
مخلص کلام آنکه پرنده اندر اين چاه بيوفتاده و سخت از کرده پيشمان است امّا چه کند که درِ اين چاه را بعد از ورود بگذارند تا راه بازگشت نباشد، الّا از سر ديگر... و اين چاه بسی طويل بود و طی آن از بهر چابک پرندگان که در راه به خاک بازی نپردازند چهار سال و اندی به طول انجامد تا چه رسد به سر به هوايانی چونان اين کوچک پرنده... امّا هيچ يک از اين اوصاف را از برای پرنده غم نباشد چه وقت بسيار دارد تا گاه فوت از بهر طی اين طريق، و صبر نزدش اوووووف... ليک در اين ره گاه گاه اتفاقاتی بيوفتد بس ناجوانمردانه که نام آن امتحان نهاده باشند از بهر اين که ببينند پرندگان آيا در طی مسير دل به کار دادندی يا اينکه سر بر کار ديگر داشتندی و از اين ره ماست خور پرندگان بازيگوش بگيرند و حال ايشان به انحاء مختلف بجا آورند که چنديش شناسند به نامهای "واحد انداختن" و "مشروط بکردن"... خلاصة الکلام اينکه اين يک قلم را پرنده تاب ندارد... مضاف به اينکه آنها که مطالب خويش در طول مدتِ رخا به فرصت بخوانند به گاه بروز امتحان در گل بمانند تا چه رسد به ما که اگر شب امتحان نبودی مثلاً امتحانی را به ساعت 8 شب موکول کنند و خدا شب امتحان از ما بگيرد از تورق کتاب هم محروم شويم...
الا ايه حال... گاه، گاه امتحان باشد و پرنده مغز اندر پيچ و خم صفر و يکهای متوالی و دستوراتِ حلقه های پيچ در پيچ به زبانهای چپ اندر قيچی بداده . فغان سلولهای اندکی که در راس کم و بيش بکار ميگرفته بدر آورده، جانکاه...
در آخِر اين مقال استدعا اين مرغ بی نوا چنان دارد که آن ياران دست به دعا همی بر بدارند و از خدای دو جهان استخاص او را از شر اين بلا به سلامت طلب نمايند، عاجلانه و عاجزانه...
امّا ذکر اين نکته بسی الزاميست که با وجود تمام اين مشقات پرنده آنچنان سر بر بازيگوشی دارد که حتی به گاه امتحانات هم دست از سر اين وبلاق بر نميدارد، چسبناک... و خدای شمايان را عجر دهاد که اين اراجيف بخوانديد و يا نخوانده اينجا را ترک نموديد... جنّ و بسم الله.
و خدای پرندگان دانشجو جملگی را بيامرزد...

Sunday, January 05, 2003



خوشي


هميشه هم زندگي اونقدرها سخت نيست... وقتي ميبيني يک نفر لابلاي تمام اين هميشگي هاي عمرت پيدا ميشه و بهت سلام ميکنه... وقتي بودن يا نبودنت براي شده حتي يکنفر هم مهم ميشه... اون وقت که کسي دنبالت ميگرده و از پيدا کردنت خوشحال ميشه و خود تو هم يک دنيا...
تمامش قشنگه مگه نه؟ توي اين دنيا خوبيها و بديها همه کنار همديگه هستن... يک وقتهايي زور يکي به اون طرفي ميچربه و باعث ميشه آدم به يک طرف متمايل بشه... يک روز سختي بيشتره و يک روز شادي... ولي بايد قبول کرد که روزهاي شادش سريعتر ميگذرن تا روزهاي سخت... ابن هم طبيعت زمانه ديگه...
اما چيزي که از همه مهمتره اينه که آدم نبايد عمر خودش رو به پاي ساعتهاي غم انگيز زندگيش بسوزونه و از بين ببره... نه، هر لحظه از اين زندگي که مياد و ميره ارزش زيادي داره... حتي اگر به سخت ترين شکل ممکن سپري بشه... ارزش اين زندگي وقتي بيشتر ميشه که شما سايه نگاههاي نگراني رو پشت سرتون احساس کنيد... سايه نگاههايي که شايد نتونن کار زيادي هم براتون انجام بدن ولي غم شما رو مثل غم خودشون ميدونن و با نجواهايي که صداش شايد خيلي وقتها شنيده نشه هم دردي خودشون رو نشون ميدن... اون وقت از اينکه زنده اي خوشحال ميشي و اميد رو توي هواي اطرافت احساس ميکني... و بقول طرف آسمون رو هميشه آبي و خوابهات رو هر شب رنگي ميبيني...
راستي بچه ها چيزي شده که تب "زن ذليلي" بالا گرفته؟ ما ديگه از رفقا توقع نداشتيم توي وبلاگشون هم همه چيز رو لو بدن... آقا ما هم زن ذليل ولي مثل تو توي وبلاگ نشون نميديم... مردباش...

Wednesday, January 01, 2003



بخاطر يک آهنگ

چي ميشه گفت غير از حرفي که تو ميزني... وقتي هيچ چيزي غير از من و تو با هم نمي مونه... وقتي همه چيز مثل برق و باد مياد و ميره و هيچکس زحمت اينرو نميده که از خودش بپرسه "چي شده؟"
وقتي دفتر زندگي يک ورق ديگه خورد و همه جملات و کلمات خودش رو برد... دوباره من موندم و تو... اين با هم موندن ما هم شايد بخاطر اينه که تو از اول هم نبودي... شايد چون جايي غير از توي ذهن من حضور نداشته باشي...
نميدونم... دلم گرفته... ياد تمام اون روزهايي که رفته و ديگه نيست... همه خاطراتي که ميان و ميرن و فقط نقششون براي ما ميمونه... نقشي خوب... يا نقشي بد؟ اين رو خودمون تعيين ميکنيم... چيزيه که خودمون ميسازيم...
آره بخون... باز هم همون آهنگ تکراري زندگي... همون ريتم هميشگي... هزار بار بيشتره که اين آهنگ رو به تنهايي شنيدم... اما باز هم تو برام بخون... بخون بخاطر تمام کارهايي که بايد ميکردم و نکردم... بخون بخاطر تمام کارهايي که نبايد ميکردم و کردم...
براي تمام لحظه هايي که رفته... براي عمر که داره ذره ذره ميره... بخاطر ابر بخاطر بارون... بخاطر طوفان بخاطر برف... بخاطر دريا بخاطر جنگل...
مرگ بر اين زندگي روزمره... به تمام چيزهايي تکراري اين دنيا... به تمام قصه هاي کهنه... به تمام رنجهاي پوسيده اين دنياي لعنتي که از فرط عبث بودن بوي گندش تمام زمين رو برداشته... آره بخون... بخون تا بقض صدام ناله سازت باشه... تا دل فرسده ام امين صدات...
بيا اين آهنگ رو دوباره برام بخون...

I'm Leavin'
(Words & music by Jarrett / Charles)
La la la la la la la la la la la la la
La la la la la la la la la la la la la
Well I know, if I'd arrived in time to know you
You'd have taken the time to show me
I wouldn't be lonely
Where will I go, who will I have to lie beside me
Is it something that's inside me
I'm so lonely
Tried so hard each time, each time I just can't make it
Feelin' fast vibrations and I just can't take it
Living from day to day, chasing the dream I'm,
I'm leavin
La la la la la la la la la la la la la
La la la la la la la la la la la la la
Tried so hard each time, each time I just can't make it
Feelin' fast vibrations and I just can't take it
Living from day to day, chasing the dream I'm,
I'm leavin
La la la la la la la la la la la la la
La la la la la la la la la la la la la
La la la la la la la la la la la la la
I'm, I'm leavin
La la la la la la la la la la la la la
La la la la la la la la la la la la la
I'm Left,You're Right,
She's Gone (My Baby's

امّا پرنده قويتر از اين حرفاست... ميمونم... با وجود تمام رفتنها... ميمونم و ميخونم بخاطر اونهايي که هستن اونهايي که بودن و اونهايي که خواهند بود...



پرنده و فيلم...

اولاً خدا لعنت کنه اين Comment Server ما رو که هي بازي در مياره... بعضع وقتها ميگم برم يک Weblog هم توي Persianblog باز کنم و خيال خودم و راحت کنم... چي بگم بابا ديگه...
والله از اونجايي که دل پرنده بعضي وقتها خيلي کوچيک ميشه و سر چيزهاي کوچيک پر ميشه و حسابي بهم ميريزه و تا حرف نزنه خالي نميشه امروز ميخوام راجع به يک فيلم صحبت کنم...
اين که اسم فيلم و بازيگرانش چي يا کي بودن خيلي مهم نيست... چيزي که من رو يک کم به خودش مشغول کرد ماجراي فيلم بود... درسته که اين داستان چندين بار ديگه هم بصورتهاي مختلف تصوير شده بود ولي اين دفعه بد جوري ذهنم رو مشغول کرد...
جريان از اين قرار بود که يک زن و شوهر بدجوري افتادن توي مشکل مالي... رفتن سراغ قماربازي ولي هيچ اثري نکرد... امّا اون وسط يک قمارباز حرفه اي عاشق خانم شد و به هر دوتاشون پيشنهاد داد که در ازاء يک ميليون دلار يک شب زن طرف بره پيش اين آقاي قمارباز... شما باشين قبول ميکنين يا نه؟
ميدونم همه الآن ميگن نه...! خوب من هم مثل شما ميگم نه... تازه ميگم اگر يکي از طرفين هم اين وسط رضايت بده اون يکي بايد ديگه قيد اين زندگي رو بزنه...
ولي ببينين... اين حرف رو ما ايروني جماعت داريم ميزنيم و تمام... اونجا که ارضاء جنسي مفهومش مثل رفع تشنگي هستش چي؟ واقعاً چي ميخواد بشه؟
عرض شود که پرنده با اين فکر محدود خوش اينطوري فکر کرد که جايي که مساله پوله قبول اين پيشنهاد يا هر پيشنهاد مثل اين درست عين خيانته... بماند که يکي گفت حالا مي ارزه اگر اين دو تا پول رو نگيرن و بعد به علت همين مشکلات مالي جنگ و دعوا کنن و زندگي تمام... خوب من هم از اونجايي که عقيده دارم اين حرفها که من با تو توي کارتن هم شده زندگي ميکنيم و خوشبخت ميشيم و از اين جور صحبتها رو قبول ندارم مجبور شدم راجع به حرفش فکر کنم... ولي خوب ديدم اصلاً کي تضمين ميده که اين دو تا بعد از گرفتن پول ختلاف پيدا نکنن؟ فرض کن اين پوله به يکي از اونها خيلي مزه کنه اون وقت چي؟ پس در هر صورت نميشه انجام دادن اين کار رو مشروط به شرط بالا کرد...
ولي بگذاريد يک چيزي رو بگم... متاسفانه يک همچين آدمهايي توي دنياي ما پيدا ميشن... زياد هم پيدا ميشن... دوستهاي که به کشورهاي عربي سفر کردن و يک کمي بيشتر توي زندگي مردم اون اطراف دقت کردن ميتونن خيلي راحت مصداق حرفهاي من رو پيدا کنن...
اين آدمها به خاطر پولهاي کمتر از اين هم حاضر به قبول اين قرارها ميشن... و جالب اينجاست که در مقايسه با خيلي از مردم ديگه واقعاً به اين پولها احتياجي ندارن... اونها ميگن که عشق و ارضاء از هم دو تاست... عشق ما مال يکي ولي ارضاء الله مدد... من که نتونستم معني اين حرف رو بفهمم... آخه مگه ميشه؟ حالا خدا و پيغمبر و اينها به کنار اصلاً هيچ جوري نميشه اين رو حتي با معيارهاي انساني هم پذيرفت... ولي خوب مثل اينکه شده و داره روز به روز هم بيشتر ميشه...
اينجاست که ديگه مغز کوچيک پرنده کفاف حلاجي مطلب رو نميده و فقط ميتونه بگه... واقعاً ما داريم کجا ميريم ها؟

Saturday, December 28, 2002



پرنده غُرغُرو


امروز از اون روزهاييه که نميدونم چي ميخوام بنويسم... خدا به داد برسه... اون وقتها که ميدونستم چي بود که حالا چي بخواد بشه... اولش اينه که از دست اين server نظرخواهي اعصابم خورده چون ريخته بهم تقصير من هم نيست... بعدش هم از دست زندگيه بهم ريخته و آش و لاش خودم...
يک چند ماهي بود که ميچرخيدم و خوش و خرم و شاد و سرحال... بيخيال درس و زندگي... امّا از اول اين ماه کذايي که مثلاً ماه تولد من هم هست و بايد بيشتر بهم خوش بگذره افتادم توي دست انداز... اون از اساتيد گرامي که يادشون افتاده امتحان بگيرن... اون هم از کارهايي که قبول کردم... مسلماً شرمنده يکي بايد بشم ديگه... احتمال قوي يکي دو تا از اساتيد که روي شاخشه... تو رو خدا ببين... ترم قبل بورسيه اين ترم مشروط... اَه... اصلاً ولش کنيد... يک طوري ميشه ديگه مگه نه؟ خدا کنه خوب بشه...
به هر حال... روزگار هم بعضي وقتها اينطوريه ديگه... ولي چه خوبه که آدم يک سنگ صبور کنار خودش توي اينطور مواقع داشته باشه مگه نه؟ کسي که بشه باهاش حرف زد و درد و دل کرد... يک نفر که حداقل به حرف آدم گوش بده... هيچ چيزي هم که نگه باز هم آدم کلي سبک ميشه...
اين هفته هم که دوشنبه تعطيله... اون هم از نوع عزاداري... خدا بخير کنه... همينطوري کلي خوش ميگذره چه برسه به روز عزاداري... اون هم با کلي کار که مونده....
اين رو هم بگم و تموم... تيم من همه دو بازيه که ميبازه اين هم مزيد بر علت و بقول بچه ها قوز بالا قوز... راستي اگه گفتين تيم مورد علافه من کدوم تيمه؟ جايزه هم ميدم... همين رو بگم که اين فصل ما رو جون به لب کردن... باشگاه شده بيمارستان از بس همه مصدوم شدن... نميگم کدوم ليگ هم هست که اينطوري خيلي تابلو ميشه...
خدايا چقدر چرت و پرت گقتم... خودم از دست غُر زدنهاي خودم خسته شدم... برم بابا... يک خاکي به سر اين زندگي بکنم...

Thursday, December 26, 2002




زندگي "رهگذر"


حس عجيبي دارم امشب... خيلي سر در گمم ... بعضي وقتا زندگي بد جوري آدمو به مبارزه ميطلبه... اونقدر سريعه که حتي فرصت نميکني لحظه اي بهش فکر کني ... بازي هاي زندگي گاهي چقدر پيچيدس... آدم توش گم ميشه... بعضي وقتا حيرت زده ميشم از بازي هاي اين دنيا... ميدونين گاهي وقتا زندگي ميشه مثل يه قايق سرگردون که سوار بر امواج توي يه درياي طوفاني رها شده باشه... گاهي ديگه پارو و بادبان و ... کاري رو از پيش نميبره... مجبور ميشي بسپريش به دست طوفان تا هر کجا که ميخواد ببرتش... به محض اينکه چشم بذاري رو هم اونقدر دور و پرت شدي که حس ميکني ديگه راه برگشتي نيست...
اينجا کجاست؟؟؟ کجاي اين آسمون بزرگ ميشه يه دونه ستاره چيد؟؟؟ کجاي اين گستره بي پايان ميتوني دستاتو باز کني و از ته دل نفس بکشي؟؟؟ کجا ميشه يه تيکه نور پيدا کرد واسه اينکه دفتر خاطراتتو تو روشنيش ورق بزني؟؟؟ با کدوم پاک کن ميشه سياهيهاي دفتر عمرو پاک کرد؟؟؟ با کدوم عينک ميشه دو قدم فقط دو قدم جلو تر رو ديد؟؟؟...
خودم اينجام ولي ذهنم داره برگهاي هزار تا دفترو با هم ورق ميزنه... دلم ميخواد راه برم، ميخوام بدوام ولي پاهام سست شدن... کاش بال داشتم و ميپريدم... کاش...
يکي ميگفت: هميشه يه راهي هست... بايد گشت و پيداش کرد.ميگفت: هميشه تو تموم تاريکي ها يه نور هست بايد عزمتو جزم کني... بايد چشماتو خوب خوب باز کني تا پيداش کني... باشه منم ميگردم... اونقدر ميگردم تا پيداش کنم... اونقدر پارو ميزنم تا موجاي خشمگين دريا نتونن تو خودشون غرقم کنن... خدايا باهام باش... تنهام نذار...
واي چقدر اينجا تاريکه... به اميد ديدار

Tuesday, December 24, 2002



زمستون بدون برف


نميدونم چند بار راجع به اين موضوع توي اين weblog نوشتم ولي احساس ديگه کاريش نميشه کرد وقتي مياد نميتونم جولوش رو بگيرم... حسّ خوبي ندارم امروز... احساس يک جور ناتواني مطلق... نه توان جسمي... نه، روحم حسابي ريخته به هم... اينقدر که امروز که اومدم توي اين شهر غبار گرفته دود زده پرواز کنم راه هزار بار رفته رو گم کردم... آره يک عالمه دور خودم چرخيدم تا رسيدم سر جاي اوّلم... سرم داشت از اين همه فکر ميترکيد...
آخه پرنده اي که کاري نتونه بکنه به چه درد ميخوره؟ يادم به اون روزهاي اوّلي افتاد که پرنده شدم... خوشحال از بدست آوردن آزادي... سر مست از اولين تجربه پرواز... امّا حالا يک جور ديگه شدم... اسمشه که پرنده است و ميتونه بپره... فکر ميکنه آزاده... نميدونم شايد مثل بچه ها خودم رو گول ميزنم... خدايا چرا اينقدر کلافه ام...
هزار تا کار بايد بکنم... براي درخت... امّا حتّي اون مواقعي که بايد حاضر باشم نيستم... دل درخت بزرگتر از اين حرفهاست ميدونم... امّا اگر يک وقت فکر کنه دارم از مهربونيش سوء استفاده ميکنم چي؟ تازه آخر همه اينها دل خودم رو چکار کنم؟
چي بگم ديگه... وقتي زمستون باشه و برف نياد... وقتي هوا سرد باشه و دستها از هم دور... زندگي از اين بهتر نميشه ديگه... برم... برم که حسابي افکارم به هم پيچيده شده...
يعني ميشه دوباره برف بياد؟

Saturday, December 21, 2002



چه شبي

امشب شب يالداست... امروز خيلي شب تر از روزه... خدايا چرا اينقدر همه جا تاريک شده... از صبح تا حالا تقربياً روز رو نديدم... واقعاً عجب شبيه امشب...
کاش امشب هم برف بياد تا طولاني ترين شب سال از هميشه قشنگ تر باشه... يادم نمياد که پارسال برف ميومد يا نه... يادم رفته... ولي اگر امشب برف بياد خاطره امسال رو حسابي برام موندني ميکنه...
امشب بايد برم پيشه درخت... يعني کاش ميتونستم برم پيشه درخت... امّا توي اين هواي سرد پرنده به اين کوچيکي مگه چقدر ميتونه پرواز کنه؟ سردش ميشه آخه... مخصوصاً حالا که ضعيف هم شده... تازه درختم که الانا بايد خواب باشه نه...؟
واي که چقدر دل آدم توي اين شب هوايي ميشه... ميتوني با تمام آرزوهات تا صبح خلوت کني... با همشون زندگي کني... همه رو جلوي چشمت مجسم کني و اميدوار باشي که يک روز همشون واقعي بشن... آخ اگه بشن...
شباي يلدا اکثراً ميرن پيش بزرگ ترها... کار خوبيه... بهانه اي ميشه که آدمها دور هم جمع بشن... کسايي که يک جورهايي با هم رابطه خوني يا عاطفي دارن... ولي گاهي آدم جسمش پيش بقيه است ولي روحش... خدا ميدونه کجاست...
امشب براي تمام اونهايي که دلشون و جسمشون از هم جداست دعا ميکنم که فالشون خوب و آجيل مشکل گشا دواي دردشون بشه... از اونهايي هم که دل و جسمشون يک جاست ميخوام براي اين طفلکها دعا کنن... ثواب داره...
حرفهام شده مثل مرغ عشق نه؟ خوب من هم براي همين هيچوقت نگفتم چه پرنده اي هستم ديگه... ميخواستم هر موقع يک پرنده باشم... يک روز يک مرغ عشق، روز ديگه عقاب... يک روز هدهد يک روز هم کلاغ... اين هم يک مدلشه...
ان شاءالله به همتون امشب خوش بگذره... فقط زبادي نخورين دل درد بگيرينا باشه...؟

Friday, December 20, 2002



بازم زمستون اومد

چِي مِيتونِي بگِي...؟ وقتِي همه چِيز خوبه... وقتِي داره برف مِياد... وقتِي دونه هاِي سفِيد برف با پاِيِين اومدنشون هر چِي سِياهِيه مِيشورن و مِيبرن... وقتِي هواِي سرد به گونهات مِيخوره... اون موقع که احساس مِيکني دست باد داره تک تک اجزاء صورتت رو بِيدار مِيکنه... همون موقع که ِيک صداِپي که براِي گوشات خِيلِي آشناست ولِي نمِيتونِي تشخِيص بِدِي ِيک دفعه مِيگه... منم... سرما خوردم...
زمستون حتِي سرماخوردنش هم شِيرِينه... تمام چِيزهاِي زمستون رو دوست دارم... خوب نزدِيک تولدمه دِيگه... امّا از اِين ِيکِي هم که بگذرِيم باز هم سر حرفهام هسِيتم...
آخ اگه بدونِين درختهاِي کاج موقعِي که پر از برف مِيشن چقدر قشنگن... اصلاً خدا اِين درختها رو براِي زمستون آفرِيده... هر چِي تابستون زشت و بد قواره مِيشن توِي زمستون خوشگل و دوست داشتنِي... وقتِي زِير سنگِينِي برف سرشون رو خم مِيکنن و مثل ِيک سقف سفِيد براِي کوچه مِيشن... اِين صحنه جزء قشنگترِين صحنه هاست...
حالا که همه چِيز خوب و قشنگه... حالا که دِيگه ناراحتِيها تموم شده... حالا که برف اومده و تمام غمها و دلتنگِيها رو برده... دِيگه نمِيشه قر زد و غمگِين بود... باِيد خوشحالِي کرد و لذت برد... از لحظه لحظه اِين روزها باِيد استفاده کرد... البته اگر اِين خلق خدا بذارن... ان شاء الله که ميذارن...

Monday, December 16, 2002



بخاطرعشق سرباز بعد از اين

يکنفر از من خواست راجع به عشق واقعي هم بنويسم... خوب من هم به احترام اين دوست سعي کردم مطلب اين دفعه رو در مورد عشق بنويسم... امّا مسأله اينه که بعد از يک کم فکر کردن متوجه شدم خودم هم با اين موضوع مشکل دارم... ولي در هر صورت تصميم گرفتم نظراتم رو بنويسم...
راستش ميخواستم راجع به دو تا واژه صحبت کنم... اوليش عشق و دومي دوست داشتن... ميدونين اين دو تا در واقع نبايد خيلي با هم فرق کنن ولي خوب اين روزها معنيشون زمين تا آسمون متفاوته...
اون چيزي که من از معناي اين دو واژه در حال حاضر فهميدم اينطوري بوده... دوست داشتن يعني يک احساس تعلق خاطر که در طول زمان ايجاد ميشه... و عشق يعني فوران محبت و دوست داشتن که يک مرتبه بروز ميکنه... مثل سيندرلا يا چميدونم هزار تا قصه خوشگل و بقول معروف Happy ending...
همين جا بايد يک مطلب رو بگم و اون اينکه من فکر ميکنم چيزي که ما امروز عنوان عشق روش ميگذاريم بيشترعادته تا دوست داشتن. لااقل خيلي از احساساتمون اينطوريه... مثلاً تا دوبار با يکنفر توي يک روز مشخص تلفني صحبت کرديم و روز سوم دلمون شروع کرد به تاپ تاپ کردن فکر ميکنيم ديگه به سلامتي بعله... بعدش هم هر چيز کوچيک رو ازش برداشتهاي دلخواه خودمون رو ميکنيم و هر روز بيشتر و بيشتر فکر و ذهنيت خودمون رو تقويت ميکنيم... و اگر خداي نکرده يک موقع برخلاف انتظارمون اتفاقي بيوفته... بيچاره و افسره و فرسوده و پنچر... از همه عالم و آدم هم متنفر ميشيم و بقول يارو گفتن چي...؟ ميزنيم توي خاکي... پس بگذاريد اينطوري بگم که اولين قدم اينه که ما بتونيم بين عشق و عادت فرق بگذاريم... که البته کار خيلي سختي هم هست...
حالا چند تا از راههايي که ميشه عشق و از عادت تفکيک کرد رو هم بگم که اين بحث تموم بشه... اول سعي نکنيم هيچ کاري توي رابطه ما بصورت عادت در بياد... چه کارهاي کوچيک چه بزرگ... از رسوندن طرف با ماشين گرفته تا کادو خريدن يا حتي گفتن يکسري جمله هاي قشنگ... آخه اين طرز رفتار باعث ميشه آدمها برداشتهايي رو داشته باشن که اغلب صحيح نيست... دوم هم اينکه هيچ وقت سعي نکنين از روي اختلافاتي که دارين با گفتن اين که مهم نيست بپرين و خلاص... سعي کنيد روشون فکر کنيد البته عقلاني و با منطق... چون خيلي وقتها ما بخاطر دلمون پا روي عقلمون ميگذاريم، البته ممکنه بعضي جاها خوب باشه ولي از لحاظ آماري بيشتر وقتها اينطوري نيست... پس روي موارد اختلاف بدون درگيري فکر کنيد . ببينيد واقعاً با وجود اونها عقلتون چي ميگه... خوب ديگه بسه...
تو رو خدا ميبيني ميخواستم راجع به عشق حقيقي بگم به کجا رسيدم... خوب بر گرديم سر موضوع اصلي... فرق عشق حقيقي و غير حقيقي توي معيارهايي هست که موجب بوجود اومدن اون احساس ميشه... اگر معيار دوست داشتن چيزهايي باشن که خودشون زود گذر و يا ازبين رفتني باشن عشقش هم همونطوري ميشه... فرض کنيد معيار زيبايي... خوب حالا اگر فرض هم بکنيم که شما به قيافه طرف هم عادت نکنين مگر چند سال يک نفر جوون ميمونه؟ خوب مسلماً زيبايي با کم رنگ شدن علاقه رو هم کمرنگ ميکنه... به همين استدلال پول يا ثروت، شهرت و حتي بگم بعضي از اخلاقها مثل بزله گويي... اين چيزها براي يک دوست داشتن واقعي پايه و بنيان بشو نيستن... گو اينکه اگر بخواين يک عمر با يکي زندگي کنين تمامشون توي تصميم گيري داراي درصدهاي کاملاً قابل توجهي هستن...
امّا وقتي عشقي رو روي پايه اي از چيزهاي فنا ناپذير توي زندگي و در طي زمان بنا بشه اون وقت باقي ميمونه... هم فکر بودن و هم هدف بودن دوتا از فاکتورهاي خيلي مهمّه... که هر دوتاش با هم بايد خونه مثلاً اگر هر دو نفر از طرقي مالي خوششون بياد ولي يکي بخواد بخاطرش اخلاقيات رو زير پا بگذاره و اون يکي نه خوب نميشه ديگه... و بالعکس... مورد بعدي اينه که بايد اخلاقيات هم به هم بخوره... ببينين اين مطلب به اين سادگي نيست يعني خيلي راحت ميشه با استفاده از يکي دو تا ترفند سر خودمون يا بفيه رو شيره بماليم... مثلاً يکيش همون که گفتم تاکيد روي موارد مشترک و پرهيز از اختلافها... يا گفتن اين جمله که خوب بابا اين که چيزي نيست درست ميشه... راستش خيلي کم ديده شده که اين مورد موفقيت آميز باشه... خلاصه کلام اينکه بايد سعي کرد علاقه رو روي بستري گذاشت که محکم و قابل اعتماد باشه... وگرنه...
آخرش هم بگذاريد بگم که توي رسيدن به يک عشق واقعي اونهايي بردن که از عقلشون بيشتر استفاده کردن... باور کنين اينطوريه... و اينکه رسيدن به اين نتيجه که آيا واقعاً يک عشق حقيقيه يا نه احتياج به زمان مشخصي نداره... ميتونه با دو کلام از نوع درست و حسابي به نتيجه رسيد يا اينکه با يک سال صرف وقت و يا با يک عمر هم بهش نرسيد... تمامش بستگي داره که آدم درست پيش بره... امّا اگر يک وقت به اين نتيجه رسيد که واقعاً آره... ديگه بايد به چسبه به عشقش... چون تازه اين اولِ راهِ... و از اين به بعد خيلي مشکل تر و سخت تره چون شروع يک ارتباط هميشه از نگهداشتنش سخت تره... در هر حال خدا به عاشقها رحم کنه... :)
فعلاً...

Sunday, December 15, 2002



مثل بارون..."رهگذر"

تو اين چند روز رهگذر به هر جا كه سر زد و از هر جا كه گذشت از يه چيز شنيد. از بارون... آره همه از بارون حرف ميزدن... يكي از قشنگيش ميگفت... يكي از سادگيش حرف ميزد... يكي ديگه ميگفت از دلگيري روزاي باروني متنفره...يكي زير بارون با عشق قدم زده بود... يكي ديگه پشت پنجره يه شب باروني گريه كرده بود... يكي ديگه وسط خيابون زير بارون خيس شده بودو سرما خورده بود... اونيكي ناراحت بود از اينكه چرا با چرخاي ماشينش دو تا مسافر خسته رو خيس و گلي كرده... يكي ديگه از كمبود آب ميگفت..!! يكي داشت داستان اون بچه 8 سالرو كه تو فلان خيابون پر از آب جونشو از دست داده بود تعريف ميكرد... خلاصه كه اين بارون توي اين چند روز غوغايي به پا كرده بود...
رهگذرم امروز ميخواد واستون از بارون حرف بزنه... رهگذر يكي از عاشقاي بارونه... از بارون خيلي خاطره داره، خيلي زياد... هم خوب و هم بد...
تا حالا شده وقتي داره بارون مياد بهش خيره بشين؟؟؟ ديدين وقتي داره ميباره چقدر قشنگ همه گرد و غبارارو از همه جا پاك ميكنه؟؟؟ چقدر بي رياست اين بارون... بدون هيچ چشم داشتي همه جا و به همه چيز ميباره... همه كثيفيها رو ميگيره و با خودش ميبره... زير بارون حتي برگ درختا هم آيينه ميشن... اونقدر كه هر رهگذر عاشقي ميتونه توشون تصوير دلش رو ببينه و گرمي عشقش رو حس كنه...
وقتي كه بارون تموم ميشه به آسمون نگاه كنين... اونقدر پاك ميشه كه آدم حس ميكنه ابعادش دو برابر شده... انگار كه ديگه،اون آسمون قبل از بارون نيست... صاف و شفاف... تو شباي بعد از بارون ميشه تمام ستاره هاي آسمونو تك تك لمس كرد... آدم ميتونه هر كدومو كه دوست داره واسه خودش بر داره... خلاصه كه بارون با خودش خيلي چيزا مياره همونطور كه خيلي چيزا رو هم با خودش ميبره... كاش همه ما آدمها ميتونستيم مثل بارون باشيم... مثل بارون...

Friday, December 13, 2002



گرمه، گرم...

توي اين هواي سرد دلمميخوام از يک چيز گرم براتون بگم... از گرمايي که توي وجود هر آدمي وجود داره... گرمايي که خيلي وقتها ادمها نميذارن اثرش توي رفتارشون ديده بشه...
امروز راجع به محبت و ابراز محبت ميخوام صحبت کنم... چيزي که ميخوام بگم شايد بيشتر مربوط به آقايون بشه ولي ميدونم که درد دل خيلي از خانمها هم ميتونه باشه...
راستش از همون قديم نديمها به مردها ياد دادن، حالا مستقيم يا غير مستقيم کاري نداريم، که مرد بايد يک وجود خشک و بعضاً خشن باشه... مثلاً هيچوقت يک مرد نبايد گريه کنه... مرد نبايد ضعف نشون بده يا بترسه و از همه مهم تر انکه مرد نبايد احساس عشق و محبت واقعيش رو نسبت به ديگران بروز بده...
فکر ميکنم نمونه بارز اين جور طرز فکر عده نه چندان کمي از پدرهاي خود ما باشن... کساني که با وجود قلبهاي لطيف و احساسات رقيقي که دارن هميشه سعي ميکنن با يک ماسک عجيب و غريب که تلفيقي از خشونت، توجه يا بي توجهي زياد هست اين بخش وجود خودشون رو بپوشونند...
اين طرز رفتار هميشهمثل يک مانع مزاحم برقراري ارتباط با اين طور آدمهاي به اصطلاح خودداره... انگار هيچوقت نميشه به درون اين آدمها نفوذ کرد... هميشه يک فاصاه بين ما و اونها وجود داره...
اما بعضي از همين آدمها توي موقعيتهاي خاصي عکس العلهايي از خودشون نشون ميدن که نا خواسته باعث بروز درونب تريت احساسات قلبي اونها ميشه... در يک همچين وقتهاي احساس خيلي خوبي به آدم دست ميده... انگار تمام دنيا رو بهش داده باشن... يک موج قوي از همه حسهاي ليف به آدم منتقل ميشه...
هميشه بعد از اينطور لحظات با خودم فکر ميکنم که چرا ما نميخوايم يا فکر ميکنيم که نبايد اون احساس حقيقي و قلبي خودمون رو خيلي ساده و بي تکلف.. بدون ترس و البته خالي از ريا بيان کنيم؟
من اعتقاد دارم با يک همچين رفتاري آدم ميتونه روابطش رو هميشه گرم و تازه نگهداره... و باعث بشه بقيه هم با يک حس خوب و با يک ديد دوستداشتني به آدم نگاه کنن...
حتي ميخوام بگم ياد گرفتن اين فنِ بيانِ احساسات ميتونه توي زندگي خصوصي هر کسي و در ارتباط بهتر با اعضا خانواده کاملاً موثر باشه...
زياد حرف زدم... اما اين حرفها مدتي بود توي دلم مونده بود و بايد يک جايي زده ميشد... فعلاً...

Thursday, December 12, 2002



يک چِيزي مثل نظر خواهي

اين تو خونه موندن بهم اين فرصت رو داد که يک دستي به سر و گوش اينجا بکشم... توروخدا نظراتتون رو بدين تا بدونم... خوب؟ حتماً اين کار رو بکنين...
اگر چيزي به ذهنتون رسيد هم بهم بگين... ميخوام بدونم... چه راجع به template و چه راجع به محتوا و مطالب...
ممنون از همه

Wednesday, December 11, 2002



بارون

من برگشتم... خوبم... امّا حالا قدر سلامتي رو بيشتر ميدونم... تا حالا فکر نميکردم حتي نشستن هم از الطاف خداونده ولي الان ميفهمم عجب نعمت بزرگي هم هست... بگذريم...
راستش دلم گرفته... چند روزه از خونه بيرن نيومدم... آخه پرنده اي که عادت به يکجا موندن نداشته خيلي براش سخته که همش يک جا بمونه... با آهنگهاش خلوت کنه... يا به weblog ش برسه... رسيدن که چي بگم بياد و هي سر بزنه... دلم گرفته... وقتي بيرون بارون مياد نميخوام تو خونه بمونم... ميخوام بزنم بيرون... زير بارون... خيلي دلم ميخواست ميتونستم...



تصورش رو بکنيد... زير بارون... راه رفتن کنار کسي که دوسش دارين... دستاتون توي دست هم... زير يک چتر کوچيک... وقتي به هم چسبيده راه ميرين... اون موقع که توي دلتون از کوچيکيه چتر تشکر ميکنين... اون وقت که با هم به چيزهاي کوچيک ميخندين وحواستون به هيچ چيز ديگه اي توي اين دنيا نيست... آخ که چه کيفي داره...
امّا من خودم توي ماشين رو ترجيح ميدم... وفتي بخاري روشنه و هواي گرم ميخوره توي صورتتون... وقتي صورتش از خوردن اين هواي گرم سرخ ميشه... در حالي که موزيک داره پخش ميشه... انگار صداش تا اعماق وجود آدم ميره... و رانندگي توي اتوبان... نه خيلي تند نه خيلي آروم... آدم دلش نميخواد جاده تموم بشه... کاش تا ابد ميشد رفت...
فکر کنم اين تو خونه موندن خيلي بهم فشار آورده...  بهتره تا وارد جزئيات نشدم همينجا تمومش کنم... شما هم اگر دلتون خواست برام بنويسين که دوست دارين روزهاي باروني چکار کنين... باشه؟ مرسي...

Monday, December 09, 2002



بوي لجن

حالم از اين فضا بهم ميخوره... گاهي وقتها که به دور و بر خودم نگاه ميکنم... اون موقعها که فرصت پيدا ميکنم چشمم رو بچرخونم و غير از مسير مستقيم جلوي روم رو ببينم... وقتهايي که يک اتفاق باعث ميشه به چيزي غير از دنياي کوچيک پرنده هم فکر کنم... اونجاست که ميفهمم کجا هستم... وسط يک منجلاب متعفن... منجلابي که کثافاتش بوي تعفنِ عقايد پوسيده و کهنه رو ميده... لجني که به رنگ تعصب و جاهليته تمام اين سرزمين رو پوشونده... و بستر مناسب براي تجمع اين همه آشغال رو ضعف آدمها و افکار پوچ و تقاليد بدون فکر اونها فراهم کرده...
ببينين من آدم مخالف دين و مذهبي نيستم... تازه ميخوام بگم فکر ميکنم بدون مذهب و عقايد مذهبي نميشه زندگي کرد... امّا اين رو هم ميدونم که اين جيزي که لااقل من دور و بر خودم ميبينم و به اسم مذهب دارن به خورد مردم ميدن تنها اسمي که نميشه روش گذاشت مذهبه.
من مدت زيادي نيست که قلمو رو ميشناسم... اون چيزي که من ازش ديدم يک انسان منطقي، پر احساس و هنرمند بود... خيلي از ماها که سالها توي اين مملکت زندگي کرديم نميتونيم مثل قلمو بنويسيم... اونکه به عشق مملکتش و اصل و ريشه اش توي تمام اين مدت حتي خوندن و نوشتن به زبون مادريش رو ترک نکرده... اين آدم به عنوان يک ايراني اين آرزو رو که بتونه وطنش رو ببينه هميشه توي دلش حمل کرده... امّا حالا که ميتونه بياد و سري به ايران بزنه، نبايد بتونه... يعني نمگذارن که بياد... همش هم به خاطر يکسري افکار سطحي و پوچ و بي منطق... دلم ميخواد بيشتر براتون توضيح بدم ولي چون از قلمو براي نوشتن جزئيات اجازه نگرفتم همينجا تمومش ميکنم...
فقط خودتون ببينيد که برخوردهاي متعصبانه يک عده چه جوري ميتونه عشق رو توي دل يک آدم بکشه و نابود کنه... قلموي ما که با هزار ذوق نوشتن به زبون مادري رو شروع کرده بود ميخواد ديگه ننويسه... اميدوارم جدي نگفته باشه... کاش دوباره برگرده...
قلمو... پرنده به تو، نوشته هات، و به عشقت به وطنت با تمام وجود تعظيم ميکنه و ازت ميخواد که بي انصافيه يک عده رو به حساب تمام هموطنات نگذاري...
اميدوارم هر جا هستي خوش و خرم و عاشق باشي... هر موقع هم که برگردي جاي تو، توي قلب ما محفوضه...

Saturday, December 07, 2002




همراه "رهگذر"

از دور ديدمش... خسته و افسرده... انگار كه يه بار سنگين رو دوشش باشه... نگاهش رو زمين بودو لنگ لنگان راه ميومد...
نزديكش شدم... پرسيدم : چي شده؟؟؟ گفت : خستم... خسته... خيلي خسته...
گفتم : چرا؟؟ مگه چي شده؟؟
گفت : ديگه طاقت ندارم . ديگه نميتونم... ديگه نميكشم... زير اين بار سنگين بد جوري خم شدم... بد جوري...
گفتم : آخه چرا؟؟ اين كدوم باره كه سنگينيش اينقدر اذيتت ميكنه؟؟
گفت : چرا من؟؟؟ آخه چرا من؟؟؟ خسته شدم از اين بي عدالتي ها...از اين همه بلا كه به سرم اومده... از اين همه مشكل كه قدم به قدم جلوي راهمو ميگيره... تنهام... خيلي تنها... گاهي آرزو ميكنم كه با يكي حرف بزنم ازحرفاي انباشته شده توي دلم بگم... اي كاش يكي بود كه به حرفام گوش ميكرد... كاش يكي بود كه سرمو رو شونهاش بذارمو هر چي دلم خواست گريه كنم... كاش...چشاش پر شده بود از اشك...
گفتم : آرزوي رهگذر اينه كه يكي تنهاييشو باهاش قسمت كنه... اگه منو قابل شنيدن حرفات ميدوني بگو... از هر چي كه ميخواي بگو...
گفت : واقعا به حرفام گوش ميدي؟؟
گفتم : آره. چرا گوش ندم؟؟ اين كوله پشتي رو ميبيني؟؟؟ از جنس دلمه... قراره كه پر باشه از درد دلا... پر باشه از گمشده ها ...
و اون گفت... خيلي چيزا گفت... دلش پر بود... پر از غم و غصه... پر از درد.. نا اميد بود... از زندگي... از آدما... از پرنده ها... از رهگذرا... آز همه چيو همه كس...
گفتم : هيچ وقت نا اميد نشو . يكي هميشه، همه جا باهاته... همون كه هر چي داريم از اونه...
گفت : نه.... نه.... ديگه از بودن خدام نا اميد شدم... انگار ديگه منو نميبينه... انگار به حرفام گوش نميده... شايدم من اونقد بدم كه لياقت اينو ندارم كه بهم توجه كنه... شايد ديگه نميخواد من بندش باشم....
گفتم : همه ما آدما حتي اگه خيلي هم بد باشيم بازم بنده ايم... بنده خدا... مطمئن باش كه هم تو رو ميبينه هم حرفاتو ميشنوه... هيچ وقت از خدا نا اميد نشو همونطور كه اون هيچ وقت از بنده هاش نا اميد نميشه....
سرشو انداخت پايينو آروم آروم گريه كرد... بعد دوباره شروع كرد به گفتن... خلاصه كه خيلي چيزا گفت... رهگذرم هر چي كه تو طول سفر از همسفراش ياد گرفته بود بهش گفت...
وقتي همه حرفاشو زد در حالي كه داشت آروم آروم اشكاشو پاك ميكرد گفت : آخيش..... سبك شدم...
گفتم : بيا چند دقيقه اي اينجا رو اين سنگ بشينيم و خستگي در كنيم.
چند دقيقه اي نشستيمو بعد راهي شديم...
كاش بازم ببينمش.... به اميد ديدار



جراحي

خوب مثل اينکه همون شد که نميخواستم... دوشنبه بايد برم عمل کنم... دکتر گفت اگر عمل رو عقب بندازي ممکنه وضع وخيم بشه و اون وقت يکماهي گرفتاري برات درست کنه... من هم فکر کردم کاري که بايد بشه بگذار زودتر بشه... گفتم دوشنبه... اون هم گفت خوب... همين و خلاص...
البته گفته که يک هفته بيشتر گرفتاري نداره... خدا کنه راست بگه... اگر مثل باباي من که بعد از جراحي دندون عقل به طرف ميگه بورو چلوکباب بخور باشه که تکليف مشخصه... دو هفته اي گرفتارشم.. :) امّا خوب بايد به دکتر اعتماد داشت ديگه...
ولي يک چيزي بگم؟ وقتي گفت توي مطب و بدون بيهوشي ميخواد عملم کنه حسابي ترس ورم داشت... خوب اگر آدم رو بيهوش کنن ديگه چيزي نميفهمه امّا بي حسي... واي... آدم موي به تنش سيخ ميشه...
اصلاً چيه مگه... ميترسم؟ مگه شما نميترسين؟ اگر مردين راستش رو توي نظر خواهي بنويسين... اگر تجربه اي هم داشتين که چه بهتر... من منتظرم...
ولي آخرين مطلب رو سعي ميکنم دوشنبه صبح update کنم... تا خدا چي بخواد... بعدش هم که معلوم نيست که چه شود... هر موقع تونستم مينويسم...
هوي... نگذارين برين بگين پرنده ديگه نمينويسه ها... نخير از اين شانسها ندارين... شده از پشت تلفن به حالت دَمَر براي اين رهگذر مطالبم رو بگم تا تايپ و publish کنه اينکار رو ميکنم... پس به ما سر بزنين خوب...!
نقداً اين مطلب آخريه رهگذر رو داشته باشين تا بعد... در ضمن يادتون نره، برام دعا کنيد... لطفاً...

Friday, December 06, 2002





حرفهاي خصوصي


ميخوام از خودم بگم... شايد هيچوقت اينقدر راحت راجع به خودم توي اين weblog حرف نزده باشم... امّا اينبار ميخوام راحت همه چي رو بگم... امّا ميخوام يک قولي بگيرم از تمام اونهايي که من رو ميشناسن... ميخوام قول بدن که حرفهايي که اينجا ميخونن همينجا بمونه و خارج از دنياي پرنده به قول معروف "شتر ديدي نديدي"
امّا مطلب... اصل موضوع اينه که پرنده مريض شده... مريضي که قرار نيست خيلي بزرگ باشه ولي احتياج به عمل جراحي داره... راستش اولش خيلي شوخي شوخي شروع شد... فکر کردم يک جوش بزرگ بوده ولي خوب مثل اينکه يک کمي جدي تر از اين حرفهاست...
هميشه فکر ميکردم از عمل و اينجور حرفها ميترسم... اما وقتي فهميدم که بايد عمل کنم اصلاً احساس ترس نداشتم... الان هم ندارم... تازه اين عمل هم قرار نيست اتفاق خيلي بزرگي باشه...
فردا بايد برم دکتر براي تشخيص نهايي... تنها جيزي که توي اين قضيه برام مهمه زمان اين عمل لعنتيه... دعا کنيد که دکتر نگه فردا بورو بيمارستان... مبخوام اگر بشه عمل رو تا اسفند عقب بندازم... يعني بعد از تموم شدم ترم دانشگاه...
برام دعا کنيد خوب؟ فردا يا شايد پس فردا راجع به نظر دکتر براتون مينويسم...
باز هم از دوستام ميخوام که اگر چيزي خواستن بگن برام email بزنن... مرسي که به حرفهام گوش دادين

Wednesday, December 04, 2002



فکر کنم ديگه ميدونيد گاهِي پرنده قاط ميزنه.. :) اين هم يکي از مطالب دوره قاطه... ;)
رستم و افراسياب

کنون رزم ويروس و رستم شنو
دگرها شنيدستي اين هم شنو
که اسفنديارش يکي Disk داد
بگفتا به رستم که اي نيکزاد
در اين ديسک باشد يکي file ناب
که بگرقتم از site افراسياب
چنين گفت رستم به اسفنديار
که من گشنمه نون سنگک بيار
جوابش چنين داد خندان طرف
که من نون سنگک ندارم به کف
برو حال ميکن بدين disk، هان!
که هم نون و هم آب باشد در آن
تهمتن روان شد سوي خانه اش
شتابان به ديدار رايانه اش
چو آمد به نزد mini tower اش
بزد ضربه بر دکمه powerاش
دگر صبر و آرام و طاقت نداشت
مر آن ديسک را در driveاش گذاشت
نکرد هيچ صبر و نداد هيچ لِفت
يکي list از root ديسکت گرفت
در آن ديسک ديدش يکي file بود
بزد enter انجا و اجرا نمود
کز آن يک demo شد پس از آن عيان
ابا فيلم و موزيک و شرح و بيان
به ناگه چنان سيستمش کرد Hang
که رستم در آن ماند مبهوت و منگ
چو رستم دگر باره reset نمود
همي کرد hang و همان شد که بود
تهمتن کلافه شد و داد زد
ز بخت بد خويش فرياد زد
چو تهمينه فرياد رستم شُنود
بيامد که ليسانس رايانه بود
بدو گفت رستم همه مشکلش
وز آن disk و برنامه خوشگلش
چو رستم بدو داد قيچي و ريش
يکي ديسک bootable آورد پيش
يکي toolkit اندر آن disk بود
بر آورد آنرا و اجرا نمود
همي گشت toolkit، hard اندرش
چو کودک که گردد پي مادرش
به ناگه يکي رمز virus يافت
پي حذف امضاي ايشان شتافت
چو virus را نيک بشناختش
مر از boot sector بر انداختش
يکي ضربه زد بر سرش toolkit
که هر byte آن گشت هشتاد bit
به خاک اندر افکند virus را
تهمتن به رايانه زد بوس را
چنين گفت تهمينه با شوهرش
که اين بار بگذشت از پل خرش
دگر باره امّا خريت مکن
ز رايانه اصلاً تو صحبت مکن
قسم خورد رستم به پروردگار
نگيرد دگر disk ار اسفنديار

Monday, December 02, 2002



شب

شب، تاريک و تنهاي... يک نعمت بزرگ که خدا به تمام ساکنين زمين عطا کرده... پناهگاهي که همه ما ميتونيم توش احساس امنيت کنيم... خيلي چيز غريبيه اين شب... ميتونه پر از شادي و راحتي باشه... يا اينکه غرق نگراني و دلهره...
يک وقتهايي شده که دلم ميخواسته اين شب لعنتي هر چه زودتر تموم بشه... اونوقتها که انتظار يک خبر رو ميکشم... اون لحظه ها که ثانيه هاي شب برام سال ميشه و طلوع خورشيد دست نيافتني... سعي ميکنم به بهانه خواب چشمهام رو ببندم... شايد زمان سريعتر بگذره... به چپ و راست ميچرخم به اميد اينکه بتونم توي يکي از اين حالتها نگرانيم رو کمتر احساس کنم... امّا همش يک تلاش بيهودَس... افکارم من رو راحت نميذارن... پشت هم ميان و ميرن... انگار عهد بستن که لحظه اي من رو تنها نگذارن... متاسفانه هميشه هم برنده اونها هستن...
در مقابل شبهايي بوده که نميخواستم تموم بشه... شبهايي پر از خاطرات شيرين... شبهاي بياد موندني... شبهاي انتظار ولي از نوع شيرينش... انتظار اومدن يک دوست... يا شبهاي مهموني پيش عزيزترين رفقا... اون موقع که دعا ميکنم کاش ميشد ساعت رو نگهداشت به اميد حفظ لحظه هاي پر از شور و عشق... امّا نميشه...
عجب چيز غريبيه اين شب... اون موقع که پرنده دلم برعکس تمام پرنده ها هواي خوندن ميکنه... اون وقته که ميام اينجا... روي همين سيم آشناي تلفن ميشينم و براتون مينويسم... نه درستش اينه که براي خودم مينويسم... آره مينويسم به اميد اينکه شما صداي آواز دلم رو بشنوين... به اين آرزو که پرنده حرفهاي من رو به دور دورها برسونه...
شب چيزه غريبيه... دو پهلو و پر از ايهام... سرشار از احساس و در عين حال خالي از هر تحرک ظاهري... چادري که روي خيلي از بهترين و بدترين لحظات زندگي هر کدوم از آدمها کشيده شده...
مثل اينکه امشب هم از اون شبهاي انتظاره... حالا انتظارش شيرشينه يا نه خدا ميدونه...
اين دفعه "رهگذر" برامون يک شعر سوقات آورده... من که خيلي خوشم اومد... دستش درد نکنه...



به تو خواهم بخشيد...
اگر از ظلمت شب مي ترسي
چلچراغ نگهم را به تو خواهم بخشيد
روشني هاي تنم را که نشان سحرند
به تو خواهم بخشيد
اگر از دوري ره مي ترسي ، دستهايم را
که پلي روي زمان مي بندند
و به کوتاهترين فاصله من را به تو مي پيوندند
به تو خواهم بخشيد
اگر از زمزمه ها ، اگر از حرف کسان
اگر از تنگي چشم دگران ميترسي
من جدا از دگران ، به تو خواهم پيوست
خويش را در تو نهان خواهم کرد
و اگر ترس تو از خويشتن است
من تو را در تن خود ، در رگ هستي خويش
و به هر ذره ذرات وجودم که پر از خواهش توست
محو و گم خواهم کرد ، تا تو از من باشي
تو بيا که اگر آمدنت دير شود
و اگر آمدنت قصه پوچي باشد
من تو را اي همه خوب تا دم مرگ
نخواهم بخشيد...

« بدري اصفهاني »

Sunday, December 01, 2002



آخ جووووون...
بالاخره قسمت comment هم درست شد... امّا با اين کار فکر کنم فقط يک اينه دق ديگه هم به counter اضافه کردم... :)

Saturday, November 30, 2002



نگران

نگرانم... نگران تر از هميشه... قلبم مثل وقتي ميخواي از چنگ عقاب فرار کني تند تند ميزنه... ولي اينبار نه براي خودم...
بهم ميگه نگران نباش... خوبم... همه چيز رو بعداً برات توضيح ميدم... ولي من نميتونم منتظر بمونم... کاش بالهام به اندازه پرستو قدرت داشتن تا ميتونستم تا پيشش پرواز کنم... تا بتونم از کوه و دشت و دريا بگذرم و خودم رو بهش برسونم...
خدايا حالا که من نميتونم پيشش باشم تو بجام بورو... اينکار رو برام ميکني؟ بيا اصلاً دلم رو هم با خودت ببر... شايد به دردش خورد... ميدونستم که تو هميشه با من مهربوني... خدايا ازش برام خبر بيار... هر چي که بود... نذار من آخرين نفري باشم که ميفهمم...
ديگه نميتونم... تمام اين نگراني تمام انرژيم رو گرفته... من که ديگه کاري از دستم بر نمياد... فقط ميتونم براش دعا کنم... رفقا شما هم براش دعا کنين... ميدونم دعاي دلهاي پاک شما زودتر و بيشتر از قلب کوچيک من مستجاب ميشه...
خدايا سپردمش به تو...

Friday, November 29, 2002



ديگه نميترسم

ميترسيدم که بري... هميشه... سالها بود که پيشم بودي... قبل از پرنده شدن من، آشيان دل تو پذيراي روح خسته من بود... گرماي محبت توي چشمات... شعله عشق توي دلت... سنگ صبور پرنده خسته... يک تکيه گاه مطمئن... خسته بودي... امّا پر از شور و عشق...
حيف که چرخ روزگار رو نميشه از حرکت انداخت... اين چرخ ميچرخه و ميچرخه و ما رو با خودش ميبره... به مدّت زندگي... زندگي که پايانش هم مثل شروعش از دست ما خارجه... حيف که دست زمان هميشه گلها رو ميچينه... و اينبار نوبت تو بود...
زود و باشتاب... قبل از اينکه ما با غم انتخاب تو کنار بيايم همه چيز تموم شده بود... تو رفتي... به سفري که هميشه ازش ميترسيدم... برام کابوس بود... يک کابوس وحشتناک... دعا ميکردم هيچوقت نوبت تو نرسه... امّا وقتي وقتش رسيد تو با تمام وجود دستت رو به دست سرنوشت سپردي... با اطمينان... و من بيشتر از هميشه ميترسيدم... با تمام وجود... ولي تو رفتي...
حالا من موندم و خاطره... من موندم و يک فکر... فکر وقت سفر خودم... که کجا و کي قرار سراغم بياد... امّا يک احساس عجيبي دارم... ديگه نميترسم... اصلاً... چون ميدونم اونجا تو منتظر مني... وقتي برسم دوباره با لبخند شيرينت به استقبالم مياي... دوباره توي بغلت ميپرم و مثل قديمها سفره دلم رو پيشت باز ميکنم... دوباره سرم رو روي شونت ميزارم و از ته دل گريه ميکنم... نه ديگه نميترسم... از صداي کاروان زندگي و غريو ساربون زمان ديگه دلم نميريزه...
آهاي ساربون... بيا من اينجام... بيا من رو هم ببر... من رو ببر پيش اونکه دوسش دارم...
خدا کنه ساربون اين دفعه صدام رو بشنوه...

Thursday, November 28, 2002



راه سرزمين مهتاب «رهگذر»

چقدر سخته که ما آدما بتونيم ياد بگيريم خوب باشيم... چقدر سخت...
روي قلبايي که خدا مثه آيينه صيقلشون دادو سپرد دستمون خواسته يا نا خواسته اونقدر غبار نشونديم که گاهي اوقات در قلب بودنشون هم شک ميکنيم...
واي... واي... واي بر ما آدمها... آهاي آدما کجا دارين ميرين با اين سرعت؟؟؟ راه سرزمين مهتاب از اونور نيست... به خدا نيست... راه هيچ سرزميني از اونور نيست... اصلا اونجا سرزميني نيست، اونجا همش تاريکيه همش کثيفيه... همش بديه...همش....
يه کم به خودتون بياين... مگه همين شما نبودين که دنبال مهتاب ميگشتين؟؟ مگه شما نبودين که واسه ستاره ها جون ميدادين؟؟؟ چرا خودتون بودين... خود خودتون... پس چي شد؟؟؟ چرا مسير سفرتون رو تغيير دادين؟؟؟
فکر کردين با اون نقاباي زشتي که به صورتاتون زدين کسي نميشناستتون؟؟؟ نه ... نه... خيال کردين... رهگذر تو همون نگاه اول شناختتون... نه فقط رهگذر که همه مسافراي مهتاب ميشناسنتون... پس حداقل اون نقابا رو از رو صورتاتون بردارينو با اطمينان راهتونو ادامه بدين... ولي اينو بدونين که قطار مهتاب هميشه واسه همه مسافرا جا داره... اگه بازم خواستين باهامون همسفر شين قدمتون رو چشم...
راستي امروز رهگذر خوشحاله چون يه کبوتر مسافر، يه دوست، يه جوينده مهتاب از سرزمين مهتاب واسش خبرايي آورده... يه نشوني از سرزمين مهتاب...
رهگذر امروز تو فکره. تو اين فکر که ميتونه با اين نشوني مهتابو پيدا کنه يا نه؟؟!!
آهاي مسافراي شهر مهتاب... با رهگذر هم سفر ميشين؟؟ رهگذر چند تا همسفر عاشق ميخواد...رفتما ...! نبود؟؟؟
نبود...؟؟؟ بريم؟؟؟ به اميد ديدار

Wednesday, November 27, 2002


عادات قديمي... Old Habbits

اينکه اين عکس چه ربطي به پرنده داره رو نپرسين... فقط احساس کردم بعد از اين همه حرفهاي غم انگيزناک يک کم شوخي لازمه... با تشکر از "دوست" که اين لینک رو برام فرستاد و با تقدیر از طراح اين عکس که در ضمن ايراني هم هست...


فاصله

فاصله... فاصله... تو چکار کردي با دل کوچيک پرنده؟ تو چکار کردي با درخت؟ چرا شک رو براي دلم هديه آوردي؟ چرا سردي رو توي صدام نشوندي؟
احساس ميکنم ديگه درختم رو نميشناسم... امروز که ديدمش و با هم حرف زديم ته دلم مثل هميشه قرص نبود... ترديد داشتم... ديگه مثل قديمترها حرفهام خودشون همديگر رو تکميل نميکردن... بايد روي هر کدوم از جمله ها فکر ميکردم... چيزِ جديدي قاطي صحبتهاي ما شده بود... "سکوت"... آره... چندين بار شد که هر دو ساکت شده بوديم... انگار ديگه دلهامون تسلطشون رو روي فکر و زبونمون از دست داده بودن... ديگه قلبامون با هم حرف نميزدن... دوباره شده بوديم من و اون... انگار يکي بودن ما همون جور که آروم آروم اومده بود، آهسته آهسته هم از پيش ما رفته بود... ديگه طراوت و شور و شوق گذشته ها رو از درخت نميديدم...
فکر کنم هر دوتاي ما اين احساس رو داشتيم... امّا سعي ميکرديم نشون نديم... نميخواستيم باور کنيم... تمام احساسمون رو پشت حرفهاي تکراري از دوري و غربت پنهون ميکرديم...
دوري... آره فاصله... اونجا بود که فهميدم... تنها چيزي که از آخرين ديدار من و درخت وارد زندگي ما شده بود تو بودي... تو بودي که ما رو از هم جدا کرده بودي... دور هر کدوم از ما ديواري از جنس تنهايي و روزمرگي و به بلنداي غم و اندوه کشيده بودي... ديواري که کاغذ ديواريش از خاطره است... هم براي اون هم براي من... کاغذي که نقشهاش هر روز با بالا و پايين رفتن خورشيد رنگ عوض ميکنن... جوري که طرح امروز ديوار با طرح ديروز هزار و يک جور فرق ريز و درشت داره...
نميدونم شايد خود ما براي قابل تحمل کردن فضايي که تو ساختي اين کاغذ ديواري رو روش کشيديم... ولي اين رو ميونم که خيلي زود به اين طرح و رنگها عادت کرديم... جوري که دلهامون رو داديم به کاغذ... و جايي غير از ديوار رو نديديم...
امّا ديگه خسته شدم... امروز تمام کاغذها رو پاره کردم تا چهره زشت ديوار رو ببينم... تا از قفسي که ساختي خلاص بشم... آره... ديگه اينجا نميمونم... پر ميکشم تا آخر ديوارِ دوري... از اونجا ميرم تا پيش درخت... ميرم روي شاخه درخت و همونجا ميمونم... تا ديگه هيچوقتِ، هيچوقت فاصله نتونه بين من و درخت جدايي بندازه...

Sunday, November 24, 2002

راستش رو بگم نميخواستم ادامه داستان رو به اين زودي publish کنم ولي بنا به دلايلي قسمت دوم رو زودتر از موئد راتون تعريف ميکنم. در مورد دليلش هم حتماً بعداً توضيح کامل رو ميدم...
خوب داستان ما به اونجا رسيد که کارل از اديت طلاق گرفت و ادامه ماجرا:

" اديت تيلور هيچ نفرتي از کارل به دل نگرفت. احتمال دارد دوست داشتن او به قدري تداوم داشته که متوقّف کردن آن برايش مقدور نبوده. اديت به وضوح قادر بود که اوضاع را در ذهن خود مجسم سازد. يک مرد تنها، تماس مداوم. گذشته از اينها کارل نزديک تريو و شرم آميزترين راه را انتخاب نکرده بود. او طلاق را بر گزيده بود، نه سوء استفاده از يک خدمتکار جوان را. تنها چيزي که در مغز اديت نميگنجيد اين بود که کارل دل از او کنده بود. در هر حال، سرانجام روزي کارل به خانه باز خواهد گشت.
اديت زندگي خود را بر اساس اين تفکّر بازسازي کرد. او طي نامه اي از کارل خواست که او را در جريان زندگيش بگذارد. کارل برايش نوشت که او و آيکو در انتظار يک فرزندهستند. ماريا Maria در سال 1951 به دنيا آمد. و از آن پس هلن Helen در سال 1953. اذيت براي هر کدام از دخترهاي کوچولو هديه اي فرستاد. او هنوز هم براي کارل نامه مي نوشت و پاسخ دريافت ميکرد: هلن دندان در آورده، انگليسي آيکو رفته رفته بهتر ميشود. کارل وزن کم کرده و...
و سر انجام نوبت آن نامه وحشت انگيز رسيد. کارل در اثر ابتلاء به سرطان ريه در بستر مرگ بود. آخرين نامه او مملو از رعب و وحشت بود نه از بابت خودش، بلکه از بابت آيکو و دو دختر کوچکش. پس انداز کارل براي فرستادن دخترانش براي تحصيل به آمريکا به خاطر صورتحسابهاي بيمارستان ته کشيده بود. چه بر سر آنها خواهد آمد؟
اديت ميدانست که آخرين هديه او براي کارل چيزي جز آرامش خاطر نمي تواند باشد. به همين خاطر به کارل نوشت که در صورت تمايل آيکو حاضر است که از ماريا و هلن مراقبت کند. چندين ماه پس از مرگ کارل آيکو از تن دادن به اين پيشنهاد اجتناب ورزيد، چون کس ديگري جز اين دختران را نداشت. امّا آيکو چه چيزي جز فقر و تنگدستي ، بردگي و نوميدي براي اين دختران به ارمغان آورد؟ در نوامبر سال 1956، آيکو دختران را نزد «خاله اديت عزيز» فرستاد.
اديت خوب ميدانست که در سن 54 سالگي ايفاي نقش مادر براي دو دختر 3 و 5 ساله بسيار مشکل خواهد بود. او نمي دانست که دختران پس از مرگ کارل انگليسي دست و پا شکسته خود را فراموش کرده اند. امّا يادگيري زبان هلن و ماريا بسيار سريع بود. ترس و اضطراب از چهره هر دو آنها زايل شد. اديت بعد از شش سال براي نخستين بار شتابان از سر کار به منزل آمد. حتّي غذا پختن، مجدداً برايش لذّت بخش شد!
اوقات غم آلود آنها زماني بود که از آيکو نامه اي دريافت مي کردند: «خاله بگوييد چه کنم؟ آيا ماريا و هلن گريه ميکنند؟» اديت از لابلاي انگليسي دست و پا شکسته آيکو متوجه نتهايي او ميشد، امري که خود کاملاً به آن واقف بود. او ميدانست که مادر دختران را نيز بايستي نزد خود آورد.
اديت تصميم خود را گرفته بود، امّا آيکو هنوز شهروند ژاپن بود و اداره مهاجرت نيز ليست انتظار بلندبالايي از علاقمندان مهاجرت به آمريکا را دشت. درست در همين مواقع بود که اديت تيلور نامه اي به من نوشت و از من درخواست کمک کرد. من موضوع را در روزنامه خود توضيح دادم و به کمک افراد ديگر سرانجام در اوت 1957 آيکو تيلور اجازه ورود به کشور را يافت.
به محض اينکه هواپيما در فرودگاه بين المللي نيويورک به زمين نشست، لحظه اي سراپاي اديت را ترس و وحشت فرا گرفت. اگر او از زني که کارل را از او گرفته، نفرت پيدا کند چه؟ آخرين نفري که از هواپيما پياده شد دختر ريزه نقش لاغر اندامي بود که اديت در نگاه اوّل تصوّر کرد که دختر بچّه اي بيش نيست. او در حالي که نرده پلکان هواپيما را چنگ زده بود، همانجا ايستاد، و اديت با خود انديشيد که اگر سراپاي او را ترس فرا گرفته، وجود آيکو مملو از ترس و وحشت است.
اديت نام آيکو را صدا زد و دختر شتابان از پله پايين آمده و در ميان بازوان اديت جاي گرفت. آن دو در حالي که همديگر را در آغوش گرفته بودند، فکر خارق العاده اي به ذهن اديت خطور کرد: « من دعا ميکردم که کارل برگردد و او حالا در قالب دو دختر کوچولويش و اين دختر نجيبي که دوستش ميداشت بازگشته است. خداي من کمکم کن تا او را نيز دوست داشتته باشم.»"

Saturday, November 23, 2002

ميخوام يک قصه بگم... شايد نتونم توي يک قسمت همه رو براتون يگم ولي حتماً داستان رو تا آخر بخونيد... البته نميدونم چقدر نويسنده راست ميگه... ولي اين داستان خيلي به دلم نشست... واقعاً اگر اينطور آدمهايي توي دنياي ما زباد پيدا ميشدن ديگه احتياج به پرنده شدن من و امثال من نبود.

"او(Edith Taylor) و کارل(Karl) بيست و سه سال پيش با هم ازدواج کرده بودند و هنوز هم قلبش هنگام ورود به منزل تلپ تلپ مي تپيد. امّا کارل، ظاهرش نشان ميداد که تک به تک خصوصيات يک مرد عاشق به زنش را داراست. اگر به عنوان کارگر انبار گمرکات مجبور ميشد چند روزي شهر خود را ترک کند خر شب نامه اي براي اديت مينوشت و همراه آن هديه اي از آن شهر خريده و براي او مي فرستاد.
امسال کارل چند ماه از طرف اداره عازم ماموريت به Okinawa شد. اين بار خبري از هديه نشد. اديت موضوع را فهميد. کارل در حال پس انداز دستمزد خود بود تا تا به هنگام بازگشت اقدام به خريد خانه اي کنند که ساليان سال در آرزوي خريد آن بودند.
ماه ها پاورچين پاورچين سپري شدند. هر وقت اديت از کارل ميخواست تا به خانه باز گردد کارل برايش مينوشت که مجبور است سه هفته ديگر در ماموريت باشد. يک ماه ديگر گذشت. دو ماه ديگر نيز سپري شد. کارل يک سال تمام بود که در ماموريت به سر ميبرد، و تعداد نامه هايش هم رفته رفته کم و کمتر مي شدند. خبري از هديه نبود فقط گاهي چند پول سياه براي خريد تمبر ارسال ميشد. موضوع براي اديت قابل درک بود.
پس از چندين هفته سکوت مطلق سرانجام نامه اي رسيد:
اديت عزيز،
ايکاش راه بهتري براي اداي اين مطلب بود که ما ديگر زن و شوهر نيستيم...

اديت به طرف نيمکت رفت و روي آن نشست. او با ارسال نامه سفارشي به مکزيک درخواست طلاق کرده بود. کارل با يک دختر ژاپني(Aiko) ازدواج کرده بود. دختره 19 سال داشت و اديت 48 ساله بود.
حال اگر راقم سطور تصميم به داستان پردازي داشت، ميبايست از تلاشهاي زن طرد شده عليه طلاق، از کينه و نفرت او نسبت به شوهرش و آن دختره . انتقامجويي او در قبال زندگي از هم پاشيده اش مينوشت. امّا من اينجا به سادگي تمام، همه آن چيزهايي را مينويسم که براستي به وقوع پيوست. "

Friday, November 22, 2002

اوّلين حرفهاي رهگذر

سلام رهگذر بازم اومد.
توي اين چند روز از خيلي جا ها گذشتم. رهگذراي زيادي رو ديدم. با خيليهاشون هم سفر شدم، از ديدن يه سريشون شاد شدم، از بعضيهاشون چيزاي جديد ياد گرفتم، بعضيهاشون رنجوندنم...
ولي رهگذر امروز دلش گرفته... گمشده هاي توي کوله پشتيش داره سنگيني ميکنه.
گفته بودم که از گمشده ها زياد خواهم گفت... آره رهگذر امروز ميخواد از گمشده ها بگه. از اون چيزايي که ما آدما يا گم کرديمشون يا داريم گمشون ميکنيم. از اون چيزايي که اگه نباشن زندگي غير ممکنه ولي خيلي هامون بي اونکه بدونيم خيلي وقته داريم بدون وجودشون زندگي ميکنيم...
بار سنگيني که امروز داره پشت رهگذرو خم ميکنه رياس... دروغه... نفرت... ظاهر بينيه... و...
آهاي آدما... آره با شمام اونايي که به قلبو روح آدما از رو گوشي موبايلشون نمره ميدين... کسايي که بقيه رو نه به خاطر خودشون که به خاطر مدل ماشينشون دوست دارين... آهاي آدمايي که کارتون شده ريا. اصلا از اين راه پول درميارين... همونايي که به ظاهر واسه ديگرون جون ميدين ولي در به در دنبال يه فرصت ميگردين که به قول خودتون زيرابشو بزنين، دنبال يه گوش ميگردين که پرش کنين از غيبت و تهمت... آره با شمام...
تا کي ما آدما ميخوايم از همه چي غافل باشيم؟ تا کي ميخوايم غرق در امکاناتمون به بقيه ريشخند بزنيم؟؟
چند بار تا حالا با خداي خودمون خلوت کرديم؟ چند بار تا حالا فکر کرديم که از چه نعماتي برخورداريم که بعضيا ازش بي بهرن؟ تا حالا چند بار شده که از خدامون بابت نعمت ديدن، شنيدن ،راه رفتن ، سلامتي و.... تشکر کنيم؟
آره ميدونم اينا همش خيلي سادس. اينا حقه طبيعيه همه آدماس. اينا نعمتاييه که خدا به همه آدما داده... ولي نه...نه خيلي ها هستن که از همين حقوق طبيعيه آدمها هم بي بهرن.
رهگذر امروز وقتي رهگذري رو ديد که چون نميتونست راه بره زير پاي عابرا خودشو رو زمين ميکشيد تا به مقصد برسه به فکر فرو رفت، وقتي که جوونک آدامس فروشه سر چهار راهو ديد که آدامساش ريخته بود ولي نميتونست با دستاي فلجش حتا يکيشو از رو زمين برداره دلش گرفت، وقتي پير زن روزنامه فروشو ديد که توي سرما با اون لباس نازک براي شام شب بچه هاش التماس ميکرد که يه روزنامه بفروشه ولي مورد تمسخر قرار ميگرفت دلش شکست.
رهگذر وقتي اينا رو ديد و در مقابل آدمايي رو ديد که تو لحظه لحظشون دارن به اين فکر ميکنن که چجوري سر کي رو کلاه بذارن تا يه دونه اسکناس سبز به اندوخته هاي بي شمار امروزشون اضافه بشه ، خورد شد ، شکست ، آب شد... امروز رهگذر شرمنده شد. شرمنده خودش و خداش....
رهگذر بازم داره ميره. داره ميره تا مهتابو پيدا کنه. ولي بازم برميگرده زود زود. ايشالا ايندفه که به سرزمين پرنده برسه سنگيني بارش اونقد پشتشو خم نکرده باشه که انقد خسته حرف بزنه. ايشالا ايندفه که به اينجا رسيد ديگه هيچ آدمي تو دنيا نباشه که گمشده اي داشته باشه. کاشکي اين بار توي راه همسفر يه رهگذر عاشق بشه.
کاش دلش از محبت يه رهگذر باز بشه. کاش که يه جرعه فقط يه جرعه آب از چشمه پاکي تو قمقمش داشته باشه. کاش... به اميد ديدار

Wednesday, November 20, 2002

ديروز يکي بيخبر از کوچه ما گذر کرد... ِک "رهگذر" کسي که قراره هر وقت از اينجا رد شد بنويسه...
رهگذر تو هم خوش اومدي... دنياي کوچيک پرنده هميشه براي يک دوست جا داره...
سلام به همگي
من رهگذرم. هم اسمم رهگذره هم خودم رهگذرم.اما چرا رهگذر؟ چون قرارشده که از امروز هر وقت که رهگذر از سرزمين پرنده رد ميشه يه خورده از گرد و غباراي راهشو با شماها قسمت کنه. اميدوارم که گرد و غباراي راه رهگذر هيچ کسو به سرفه کردن نندازه.
اما رهگذره قصه ما ميخواد از همه چيز حرف بزنه. از هر چي که تو طول سفر درازش ديده ميبينه و خواهد ديد.
قصه رهگذر نه تنها قصه خودشه بلکه قصه تمومه رهگذراييه که مثه خودش دنبال روشنايي راه افتادن. همونايي که ميخوان آسمونو پيدا کنن.همونايي که شهر به شهر و خونه به خونه دنبال يه جرعه آب از چشمه پاکي ميگردن.
همونايي که....
رهگذر قصه ما وقتي تو راه تنش به تن يه رهگذر عاشق بخوره عاشق ميشه و از عشق ميگه. همه گرد و غباراش به رنگ عشق در ميان. هر وقت تو قريه مهتاب يه پيرمرد مسافر شامشو باهاش قسمت کرد از صفا ميگه. از سادگي و صميميت حرف ميزنه. هر وقت که....
خلاصه اينکه رهگذر ميخواد از همه چي حرف بزنه. مخصوصا از گمشده ها. بغچه رهگذر پره از گمشده ها.
از گمشده هاي خودشو شما. راستي شما چيزي گم نکردين؟
خوب رهگذر داره ميره. ولي زود زود بازم از سرزمين پرنده ميگذره. با يه کوله بار پر از گمشده ها و لباساي پر گرد و غبار. راستي هر وقت از گرد و غباراي رهگذر سرفتون گرفت بگين تا از دفه بعد آرومترگرد و خاکشو بتکونه. به اميد ديدار

Monday, November 18, 2002

امروز از دست تمام دنیا عصبانی ام... مبخوام به همه چیز نوک بزنم... مبخوام پوست تمام درختها رو بکنم... دلم میخواد با بلندترین صدای ممکن داد بزنم... چرا؟
اصلاً برای چی باید توضیح بدم... بهم میگن راجع به حرفهات توضیح بده... مثال بزن... گنگ حرف میزنی و غیره... خیلی خوب... فرض کنید من یک آدم...
یک روز شده حوصله نداشته باشین؟ بعد یک عالمه کلاس... بعدش هم یک سر درد افتضاح... آخرش هم میرین خونه میبینین مادر بزرگ دوستتون فوت شده... دِ بیا... میرین بخوابین مثلاً... خونه بغلی ساختمون دارن میسازن... یک دفعه صدای رعد و برق... پشت سرش عربده به زبان شیرین ترکی... طرف میخواد با لهجه ترکی به یک افغانی حرفش رو حالی کنه... فکر میکنه هر چی بلندتر بگه یارو بهتر میفهمه... خلاصه یک ساعتی برنامه دارین... خیلی خوش گذشته نه...!؟
این هم توضیح مطلب... حالا خوب شد... حق دارم شاکی باشم و نوک به در و دیوار بزنم؟

Sunday, November 17, 2002

يک متن ديگه از "دوست"... نميدونم خوشحال باشم يا ناراحت که دوست خودش weblog نداره... ولي در هر حال خوبه که گاه و بي گاه يکي از نوشته هاش رو برام ميفرسته تا حرفهاش رو با شما قسمت کنم... اميدوارم هميشه ما رو اينقدر قابل بدونه که مطالبش رو برامون بفرسته... امّا نوشته "دوست":
" نمي دانم اين چه حالي است که گاه و بيگاه وجودم را فرا مي گيرد. احساسي آميخته با ترس، نفرت و ... هيچگاه نتوانستم منشا آنرا درک کنم. شايد اين چيزي است که هميشه با من زندگي مي کند يا مثل سايه اي بي سر، در تعقيبم است. نمي دانم چرا اين جملات را مي نويسم فقط همينقدر يادم هست که دوست داشتم بنويسم. مي خواهم گريه کنم ولي نمي دانم چرا. آيا گريه مي تواند اين بغض کهنه را که چون شير و عسل با قلب فسرده ام ممزوج شده خارج کند. نه نمي تواند. هيچ چيز قادر نيست زخم کهنه اي را که بوي تعفن آن شب و روز آزارم مي دهد دوا کند. گويا اين زخم نقطه اتصال من با اين زندگي ملال آور است. زندگي با خوشي هاي زودگذر نفرت انگيز، نفرتي ناشي از خنده هاي جنون آميز روزگار که گويي به پستي و فلاکت مردم مي خندد. زندگي با اميدهاي مرده بيرنگ، دلخوشي هايي که همچو تابلوهاي مسافت نماي کنار جاده از دور اميد و حرکت را به ارمغان مي آورند، ولي آخرين تابلو پشت سر ويرانه هاي شهري پر از تاريکي و سقوط را دارد که خستگي راه را منجمد کرده، به کيسه عقده هاي انسان مي اندازد. حرکتي بي پايان به سمت سرابي از ناگفته هاي ناشنيدني. حقيقتي دست نيافتني. حقيقتي که پشت تاريکي دستهاي چسب ناک دنيا توان خودنمايي ندارد. ولي اين حقيقت بايد وجود داشته باشد. نمي دانم چرا تصور آن اينقدر برايم سخت است چه رسد به درک رسيدن به آن."
ازت ممنونم... پرنده

Saturday, November 16, 2002

آقا من معضرت ميخوام... تو رو خدا ببخشيد... از تمام اونهايي که به اينجا سر زدن و چيزي نديدن معضرت ميخوام... به دو دليل که دوّمي مهمتر از اوّلي بود نتونستم هفته پبش پرنده رو update کنم...
دليل اوّل مشغله زياد... بقول بابا پرنده... زن و بچه داري سخته ديگه...
دليل دوّم اين template بعد از اضافه شدن script دوّم بعد از يکي دو روز دوچار مشکل شد... تا امروز سعي کردم مشکل رو برطرف کنم ولي نشد ديگه امروز با استفاده از آرشيو فعلاً از template قبلي استفاده ميکنم تا در اوّلين فرصت با يک template جديد برگردم...
امّا بعد از دليل تراشي اجازه بدين از کساني که راجع به اين شعر نظر دادن تشکر کنم... خوب خيلي ها از اين جور شعرها خوششون نمياد که نظرشون کاملاً محترمه... يه اصطلاح معرف هست که ميگه: Look outside the box. به نظر من کسايي که اين طور شعر ميگن واقعاً زبان رو جور ديگه اي ميبينن که براي من خيلي جالبه... خوب بعد از اينهمه حرف بريم سراغ معني شعر...
اولش بگذاريد يه کم از نظرات براتون بگم... خيلي ها به دوري و فراغ اشاره کرده بودن... بعضي ها هم از نا اميدي گفته بودن... يک نظر جالب هم راجع به شب سرد زمستون که صندلي آدم رقتي گرم ميشه مثل بخاري ميشه رسيده بود که فکر کنم خود شاعر هم ذهنش به اينجا نريسيده بوده، فکر کنم...
ولي خود شاعر شعرش رو اينطوري ميني کرد:" معني بخاري بودن صندلي اينه که تازه کسي از روش بلند شده و رفته چون هنوز جاش گرمه... خوندن صفحه 19 هم اشاره از اينه که ديگه نيستش تا کتاب رو بخونه و صفحات رو ورق بزنه... با اين تفاسير معني قسمتهاي بعدي هم روشنه... امّا قسمت آخر که به زيبايي خوندن صفحه 20 اشاره ميکنه ميخواذ بگه که چه خوبه که بياد و دوباره باشه چون با اومدن اونه که امکان داره کتاب دوباره ورق بخوره..."
اين هم از حرفهاي شاعر خودمون... من که خيلي لذّت بردم... باز هم ميگم خدا حفظش کنه...

Sunday, November 10, 2002

ديگه نميخوام بخوونم... يعني چرا بايد بخوونم؟ وقتي صدا من باعث ميشه قشنگ ترين آوازهاي زندگي به گوش نرسه؟ وقتي آهنگهاي گوشخراش پرنده نگذاره که ترنم آواز بهترين خواننده ها شنيده بشه... پرنده چرا بايد بخوونه؟ نه،... بايد بشينم و گوش بدم... به حرفهاي اون کساني که اين دنيا رو با تمام غمهاش... با تمام شاديهاش... تمام عشقهاش... تمام جداييهاش... تمام مرديها و نامرديهاش اونقدر خوب با رنگ و بوي احساسشون و با ابزار کلامشون تصوير ميکنن که به دل سنگ هم ميشينه... تا اونها هستن پرنده و پرنده ها بخدا حقّ حرف زدن ندارن...
اگر هم کسي اين حقّ رو به اونها داده از فضل و از کرمش بوده نه چيزه ديگه... ميخواسته متّهم به ظلم نشه... حتماً همينطوره... ولي من ميگم اگر اين اجازه رو حداقل از من ميگرفت چيزي جز عدلش نبود...
ميخوام براتون يکي از بهترينها رو بخوونم... از اوّل هم ميگم که اين کار پرنده نيست... پرنده نه ميتونه نه به خودش اجازه ميده که پا جاي پاي بزرگ ها بذاره... اين شعر رو "ف ع" نوشته اسمش رو کامل ننوشتم چون فکر کردم شايد نخواد کسي بدونه... از همين جا هم ازش معذرت ميخوام که به خودم جرأت دادم و سرودش رو اينجا آوردم... اگر اومد اينجا و توي نقل قول من ايرادي ديد ازش ميخوام برام بنويسه تا اصلاحش کنم... امّا شعر:
" امروز باز صندلي تو پشت ميزت بخاريست...
هنوز هم صفحه 19 را ميخواني...
امروز که قالي کمتر پا خورده...
جالباسي صافتر ايستاده...
امروز که سر جاکفشي خلوت تر است...
چه زيباست خواندن صفحه 20..."
از همه کساني که اين شعر رو خوندن ميخوام که توي نظرخواهي برداشت خودشون رو از اين شعر بنويسن... بعداً نظر خود شاعر رو براتون مينويسم...
خدا جون، خداي پرنده ها، هميشه فکر ف رو سبز... گلوش رو گرم و دستش رو توانا نگهدار تا براي همه ما بخوونه و بنويسه... خدايا حفظش کن...

Saturday, November 09, 2002

امروز پرنده به علت وقوع چند اتفاق مهم دو تا دو تا مطلب publish کرد...
خدا کنه سرتون درد نياد...
باز يک مهمون جديد توي Persianblog... يک دوست قديمي... يک يار... يک رفيق...
از کجا اومده؟ شهر گلها... چي آورده؟ صفاي دلش و محبّت قلبش... چي ميگه؟ حرفهاي خودموني... کجاست؟ هيچ جا...
آره... اون هم هست و هم نيست... از خودش در اومده و پوچ شده...
بچّه ها پوچستان هم به جمع ما اضافه شده...
پوچستان خوش اومدي...
آخ از دست اين گربه چاقه... همون حنايي و سفبده رو ميگم ديگه... هر دفعه که من اومدم اينجا اين خپل بايد پيداش بشه... همچين راه ميره انگار پلنگه...
شما آدمها هم لونه درست کردين براي خودتون... لونه اي که گربه توش بياد و بره که جاي موندن نيست... اصلاً بيشتر از آدمها اين گربه ها از شهر لذّت ميبرن... غذا ندارن که دارن... جاي خوب ندارن که دارن... ديگه چي ميخوان؟
خيلي هاشون ديگه يادشون رفته قديمها چکاره بودن... اونها هم تحرّکشون کم شده... نه دنبال موش ميکنن نه سراغ مرغ و خروس ميرن.. فقط بي انصافها گاهي به لونه پرنده ها سرک ميکشن که الهي خدا سيبيلهاشون رو آتيش بزنه...
امروز دم غروبي تو حياط يک خونه نشسته بودم... داشتم اطراف رو نگاه ميکردم... ديدم به به آقاي گربه حنايي دارن ميان اينطرفي... پريدم تا منو نديده در برم... رفتم روي درخت کنار باغچه... گربه هرو پاييدم... ديدم ميخواد از زير در بياد تو... اوّل کله اش رو از زير در رد کرد بعد هم دوتا دستهاشو... يکمي خودشو کش داد بلکه نازک بشه و از زير در بياد تو... نشد... چرخيد به پهلو... باز هم نشد... تصميم گرفت برگرد امّا ديگه حتّي نمتونست برگرده... حسابي گير کرده بود... طفلکي کلّي تلاش کرد تا بياد بيرون...
يکي نيست بگه گربه دله... چرا اينقدر توي اين آشغالها وول ميزني و دلگي ميکني که اينطوري چاق بشي؟ همون... حقّته... خپل...
اي بابا انگار موي سبيلش رو آتيش زدن دوباره پيداش شد... ما که پريديم...

Thursday, November 07, 2002

با عرض معذرت بابت خروج از قالب پرنده... ولي به علّت شرايط محيطي و محاطي چاره اي جز به گريزي در مطلب منحوس و مشمئز کننده Drugs نبود...
چرا دلم اينقدر از دست بعضي آدمها گرفته؟ از دست اونهايي که هيچ چيز توي دنيا از خودشون براشون مهم تر نيست؟ همونها که حاضرن براي پولهاي کثيف کارهاي کثيف انجام بِدَن... کسايي که براشون زن، بچه، پير يا جوون هيچ فرقي نميکنه... آدمهايي که به معناي واقعي پست و ناجوانمردن...
آخه تو دلت رو از کجا آوردي؟ يا بهتره بگم کجا دلت رو گم کردي که حاضري از لطافت احساس و کم تجربگي يک دختر بچّه استفاده کني؟ چطور دلت مياد از زور بازوت امّا نه از ضعف يک بچه 6،5 ساله سوءاستفاده کني؟ چطور ميتوني حتّي بهترين و دوست داشتني ترين آدمهاي زندگيت رو هم فداي پولهاي سياهت بکني؟
هيچ فکر کردي چي بسرت مياد؟ نه... اگر يک روز ببيني که پسرت... دخترت... پدرت... يا همسرت توي لجني که تو درست کردي افتاده اون وقت چي؟ دارم فکر ميکنم که شايد حتّي برات اين هم مهم نباشه... شايد خودت هم با دست روي سر پسرت فشار بياري تا بيشتر و بيشتر توي اين باتلاق فرو بره...
ميدونم چرا اينکار رو ميکني... ميدونم... چون با اينکارت ميخواي خودت رو از جلوي چشم همه قايم کني... نميخواي کسي قيافه زشتت رو ببينه... حتّي خانوادت...
ولي نميتوني... شايد بتوني همه رو غرق کني ولي خودت رو چکار ميکني؟ چه جوري توي آينه نگاه ميکني؟
ولي ميدوني... بيشتر از تو خود ما مقصريم... ما که پيش تو خودمون رو گرفتار ميکنيم... ما مقصريم که دلمون رو بجاي زندگي و عشق به کار و پول ميديم... ما که ترجيح ميديم يک تومن بيشتر در بياريم تا يک دقيقه وقتمون رو براي بهترين کسانمون صرف کنيم... آره مقصر خود ما هستيم... ما هم نميتونيم خودمون رو ببخشيم...
خدايا... خداي پرنده ها... خداي ماهي ها... خداي آدمها... بيا پايين تر... بيا پايين تر تا ما که توي اين گل و لاي گير کرديم بتونيم دستت رو بگيريم... بيا و کمکمون کن تا با هم تمام کثيفيهاي دنيا رو از بين ببريم... تا پاک بشيم... تا به هيچ چيز عادت نداشته باشيم جز بياد آوردن تو...

Tuesday, November 05, 2002

اين هم يک counter از نوع جلف ولي ماماني... رنگش درست رنگ پرهاي جوجه طلاييه... اميدوارم هفته اي سه چهار بار اين counter شماره بندازه...

Monday, November 04, 2002

داستان مرغ ماهيخوار
اين مرغ رو من چند سال پيش ميشناختم... کنار يک آبگير کوچيک نزديک جنگل سرو زندگي ميکرد... هر سال موقع تابستون پيداش ميشد و مثل بقيه با اومدن پاييز از برکه ميرفت... يک کم ميشناختمش... با هم گاهي حرف ميزديم... ازش سراغ رفقاي قديم رو ميگرفتم و اون هم برام از اونها صحبت ميکرد... البتّه هيچوقت حرفهاي ما زياد طول نميکشيد چون صداي حرف زدن ما ماهيها رو فراري ميداد...
يک روز ماهيخوار از من پرسيد:" تو چي ميخوري؟" با تعجب گفتم: "دونه... از ارزن تا خرده نون... گاهي هم ميوه... چطور مگه؟" گفت:" هيچ چي همين طوري..." چون حرفش برام عجيب بود يادم نرفت... از اون به بعد بيشتر توي نخ کارهاش رفتم... ديدم عوض شده... زياد توي آب اينطرف اونطرف ميره… انگار با خودش حرف ميزنه... يک کمي که گذشت ديدم روز به روز داره لاغرتر ميشه... يک وقتهايي از روز هم داره بين علفها پرسه ميزنه... ديگه حتّي با من هم حرف نميزد...
بعد از مدتي تصميم گرفتم که خودم برم جلو... وقتي بهش سلام کردم و سرش رو بالا آورد ديدم چقدر لاغر و شکسته شده... ولي توي چشمهاش برقي بود که تا حالا نديده بودم... خسته بود ولي غمگين نه... لاغر بود ولي پژمرده نه... با هم حرف زديم... برعکس هميشه ... زياد ميخنديد... از همه چيز خوشحال بود... ديدم که به ماهي ها حتّي نگاه هم نميکنه... پرسيدم چي شده؟ گفت که ميخواد ماهي خوردن رو کنار بگذاره... گفتم نميتوني... گفت بايد بتونم... گفتم آخه چرا؟... گفت چون عاشقم... پرسيدم ربطش چيه؟ يک کم صبر کرد و بعد با غرور گفت: "عاشق ماهي شدم..." نتونستم چيزي بگم... پريدم... از اون روز به بعد من با ماهيخوار زياد حرف نزدم...
چند هفته گذشت... نزديکهاي رفتن مرغهاي مهاجر بود... يکي يکي برکه رو ترک ميکردن... آخر سر همه رفتن ولي ماهيخوار موند... ميدونستم چرا نميره... چند بار ازش خواستم که نمونه ولي گوش نکرد...
حالا يک ماه از عشق ماهيخوار ميگذشت... داشت جلوي من توي آب سرد برکه راه ميرفت... دنبال ماهي... يکدفعه افتاد... پريدم بالاي سرش... چشمهاش رو به سختي باز کرد... گفتم چي شده؟ گفت ديگه رمق ندارم... گفتم ولش کن... گفت نميتونم... گفتم خودت رو از بين ميبري... ديگه جواب نداد...
فرداي همون روز آب برکه جسد يک ماهي قرمز رو کنار جسد ماهخوار به ساحل رسوند...