حيف
باز هم غيبت. داشتم روي Template کار ميکردم. يکي از ساده ترينها رو درست کردم ولي اون هم publish نشد. جالب اينجاست که توي يک weblog ديگه که براي تست دارم خيلي خوب جواب ميده. و از اون هم عجيب تر اينکه بدون هيچ error خاصي فقط publish نميشه. دوتا ايده به ذهنم رسيد. يکي اينکه ممکنه ويروسي شده باشه و ديگه اينکه Hack شده باشم. که دومي خيلي بعيده چون کي مياد weblog من رو Hack کنه؟ در هر صورت فعلاً از کساني که ميان اينجا خواهش ميکنم که من رو راهنمايي کنن. البته دو تا راه حل به ذهنم رسيده، اولش اينکه با وجود همين template مشکل دار به نوشتن همينجا ادامه بدم و يا اينکه پرنده رو منتقل کنم به يک آدرس جديد. در اين دو مورد هم اگر هر کس نظري داره لطف کنه با من در ميون بگذاره. ميخواستم يک بخشه جدا براي اين مطلب ايجاد کنم ولي نميشه.
اما حرف امروز اينکه بياين دعا کنيم تمام کساني که رفتن مسافرت سالم برن و سالم برگردن، همين.
Friday, March 28, 2003
Tuesday, March 25, 2003
تويي
امروز يک دوست برام يک mail فرستاده بود حاوي يک دوبيتي از "مولانا" که من خيلي دوستش دارم. دلم خواست که بنويسم همه بخونن.
اندر دل من، مها، دل افروز تويي
ياران هستند ليک دلسوز تويي
شادند جهانيان به نوروز و به عيد
عيد من و نوروز من امروز تويي
خوشتون اومد؟ از "کيا" تشکر کنين که اين دوبيتي رو برام فرستاد و بعدش هم از مولانا که اگر اين شعر رو نميگقت توي mail هاي "کيا" چيزي غير از "ژيان" نميتونستيم ببينيم و طبعاً شعري هم نداشتيم که update کنيم.
راستي يک چند نفري هم هستن که من بايد حسابي ازشون گله کنم. اول اون رهگذر که من بخاطر تنبيه اول mail ش رو برداشتم که ظاهراً جدي نگرفت و حالا هم جداً ميگم اگر مطلبت رو تا فردا نفرستي پس کي ميخواي بفرستي؟ بعد هم از مسئولين قرعه کشيه ufea با اين قرعه کشيشون. ميخواستين Manchester رو حذف کنين پس چرا حمله؟ و از اون بدتر Real Madrid؟ خوب ميگفتين شرکت نکن. پس از همينجا جيک جيک بلند خود را بگوش خائنين و استکبار ميرسانم و من رفتم و تا نيومدم هيچ کس حرف نزنه فقط comment بگذاره. خدافظ.
امروز يک دوست برام يک mail فرستاده بود حاوي يک دوبيتي از "مولانا" که من خيلي دوستش دارم. دلم خواست که بنويسم همه بخونن.
اندر دل من، مها، دل افروز تويي
ياران هستند ليک دلسوز تويي
شادند جهانيان به نوروز و به عيد
عيد من و نوروز من امروز تويي
خوشتون اومد؟ از "کيا" تشکر کنين که اين دوبيتي رو برام فرستاد و بعدش هم از مولانا که اگر اين شعر رو نميگقت توي mail هاي "کيا" چيزي غير از "ژيان" نميتونستيم ببينيم و طبعاً شعري هم نداشتيم که update کنيم.
راستي يک چند نفري هم هستن که من بايد حسابي ازشون گله کنم. اول اون رهگذر که من بخاطر تنبيه اول mail ش رو برداشتم که ظاهراً جدي نگرفت و حالا هم جداً ميگم اگر مطلبت رو تا فردا نفرستي پس کي ميخواي بفرستي؟ بعد هم از مسئولين قرعه کشيه ufea با اين قرعه کشيشون. ميخواستين Manchester رو حذف کنين پس چرا حمله؟ و از اون بدتر Real Madrid؟ خوب ميگفتين شرکت نکن. پس از همينجا جيک جيک بلند خود را بگوش خائنين و استکبار ميرسانم و من رفتم و تا نيومدم هيچ کس حرف نزنه فقط comment بگذاره. خدافظ.
Sunday, March 23, 2003
يک شب ديگه
آخيش بالاخره همه چيز داره رو به راه ميشه. فکر کنم همه اينو شنيدين که ميگن، زپلشک آيد و زن زايد و مهمان عزيزي برسد. اين همون برنامه ي پرنده بوده در اين چند وقته. عيد که شده. کار بنايي هم که هنوز برقراره، هزار تا کاره نکرده هم روي هم تل انبار شده، آخرش هم اين کامپيوتر که حسابي قاطي کرده بود. بالاخره امروز مجبور شدم که windows هاش رو عوض کنم. خدا ميدونه که از ساعت 3 تا حالا دارم روش کار ميکنم. خود ريختن دو تا windows يک طرف، ريختن نرم افزارهاش يک طرف. هر چقدر ميريزي ميبيني باز هم هست. خلاصه کلي ما رو گرفتار کرده. امشب تونستم Internet رو راه بندازم تا ببينم کي ميتونم تمومش کنم.
امّا حرفهاي امشب. عيد اومد. با تموم قشنگيهاش، با تمومه تازگيهاش، با کلي شاد و خنده. ولي چه فايده داره وقتي شما اونجايي که دلتون ميخواد نباشين؟ وقتي تمام اون چيزهايي رو که توي طول روز ميخواين پشت کارهاي سرد و بيروح قايم کنين شبها سراغتون ميان؟
نميدونم شايد دل پرنده زيادي نازک باشه ولي هر چي که هست توي اين روزهاي قشنگ حتي نسيمش هم ميتونه پرده ي نازک اين قلب کوچيک رو اذيت کنه. وقتي که شب پرنده توش هزار تا اتفاق ميوفته و روزش بي رنگتر از تمام روزهاي ديگه ي ساله، وقتي عدد و رقمهاي توي ذهنش براش پر معني تر از هر حرف و صحبتيه، ديگه چه فرقي ميکنه که عيد باشه يا نباشه؟
تنها چيزي که توي اين بين ميتونه پرنده رو تسکين بده اينه که بدونه داره بهش خوش ميگذره. تازه اگر پرنده بذاره.
شب همتون بخير.
آخيش بالاخره همه چيز داره رو به راه ميشه. فکر کنم همه اينو شنيدين که ميگن، زپلشک آيد و زن زايد و مهمان عزيزي برسد. اين همون برنامه ي پرنده بوده در اين چند وقته. عيد که شده. کار بنايي هم که هنوز برقراره، هزار تا کاره نکرده هم روي هم تل انبار شده، آخرش هم اين کامپيوتر که حسابي قاطي کرده بود. بالاخره امروز مجبور شدم که windows هاش رو عوض کنم. خدا ميدونه که از ساعت 3 تا حالا دارم روش کار ميکنم. خود ريختن دو تا windows يک طرف، ريختن نرم افزارهاش يک طرف. هر چقدر ميريزي ميبيني باز هم هست. خلاصه کلي ما رو گرفتار کرده. امشب تونستم Internet رو راه بندازم تا ببينم کي ميتونم تمومش کنم.
امّا حرفهاي امشب. عيد اومد. با تموم قشنگيهاش، با تمومه تازگيهاش، با کلي شاد و خنده. ولي چه فايده داره وقتي شما اونجايي که دلتون ميخواد نباشين؟ وقتي تمام اون چيزهايي رو که توي طول روز ميخواين پشت کارهاي سرد و بيروح قايم کنين شبها سراغتون ميان؟
نميدونم شايد دل پرنده زيادي نازک باشه ولي هر چي که هست توي اين روزهاي قشنگ حتي نسيمش هم ميتونه پرده ي نازک اين قلب کوچيک رو اذيت کنه. وقتي که شب پرنده توش هزار تا اتفاق ميوفته و روزش بي رنگتر از تمام روزهاي ديگه ي ساله، وقتي عدد و رقمهاي توي ذهنش براش پر معني تر از هر حرف و صحبتيه، ديگه چه فرقي ميکنه که عيد باشه يا نباشه؟
تنها چيزي که توي اين بين ميتونه پرنده رو تسکين بده اينه که بدونه داره بهش خوش ميگذره. تازه اگر پرنده بذاره.
شب همتون بخير.
Thursday, March 20, 2003
سال نو مبارک
ميدونم قرار بود مثل وبلاگ نويسهاي با فرهنگ هر روز update کنم. واقعاً هم سعي خودم رو کردم ولي نشد. کارهاي آخر سال حتي فرصت سر زدن به دوستان رو هم ازم گرفته بود چه برسه به نوشتن.
به هر تقدير امسال هم تموم شد. خدا کنه براي همه ما ساله خوبي بوده باشه. سالي که توش به چيزهايي که ميخواستيم رسيده باشيم. سالي که توش دلهاي زيادي رو بدست آورده باشيم و دلهاي شکسته ي زيادي رو ترميم کرده باشيم. سالي که توش شاد زندگي کرده باشيم و لحظه هاي غمش براي فراموش کردن اونقدر کم باشن که به دقيقه و ثانيه برسن. سالي که توش بوسه هاي زيادي رد و بدل کرده باشيم و کلي هم محبت و عشق تقسيم کرده باشيم. سالي که پر از دوستي هاي خوب بوده باشه. دوستيهايي که موندگار باشه و پر از صداقت.
سالي که توش به بلند ترين شاخه هاي درختهاي پاکي پريده باشيم و بهترين ترانه هاي صفا رو با هم سر داده باشيم. سالي که توش براي همه دعاهاي خير کرده باشيم و هزار تا چيز خوب ديگه.
راستش شايد خيلي از اين آرزوها رو بتونيم براي سال آينده هم داشته باشيم. خوب چه عيبي داره اگر هر سال آدم پر از خوبي و خير و شادي باشه؟ پس به اميد سالي بهتر از امسال.
من که ميخوام تا خود سال تحويل بيدار بمونم. بيادش و براش. خيلي کيف داره مگه نه؟ دوست دارم انتظار رو براي تحويل سال جديد. گو اينکه امشب خيلي عيدم نمياد به دلايلي که بماند. ولي باز هم سال تحويله و کاريش نميشه کرد. خوب ببينم کيا با من امشب رو بيدار موندن.
مطلب بعدي هم اينکه اين طهرون ما هم توي عيد شهر خوبي ميشه، خلوت و پاک و بي سر و صدا. براي همين روزهاي خوب و خلوتي رو براي تمام کساني که مثل ما قراره امسال عيد رو طهران بمونن آرزو ميکنم.
آخرش هم براي تمام مردم بيگناه عراق (گو اينکه با دولتش مخالفم) اظهار تاسف ميکنم. اميدوارم که عيدهاي قشنگي رو پشت سر اين سال سربي پيش رو داشته باشن.
سال نو به همتون مبارک باشه.
پرنده
ميدونم قرار بود مثل وبلاگ نويسهاي با فرهنگ هر روز update کنم. واقعاً هم سعي خودم رو کردم ولي نشد. کارهاي آخر سال حتي فرصت سر زدن به دوستان رو هم ازم گرفته بود چه برسه به نوشتن.
به هر تقدير امسال هم تموم شد. خدا کنه براي همه ما ساله خوبي بوده باشه. سالي که توش به چيزهايي که ميخواستيم رسيده باشيم. سالي که توش دلهاي زيادي رو بدست آورده باشيم و دلهاي شکسته ي زيادي رو ترميم کرده باشيم. سالي که توش شاد زندگي کرده باشيم و لحظه هاي غمش براي فراموش کردن اونقدر کم باشن که به دقيقه و ثانيه برسن. سالي که توش بوسه هاي زيادي رد و بدل کرده باشيم و کلي هم محبت و عشق تقسيم کرده باشيم. سالي که پر از دوستي هاي خوب بوده باشه. دوستيهايي که موندگار باشه و پر از صداقت.
سالي که توش به بلند ترين شاخه هاي درختهاي پاکي پريده باشيم و بهترين ترانه هاي صفا رو با هم سر داده باشيم. سالي که توش براي همه دعاهاي خير کرده باشيم و هزار تا چيز خوب ديگه.
راستش شايد خيلي از اين آرزوها رو بتونيم براي سال آينده هم داشته باشيم. خوب چه عيبي داره اگر هر سال آدم پر از خوبي و خير و شادي باشه؟ پس به اميد سالي بهتر از امسال.
من که ميخوام تا خود سال تحويل بيدار بمونم. بيادش و براش. خيلي کيف داره مگه نه؟ دوست دارم انتظار رو براي تحويل سال جديد. گو اينکه امشب خيلي عيدم نمياد به دلايلي که بماند. ولي باز هم سال تحويله و کاريش نميشه کرد. خوب ببينم کيا با من امشب رو بيدار موندن.
مطلب بعدي هم اينکه اين طهرون ما هم توي عيد شهر خوبي ميشه، خلوت و پاک و بي سر و صدا. براي همين روزهاي خوب و خلوتي رو براي تمام کساني که مثل ما قراره امسال عيد رو طهران بمونن آرزو ميکنم.
آخرش هم براي تمام مردم بيگناه عراق (گو اينکه با دولتش مخالفم) اظهار تاسف ميکنم. اميدوارم که عيدهاي قشنگي رو پشت سر اين سال سربي پيش رو داشته باشن.
سال نو به همتون مبارک باشه.
پرنده
Saturday, March 15, 2003
کوچ
اين پرنده ي مهاجر
هميشه عاشق پرواز
حالا با بالي شکسته
ميخونه چه غمگين آواز
توي يک هجرت جمعي
دست بيرحم يه صياد
اونو از جفتش جدا کرد
با تنهايي آشنا کرد
حالا تنها،حالا خسته
با دلي از غم شکسته
بي صداتر از هميشه
با خودش تنها نشسته
بقيه ي اين ترانه رو يادم نمياد. حتي نميدونم اين تيکه اش رو هم درست بخاطر دارم يا نه. اما نخواستم چيزيش رو تغيير بدم چون اينها کلماتي بودن از يک نواي آشنا که سالهاست توي ذهنم مونده.
به ياد پرنده اي که کوچ کرده و رفته. ميدونم هيچوقت ممکنه اين weblog رو نخونه. تقريباً مطمئنم که اين اتفاق نميوفته. اما با نوشتن اين اهنگ خواستم بگم که دلم براش خيلي تنگ شده.
موقعي که اون اين آهنگ رو ميخوند و من جلوش وايميستادم و گوش ميکردم يک پرنده ي جووني بود و من يک جوجه ي کوچيک. اون کوچ کرد و رفت. نميدونم کي دوباره ميبينمش. حالا نه من اون جوجه ي کوچيکم نه اون يک پرنده ي جوون. ولي هنوز صداي گرمش توي گوشهام شنيده ميشه. صدايي که مثل شعرش غم گرفته بود. صدايي که از دلش بلند ميشد و براي همين به دل همه مينشست. شايد به همين خاطر بود که هيچوقت نخواستم اصل اين آهنگ رو گوش بدم. راستش حتي نميدونم کي اين آهنگ رو خونده. براي من اين اهنگ هميشه با صداي فريبرز عزيز معني پيدا ميکنه. و تمام کوچ کرده هاي اطرافم رو بخاطرم مياره.
کساني که لونه هاشون کنار درخت ما بود. اما حالا تنها جاي اون لونه هاي رو ميشه بالاي شاخه ها ديد. کساني که روزي صداشون اطرافت رو پر ميکرد ولي حالا يادشونه که ذهنت رو انباشته کرده.
کاش خدا يک روز يک جفت بال قوي بهمون بده تا بتونيم دور دنيا رو بگرديم و به تمام کوچ کرده هامون سر بزنيم و ديداري تازه کنيم. خدا يک روز بالاخره اين بال رو به ما ميده. خيلي مهربونه مگه نه؟
اين پرنده ي مهاجر
هميشه عاشق پرواز
حالا با بالي شکسته
ميخونه چه غمگين آواز
توي يک هجرت جمعي
دست بيرحم يه صياد
اونو از جفتش جدا کرد
با تنهايي آشنا کرد
حالا تنها،حالا خسته
با دلي از غم شکسته
بي صداتر از هميشه
با خودش تنها نشسته
بقيه ي اين ترانه رو يادم نمياد. حتي نميدونم اين تيکه اش رو هم درست بخاطر دارم يا نه. اما نخواستم چيزيش رو تغيير بدم چون اينها کلماتي بودن از يک نواي آشنا که سالهاست توي ذهنم مونده.
به ياد پرنده اي که کوچ کرده و رفته. ميدونم هيچوقت ممکنه اين weblog رو نخونه. تقريباً مطمئنم که اين اتفاق نميوفته. اما با نوشتن اين اهنگ خواستم بگم که دلم براش خيلي تنگ شده.
موقعي که اون اين آهنگ رو ميخوند و من جلوش وايميستادم و گوش ميکردم يک پرنده ي جووني بود و من يک جوجه ي کوچيک. اون کوچ کرد و رفت. نميدونم کي دوباره ميبينمش. حالا نه من اون جوجه ي کوچيکم نه اون يک پرنده ي جوون. ولي هنوز صداي گرمش توي گوشهام شنيده ميشه. صدايي که مثل شعرش غم گرفته بود. صدايي که از دلش بلند ميشد و براي همين به دل همه مينشست. شايد به همين خاطر بود که هيچوقت نخواستم اصل اين آهنگ رو گوش بدم. راستش حتي نميدونم کي اين آهنگ رو خونده. براي من اين اهنگ هميشه با صداي فريبرز عزيز معني پيدا ميکنه. و تمام کوچ کرده هاي اطرافم رو بخاطرم مياره.
کساني که لونه هاشون کنار درخت ما بود. اما حالا تنها جاي اون لونه هاي رو ميشه بالاي شاخه ها ديد. کساني که روزي صداشون اطرافت رو پر ميکرد ولي حالا يادشونه که ذهنت رو انباشته کرده.
کاش خدا يک روز يک جفت بال قوي بهمون بده تا بتونيم دور دنيا رو بگرديم و به تمام کوچ کرده هامون سر بزنيم و ديداري تازه کنيم. خدا يک روز بالاخره اين بال رو به ما ميده. خيلي مهربونه مگه نه؟
Friday, March 14, 2003
مهموني
اولش بگم که ميدونم يک چند وقتيه يک کم بي معرفت شدم و به خيلي از رفقا نميتونم سر بزنم و خيلي کمتر از اون ميرسم که براشون comment بگذارم ولي خوب سرم که خلوت تر بشه جبران ميکنم.
نميدونم شده براتون پيش بياد که مدت طلاني از يک عده دور باشين و بعد از مدتها اونها رو ببينين؟ خوب معمولاً اين طور وقتها اولين چيزي که نظر شما رو به خودش جلب ميکنه تغييرات ظاهري آدمهاييه که براي مدت طولاني اونها رو نديدين.
خوب اگر اين اتفاق براي افراد خانوادتون بيوفته قضيه يک کم ناجور تره. يک احساسه بدي بهتون دست ميده. احساس اينکه چقدر آدم لا اباليي هستين که توي اين مدت به اين طولاني از افراد خانوادتون دور بودين.
ديشب من رفتم مهمونيه خانوادگي بعد از شايد يک چيزي حدود 3 ماه. البته چيز زيادي اين وسط تغيير نکرده بود ولي اين بچه ها حسابي بزرگ شده بودن. بخصوص دختر عمه ام که از يک دختر بچه ي کوچولو حالا تبديل شده به يک خانوم نه زياد کوچولو.
من که اين چيزها برام خيلي مهمه يعني کر ميکنم اعضاء خانواده ِ آدم خيلي مهم هستن و اينکه آدم از حال و احوالشون خبر داشته باشه. نميگم اين کار رو هميشه ميکنم يعني به همه سر وقت تلفن بزنم و از اين حرفها که البته کار خوبي نيست ولي هميشه سعي کردم توي جمعهاي خانوادگي باشم. بيشتر از همه هم خانواده خودمون. يک عده ميگن اين کار بچه ننه بازيه ولي براي من مهم نيست. شايد هم راست بگن اما هر چيزي توي زندگيه آدم يک جايي داره و جاي خودش رو هم داره. به نظر من يکي از اين جاها ماله خانواده است که البته جاي مخصوصي هم هست. و اين هيچ دليل نميشه که آدم به بقيه ي چيزهاي مهم توي زندگيش توجه نکنه. همونطور که گفتم هر چيزي جاي خودش. مطمئناً دل آدمها براي تمام عزيزانشون جا داره. بگذريم.
مهمونيه ديشب فرصتي بود که يک ديداري از فاميل تازه کنم. و ببينم که زمان فقط براي من نميگذره بلکه همه توش قرار دارن. بچه ها بزرگ ميشن و ما هم همينطور. اونها به teenager ي ميرسن و ما ازش فاصله ميگيريم. دورانهايي که ميان و ميرن. و تا حالا همشون زيبا بودن. خدا آخر عاقبتش رو بخير کنه.
يکي دو تا از commentها رو هم جواب بدم.
1- مهربوني ما محتاج دعا هستيم ولي چشم. از تمام دلهاي صافي که ميدونم با لطفي که دارن به اينجا سر ميزنن هم خواهش ميکنم دعا کنن.
2- Azy خودت گفتي چرا مملکت مثله آفتاب پرست شده چون همه چيزش ريا است و هر روزش يک رنگيه.
قربان همگي
پرنده
اولش بگم که ميدونم يک چند وقتيه يک کم بي معرفت شدم و به خيلي از رفقا نميتونم سر بزنم و خيلي کمتر از اون ميرسم که براشون comment بگذارم ولي خوب سرم که خلوت تر بشه جبران ميکنم.
نميدونم شده براتون پيش بياد که مدت طلاني از يک عده دور باشين و بعد از مدتها اونها رو ببينين؟ خوب معمولاً اين طور وقتها اولين چيزي که نظر شما رو به خودش جلب ميکنه تغييرات ظاهري آدمهاييه که براي مدت طولاني اونها رو نديدين.
خوب اگر اين اتفاق براي افراد خانوادتون بيوفته قضيه يک کم ناجور تره. يک احساسه بدي بهتون دست ميده. احساس اينکه چقدر آدم لا اباليي هستين که توي اين مدت به اين طولاني از افراد خانوادتون دور بودين.
ديشب من رفتم مهمونيه خانوادگي بعد از شايد يک چيزي حدود 3 ماه. البته چيز زيادي اين وسط تغيير نکرده بود ولي اين بچه ها حسابي بزرگ شده بودن. بخصوص دختر عمه ام که از يک دختر بچه ي کوچولو حالا تبديل شده به يک خانوم نه زياد کوچولو.
من که اين چيزها برام خيلي مهمه يعني کر ميکنم اعضاء خانواده ِ آدم خيلي مهم هستن و اينکه آدم از حال و احوالشون خبر داشته باشه. نميگم اين کار رو هميشه ميکنم يعني به همه سر وقت تلفن بزنم و از اين حرفها که البته کار خوبي نيست ولي هميشه سعي کردم توي جمعهاي خانوادگي باشم. بيشتر از همه هم خانواده خودمون. يک عده ميگن اين کار بچه ننه بازيه ولي براي من مهم نيست. شايد هم راست بگن اما هر چيزي توي زندگيه آدم يک جايي داره و جاي خودش رو هم داره. به نظر من يکي از اين جاها ماله خانواده است که البته جاي مخصوصي هم هست. و اين هيچ دليل نميشه که آدم به بقيه ي چيزهاي مهم توي زندگيش توجه نکنه. همونطور که گفتم هر چيزي جاي خودش. مطمئناً دل آدمها براي تمام عزيزانشون جا داره. بگذريم.
مهمونيه ديشب فرصتي بود که يک ديداري از فاميل تازه کنم. و ببينم که زمان فقط براي من نميگذره بلکه همه توش قرار دارن. بچه ها بزرگ ميشن و ما هم همينطور. اونها به teenager ي ميرسن و ما ازش فاصله ميگيريم. دورانهايي که ميان و ميرن. و تا حالا همشون زيبا بودن. خدا آخر عاقبتش رو بخير کنه.
يکي دو تا از commentها رو هم جواب بدم.
1- مهربوني ما محتاج دعا هستيم ولي چشم. از تمام دلهاي صافي که ميدونم با لطفي که دارن به اينجا سر ميزنن هم خواهش ميکنم دعا کنن.
2- Azy خودت گفتي چرا مملکت مثله آفتاب پرست شده چون همه چيزش ريا است و هر روزش يک رنگيه.
قربان همگي
پرنده
Thursday, March 13, 2003
بابت ديشب
اين مطلب رو ديشب نوشته بودم که بفرستم ولي خوب account مشترک اين اشکالات رو هم داره ديگه. مياي وصل بشي ميبيني يکي ديگه Online شده و خدا ميدونه کي قطع کنه. بعدش هم کي حوصله داره که صبر کنه تا نوبتش بشه. بگذريم.
راستش اين چند روزه خيلي دقت کردم به اتفاقاتي که توي محرم ميوفته. عجب امتي هستن بخدا. اگر امام حسين ميدونست که اين طور با اين روز برخورد ميکنن قطعاً يک راه ديگه اي براي رفتن اين راه در پيش ميگرفت. يعني چي به اين روزها بگن حسين پارتي؟ من که حالم از اين جور چيزها بهم ميخوره. من ميگم آدم ناراحته درست، اعتقاد داره درست ولي اين راهش نيست. ناراحته بشينه دعا کنه، نه اينکه بره مثل انسانهاي اوليه توي سر و کله خودش بزنه. تازه اگر اعتقاد داشته باشه نه اينکه فقط براي راه افتادن کارش و چه ميدونم هزار جور بيناموسيه ديگه سنگ امام حسين رو بزنه به سينش.
خلاصه که با تمام احترامي که براي امام حسين قائلم بد جوري از اين برنامه اي که توي محرم و بعدش هم توي صفر پياده ميکنن متاسفم. تازه من که در کل با اين عزاداريه بيش از حدي که توي اين مملکت رواج داره مخالفم. بابا اينها رو آوردن تا تمام ملت رو بکشن زير ببخشيد افسار خودشون. ما ها که مرده پرست همستيم و مذهبي هم به همچنين چي ميشه؟ اين که تمام تعطيلات ميشه شهادت و عزاداري. خيلي خوب فهميدم، باشه براي ايندفعه بسه. فکر کنم فهميدين چرا ديشب online نشدم شايد هم بگين بهتر بود نميشدي. ولي من اين حرفها رو ميزدم حالا نه بعداً ميگفتم.
آخرش هم براي احترام به اين عزيز هر کس ناراحته بره يک گوشه با خودش خلوت کنه مزاحم بقيه هم نشه و به درگاه خدا دعا کنه. مطمئنم که خيلي بيشتر از افه گذاشتن براي دخترهاي محل و رفتن زير علم و هوار کشيدن و توي سر و کله خودش و بقيه زدن احساس آرامش ميکنه و امام حسين هم ازش راضي تره. ميگيد نه امتحان کنيد.
اين مطلب رو ديشب نوشته بودم که بفرستم ولي خوب account مشترک اين اشکالات رو هم داره ديگه. مياي وصل بشي ميبيني يکي ديگه Online شده و خدا ميدونه کي قطع کنه. بعدش هم کي حوصله داره که صبر کنه تا نوبتش بشه. بگذريم.
راستش اين چند روزه خيلي دقت کردم به اتفاقاتي که توي محرم ميوفته. عجب امتي هستن بخدا. اگر امام حسين ميدونست که اين طور با اين روز برخورد ميکنن قطعاً يک راه ديگه اي براي رفتن اين راه در پيش ميگرفت. يعني چي به اين روزها بگن حسين پارتي؟ من که حالم از اين جور چيزها بهم ميخوره. من ميگم آدم ناراحته درست، اعتقاد داره درست ولي اين راهش نيست. ناراحته بشينه دعا کنه، نه اينکه بره مثل انسانهاي اوليه توي سر و کله خودش بزنه. تازه اگر اعتقاد داشته باشه نه اينکه فقط براي راه افتادن کارش و چه ميدونم هزار جور بيناموسيه ديگه سنگ امام حسين رو بزنه به سينش.
خلاصه که با تمام احترامي که براي امام حسين قائلم بد جوري از اين برنامه اي که توي محرم و بعدش هم توي صفر پياده ميکنن متاسفم. تازه من که در کل با اين عزاداريه بيش از حدي که توي اين مملکت رواج داره مخالفم. بابا اينها رو آوردن تا تمام ملت رو بکشن زير ببخشيد افسار خودشون. ما ها که مرده پرست همستيم و مذهبي هم به همچنين چي ميشه؟ اين که تمام تعطيلات ميشه شهادت و عزاداري. خيلي خوب فهميدم، باشه براي ايندفعه بسه. فکر کنم فهميدين چرا ديشب online نشدم شايد هم بگين بهتر بود نميشدي. ولي من اين حرفها رو ميزدم حالا نه بعداً ميگفتم.
آخرش هم براي احترام به اين عزيز هر کس ناراحته بره يک گوشه با خودش خلوت کنه مزاحم بقيه هم نشه و به درگاه خدا دعا کنه. مطمئنم که خيلي بيشتر از افه گذاشتن براي دخترهاي محل و رفتن زير علم و هوار کشيدن و توي سر و کله خودش و بقيه زدن احساس آرامش ميکنه و امام حسين هم ازش راضي تره. ميگيد نه امتحان کنيد.
Tuesday, March 11, 2003
اي ايران
من که خيلي بچه ي خوبي شدم مثل وبلاگ نويسهاي خيلي با فرهنگ ميخوام زود به زور اينجا رو update کنم. حداقل تا موقعي که وقتش رو دارم.
شده روزهايي رو داشته باشين که براش حسابي برنامه ريزي کردين ولي کارها اونطوري که ميخواستين پيش نره؟ براي من که زياد پيش اومده. مثل ديروز. خوب مقدار زيادي کار انجام دادم ولي خيليهاش هم موند، کاري به اين چيزهاش نداريم. مطلبي که ميخواستم در موردش بنويسم چيزه ديگه اي بود.
ديروز جايي که مشغول کار بودم شرکتي بود که ارتباطش بيشتر با طرفهاي خارجي هست. جايي که من مشغول کار بودم محلي بود که رئيس شرکت داشت با يکي از شرکتهاي خارجي صحبت ميکرد. ناخود آگاه صحبتهاي اونها رو شنيدم. موضوع سر اين بود که طرف خارجي نيمخواست نمونه ي جنس رو براي ايران بفرسته چون شک فراوني روي ايراني ها داشت و فکر ميکرد که اونها ميخوان سرشون رو کلاه بگذارن.
دلم بدجوري گرفت. هر بار که رئيس شرکت پشت تلفن ميگفت که:" Iranians are not the kind who want to cheat you" انگار يک پتک محکم ميکوبن روي قلب من.
آخه داريم به کجا ميريم؟ با اين همه ادعاي بزرگ بزرگ از عشق و محبت و خدا و هزارتا چيزه ديگه چي به سر ما اومده که اينطوري توي دنيا باهامون برخورد ميکنن؟
اينجاست که پرنده دوست داره بپره. بره روي بلندترين درخت اين سرزمين عزيز بشينه و براي تمام اين بي عدالتيهايي که ما خودمون براي خودمون و مملکتمون خريديم غم انگيز و با سوز دل بخونه. بره اونجا شايد خداي آسمون بزرگ بياد و پيشش بشينه و صداي دلش رو بشنوه. خدايا صدام رو که ميشنوي؟ چرا نگاهت رو از اين سرزمين گرفتي؟ ميدونم ما لياقتش رو نداشتيم اوني باشيم که بايد. ميدونم کوروش و داريوش رو نتونشتيم خودمون نگهداريم. ميدونم بزرگهايي مثل ابوعلي سينا رو با وراجهاي دقل باز عوض کرديم و باعث شديم تو روت رو از ما و سرزمينمون برگردوني. ولي نه بخاطر ما که بخاطر اين خاک عزيز اين تمدني که قشنگترين تمدنهاي دنياست اين خطاهاي ما رو ببخش و دوباره از توي آسمون بيا و کنار ما بشين.
آره دوست دارم تمام اين حرفها رو براش بخونم. راستي کي ميخواد با پرنده هم صدا بشه؟ اصلاً کسي هست که مثل من فکر کنه؟
من که خيلي بچه ي خوبي شدم مثل وبلاگ نويسهاي خيلي با فرهنگ ميخوام زود به زور اينجا رو update کنم. حداقل تا موقعي که وقتش رو دارم.
شده روزهايي رو داشته باشين که براش حسابي برنامه ريزي کردين ولي کارها اونطوري که ميخواستين پيش نره؟ براي من که زياد پيش اومده. مثل ديروز. خوب مقدار زيادي کار انجام دادم ولي خيليهاش هم موند، کاري به اين چيزهاش نداريم. مطلبي که ميخواستم در موردش بنويسم چيزه ديگه اي بود.
ديروز جايي که مشغول کار بودم شرکتي بود که ارتباطش بيشتر با طرفهاي خارجي هست. جايي که من مشغول کار بودم محلي بود که رئيس شرکت داشت با يکي از شرکتهاي خارجي صحبت ميکرد. ناخود آگاه صحبتهاي اونها رو شنيدم. موضوع سر اين بود که طرف خارجي نيمخواست نمونه ي جنس رو براي ايران بفرسته چون شک فراوني روي ايراني ها داشت و فکر ميکرد که اونها ميخوان سرشون رو کلاه بگذارن.
دلم بدجوري گرفت. هر بار که رئيس شرکت پشت تلفن ميگفت که:" Iranians are not the kind who want to cheat you" انگار يک پتک محکم ميکوبن روي قلب من.
آخه داريم به کجا ميريم؟ با اين همه ادعاي بزرگ بزرگ از عشق و محبت و خدا و هزارتا چيزه ديگه چي به سر ما اومده که اينطوري توي دنيا باهامون برخورد ميکنن؟
اينجاست که پرنده دوست داره بپره. بره روي بلندترين درخت اين سرزمين عزيز بشينه و براي تمام اين بي عدالتيهايي که ما خودمون براي خودمون و مملکتمون خريديم غم انگيز و با سوز دل بخونه. بره اونجا شايد خداي آسمون بزرگ بياد و پيشش بشينه و صداي دلش رو بشنوه. خدايا صدام رو که ميشنوي؟ چرا نگاهت رو از اين سرزمين گرفتي؟ ميدونم ما لياقتش رو نداشتيم اوني باشيم که بايد. ميدونم کوروش و داريوش رو نتونشتيم خودمون نگهداريم. ميدونم بزرگهايي مثل ابوعلي سينا رو با وراجهاي دقل باز عوض کرديم و باعث شديم تو روت رو از ما و سرزمينمون برگردوني. ولي نه بخاطر ما که بخاطر اين خاک عزيز اين تمدني که قشنگترين تمدنهاي دنياست اين خطاهاي ما رو ببخش و دوباره از توي آسمون بيا و کنار ما بشين.
آره دوست دارم تمام اين حرفها رو براش بخونم. راستي کي ميخواد با پرنده هم صدا بشه؟ اصلاً کسي هست که مثل من فکر کنه؟
Monday, March 10, 2003
اتفاقي از نوع "مهربوني"
يک روز پر از خستگي. بعد از 12 ساعت کار بدون وقفه با گرسنگي و تشنگي بيش از حد. با تلاشي از روي ناچاري|، در حالي که تمام فکر و ذهنت پيشه قابلمه ي روي گاز و کاناپه ي نرم جلوي تلوزيونه و هيچ چيزه جالبي براي طول شب پيش بيني نميکني ميرسي جلوي در. از سر کوچه در حالي که سلّانه سلّانه مسير رو طي ميکني کليد رو در مياري تا نکنه موقع رسيدن وقتت رو بگيره.
در رو باز ميکني و مادر از کنار شوفاژ به يک "خوش آمدي" مهمونت ميکنه. با بي حوصلگي کيفت رو پرت ميکني کنار تخت، لباسهات رو عوض ميکني، يک آبي به صورتت ميزني . ميري سراغ غذا.
تا وازد آشپزخونه ميشي مامان ميگه: "راستي امروز يک چيزي برات رسيده..."
ميگي: "چي"
- نميدونم از لاله ي سياه
دوزايت تازه داره ميوفته. مغزت شروع ميکنه به کار کردن. باقي مونده ي انرژيه توي بدنت رو صرف ميکني و به ذهنت فشار مياري... نه... مگه ميشه؟ کي توي اين دوره و زمونه از اين کارها ميکنه...؟ امکان نداره...
يک بسته که با پيک براي پرنده رسيده از طرفه Black tulip... بعله خودشه... مهربوني با آدمها... همون لاله... و همون بسته که راجع بهش گفته بود...
بسته رو باز ميکني و منتظره هموني هستي که قراره توي بسته باشه. يک تسبيح... سوغاتي از مشهد از طرف مهربوني... و ديگه هيچي... تمام بسته رو وارسي ميکني شُايد کاغذي، خطي، چيزي پيدا کني.. ولي هيچي...
الآن تسبيح اينجاست... 33 تا دونه ي قهوهاي از سنگ که با صداي تق و تق روي هم ميوفتن. نميدونم چي بايد بگم. اين روزها اين جور اتفاقها و اينطور مهربونيها ديگه خيلي کم پيدا ميشه. خدا اونهايي رو که اين حس رو توي قلبهاشون هنوز نگهداشتن حفظ کنه. خداي پرنده هميشه بالاي سرشون باشه.
مهربوني... پرنده دوست داره از قشنگترين آوازهاش برات بخونه... اون که ميگه:
اي خداي پر عطاي ذوالمنن
واقف جان و دل و اسراره من
در سحرها مونس جانم تويي
مطلع بر سوز و حرمانم تويي
هر دلي پيوست با ذکرت دمي
جز غم تو مي نجويد مرحمي
خون شود آن دل که بريان تو نيست
کور به چشمي که گريانه تو نيست
در شبانه تيره و تار اي قدير
ياد تو در دل چو مصباح منير
از عناياتت به دل روحي بدم
تا عدم گردد ز لطف تو قِدم
در لياقت مَنگر و در قدر ها
بنگر اندر فضل خود اي ذوالعطا
اين طيوره بال و پر اِشکسته را
از کرم بال و پري احسان نما
تقديم به تمام آدمهايي که دلشون مهربون و قلبشون با صفاست.
يک روز پر از خستگي. بعد از 12 ساعت کار بدون وقفه با گرسنگي و تشنگي بيش از حد. با تلاشي از روي ناچاري|، در حالي که تمام فکر و ذهنت پيشه قابلمه ي روي گاز و کاناپه ي نرم جلوي تلوزيونه و هيچ چيزه جالبي براي طول شب پيش بيني نميکني ميرسي جلوي در. از سر کوچه در حالي که سلّانه سلّانه مسير رو طي ميکني کليد رو در مياري تا نکنه موقع رسيدن وقتت رو بگيره.
در رو باز ميکني و مادر از کنار شوفاژ به يک "خوش آمدي" مهمونت ميکنه. با بي حوصلگي کيفت رو پرت ميکني کنار تخت، لباسهات رو عوض ميکني، يک آبي به صورتت ميزني . ميري سراغ غذا.
تا وازد آشپزخونه ميشي مامان ميگه: "راستي امروز يک چيزي برات رسيده..."
ميگي: "چي"
- نميدونم از لاله ي سياه
دوزايت تازه داره ميوفته. مغزت شروع ميکنه به کار کردن. باقي مونده ي انرژيه توي بدنت رو صرف ميکني و به ذهنت فشار مياري... نه... مگه ميشه؟ کي توي اين دوره و زمونه از اين کارها ميکنه...؟ امکان نداره...
يک بسته که با پيک براي پرنده رسيده از طرفه Black tulip... بعله خودشه... مهربوني با آدمها... همون لاله... و همون بسته که راجع بهش گفته بود...
بسته رو باز ميکني و منتظره هموني هستي که قراره توي بسته باشه. يک تسبيح... سوغاتي از مشهد از طرف مهربوني... و ديگه هيچي... تمام بسته رو وارسي ميکني شُايد کاغذي، خطي، چيزي پيدا کني.. ولي هيچي...
الآن تسبيح اينجاست... 33 تا دونه ي قهوهاي از سنگ که با صداي تق و تق روي هم ميوفتن. نميدونم چي بايد بگم. اين روزها اين جور اتفاقها و اينطور مهربونيها ديگه خيلي کم پيدا ميشه. خدا اونهايي رو که اين حس رو توي قلبهاشون هنوز نگهداشتن حفظ کنه. خداي پرنده هميشه بالاي سرشون باشه.
مهربوني... پرنده دوست داره از قشنگترين آوازهاش برات بخونه... اون که ميگه:
اي خداي پر عطاي ذوالمنن
واقف جان و دل و اسراره من
در سحرها مونس جانم تويي
مطلع بر سوز و حرمانم تويي
هر دلي پيوست با ذکرت دمي
جز غم تو مي نجويد مرحمي
خون شود آن دل که بريان تو نيست
کور به چشمي که گريانه تو نيست
در شبانه تيره و تار اي قدير
ياد تو در دل چو مصباح منير
از عناياتت به دل روحي بدم
تا عدم گردد ز لطف تو قِدم
در لياقت مَنگر و در قدر ها
بنگر اندر فضل خود اي ذوالعطا
اين طيوره بال و پر اِشکسته را
از کرم بال و پري احسان نما
تقديم به تمام آدمهايي که دلشون مهربون و قلبشون با صفاست.
Sunday, March 09, 2003
پرنده نوشت
ميخواستم امروز يک شعر بگذارم اينجا البته يکي از اون خالتورهاش يعني شعر آهنگ "پرنده ي قشنگم" از مارتيک، چيه از اين آهنگه خوشم مياد. تازه از"اون که با من و تو مهربون نميشه" هم خوشم مياد، بعله... مثلاً که چي؟ خالتوره که باشه. خيلي هم با حاله . تازه کلي هم قِر توش داره. امّا خوب يک کم باز حرف داشتم گفتم شعر مارتيک هميشه هست ولي حال و هواي نوشتن نه.
توي جمعي و دلت جاي ديگه، توي خوابي و روحت جاي ديگه. ميپري روي شاخه ولي بالت گوشه پنچره جا ميمونه. صدات ميکنن نيمشنوي. بيدارت ميکنن پا نميشي. پرت ميدن ولي پرواز نميکني.
شيرينيه بودنش زير زبونت. اندوه رفتنش پشت گلوت. ميخوني از ته دل براش آوازي که هيچ گوشي نميشنوه. همشون با هم جمع ميشن ته دلت و اونجا رو سنگين ميکنن.
پرت و پلا نوشتن هاي شبانه جلوي منيتوري که چيزي جز اون توش نيست. و رنج خوندنش روي دوش شماست. درد دلهاي پرنده که آوازش رو گذاشته براي شما. وزلاليه شب. تاحالا اينطور نبودم. احساس خوبيه کاش شما هم بتونين تجربه اش کنين. بسه ديگه حرافهايي که فقط معنيش رو خودم ميفهمم.
راستي نوع جديدي از رجال هم توليد شدن که تا بحال نمونشون ديده نشده بوده. به اين دسته ميگن: Ultra Henpecked يعني همون ماوراء زن ذليل. از جمله رفتارهاي اين تيره از مردان که در نوع خود منحصر بفرد و حتي باعث خجالت تاريخ چندين ساله ي زن ذليلي هست دو نمونه ذکر ميگردد. اوليش اينکه شما توي خونه اي که سه تا دختر دارن و تازه مهمون هم هستين جلوي يک جمع از جوانان غيور چايي رو از دست دختر خانوم بگيرين و تعارف کنين و دوم اينکه در همان شرايط بعد از شام به اتفاق يکي از هم مسلکانتون سر ظرف شستن دعوا کنين. و ضايعش هم اينجا که توي شوخيهاتون موقع ظرف شستن بگين "من عادت دارم موقع ظرف شستن شلوارم رو در بيارم..."
در انتها با اظهار تاسف از برخورد با چنين عناصري که چيزي جز اياديه استکبار نيستند آرزو ميکنيم امر شيرين ازدواج براي جوانان حسرت به دل تسهيل شود تا ديگر شاهد بروز چنين وقايعي در سطح قشر با سلابته زن ذليلان نباشيم.
و در آخر هم پيروزيه دو تيم پرسپوليس و استقلال (شيره) رو به تمام قوتبال دوستان، ما پرنده ها که اصولاً فوتبال دوست نداريم، تبريک ميگم. بعدش هم براي Man Utd. در بازي فردا آرزوي موفقيت ميکنم. و همينطور براش که راحت بياد. به کيش هم کاري نداشته باشين. خودش ميدونه.
ميخواستم امروز يک شعر بگذارم اينجا البته يکي از اون خالتورهاش يعني شعر آهنگ "پرنده ي قشنگم" از مارتيک، چيه از اين آهنگه خوشم مياد. تازه از"اون که با من و تو مهربون نميشه" هم خوشم مياد، بعله... مثلاً که چي؟ خالتوره که باشه. خيلي هم با حاله . تازه کلي هم قِر توش داره. امّا خوب يک کم باز حرف داشتم گفتم شعر مارتيک هميشه هست ولي حال و هواي نوشتن نه.
توي جمعي و دلت جاي ديگه، توي خوابي و روحت جاي ديگه. ميپري روي شاخه ولي بالت گوشه پنچره جا ميمونه. صدات ميکنن نيمشنوي. بيدارت ميکنن پا نميشي. پرت ميدن ولي پرواز نميکني.
شيرينيه بودنش زير زبونت. اندوه رفتنش پشت گلوت. ميخوني از ته دل براش آوازي که هيچ گوشي نميشنوه. همشون با هم جمع ميشن ته دلت و اونجا رو سنگين ميکنن.
پرت و پلا نوشتن هاي شبانه جلوي منيتوري که چيزي جز اون توش نيست. و رنج خوندنش روي دوش شماست. درد دلهاي پرنده که آوازش رو گذاشته براي شما. وزلاليه شب. تاحالا اينطور نبودم. احساس خوبيه کاش شما هم بتونين تجربه اش کنين. بسه ديگه حرافهايي که فقط معنيش رو خودم ميفهمم.
راستي نوع جديدي از رجال هم توليد شدن که تا بحال نمونشون ديده نشده بوده. به اين دسته ميگن: Ultra Henpecked يعني همون ماوراء زن ذليل. از جمله رفتارهاي اين تيره از مردان که در نوع خود منحصر بفرد و حتي باعث خجالت تاريخ چندين ساله ي زن ذليلي هست دو نمونه ذکر ميگردد. اوليش اينکه شما توي خونه اي که سه تا دختر دارن و تازه مهمون هم هستين جلوي يک جمع از جوانان غيور چايي رو از دست دختر خانوم بگيرين و تعارف کنين و دوم اينکه در همان شرايط بعد از شام به اتفاق يکي از هم مسلکانتون سر ظرف شستن دعوا کنين. و ضايعش هم اينجا که توي شوخيهاتون موقع ظرف شستن بگين "من عادت دارم موقع ظرف شستن شلوارم رو در بيارم..."
در انتها با اظهار تاسف از برخورد با چنين عناصري که چيزي جز اياديه استکبار نيستند آرزو ميکنيم امر شيرين ازدواج براي جوانان حسرت به دل تسهيل شود تا ديگر شاهد بروز چنين وقايعي در سطح قشر با سلابته زن ذليلان نباشيم.
و در آخر هم پيروزيه دو تيم پرسپوليس و استقلال (شيره) رو به تمام قوتبال دوستان، ما پرنده ها که اصولاً فوتبال دوست نداريم، تبريک ميگم. بعدش هم براي Man Utd. در بازي فردا آرزوي موفقيت ميکنم. و همينطور براش که راحت بياد. به کيش هم کاري نداشته باشين. خودش ميدونه.
Friday, March 07, 2003

پراکنده
امروز يک چند تا مطلب دارم که ميخوام بگم و زود برم چون روز يکشنبه امتحان دارم. يکي از سخت ترينهاش هم هست که من با اعتماد به نفس کامل بعد از ميان ترم حتي ورقش هم نزدم. بگذريم.
ديروز روز خوبي داشتم. پر از خنده و احساس. اما خوب مثل همه چيز توي زندگي بعد از يک اتفاق خوب هميشه يک چيز غم انگيز هم اتفاق مي افته ديگه. خوب چکار ميشه کرد. همون لحظه هاي خوبش رو آدم بايد يادش بمونه. بقيه اش زياد مهم نيست. البته در اکثر مواقع و نه هميشه. در هر صورت اميدوارم نصيبه شما هم بشه يک همچين روزي. راستي ديروز پوچ هم بود نميدونم که چيزي مينويسه يا نه.
بعدش هم اينکه اين template رو بنده 10 بار edit کردم ولي blogger اجازه ي publish نميده و هي error پشت error حالا فعلاً اينطوري تحمل کنيد تا ببينم چيکار ميتونم بکنم.
ديگه هم اينکه "بهادر مريخيه سبز" هم از آموزشي اومده و دوباره شروع کرده به نوشتن. البته از همين جا شکايت خودم رو مبني بر بي معرفت بودن ايشون به خاطر خبر ندادن در مورد برگشت به دادگاه عاليه مريخ اعلام ميکنم تا حالش رو بگيرن. ولي خوب ميگم بخاطر ونوسي که بايد حسابي سرحال باشه زياد کاري باهاش نداشته باشن.
اين آخري هم که خبر ديشب هست بدم و برم. چند هفته ي پيش يک امتحان داشتيم جاي شما خالي نباشه خيلي جيغ. قرار بود ساعت 2 امتحان باشه و من هم ساعت 4 يک قرار گذاشته بودم. آقا چشمتون روز بد نبينه اين حضرت استاد ساعت 3 تازه تشريف آوردن و امتحان رو برگزار کردن و درست مثل تمام درسها که تا به ما ميرسه آسمونش ميتپه 5 ورق سوال دادن دست ما و 2:30 وقت هم بدون چونه مرحمت کردن با امکان استفاده از اوقات اضافي جهت تکميل جوابها. خلاصه بگم من که همين طور تند تند يک سري لغات رو گذاشتم پشت سر هم و يک چند تايي هم شکل کشيدم و پريدم بيرون که ديدم واويلا ساعت شده 5. بماند که من اونروز چقدر شرمنده شدم ولي فکر اين متحان هم راحتم نميگذاشت. ولي ديشب طبق اخبار واصل شده از جناح استاد محترم پس از تحويل پروژه با print رنگي و کاملاً سر وقت نمره اين پرنده ي شرمنده شده B+ و اين يعني هوررررررااااااا.
ديگه بسه هر چي حرف بي ربط زدم. راستي دعا کنيد زودتر بياد باشه؟ کيش ديگه به من مربوطه...
Monday, March 03, 2003
خشم پرنده
من عصبانیم خیلی. نمیدونم این صفحه چش شده این چند روزه. اصلاً هیچکدوم از عکسهاش Load نمیشه. مخصوصاً از دسن این Title خیلی ناراحتم که اصلاً نمیاد و من خیلی براش زحمت کشیده بودم... الآن که بزنم زیر گریه... تو رو خدا شما به من بگین این عکس ها رو میبینین یا نه. خدا کنه که ایراد از این کارت مسخره ی من باشه نه از Template.
حالا یک کم کمتر عصبانی هستم. آها خیلی ممنون از تمام کسانی که با من ابراز همدردی میکنن و همین طور اونهایی که لطف میکنن و برام comment میگذارن.
امّا این مطلب زیر رو یکی از دوستهای خوبم "کادو" برام فرستاده بود تا من بخونم حالم خوب بشه که موفق شد. من هم میگذارم اینجا شما هم بخونین. اگر خوشتون اومد شما هم از "کادو" تشکر کنین. همین زیر...:
People are illogical, unreasonable, and self-centered.
--- Love them anyway.
If you do good, people will accuse you of selfish ulterior motives.
--- Do good anyway.
If you are successful, you win false friends and true enemies.
--- Succeed anyway.
The good you do today will be forgotten tomorrow.
--- Do good anyway.
Honesty and frankness make you vulnerable.
--- Be honest and frank anyway.
The biggest men with the biggest ideas can be shot down by the smallest men with the smallest minds.
--- Think big anyway.
People favor underdogs, but follow top dogs.
--- Fight for a few underdogs anyway.
What you spend years building may be destroyed overnight.
--- Build anyway.
People really need help, but may attack you if you do help them.
--- Help them anyway.
Give the world the best you have and you'll get kicked in the teeth.
--- Give the world the best you have anyway.
Mother Tereza-Gonxhe Bojaxhi
من عصبانیم خیلی. نمیدونم این صفحه چش شده این چند روزه. اصلاً هیچکدوم از عکسهاش Load نمیشه. مخصوصاً از دسن این Title خیلی ناراحتم که اصلاً نمیاد و من خیلی براش زحمت کشیده بودم... الآن که بزنم زیر گریه... تو رو خدا شما به من بگین این عکس ها رو میبینین یا نه. خدا کنه که ایراد از این کارت مسخره ی من باشه نه از Template.
حالا یک کم کمتر عصبانی هستم. آها خیلی ممنون از تمام کسانی که با من ابراز همدردی میکنن و همین طور اونهایی که لطف میکنن و برام comment میگذارن.
امّا این مطلب زیر رو یکی از دوستهای خوبم "کادو" برام فرستاده بود تا من بخونم حالم خوب بشه که موفق شد. من هم میگذارم اینجا شما هم بخونین. اگر خوشتون اومد شما هم از "کادو" تشکر کنین. همین زیر...:
People are illogical, unreasonable, and self-centered.
--- Love them anyway.
If you do good, people will accuse you of selfish ulterior motives.
--- Do good anyway.
If you are successful, you win false friends and true enemies.
--- Succeed anyway.
The good you do today will be forgotten tomorrow.
--- Do good anyway.
Honesty and frankness make you vulnerable.
--- Be honest and frank anyway.
The biggest men with the biggest ideas can be shot down by the smallest men with the smallest minds.
--- Think big anyway.
People favor underdogs, but follow top dogs.
--- Fight for a few underdogs anyway.
What you spend years building may be destroyed overnight.
--- Build anyway.
People really need help, but may attack you if you do help them.
--- Help them anyway.
Give the world the best you have and you'll get kicked in the teeth.
--- Give the world the best you have anyway.
Mother Tereza-Gonxhe Bojaxhi
Saturday, March 01, 2003
اومد و رفت
همه چيز يک اومد و رفتي داره. و آدم به هر کدومش بايد عادت کنه. نه زياد از خوبيهاش خوشحال بشه و نه از سختيهاش ناراحت. ميدونم سخته. بيشتر از همه براي خودم.
گاهي شرايط باعث ميشه شما يادتون بره که چه چيزيهايي رو دارين و يا اينکه ممکنه که نه خيلي دير چه تغييري براتون پيش بياد. حتي اگر اين تغيير به اندازه از اينجا تا پاي يک کوه همين اطراف باشه. يا شايد هم گاهي شما نميخواين يک چيزهايي رو قبل از اينکه بهشون برسين توي ذهنتون بيارين... ولي اين اتفاقها هيچ وقت منتظر خواست شما نميمونن و شما رو خيلي زودتر از اونچه فکرش رو بکنيد غافلگير ميکنن.
اين جاست که آدم ميبينه چقدر ضعيفه... دنيا رو توي دستش داره ولي اسير يک هيچيه بيشتر از همه چيز به اسم زمانه... زمان که با خودش شرايط رو بوجود مياره و ما در بند خودش ميندازه. مياي بندهاش رو باز کني ولي هر چي بيشتر تلاش ميکني کمتر احساس آزادي ميکني...
و همه چيز يک اومد و رفتي داره... کسي ميبره که توي اين اومد و رفتها گم نشه... کسي که خوبش رو نگه داره و بدش رو بريزه دور.. کسي که از رفتش دلگير نباشه... و کسي که از اينکه چرا نميتونه کاري راجع به اين اومد و رفتهاي اجباري نميتونه بکنه غمگين نباشه.
ميدونم آدم دلش ميگيره... احساس نا اميدي ميکنه... ولي مردي اونه که تمام اين احساس ها رو بتوني تحمل کني... باشي و بسازي... باشي و يواش يواش مثل جنگه قطره هاي آب با ديوار سنگي صبوري کني تا سدها رو برداري. چون اين راهي نيست که زود به مقصد برسه.
پرنده خودش رو دلداري ميده. صبر ميکنه تا موقع اومدن برسه. با همين ميسازه... حوض دل پرنده ممکنه کوچيک باشه ولي عمق صبوريش زياده... خدايا راستي تو اول صبر رو دادي بعد براي امتحانش سختي رو بوجود آوردي يا اول سختي رو دادي بعد براي تحمل کردنش صبوري رو يادمون دادي؟
همه چيز يک اومد و رفتي داره. و آدم به هر کدومش بايد عادت کنه. نه زياد از خوبيهاش خوشحال بشه و نه از سختيهاش ناراحت. ميدونم سخته. بيشتر از همه براي خودم.
گاهي شرايط باعث ميشه شما يادتون بره که چه چيزيهايي رو دارين و يا اينکه ممکنه که نه خيلي دير چه تغييري براتون پيش بياد. حتي اگر اين تغيير به اندازه از اينجا تا پاي يک کوه همين اطراف باشه. يا شايد هم گاهي شما نميخواين يک چيزهايي رو قبل از اينکه بهشون برسين توي ذهنتون بيارين... ولي اين اتفاقها هيچ وقت منتظر خواست شما نميمونن و شما رو خيلي زودتر از اونچه فکرش رو بکنيد غافلگير ميکنن.
اين جاست که آدم ميبينه چقدر ضعيفه... دنيا رو توي دستش داره ولي اسير يک هيچيه بيشتر از همه چيز به اسم زمانه... زمان که با خودش شرايط رو بوجود مياره و ما در بند خودش ميندازه. مياي بندهاش رو باز کني ولي هر چي بيشتر تلاش ميکني کمتر احساس آزادي ميکني...
و همه چيز يک اومد و رفتي داره... کسي ميبره که توي اين اومد و رفتها گم نشه... کسي که خوبش رو نگه داره و بدش رو بريزه دور.. کسي که از رفتش دلگير نباشه... و کسي که از اينکه چرا نميتونه کاري راجع به اين اومد و رفتهاي اجباري نميتونه بکنه غمگين نباشه.
ميدونم آدم دلش ميگيره... احساس نا اميدي ميکنه... ولي مردي اونه که تمام اين احساس ها رو بتوني تحمل کني... باشي و بسازي... باشي و يواش يواش مثل جنگه قطره هاي آب با ديوار سنگي صبوري کني تا سدها رو برداري. چون اين راهي نيست که زود به مقصد برسه.
پرنده خودش رو دلداري ميده. صبر ميکنه تا موقع اومدن برسه. با همين ميسازه... حوض دل پرنده ممکنه کوچيک باشه ولي عمق صبوريش زياده... خدايا راستي تو اول صبر رو دادي بعد براي امتحانش سختي رو بوجود آوردي يا اول سختي رو دادي بعد براي تحمل کردنش صبوري رو يادمون دادي؟
Tuesday, February 25, 2003

پرت و پلا
يکسري فکرهاي در هم و برهم توي ذهنمه که بايد يک جايي بريزمشون بيرون و فکر کنم اين شما هستين که بايد تحملش کنيد. راستي يک کارت گرفتم چون نتونستم بي اينترنت دوام بيارم براي همين هم زود برگشتم.
چقدر احساس سنگينيه وقتي بفهمي تمام برداشتهات توي زندگي غلط ار آب در اومده. وقتي ببيني تمام تلاشهات براي تغيير خيلي چيزها بي نتيجه مونده. اين واقعاً ناراحت کننده است. وقتي تمام عمر فکر کني آدم پيچيده اي هستي ولي ميفهمي که ساده ترين فرد روي زميني. وقتي همه بهت بگن که راه دلت پر از پيچ و خمه ولي تو بفهمي که اين جاده توي يک دشت صافه و تمام طول اين راه از فرسنگها قبلش پيداست. اينها تازه اولشه. تصور کنيد تمام اين ساده دليها باعث شده باشه که شما توي تمام زندگيتون ضرر کنيد. همه فکر کنن شما متفاوتين و از اين موضوع لذت ببرن. ولي خودتون.... همش ناراحتي. وقتي ميبينين آدمهاي اطرافتون رو که فکر ميکردين خيلي خوب ميشناسينشون بيشتر از حد انتظار ازتون دورن. وقتي ببيني که تمام حرفهاي دور و برت توي هزار تا پارچه و پرده و رمز و کد گذاشته شدن که تو بخاطر همون سادگيه لعنتي هيچکدوم رو نميفهمي. و اينکه حرفهاي تو که راحت و بي آلايش زده ميشن فقط باعث آزردگي هستن. و اين تنها تفاوت تو با بقيه است. اين که آدم احساس کنه وصله ي ناجوريه توي جمع تمام آدمها. اينکه آدم آرزو کنه کاش ميتونست مثل بقيه باشه. اين حرفهاي روتوش شده رو تشخيص بده اين پيامها رو که هيچوقت گفته نميشن بگيره.
اينکه دلش بخواد بتونه شبيه بقيه آدمها توي هر جايي يک شکلي باشه. و ديگه هزار جور بدبختي رو تحمل نکنه. خيلي سخته وقتي تمام اين چيزها رو موقعي بفهمي که حسابي به اين طور زندگي عادت کردي. اينجاست که کلي فشار روي خودت احساس ميکني. هميشه بايد مراقب باشي. به هر چيزي شک کني.... نکنه اين حرف يعني اين.... نکنه اين کار يعني اون... و همينطور روي کارهاي خودت... نکنه اينو بگم اينطوري بشه... نکنه اون رو بگم اونطوري بشه... نکنه اين کار رو بکنم ناراحت بشه... نکنه اين کار رو نکنم ناراحت بشه... و بين تمام اين بايد و نبايدها دست و پا بزني و احساس خفگي کني... تازه از اين همه فکر کردن هيچي هم گيرت نياد جز ناراحتي براي خودت و اطرافيانت...
و بدوني که تمام اينها از اين سادگيه ابلهانه ناشي ميشه. اينکه همه از تو سواري بگيرن... فکر کنن تو برات خيلي چيزها مهم نيست... حالا اينها به جهنم... و اين باعث بشه از خيلي چيزها توي زندگيت باز بموني... به حقت نرسي چون خودت هستي... مثل بعضيها نميتوني... و اين بقيه رو حرص بده... فکر کنن تو براشون ارزش قائل نيستي... چون ته کلاس ميشيني... جين ميپوشي... خط ريشت رو بلند ميکني... عشق Elvis داري... دولا راست نميشي... وقتي نمره بهت نميدن اعتراض و التماس نميکني و ميگي هر جور صلاح ميدونين... حتي وقتي....
بسه ديگه سرتون رفت نه... آره ولي اينها هم همش نيست... ولي ديگه ولش کن بقيه اش بمونه توي دل پرنده... همونطور که اينها هم تا حالا همينجا مونده بودن... هشت، نه سال زحمت کشيدم خودم رو عوض کنم به اينجا رسيدم... اما هنوز فرصت دارم... آره ميدونم ميگن تو نميخواي... بخواي ميتوني... خوبه که دارم ميبينن کجا هستم و چي دارم ميکشم... اون وقت ميگن چرا پرنده ها پر ميکشن و ميرن... ميدونين چرا؟ چون اينقدر ساده هستن که نميفهمن هر جا برن آسمون همين رنگه...
Saturday, February 22, 2003

نميدونم
خوب يک کمي سرم خلوت شد ميتونم بنويسم. خوب مطلب براي نوشتن زياد هست ولي نميدونم از کدوم بگم. خوب بگذاريد يک کم فکر کنم..........
راستي از تمام کساني که بهم دلداري دادن و نظرشون رو راجع به template جديد دادن ممنون. بعدش هم ما امروز account اينترنتمون تموم ميشه. نميدونم کي دوباره بگيريم بنابراين ممکنه يک چند روزي نباشم. پس تا اون موقع. تازشم اين عکس دوم ربط خاصي به موضوع نداشت ولي من خوشم اومد. پس گذاشتمش همين.

اما اين رو گوش کنيد:
هميشه هست حتي اگر خودش ندونه. هميشه... جلوي چشمم. توي تمام لحظه هاي روز و شب. نه نور خورشيد باعث محو شدنه تصويرش ميشه نه شب ميتونه روش عکسش سايه بندازه. اصلاً چرا عکس... بيشتر از عکس... امّا لغتي براش پيدا نميشه...
هميشه پيشمه انگار... يک جايي همين نزديکي. احساسي به پهناي دنياي کوچيک پرنده اينو بهم ميگه... و دلم هميشه توي همين احساسه که پرواز ميکنه.
هميشه نزديک به من... پشت سايه ي نگاهِ توي چشمام... و گاهي خيلي عجيب توي چيزهايي که هرگز توجهي بهشون نکرده بودم. توي الفظ نزديکام... توي رنگهاي اطرافم... خدايا چقدر دوست داشتنيه همه چيز اين وقتها... با چنان لذتي به همش نگاه ميکني که همه دلها به حالت غبطه ميخورن...
هميشه همونه که اون ميگه... And you should always give up. چون تمامش پيش خودشه... دست تو خالي و تمام Aceها مال اونه. خدا هم نزديکشه... اون هميشه پيش قلبهاي صافه... براي همينه که خواسته هاي نگفته اش هم بر آورده ميشه...
تمامش قشنگه مگه نه؟ زيبا و دوست داشتني مثل دونه هاي درشت برف... و لذيذ و بياد موندني مثل شکلات تلخ (شما دوست دارين؟)... حالا با اين حال و هوا کي ميتونه دوام بياره؟ کيه که خودش بمونه؟ کيه که ديونه نشه؟ کيه که بچه نشه؟
خوش باشين و خندان
Friday, February 21, 2003

سلام،
اين هم از ي template جديد. البت هنوز هم مشکلاتي داره که يواش يواش بر طرف ميشن. ولي خوب براي يک کار يک روزه زياد هم بد نبود. اومدم دو سه ساعتي استراحت بدک به خودم که يک دفعه ديدم اوه تمام روز روش کار کردم. خوب پيش مياد. فقط چيزي که شد اينکه بايد حالا در به در دنبال کار پروژه روز يکشنبه باشم. به سلامتي روزش رو جلو انداختن و به من هم خبر نداده بودن شانسي امروز صبح فهميدم. واقعاً اعصابم رو ريخت به هم. خدا خفشون کنه با اين برنامه ريزيشون.
آها يک مطلب ديگه. پرنده کش ازم خواسته بود بنويسم که چه ماشيني دارم يا دوست دارم. من از BMW خيلي خوشم مياد. دليل هم براش زياد دارم ولي خوب بماند چون به پرنده خيلي ربطي نداره. ماشين خودم هم يک BMW هست. البته مدل 1977 بله از همون 518 قديميها اما باز هم خدا رو شکر که همين هم هست. از اين به بعد هر جا يک BMW شرلبي با يک عروسک Garfield کنار شيشه جلو ديدين ميتونين دست تکون بدين چون منم.....
فعلاً برم به بدبختيهام برسم تا بعد.
Monday, February 17, 2003

مصاحبه
به علت بروز برخی مشکلات و برای رفع بعضی سوء تفاهمات پرنده تصمیم گرفت یک مصاحبه با خودش ترتیب بده تا به این وسیله به تمامی شایعات پایان بده.
اما متن مصاحبه:
س- خودتون رو معرفی کنید.
ج- من شروین معروف به پرنده
س- اجازه بدین لطفاً خودتون رو کامل و با ذکر جنسیت معرفی کنید.
ج- چشم. من شروین معروف به پرنده هستم. بنده جزو دسته رجال هستم یعنی همون آقا شروین. متولد 30 دی ماه سال 1359.
س- کارتون چیه؟
ج- از نظر weblog ی اگر بخواهین نوشتن ولی در کل دانشجوی رشته نرم افزار هستم. کارم هم در همون رابطه است تقریباً.
4 دقیقه پیام بازرگانی...............
هر وقت کامپیوترتون خراب شد به پرتده بگین براتون درست کنه تازه پرنده براتون کامپیوتر هم میخره ولی پولش رو میگیره( 4 دقیقه این متن رو بخونید)
س- حالا چرا پرنده رو برای اسم weblog تون انتخاب کردین؟
چ- راستش ببینین پرنده سمبل آزادیه. همه جا می پره و به همه جا سر میزنه. ولی با تمام این حرفها پرنده دلش همیشه یک جایی گیره. بعد از تمام این پریدنها بر میگرده به درختی که روش لونه داره. حتی بعد از سفری که مثل کوچ باشه. پرنده با اینکه آواز میخونه و همه رو شاد میکنه همیشه یک غمی ته دلش داره که فقط پیش خودش میمونه تا پرنده دیگه نباشه. اینه که من خواستم اسم اینجا رو بگذارم پرنده.
س- خوب حالا بگین شما از کدوم پرنده خوشتون میاد؟
ج- اگر فقط باید از پرنده ها بگم من از عقاب خوشم میاد و بعدش از گنجشک.
س- چه ارتباطی دارن این دوتا؟
ج- هر دو پرنده هستن همین....
س- در کل از چه حیونی خوشتون میاد؟ و چرا؟
ج- از ببر. چون اروم. با ابهت و در این حال قویه.
س- بر گردیم به سوالات معقول تر. چه رنگی رو دوست دارین؟
ج- آبی و سیاه. البته هیچ تعصبی روی رنگ خاصی ندارم اما این دوتا رو بیشتر می پسندم.
س- شما از چه ورزشی خوشتون میاد؟
ج- فوتبال و گلف.... اما چیزی که بازی کرده باشم بیلیارد... (بابا بچه باحال...)
س- و توی فوتبال طرفدار چه تیمی؟
ج- Manchester United. بهترین تیم اروپاست. البته خوب یک کم افت کرده که درست میشه.
والا دیگه چیزی به ذهنم نرسید که از خودم بپرسم. حالا اگر چیزی مونده که شما بخواین بدونین بپرسین توی نظرخواهی که بهتون جواب بدم. فعلاً.
Thursday, February 13, 2003

Valentine
امروز يک کم فرصت پيش اومد که راجع به Valentine بنويسم. نميدونم فرق ما با بعضي از آدمهاي توي دنيا چيه که اونها سعي ميکنن از تمام اتفاقات براي خوشخالي استفاده کنن و ما فقط ناراحتي رو دوست داريم؟
آخه ببينين که از دست دادن يک آدمي مثل St. Valentine رو چطور به يک روزِ به ياد موندني تبديل کردن! چيزي که هيچوقت از ما ها نميشه توقع داشت... خودمونيم غير از اينه؟
اما از تمام اينها گذشته فکر کنم هيچکس مثل خود St. Valentine از اين عنواني که براي اين روز تعيين کردن خوشحال نباشه. آخه چي بهتر از اينکه روز مرگ آدم بشه روز عشاق؟ حالا بماند که عشق St. Valentine فرقش با اين عشقهايي که ما اين روزها ميبينيم چقدره ولي خوب در هر حال اين روز جزء پر احساس ترين روزهاي ساله. ميليونها دختر و پسر توي کل دنيا اين روز رو از دو هفته قبلش جشن ميگيرن. به تکاپو ميوفتن براي اين روز و سعي ميکنن احساس درونيشون رو به کسي که دوستش دارن نشون بدن... چي از اين قشنگ تر آخه؟ خوب من که خيلي دلم ميخواست جاي St. Valentine بودم.
خوب يکي دو تا مطلب رو هم بگم که اگر نگم توي دلم ميمونه بد جوري... اوليش اينکه راستش وقتي ميبينم که نيتي که پشت اين روز قشنگ نهفته است داره به علت سود جويي که امروز توي تمام قسمتهاي زندگيمون وارد شده خدشه دار ميشه دلم ميگيره. راستش نميدونم اين قضيه "خرس قلب به بغل" چطور وارد سنت اين روز شده ولي هر چي هست به نظر من خيلي بي معني مياد... من ميگم آدم ميتونه به هزار روش اين حساس قشنگ رو منتقل کنه نه فقط با خرس... درست مثل رفع تکليف شده ديگه... اين خراب ميکنه نيت قشنگ اين روز رو... حيفه... بياين اين روز زيبا رو حفظ کنيم ولي يک جوري که از ارزش نيوفته... مثل خيلي چيزها که ما امروز مثل آدم آهني فقط ماشين وار انجام ميديم و خلاص... بابا اين احساس خيلي مهمتر از اين عروسکهاي رنگ و وارنگيه که آدمها کلي از پولشون رو بابتش حدر ميدن... البته اين نظر منه ها... چون من ميگم همين که شما چشم توي چشم عشقتون بدوزين و اين روز رو بهش تبريک بگين وبهش بگين دوستش دارين و از ته دلتون اين کار رو انجام بدين خيلي بيشتر ميچسبه... براي من که اينطوره...
بعدش هم... خوب بعدش زياد ربطي به اين مطلب نداره پس ميگذارم براي دفعه بعدي... فقط بگم که يک کم ميخوام راجع به اين چند روز تعطيلي بنويسم...
Sunday, February 09, 2003
هر چيزي يک اندازه اي داره. حتي بزرگترين دريا هاي دنيا رو هم اگر بيش از حد توشون آب بريزي پر ميشن و طغيان ميکنن و ميزن تمام چيزهاي اطرافشون رو داغون ميکنن. حتي بزرگترين کشتيهاي دنيا هم با تمام بزرگيشون نميشه بيش از حد توانشون پر کرد چون غرق ميشن.
تمام چيزهاي اين دنيا يک ظرفيتي دارن. بعضيها کم بعضيها زياد. حتي چيزهايي که گاهي فکرش رو هم نميتوني بکني. چيزهايي که فکر ميکني به اندازه يک دنيا جا دارن ولي ميبيني که با يک سر سوزن پر ميشن. و اين خيلي بده نه؟
بده چون وقتي ظرفيت چيزي رو ندوني ميگذاري اونقدر پر بشه که سر ريز کنه و اون وقت خيلي بايد سعي کني که جلوش رو بگيري. از تمام چيزها هم بد تر دلته. وقتي فکر ميکني که براي خيلي چيزها جا داره و يک دفعه ميبيني با يک قطره سر ريز کرده واقعاً احساس بدي پيدا ميکني.
فقط يک حرف... يک حرف که بخاطر عشق زده شده... يک حرف از ته دلت براي اينکه ثابت کني دوستش داري... اما اونو جوري زدي که باعث ناراحتي شده. و يک عکس العمل... شايد خيلي معمولي... خيلي نرم تر و شيرين تر از هزار تا حرف ديگه که توي روز ميشنوي.. و همين کاسه دلت پر ميکنه... پر از غم و دلتنگي... پر از احساس گناه... و سرت ميشه پر از تمام فکرهاي ريز و درشتي که نمفهمي از کجا ميان... ميخواي داد بزني... فرياد بکشي... ميخواي بفهمي چي شده ولي نميتوني... کاسه کوچيک دلت چقدر زود پر شده... تند ميروني... مثل ديونه ها... بوق ميزني... ناسزا ميگي... چرا؟ چون ظرفيتش رو نداري... آره نداري... اگر داشتي باهاش کنار ميومدي... يک کاري کردي و بايد پاي نتايجش هم وايستي...
اما تو که نميدونستي... با تمام عشقت او کار رو کردي... بخاطر تمام احساسي که توي قلبت داشتي... تو بيخود ميکني نميتوني جلوي زبونت رو نگهداري... حرفهاي بيخوديه تو به چه درد ميخوره؟ بارها بهت گفتم کمتر حرف بزن... اون چيزهايي که توي دل هرکس هست بدون گفتن هم شنيده ميشن ولي تو گوش نکردي... براي همين هم حالا توش موندي... وقتي تمام دلت رو ميگذاري روي زبونت از اين بهتر نميشه... آخه اين کار هم بلد بودن ميخواد که تو بلد نيستي... برو ياد بگير بعد حرف بزن...
دلت ظرفيت غمش رو نداره؟ پس خودت مراقب باش... کاري نکن که کاسه کوچيکش لبريز شه...
جسه آدمها هر چي بزرگتره دلشون کوچيک تر ميشه... خدايا چرا اينطوريه؟ خدايا چرا اينطوريم؟ خدايا کمکم کن باشه؟ دوباره توي ناراحتيهام يادت افتادم... ميخوام سرم رو بگذارم روي شونت و گريه کنم... ميخوام از دست خودم بهت شکايت کنم... ميخوام اينطوري نباشم... خدايا به حرفهام گوش ميدي؟ بشنو ديگه... کمکم کن خوب؟ اما زياد طولش نده...
تمام چيزهاي اين دنيا يک ظرفيتي دارن. بعضيها کم بعضيها زياد. حتي چيزهايي که گاهي فکرش رو هم نميتوني بکني. چيزهايي که فکر ميکني به اندازه يک دنيا جا دارن ولي ميبيني که با يک سر سوزن پر ميشن. و اين خيلي بده نه؟
بده چون وقتي ظرفيت چيزي رو ندوني ميگذاري اونقدر پر بشه که سر ريز کنه و اون وقت خيلي بايد سعي کني که جلوش رو بگيري. از تمام چيزها هم بد تر دلته. وقتي فکر ميکني که براي خيلي چيزها جا داره و يک دفعه ميبيني با يک قطره سر ريز کرده واقعاً احساس بدي پيدا ميکني.
فقط يک حرف... يک حرف که بخاطر عشق زده شده... يک حرف از ته دلت براي اينکه ثابت کني دوستش داري... اما اونو جوري زدي که باعث ناراحتي شده. و يک عکس العمل... شايد خيلي معمولي... خيلي نرم تر و شيرين تر از هزار تا حرف ديگه که توي روز ميشنوي.. و همين کاسه دلت پر ميکنه... پر از غم و دلتنگي... پر از احساس گناه... و سرت ميشه پر از تمام فکرهاي ريز و درشتي که نمفهمي از کجا ميان... ميخواي داد بزني... فرياد بکشي... ميخواي بفهمي چي شده ولي نميتوني... کاسه کوچيک دلت چقدر زود پر شده... تند ميروني... مثل ديونه ها... بوق ميزني... ناسزا ميگي... چرا؟ چون ظرفيتش رو نداري... آره نداري... اگر داشتي باهاش کنار ميومدي... يک کاري کردي و بايد پاي نتايجش هم وايستي...
اما تو که نميدونستي... با تمام عشقت او کار رو کردي... بخاطر تمام احساسي که توي قلبت داشتي... تو بيخود ميکني نميتوني جلوي زبونت رو نگهداري... حرفهاي بيخوديه تو به چه درد ميخوره؟ بارها بهت گفتم کمتر حرف بزن... اون چيزهايي که توي دل هرکس هست بدون گفتن هم شنيده ميشن ولي تو گوش نکردي... براي همين هم حالا توش موندي... وقتي تمام دلت رو ميگذاري روي زبونت از اين بهتر نميشه... آخه اين کار هم بلد بودن ميخواد که تو بلد نيستي... برو ياد بگير بعد حرف بزن...
دلت ظرفيت غمش رو نداره؟ پس خودت مراقب باش... کاري نکن که کاسه کوچيکش لبريز شه...
جسه آدمها هر چي بزرگتره دلشون کوچيک تر ميشه... خدايا چرا اينطوريه؟ خدايا چرا اينطوريم؟ خدايا کمکم کن باشه؟ دوباره توي ناراحتيهام يادت افتادم... ميخوام سرم رو بگذارم روي شونت و گريه کنم... ميخوام از دست خودم بهت شکايت کنم... ميخوام اينطوري نباشم... خدايا به حرفهام گوش ميدي؟ بشنو ديگه... کمکم کن خوب؟ اما زياد طولش نده...
Saturday, February 08, 2003

ناهار مردونه...
نميدونم اين داستان چقدر براتون جالبه... نميدونم چون جذابيت اين داستان براي خودم به اين علت بود که برام تداعي کننده ي احساس خوب برادر داشتن و حس قشنگ با هم بودن رو کرد. شايد هيچ اتفاق خاصي اون روز غير از يک ناهار ساده نيافتاده باشه ولي همين بيخيالي ما که يک روز رو کنار هم اون طوري که دوست داشتيم غذامون رو خورديم برام خيلي دلنشين و قشنگ بود. اتفاقي که نميدونم چند وقت ديگه ممکنه اتفاق بيوفته. يعني کي ميدونه چند وقت ديگه ما ميتونيم اينطوري کنار هم بمونيم و از کنار هم بودن لذت ببريم؟ پس ترجيح دادم خاطره اون روز رو بنويسم تا اينطوري حفظش کرده باشم. اينطور روزها رو آدم زياد توي زندگيش نداره که بخواد ساده فراموشش کنه نه؟
صبح جمعه همه توي خونه تازه از خواب پاشدن و هر کسي مشغول يک کاري. اما خونه امروز يک جور ديگه شلوغ پلوغ شده. اَه... ديگه نميشه خوابيد با اين همه سر و صدا...
در حال بيرون اومدن از اتاق با لباس خواب :) چشمها پُف کرده موها مدل دُمه "ساتورنن"...
- چه خبره بابا... ساعت که تازه 9...
- داريم ميريم سر خاک
- سر خاکه کي؟
- خانم فلاني
- سر خاک اون ديگه به شما چه ربطي داره؟
- اِ اين حرف رو نزن اين خانومه با مامان بزرگت اينا 8000 سال پيش در دوران نوسنگي همديگه رو توي کوچه ديده بودن خوب نميشه ديگه زشته
- آها مشکل حل شد... پس خوش بگذره...:)
- راستي ناهار رو گذاشتم ما خواستيم برگرديم زنگ ميزنم گرمش کنيد
- باشه...
ساعت 12 اينا... شکم بدفرم در حال قار و قور... صداي زنگ گوشنواز تلفن...
- الو
- الو ماييم
- خوب دارين مياين؟
- نه ما رو دارن به زور ميبرن براي ناهار
- خوب ما چکار کنيم؟
- غذا رو بگو بچه ها گرم کنن تو هم برو نوشابه بگير نون هم توي فريزر هست گرم کنين بخورين
- باشه پس خداحافظ
ساعت 1 بعد از ظهر دور ميز ناهار. سه تا سيبيل دور ميز. من اين ور پام اونور کنار داداش وسطي اون هم همينطور و سومي هم در صدر ميز و پاهاش بغل ما دوتا. ماهيتابه وسط ميز با غذا براي 5 نفر توش. دوتا بسته چيپس مزمز فلفلي به همراه يک Sprit يک و نيم ليتري هم ضميمه. ايضاً دبه خيار شور و شيشه سس مايونر و سس catch-up. و قاشق دست من.
- بريز ديگه
- خيلي خوب بيا اين ماله تو، اين هم ماله تو، اين هم براي خودم
- اوهو صبر کنن ببينم. چرا براي من اينقدر کم؟
- خوب هست که بردار
- نه ديگه نامردي شد
و يک قاشق برداشت
- اِ تو که بدتري باز اين يکي مردونه تر ريخته بود
و قاشق بعدي هم برداشته شد. و به همين منوال تا ته ظرف هم کنده شد.
- اون نوشابه رو بده
- بيا
- اَه
- چيه؟
- نمياد
- چي؟
- بآآآآآآآآآآآآآآآآع آها اومد
هر هر هر هر هر هر هر هر هر هر... و صداي خنده.
- نه بابا گند زدي اينو داشته باش... بآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآع
- آفرين، آفرين
و دست زدن به عنوان تشويق. همينطوري تا ته نوشابه رو هم در آورديم. ديگه توي چشمامون هم نوشابه ميديديم. و شکمها در حال انفجار.
ساعت 2:30 صداي ماشين توي پارکينگ. مامان اينا رسيدن. صداي باز شدن در.
- غذا چي خوردين؟
- کباب... اما افتضاح بود... شور با برنج شفته... ما هم نخورديم اومديم خونه غذاي خودمون رو بخوريم.
سکوت از طرف ما.
- اِ اين ظرف که خاليه... همه رو شما خوردين؟ نترکيدين؟
ساعت 10 شب همون روز...
- شما شام نميخواين؟
- نه... مامان دلم هنوز درد ميکنه
- حقّته...
همين.
Wednesday, February 05, 2003

آشفته…. نوشته "رهگذر"
روزها و ساعتها... در حال گذر... تند و سريع ... زندگي... يه چرخه عجيب و غريب، گاهي ظالم ، گيج کننده...
هزاران فکر در هم و بر هم، آشفته... هزار تا سوال بي جواب که از راه رسيدن و رو سرت خراب شدن... گمشده هايي که انگار هيچ وقت نميخوان پيدا شن... هزارتا راه نرفته با جاده هاي سخت و سرد و تاريک... دشمن هايي که رنگ دوست به خودشون گرفتن و تو وجودت رخنه کردن و دوست هايي که هر دقيقه تعدادشون کمتر ميشه… اشتباهايي که هر روز و هر ساعت مرتکب ميشي و مثل يه ابر سياه لحظه به لحظه راهتو تاريک و تاريک تر ميکنه... نصيحت ها و راهنمايي هاي هزار تا آدم دور و برت که بدون اينکه دردتو بدونن ميخوان با دواهاي تجويزيشون درمانت کنن... ميليون ها حرف نگفته ، صدها فرياد مونده توي دلت که اگه زده شده بود الان سبک تر بودي... آرزوي داشتن يه شنونده واسه درداي دلت که گوله شدن توي سينت...حسرت ريختن دو قطره اشک رو شونه کسي که هيچ وقت پيداش نکردي... و...
و تو... يه تنهاي خسته... يه مسافر راه گم کرده ... با دو تا دست خالي... بدون يه لباس واسه گرم کردن خودت يا يه کپه آتيش که کنارش بشيني و گرم شي... بدون يه دونه چوب دستي که گاهي خستگي پاهاتو باهاش قسمت کني... در آرزوي ديدن يه رهگذر و مسافر ديگه واسه اينکه چهار کلمه باهاش حرف بزني يا در کنارش روي يه سنگ بشيني و سرتو رو شونش بذاري و هر چي دلت خواست گريه کني... در حسرت يه جرعه خواب که رو چشات بشينه و واسه لحظه اي از اين آشفتگي دورت کنه... يه روياي قشنگ که تو رو با خودش ببره به شهر آرزوهات ، ببره به سرزمين مهتاب... با دوتا پا که انگار ديگه رمق راه رفتن ندارن... با يه قلب شکسته... با نفس هايي که صداي خس خسشون مدتهاست که گوشتو آزار ميده... با يه عالمه حرف واسه گفتن... و هزاران فرياد که ته دلت جمع شدن... و...
تو آشفته اي...يه تنهاي آشفته...
شايد..... شايدم ...... خدا ميدونه.... به اميد ديدار
Saturday, February 01, 2003

نصف شب
11:15 شب... روبروي مونيتور مثل هميشه... در حال نوشتن چرنديات باز هم مثل هر شب... و صداي مامان بيرون اتاق...
- پاشو برو از داروخانه توي ميدون يک کم دوا بگير...
- مگه حالش اينقدر بده
- نه طوريش نيست خوب ميشه... نسخه رو بابا داره مينويسه برو بگير...
در حين حاضر شدن فکر ميکنم چند وقته کار مفيدي توي اين ساعتها در سطح شهر نداشتم... با عجله لباس ميپوشم...
کنار بابا توي اتاق... مُهر گم شده
- هميشه توي اين کشو بود
- بگذارين من هم نگاه کنم
- ديدم اينجا نبود
و مثل هميشه
- مامان اين مُهر کجاست؟
- توي کشوي سومي
يک کشو اشتباه کرده بوديم...
نسخه در جيب توي ماشين... توي بلوار خلوت... فرصتي که به اطراف يک نگاهي بياندازي... شهر جالبي داريم... وسط بلوار درخت هم بوده؟ حيف که خشک کشدن...آها راستي الآن زمستونه... تا حالا نديده بودمشون...
پيدا کردن جاي پارک نزديک ميدون... کاري که از پارک کردن توي پارکينگ خونه هم خيلي راحت تره... ميام پايين... باد سرد ميخوره روي صورتم... دستها در جيب و با سرعت پيش بسوي داروخانه...
هميشه فکر ميکردم که با ترس دير وفت توي خيابون پياده راه رفتن ماله فيلمهاي خارجيه... توي مملکت ما ارتيست فيلم نصف شب تا خود صبح تو خيابون راه ميره و کسي کاري به کارش نداره... پس پُر از اعتماد به نفس و بيخيال...
خلوتيه شب بهم اجازه داد تا بيشتر به اطرافم نگاه کنم... کثيفيه شهر که روزها بين رفت آمدهاي مردم گم ميشه حالا خودش رو نشون ميده... همه جا پر از کاغذ... اشغال... واي عجب کثافتيه اين شهر...
صداي بلنده حرفهاي رکيک چند تا راننده اون وقت شب توي خيابون... زير چشمي يک نگاه به سمتي که صدا از اونجا ميومد کردم... همه قيافه ها شون ترسناک... يک دفعه با نزديک شدن من يکيشون برگشت و با نگاه بقيه رو متوجه من کرد... انگار يک غريبه وارد محدوده اونها شده بود... صداها قطع شد... يک کم ترسيدم... قدمهام رو تند تر کردم طرف دارو خانه...
توي فکر خودم:" عجب جاييه اينجا... خدا رحم کنه..."
يک کم جلو تر روبروي در داروخانه... يک گدا از نوع مفلوج روي زمين نشسته... واقعاً سردش نميشه روي زمين به اين سردي؟ يک پاترول دور ميدون درست روبروي در داروخانه نگهداشت... راننده رو نديدم... فقط صداي ترمز... در ماشين باز شد...
يک خانم اومد پايين... کفش مثل مبل... پاچه شلوار يک کمي زير زانو... جوراب، not present... مانتو، اندکي زير پُل شلوار و اونقدر تنگ که نپوشيدنش کمتر باعث جلب توجه ميشد... روسري قرمز... جلوي من دويد توي داروخانه... از جلوي گداه که داشت رد ميشد گداه گفت: "شب بخير جيگر..." گفتم الان دختره تندي در ميره توي داروخانه... امّا برگشت يک نگاهي کرد به گداه و يک لبخندي بهش زد که من شرمنده شدم... همين فرصت اجازه داد که صورتش رو هم ببينم... آرايش، 7 نه ببخشيد 70 قلم... ابرو، بغير از يک رديف مو ديگه هيچي... دماغ عمل شده... خلاصه کلام تابلو اون هم بد جور... پريد توي داروخانه... من هم که مکث اون براي عشوه به گدا باعث شده بود بهش برسم پشت سرش رفتم تو... صداي پام باعث شد سرش رو برگردونه... تا حالا نگاهي به اين سنگيني و شرارت و قبيحي رو نديده بودم... سرم رو فوري گرفتم پايين تا از شرّ اون نگاه لعنتي خلاص بشم...
توي داروخانه خودم رو کشيدم کنار تا خانوم کارش رو انجام بده... ترجيح ميدادم اصلاً سر راهش نباشم... تمام داروخانه رو ريخته بود به هم... همه اصحاب داروخانه به طرز شيطنت باري بهش نگاه ميکردن... اون هم با کمال وقاحت به تمام اون نگاهها پاسخ ميداد... ديگه حالم داشت از اون فضا بهم ميخورد...
دارو رو گرفتم و زدم بيرون... داشتم از توي ميدون رد ميشدم که صداي خنده يک عده توي ميدون توجهم رو جلب کرد... وسط ميدون يک عده از گداها دور هم جمع شده بودن... ميگفتن و ميخنديدن... انگار شهر که تا حالا در دست آدمهاي معمولي بود الآن قُرُق اونها شده بود... تجمع اون همه گدا بد جوري نگرانم کرد... به سرعت پريدم توي ماشين و گاز دادم به سمت خونه...
توي راه فکر ميکردم که چقدر تصور من از شهر با واقعيت اين شهر متفاوته... يعني کدوم اين دو تصوير از اين لونه ي دراندشت درسته؟ شايد هنوز جواب اين سوالها رو ندونم ولي اين رو مطمئنم که ديگه نميتونم با اون آرامش شبها توي خبابون راه برم...
Thursday, January 30, 2003

نطق پيش از دستور
قبل از متن امروز يک چند مطلب هست که حتماً بايد ميگفتم و چون در قالب پرنده نبود مجبور شدم مثل نطق پيش از دستور اينجا بنويسم.
اول- با توجه به بروز پاره اي مشکلات فني اصلاً حواسم به اين آينه دق (counter) نبود و حالا که حواسم يک کم جمع شده ميبينک از 1000 تا که گذشته هيچ از 1100 تا هم گذشته. درسته خيلي زياد نيست مثل بعضي سايتها ولي خوب براي پرنده يک اتفاق مهم محسوب ميشه.
دوم-از تمام دوستاني که به من تولدم رو تبريک گفتن و از کساني که شرمنده کردن و توي وبلگشون هم نوشتن خيلي ممنون و متشکرم. ان شاءالله که من هم تولدتون رو تبريک بگم.
سوم- يک چيزي راجع به persianblog هم بگم که اميدوارم بهشون بر نخوره ولي خوب مثل تمام کارهاي اياني بازي اونجا هم همين آشه و همين کاسه. تازگيها هم به اسم hacker ها هر weblog ي رو که نخوان ميبندن و خودشون رو خلاص ميکنن. از همينجا ميگم که هرکس weblogش رو اونجا بستن بره يکي توي blog spot باز کنه و link دادنش هم با ما.
چهارم- مرسي از تمام همدردي هاتون و راهنماييها و نظرات خوبتون. درسته که اين weblog خواننده زيادي نداره ولي همشون مهربون و دوست داشتني هستن که از همه چي بيشتر ارزش داره. پرنده مخلص همه شما بوده و هست.
اوه چقدر طولاني شد. خوب اينو جدا ميگذارم بعد هم مطلب بعدي رو يک چند روز ديگه...
Monday, January 27, 2003

درد
چقدر سخته وقتي که نبايد عاشق شده باشي. و از اون بدتر اينه که ببيني طرف بيشتر از تو عاشق شده. وقتي که بخاطر يک سفر که ازش ناگزيري پيش وجدانت متهم به خودخواهي بشي. و تازه تمامش موقعي اتفاق بيوفته که تو از قبل ميدونستي چي به سرت مياد.
وقتي ميدونستي آخرش ممکنه چي بشه ولي خيال خودت رو به دست زمان سپردي و دلت رو به دريا زدي و کاري رو کردي که نبايد ميکردي. حالا دلت ميخواد خودت نباشي اما نميتوني. هر دفعه ميگي اينبار يک کاري ميکنم که ازم دل کنده بشه ولي ترسه از دست دادنش مانعت ميشه.
خيلي بده وقتي نتوني دلايلت رو براي کسي توضيح بدي. وقتي نتوني بهش بگي که حتي اگر بموني هم چيزي فرق نميکنه. وقتي که خودت بدوني و مطمئن باشي هيچ راهي نداري. وقتي نتوني بگي که ده هزار بار پبش خودت تک تک لحظه ها رو مرور کردي اما همون دفعه آخر هم براي گفتنش مهلت خواستي. وقتي نتوني بگي که خواستن هميشه توانستن نيست. و از اون بدتر اينه که حتي يک لحظه با خودش فکر کنه اگر واقعاً دوستش داشتي تمام اين کارها رو ميکردي.
اون موقع که ميفهمي حرف تمام اون کساني رو که با زبون بي زبوني خطر کاري رو که شروع کردي برات گفتن. و تو گوش کردي و گفتي امروز و عشق است. کاش اينکار رو نميکردي. کاش بيشتر فکر ميکردي. اگر واقعاً دوستش داشتي نبايد ميگذاشتي کار به اينجا بکشه. کاش راه دلت با ميون بر به زبونت وصل نبود. کاش اينقدر جلوش بي اراده نبودي که هر چي توي دلته توي رفتارت کاملاً مشخص باشه. شايد اينجوري اينقدر بهت وابسته نميشد. شايد اينطوري همچين روزي رو نميديدي که با حرف سفري که کي و کجاش هنوز معلوم نيست اينطوري بهم ريختش ببيني. شايد اونطوري حرفهات رو راحت تر بهش ميگفتي. کاش اينقدر دوستش نداشتي. نه بهتره بگم کاش عاشقي رو بلد بودي.

چقدر سنگينه اون لحظه هايي که انتظار تندترين حرفها رو داري ولي بجاش سکوت تحويل ميگيري و چقدر طولانيه ساعتهايي که بجاي فرياد تنها عشق تحويل ميگيري. امّا نميتوني بهش جواب بدي. و تو متهم به نخواستن ميشي. آره نميخواي. چون ميدوني نميشه. به 1000 و يک دليل که 1000 تاش براي هيچکس غير از خودت قابل درک نيست. تو که ميدونستي راهت از راهش جداست. تو که ميدونستي تهش همينجاست. تو که همه رو از قبل ميدونستي نبايد اجازه ميدادي. نبايد ميگفتي گور پدر دلم. نبايد ميگذاشتي چشات رازتو بگن. که کاش کور ميشدن و نميگفتن. تا با کور شدن چشات دل کوچيکش رو گرفتار نميکردي. کاش پاهات ميشکست و دلت نمتونست تو رو ببره پيشش تا اينطوري همه چيز براي اون سخت بشه.
آره تو که با همه چيزش کنار اومده بودي نبايد اين کار رو ميکردي. خودخواهي کردي. اگر واقعاً عاشق بودي بايد همون اول ميکشيدي کنار. اينطوري خيلي بهتر بود. قبل از اينکه اون هم به درد تو گرفتار بشه.
واي چقدر داد دارم که سرت بزنم. امّا کاري با اين داد و بيداد ها درست نميشه. کاريه که شده. ديگه هيچي نميگم. من که دلم و زدم به دريا و همه موجها و گردابها و طوفانهاش رو بجون خريدم. ديگه تا اون چي بخواد.
Sunday, January 26, 2003

یک، دو، سه... نوشته رهگذر
1- کاش ميشد زمان رو به عقب برگردوند... کاش ميشد آدم هر وقت که ميخواست ، هر وقت يه جاي کارش اشتباه ميشد ، دست ميبرد توي چرخه زمان و يه کم فقط يه کم اونقدر که بتونه اشتباهشو توش گم کنه بر ميگردوندش به عقب... کاش ميشد ولي نميشه! ... راستي اگه اينطوري بود زندگي چقدر بي معني ميشد!! نه؟؟ واي ... چقدر زود ميگذره اين زمان! اونقدر سريع که اين همه آدم توي دنيا دارن صبح و شب ميدوان ولي بهش نميرسن... البته شايد بعضيها هم ميرسن!!... ما که هر چي دويديم نرسيديم... هميشه اونه که يه قدم ( يه قدم که چه عرض کنم ....) از ما جلوتره!!... خلاصه کلام اينکه عجب چرخه غريبيه اين زمان!... مواظب باشين... به قوله معروف چهار چشمي بپايين که توش گم نشين... تا ميتونين سريع حرکت کنين تا خيلي ازش عقب نمونين...همين!!!
2- رهگذر بيچاره قصه ما چند روزيه که حسابي خونه نشين شده... امان از دست اين مريضي هاي عجيب و غريب اين فصل ... يهو همچين آدمو خاک ميکنه که نگو!! ببينم چي ميشد اگه اين عضو هاي محترم يا شايدم محترمه گوش ، حلق و بيني به هم ديگه راه نداشتن؟؟؟ حداقل وقتي يکيشون يه چيزيش ميشد اون دوتاي ديگه با پرويي تمام خودشونو قاطي نميکردن!! تازه بدبختي يکي دوتا که نيست... تازگي ها ديگه يه سري از همکاران ديگم محبت ميکنن خودشونو قاطي ماجرا ميکنن!! همکاراني از قبيل سينوس... سينه... حنجره... تارصوتي!!!... اين يکي از همه با مزه تره : معده!!!! ( بابا شماها ديگه چي کاره بيدين؟؟؟ ) خلاصه که مراقب باشين ، واگير داره ها!!
3- راستي تولد پرنده هم مبارک... ايشالا عروسيش...!
4- خودمم نفهميدم چرا... ولي ايندفعه سبک نگارشم تغيير کرد!... راستي کدومش بهتره؟؟؟ اينطوري يا اون جوري که قبلا مينوشتم؟؟؟ ( بگو من اصلا نخوندم اون چرت و پرتاي تو رو... اينم نميخواستم بخونم اتفاقي چشمم افتاد!!!!...) به هر خوشحال ميشم بدونم کدومش بهتره... ولي به هر حال گاهي تنوع تو زندگي لازمه... به اميد ديدار
Friday, January 24, 2003
عادي
چي بهتر از اين... يک روز خوب و عادي... پر از اتفاقات هميشگي... بدون لحظه اي که با خودت خلوت کني... خدا رو شکر که وقت براي خودت نداري... زنده باد آموختن علمي که نميدوني براي چي خوبه... فداي تمام اون دقايقي که در حال دويدن توي جاده هر روز عمري... چون ديگه فرصت نداري به آينه سلام کني... ميشه از کنار پرنده ها با سرعت گذشت...
چه خوبه... يک روز پر هيجان... روزي که رانندگي با اعصاب داغون هميشه آدرنالين خونت رو به اندازه کافي بالا نگهميداره که با زرد شدن چراغ دست راستت توي چهارراه دستت رو روي بوق بگذاري و زيباترين الفظ زندگيت رو نثار راننده روبرويي کني...
يک روز پر از عاطفه که توش بتوني تمام خاطرات گند گرفته سالهاي پيش رو جلوي چشمت ببيني و با تمام احساساتت بخواهي از دستشون فرار کني و نتوني...
و يک خواب و پهناي تمام خوشيهايي که در طول روز داشتي... با تمام کابوسهاي شيرينش... که تمومي نداره... لحظه لحظه باز کردن چشمات موقعي که التماس ميکني بعد از دوباره بستن چشمات ادامه کابوس سراغت نياد...
انتظار شيرين... چنگ زدن به تمام فضاي اتاق براي ديدن شعاع آفتاب که شب قشنگ لعنتي رو تموم کنه... اون موقع که لحاف زمخت و دوست داشتنيه شب با مهربوني دست از سر خواب زدت بر نميداره...
لحظه موعود زودتر از هميشه ميرسه... آخ جون... يک روز عاديه ديگه... با دويدن، هيجان، عاطفه، خواب و انتظارش... دلت براش تنگ نشده؟
و پرنده به اوهام گوش ميکنه... دستهاش روي کليدها سعي ميکنه پرواز رو تجربه کنه... تجربه اي که دلش اداي بلد بودنش رو در مياره... و دستهاي پرنده حالاست که بايد جور بالهاش رو بکشه... تا انگشتهاش خسته نشدن بايد يک تکوني به خودش بده... ثابت موندن و قاطيه هميشه شدن رسم پرنده نيست... و خداي پرنده کمکش ميکنه... خدايي که هنوز گوشه قلب پرنده هست... راستي هنوز هموجايي مگه نه...؟
Sunday, January 19, 2003
تولدت مبارک پرنده
چيه؟ خودم به خودم تبريک ميگم. تولدمه... آره... 30 دي هر سال تولد پرنده است... يعني يک مدتي اينطوري قراره باشه... حالا چقدر فقط خداي پرنده ميدونه... در هر صورت تولدم مبارک...
من که هيچوقت از تولد خوشم نمي اومده... يک جور بدي گذشت زمان رو بهم ياد آوري ميکنه که اصلاً خوشم نمياد... فکر ميکنم دارم زود پير ميشم... که عملاً هم دارم ميشم... اين همه مدت مگر مثل برق و باد نگذشت؟ گذشت ديگه... خوب يک سال ديگه هم رفته روي سالهاي فرسوده زندگي پرنده...
ولش کن اصلاً... همه ميگن بايد توي اين روز بايد شاد باشي و ورجه وورجه کني... پس براي عمل به حکم و عقب نماندن از قافله من هم يک قري بدم ديگه...(در ذهن آهنگ نيناش ناش فراموش نشود، همراه بشکن بهتره) آهااااااا... از اين وري... حالا از اون وري... واسه اين وريا... واسه اونوريها... اين هم يک 360 درجه کامل... ديگه بسه... زياد بهتون خوش ميگذره هر سال هر سال مياين ميگين قر بده تماشا کنيم... نميشه که من و قر... اين دفعه هم از دستم در رفت، جون خودم... بماند... اين هم از ترقص جناب پرنده جلف که حسابي روي تمام پرنده ها رو سفيد کردم...
لوس بازي ديگه بسه... ميريم جدي... اولش بايد ازش تشکر کنم که تولدم رو پيش پيش تبريک گفت... و بعد اون دسته گل قشنگ و کادو خلاصه رفيق کشي و حسابي ذوق مرگ کنون راه انداخت... پرنده هم که تا حالا اينقدر تولدش مهم جلوه نکرده بود تا 24 ساعت قيقاچ پرواز ميکرد... در هر صورت براي پرنده اصلاً نوع تبريک مهم نيست... يک خط هم کافيه يا حتي يک کلمه از کسي که ميخواهي ازش بشنوي ميتونه ارزش هزاران هزار هديه گرونقيمت رو داشته باشه و تازه از تمامشون موندگار تر باشه... براي همين از تمام کسايي که حتي يک لحظه هم به تولدم فکر کردن تشکر ميکنم و از اونهايي هم که اصلاً فکر نکردن باز هم تشکر ميکنم چون باعث شدن من زحمت فکر کردن به تولدشون رو به خودم ندم... تولدم به تولدشون دَر... ها...
آها اين رو هم بگم که account اشتراکي ما هم داره تموم ميشه... در همين امروز فردا... بنا بر اين ممکنه يک چند وقتي نتونم بيام بنويسم که احتمالاً باعث بسي خرسندي براي همگان ميشود...
فعلاً...
Saturday, January 18, 2003
پرنده ي فروغ رسيده از "شيريني"
چه آفتابي بهار آمده است
و من به جستجوي جفت خويش خواهم رفت
پرنده از لب ايوان پريد
مثل پيامي پريد و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده روزنامه نميخواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها رو نميشناخت
پرنده روي هوا
و بر فراز چراغهاي خطر
در ارتفاع بيخبري ميپريد
و لحظه هاي آبي را
ديوانه وار تجربه ميکرد
اين شعر رو از فروغ فرخزاد شيرينيه عزيز برام فرستاده البته خودش گفته که منظورش من نيستم ولي خوب هر چه از دوست رسد نيکوست چه برسه به اينکه از فروغ هم باشه...
ولي خوب لازم به توضيح است که پرنده خيلي خوشحال ميشد که اينطور که فروغ گفته باشد ولي چه کند که تمام اين کارها رو انجام ميدهد و شايد اگر از اين کارها نميکرد weblog هم نمي نوشت و شما هم راحت ميشديد...
ولي در هر حال از شيريني خيلي ممنون که اين شعر رو براي پرنده فرستاد. دستت درد نکنه...
Thursday, January 16, 2003
بدون عکس...
پرنده هميشه فکر ميکرد که داشتن شانس چيزی نسيت جز استفاده بموقع از موقعيتها يا حتی بيشتر از اون ايجاد موقعيتهای مناسب که هر شخصی بنا به هوش و فراست و موقعيت سنجی خودa در طول زندگيش ايجاد ميکنه و باعث ميشه که توی چشم بقيه يک آدم خوش شانس جلوه کنه... همين طور اعتقاد داشت که بد شانسی هم تنها از عدم استفاده از موقعيتها به دليل تنبلی يا نا آگاهيه که در هر دو صورت هم خود شخص هست که مقصره...
اما خدمت دوستان عرض شود که در طول سال گذشته عملاً به پرنده بخت برگشته ثابت شد که شانس اگر کاملاً مخالف عقيده من نباشه مطمئناً چيزی بيشتر از اين حرفهاست... چند وقت پيش توی يکی از کلاسهامون وقتی امتحان پايان ترم رو دادم با توجه به نمره ميانترم که کلی خوب شده بود و جزء دو سه نمره ایکه بالای ده و تازه از بين اونها هم به کل نمره حسابی نزديک... خلاصه پايان ترم هم که هلو چهار تا الگوريتم راحت که همه نوشتن... ما هم مثل بقيه... آقا زد و آقا برگه ها رو آورد... 4 تا برگه عين هم با 4 نمره مختلف... بعدش هم با وجود اينکه من نمره ميانترمم از کلی ها بيشتر بود در مقايسه با بقيه نمره کمتر گرفتم... يعنی به کسی که پايانترمش رو با من يک نمره گرفته بود بيشتر نمره داد تا من... خوب پرنده البته چون اصولاً درس براش زياد مهم نيست گفت مبارکه بقيه... اما اين ترم وقتیديدم که باز هم نمره من با وجود اينکه جمع کل مبانترم و پايانترم من باز هم از خيلی از اونهايی که بيشتر نمره گرفتن کمتره خيلی بهم برخورد... رفتم و پرسيدم چرا؟ آقا يک کم نمره ها رو بالا و پايين کرد و گفت:"توی جمع نمره اونها اشتباه شده و نمرشون کمتر از تو ميشه." گفتم خوب؟ گفت: "هيچی تو حقت رو گرفتی و اعتراضی نميتونی بکنی اونها هم چون اعتراضی ندارن نمرشون ثابت ميمونه." گفتم پس من چکار کنم؟ گفت: برو دنباله شانس...
ديدم عجب راست ميگه ها... حالا آخر سر کی مياد بگه که فلانی با اشتباه نمرش شده اين يا تو بی اشتباه نمرت شده اون... فقط اگر شانسمون ميزد شايد ما هم شاگرد زرنگ ميشديم... اما اينو بگم که ته دلم يک کمی راحته چون از اين به بعد فهميدم که واقعاً نمره هيچ چيزی رو ثابت نميکنه... مخصوصاً با اين شعور بالای اساتيد محترم... بماند که دود اين باشعور بازيها فقط توی چشم دانشجو جماعت ميره و بس...
پرنده هميشه فکر ميکرد که داشتن شانس چيزی نسيت جز استفاده بموقع از موقعيتها يا حتی بيشتر از اون ايجاد موقعيتهای مناسب که هر شخصی بنا به هوش و فراست و موقعيت سنجی خودa در طول زندگيش ايجاد ميکنه و باعث ميشه که توی چشم بقيه يک آدم خوش شانس جلوه کنه... همين طور اعتقاد داشت که بد شانسی هم تنها از عدم استفاده از موقعيتها به دليل تنبلی يا نا آگاهيه که در هر دو صورت هم خود شخص هست که مقصره...
اما خدمت دوستان عرض شود که در طول سال گذشته عملاً به پرنده بخت برگشته ثابت شد که شانس اگر کاملاً مخالف عقيده من نباشه مطمئناً چيزی بيشتر از اين حرفهاست... چند وقت پيش توی يکی از کلاسهامون وقتی امتحان پايان ترم رو دادم با توجه به نمره ميانترم که کلی خوب شده بود و جزء دو سه نمره ایکه بالای ده و تازه از بين اونها هم به کل نمره حسابی نزديک... خلاصه پايان ترم هم که هلو چهار تا الگوريتم راحت که همه نوشتن... ما هم مثل بقيه... آقا زد و آقا برگه ها رو آورد... 4 تا برگه عين هم با 4 نمره مختلف... بعدش هم با وجود اينکه من نمره ميانترمم از کلی ها بيشتر بود در مقايسه با بقيه نمره کمتر گرفتم... يعنی به کسی که پايانترمش رو با من يک نمره گرفته بود بيشتر نمره داد تا من... خوب پرنده البته چون اصولاً درس براش زياد مهم نيست گفت مبارکه بقيه... اما اين ترم وقتیديدم که باز هم نمره من با وجود اينکه جمع کل مبانترم و پايانترم من باز هم از خيلی از اونهايی که بيشتر نمره گرفتن کمتره خيلی بهم برخورد... رفتم و پرسيدم چرا؟ آقا يک کم نمره ها رو بالا و پايين کرد و گفت:"توی جمع نمره اونها اشتباه شده و نمرشون کمتر از تو ميشه." گفتم خوب؟ گفت: "هيچی تو حقت رو گرفتی و اعتراضی نميتونی بکنی اونها هم چون اعتراضی ندارن نمرشون ثابت ميمونه." گفتم پس من چکار کنم؟ گفت: برو دنباله شانس...
ديدم عجب راست ميگه ها... حالا آخر سر کی مياد بگه که فلانی با اشتباه نمرش شده اين يا تو بی اشتباه نمرت شده اون... فقط اگر شانسمون ميزد شايد ما هم شاگرد زرنگ ميشديم... اما اينو بگم که ته دلم يک کمی راحته چون از اين به بعد فهميدم که واقعاً نمره هيچ چيزی رو ثابت نميکنه... مخصوصاً با اين شعور بالای اساتيد محترم... بماند که دود اين باشعور بازيها فقط توی چشم دانشجو جماعت ميره و بس...
Tuesday, January 14, 2003
امتحان زده
ميدونم يک چند وقتيه که از روال پرنده نويسی دور شدم ولی خوب وقتی خبر از امتحان و درس باشه خيلی چيزها قاطی پاطی ميشه يکيش هم همين نوشتن وبلاگه... امّا باز هم جای شکر داره که مثل خيليها اين نوشتن رو تعطيل نکردم...
چيزی که امروز ميخوام راجع بهش بگم شايد زياد بی ربط به نظر بياد ولی در شرايط کنونی چون فکرم رو مشغول کرده و نميتونم از شرش خلاص بشم بهتر ديدم که بنويسمش...
ميخوام راجع به تقلب توی امتحانات بگم... اينکه بده رو شک ندارم ولی کاريه که خيلی از ما ها انجامش داديم و ميديم... من که همين جا اعتراف ميکنم که خيلی اين کار رو کردم و متاسفانه اصلاً هم پشيمون نيستم...
البته اين قضيه هيچوقت و واقعاً هيچوقت توی مدرسه برام پيش نيومده... تقلب به خيليها رسوندم ولی خودم تقلب نکردم... اما نميدونم چرا تا افتادم توی اين چاه اينطوری شدم... يک طوری که شايد يک جورهايی بهش عادت کردم...
راستش رو بخواهين بايد بگم که بيشتر بهم اعتماد به نفس ميده ميدونين... يعنی همين قدر که بدونم اگر چيزی يادم رفت ميتونم از يک جايی دوباره بهش دسترسی پيدا کنم، حالا کتب باشه يا جزوه يا حتی امکان مشورت با بغل دستيم، خيلی توی روحيم تاثير ميگذاره و فکر ميکنم همين هم باعث شده که حالا يک جورهايی بهش عادت کنم...
ولی اگر واقع بينانه بخواهيم بهش فکر کنيم اين قضيه به چيزهای ديگه ای هم مربوطه... آخه حفظ کردن يک مشت فرمول الکی که هر موفع هم بهش احتياج پيدا کنی در دسترست هست يا دونستن کد برای يک الگوريتم که تازه 100 سال هم از اختراعش گذشته به چه درد ميخوره؟ من که ميگم هيچ درد... برای همين هم هميشه همش رو مينويسم ميبرم سر جلسه امتحان... آخه اگر يکی مثل من خنگ بود و تمام اين چرنديات رو با هم قاطی کرد تقصير کيه؟
مورد بعدی هم بعضی اساتيد گرامی هستن با اين همه لطف و معرفت واقعاً... 700 صفحه کد تازه فقط برای ميانترم آخه ظلمه به خدا... که همش بايد حفظ بشه... اه،اه...
اما جا داره همينجا از بعضی از اساتيد که واقعاً با رفتارشون تونستن جلوی اين قضيه رو توی کلاسهاشون بگيرن خالصانه تشکر و قدردانی کنم... يکی دو موردش رو هم بگم... يکی از استادای ما با وجود تمام سختگيريهای طول ترم خودش هميشه اين مطلب رو اذعان ميکرد که درسش سخته و امتحانش از اون هم سخت تر ولی خودش ميگفت که چون شما به نمره درس من (که واحدش کم هم نبود) احتياج دارين من هم توی نمره دادن سخت نميگيرم که انصافاً هم نميگرفت. همين هم باعث شده بود که بچه ها واقعاً درسش رو بخونن و بدون ترس و کاملاً سالم امتحانش رو بدن... بعد هم اگر کسی نمره ناجوری ميگرفت ميدونست که تقصيره خودشه و اصلاً شکايت هم نميکرد... اما مورد دوم هم اين بود که يک مرد بزرگ ديگه ای که من افتخار داشتم شاگردش باشم توی امتحان به هر شاگردی اجازه ميداد يک برگه A4 رو هر جور دست داره پر از نوشته کنه و بياره سر جلسه... اسم اين برگه رو هم گذاشته بود تقلب مجاز... خيلی خوب و موثر... ما هم راضی اون هم راضي... تقلبی هم در کار نبود...
خلاصه مطلب اينه که تقلب هم مثل خيلی از کارهای زشت ديگه که اين روزها از قبحش حسابی کم شده و ميتونم بگم به يک ارزش هم تبديل شده بين تمام رده های ما رواج داره... خوب اين هم از تاثير محيط و هم از بی معرفتی خود ماست...
آخر اين نوشته هم ميخوام که از تمام کسانی که بهم تفلب رسوندن تشکر کنم و از اونهايی که من توی کلاسشون تقلب کردم معذرت بخوام چون بالاخره حقی از اونها ضايع شده که اميدوارم ببخشن...
پاشم برم... برم درس امتحان فردا رو بنويسم که داره دير ميشه....
Saturday, January 11, 2003
اندر باب امتحانات پرنده ای
از آنجا که پرندگان هم در اين وا نفسای دنيا سخت در تکاپويند تا از قافله آل آدم عقب نمانند لذا دست در کار تحصيل برده اند تا مشغوليتی برای شباب فراهم آورند و ايشان را از پرواز بر فراز پارکها و نشستن روی تيرهای چراغ برق اندر کوچه های خلوت در نيمه شبان بر کنار دارند از لحاظ دوری از فسق و فوجور...
مخلص کلام آنکه پرنده اندر اين چاه بيوفتاده و سخت از کرده پيشمان است امّا چه کند که درِ اين چاه را بعد از ورود بگذارند تا راه بازگشت نباشد، الّا از سر ديگر... و اين چاه بسی طويل بود و طی آن از بهر چابک پرندگان که در راه به خاک بازی نپردازند چهار سال و اندی به طول انجامد تا چه رسد به سر به هوايانی چونان اين کوچک پرنده... امّا هيچ يک از اين اوصاف را از برای پرنده غم نباشد چه وقت بسيار دارد تا گاه فوت از بهر طی اين طريق، و صبر نزدش اوووووف... ليک در اين ره گاه گاه اتفاقاتی بيوفتد بس ناجوانمردانه که نام آن امتحان نهاده باشند از بهر اين که ببينند پرندگان آيا در طی مسير دل به کار دادندی يا اينکه سر بر کار ديگر داشتندی و از اين ره ماست خور پرندگان بازيگوش بگيرند و حال ايشان به انحاء مختلف بجا آورند که چنديش شناسند به نامهای "واحد انداختن" و "مشروط بکردن"... خلاصة الکلام اينکه اين يک قلم را پرنده تاب ندارد... مضاف به اينکه آنها که مطالب خويش در طول مدتِ رخا به فرصت بخوانند به گاه بروز امتحان در گل بمانند تا چه رسد به ما که اگر شب امتحان نبودی مثلاً امتحانی را به ساعت 8 شب موکول کنند و خدا شب امتحان از ما بگيرد از تورق کتاب هم محروم شويم...
الا ايه حال... گاه، گاه امتحان باشد و پرنده مغز اندر پيچ و خم صفر و يکهای متوالی و دستوراتِ حلقه های پيچ در پيچ به زبانهای چپ اندر قيچی بداده . فغان سلولهای اندکی که در راس کم و بيش بکار ميگرفته بدر آورده، جانکاه...
در آخِر اين مقال استدعا اين مرغ بی نوا چنان دارد که آن ياران دست به دعا همی بر بدارند و از خدای دو جهان استخاص او را از شر اين بلا به سلامت طلب نمايند، عاجلانه و عاجزانه...
امّا ذکر اين نکته بسی الزاميست که با وجود تمام اين مشقات پرنده آنچنان سر بر بازيگوشی دارد که حتی به گاه امتحانات هم دست از سر اين وبلاق بر نميدارد، چسبناک... و خدای شمايان را عجر دهاد که اين اراجيف بخوانديد و يا نخوانده اينجا را ترک نموديد... جنّ و بسم الله.
و خدای پرندگان دانشجو جملگی را بيامرزد...
Sunday, January 05, 2003

خوشي
هميشه هم زندگي اونقدرها سخت نيست... وقتي ميبيني يک نفر لابلاي تمام اين هميشگي هاي عمرت پيدا ميشه و بهت سلام ميکنه... وقتي بودن يا نبودنت براي شده حتي يکنفر هم مهم ميشه... اون وقت که کسي دنبالت ميگرده و از پيدا کردنت خوشحال ميشه و خود تو هم يک دنيا...
تمامش قشنگه مگه نه؟ توي اين دنيا خوبيها و بديها همه کنار همديگه هستن... يک وقتهايي زور يکي به اون طرفي ميچربه و باعث ميشه آدم به يک طرف متمايل بشه... يک روز سختي بيشتره و يک روز شادي... ولي بايد قبول کرد که روزهاي شادش سريعتر ميگذرن تا روزهاي سخت... ابن هم طبيعت زمانه ديگه...
اما چيزي که از همه مهمتره اينه که آدم نبايد عمر خودش رو به پاي ساعتهاي غم انگيز زندگيش بسوزونه و از بين ببره... نه، هر لحظه از اين زندگي که مياد و ميره ارزش زيادي داره... حتي اگر به سخت ترين شکل ممکن سپري بشه... ارزش اين زندگي وقتي بيشتر ميشه که شما سايه نگاههاي نگراني رو پشت سرتون احساس کنيد... سايه نگاههايي که شايد نتونن کار زيادي هم براتون انجام بدن ولي غم شما رو مثل غم خودشون ميدونن و با نجواهايي که صداش شايد خيلي وقتها شنيده نشه هم دردي خودشون رو نشون ميدن... اون وقت از اينکه زنده اي خوشحال ميشي و اميد رو توي هواي اطرافت احساس ميکني... و بقول طرف آسمون رو هميشه آبي و خوابهات رو هر شب رنگي ميبيني...
راستي بچه ها چيزي شده که تب "زن ذليلي" بالا گرفته؟ ما ديگه از رفقا توقع نداشتيم توي وبلاگشون هم همه چيز رو لو بدن... آقا ما هم زن ذليل ولي مثل تو توي وبلاگ نشون نميديم... مردباش...
Wednesday, January 01, 2003
بخاطر يک آهنگ
چي ميشه گفت غير از حرفي که تو ميزني... وقتي هيچ چيزي غير از من و تو با هم نمي مونه... وقتي همه چيز مثل برق و باد مياد و ميره و هيچکس زحمت اينرو نميده که از خودش بپرسه "چي شده؟"
وقتي دفتر زندگي يک ورق ديگه خورد و همه جملات و کلمات خودش رو برد... دوباره من موندم و تو... اين با هم موندن ما هم شايد بخاطر اينه که تو از اول هم نبودي... شايد چون جايي غير از توي ذهن من حضور نداشته باشي...
نميدونم... دلم گرفته... ياد تمام اون روزهايي که رفته و ديگه نيست... همه خاطراتي که ميان و ميرن و فقط نقششون براي ما ميمونه... نقشي خوب... يا نقشي بد؟ اين رو خودمون تعيين ميکنيم... چيزيه که خودمون ميسازيم...
آره بخون... باز هم همون آهنگ تکراري زندگي... همون ريتم هميشگي... هزار بار بيشتره که اين آهنگ رو به تنهايي شنيدم... اما باز هم تو برام بخون... بخون بخاطر تمام کارهايي که بايد ميکردم و نکردم... بخون بخاطر تمام کارهايي که نبايد ميکردم و کردم...
براي تمام لحظه هايي که رفته... براي عمر که داره ذره ذره ميره... بخاطر ابر بخاطر بارون... بخاطر طوفان بخاطر برف... بخاطر دريا بخاطر جنگل...
مرگ بر اين زندگي روزمره... به تمام چيزهايي تکراري اين دنيا... به تمام قصه هاي کهنه... به تمام رنجهاي پوسيده اين دنياي لعنتي که از فرط عبث بودن بوي گندش تمام زمين رو برداشته... آره بخون... بخون تا بقض صدام ناله سازت باشه... تا دل فرسده ام امين صدات...
بيا اين آهنگ رو دوباره برام بخون...
I'm Leavin'
(Words & music by Jarrett / Charles)
La la la la la la la la la la la la la
La la la la la la la la la la la la la
Well I know, if I'd arrived in time to know you
You'd have taken the time to show me
I wouldn't be lonely
Where will I go, who will I have to lie beside me
Is it something that's inside me
I'm so lonely
Tried so hard each time, each time I just can't make it
Feelin' fast vibrations and I just can't take it
Living from day to day, chasing the dream I'm,
I'm leavin
La la la la la la la la la la la la la
La la la la la la la la la la la la la
Tried so hard each time, each time I just can't make it
Feelin' fast vibrations and I just can't take it
Living from day to day, chasing the dream I'm,
I'm leavin
La la la la la la la la la la la la la
La la la la la la la la la la la la la
La la la la la la la la la la la la la
I'm, I'm leavin
La la la la la la la la la la la la la
La la la la la la la la la la la la la
I'm Left,You're Right,
She's Gone (My Baby's
امّا پرنده قويتر از اين حرفاست... ميمونم... با وجود تمام رفتنها... ميمونم و ميخونم بخاطر اونهايي که هستن اونهايي که بودن و اونهايي که خواهند بود...
پرنده و فيلم...
اولاً خدا لعنت کنه اين Comment Server ما رو که هي بازي در مياره... بعضع وقتها ميگم برم يک Weblog هم توي Persianblog باز کنم و خيال خودم و راحت کنم... چي بگم بابا ديگه...
والله از اونجايي که دل پرنده بعضي وقتها خيلي کوچيک ميشه و سر چيزهاي کوچيک پر ميشه و حسابي بهم ميريزه و تا حرف نزنه خالي نميشه امروز ميخوام راجع به يک فيلم صحبت کنم...
اين که اسم فيلم و بازيگرانش چي يا کي بودن خيلي مهم نيست... چيزي که من رو يک کم به خودش مشغول کرد ماجراي فيلم بود... درسته که اين داستان چندين بار ديگه هم بصورتهاي مختلف تصوير شده بود ولي اين دفعه بد جوري ذهنم رو مشغول کرد...
جريان از اين قرار بود که يک زن و شوهر بدجوري افتادن توي مشکل مالي... رفتن سراغ قماربازي ولي هيچ اثري نکرد... امّا اون وسط يک قمارباز حرفه اي عاشق خانم شد و به هر دوتاشون پيشنهاد داد که در ازاء يک ميليون دلار يک شب زن طرف بره پيش اين آقاي قمارباز... شما باشين قبول ميکنين يا نه؟
ميدونم همه الآن ميگن نه...! خوب من هم مثل شما ميگم نه... تازه ميگم اگر يکي از طرفين هم اين وسط رضايت بده اون يکي بايد ديگه قيد اين زندگي رو بزنه...
ولي ببينين... اين حرف رو ما ايروني جماعت داريم ميزنيم و تمام... اونجا که ارضاء جنسي مفهومش مثل رفع تشنگي هستش چي؟ واقعاً چي ميخواد بشه؟
عرض شود که پرنده با اين فکر محدود خوش اينطوري فکر کرد که جايي که مساله پوله قبول اين پيشنهاد يا هر پيشنهاد مثل اين درست عين خيانته... بماند که يکي گفت حالا مي ارزه اگر اين دو تا پول رو نگيرن و بعد به علت همين مشکلات مالي جنگ و دعوا کنن و زندگي تمام... خوب من هم از اونجايي که عقيده دارم اين حرفها که من با تو توي کارتن هم شده زندگي ميکنيم و خوشبخت ميشيم و از اين جور صحبتها رو قبول ندارم مجبور شدم راجع به حرفش فکر کنم... ولي خوب ديدم اصلاً کي تضمين ميده که اين دو تا بعد از گرفتن پول ختلاف پيدا نکنن؟ فرض کن اين پوله به يکي از اونها خيلي مزه کنه اون وقت چي؟ پس در هر صورت نميشه انجام دادن اين کار رو مشروط به شرط بالا کرد...
ولي بگذاريد يک چيزي رو بگم... متاسفانه يک همچين آدمهايي توي دنياي ما پيدا ميشن... زياد هم پيدا ميشن... دوستهاي که به کشورهاي عربي سفر کردن و يک کمي بيشتر توي زندگي مردم اون اطراف دقت کردن ميتونن خيلي راحت مصداق حرفهاي من رو پيدا کنن...
اين آدمها به خاطر پولهاي کمتر از اين هم حاضر به قبول اين قرارها ميشن... و جالب اينجاست که در مقايسه با خيلي از مردم ديگه واقعاً به اين پولها احتياجي ندارن... اونها ميگن که عشق و ارضاء از هم دو تاست... عشق ما مال يکي ولي ارضاء الله مدد... من که نتونستم معني اين حرف رو بفهمم... آخه مگه ميشه؟ حالا خدا و پيغمبر و اينها به کنار اصلاً هيچ جوري نميشه اين رو حتي با معيارهاي انساني هم پذيرفت... ولي خوب مثل اينکه شده و داره روز به روز هم بيشتر ميشه...
اينجاست که ديگه مغز کوچيک پرنده کفاف حلاجي مطلب رو نميده و فقط ميتونه بگه... واقعاً ما داريم کجا ميريم ها؟
Saturday, December 28, 2002

پرنده غُرغُرو
امروز از اون روزهاييه که نميدونم چي ميخوام بنويسم... خدا به داد برسه... اون وقتها که ميدونستم چي بود که حالا چي بخواد بشه... اولش اينه که از دست اين server نظرخواهي اعصابم خورده چون ريخته بهم تقصير من هم نيست... بعدش هم از دست زندگيه بهم ريخته و آش و لاش خودم...
يک چند ماهي بود که ميچرخيدم و خوش و خرم و شاد و سرحال... بيخيال درس و زندگي... امّا از اول اين ماه کذايي که مثلاً ماه تولد من هم هست و بايد بيشتر بهم خوش بگذره افتادم توي دست انداز... اون از اساتيد گرامي که يادشون افتاده امتحان بگيرن... اون هم از کارهايي که قبول کردم... مسلماً شرمنده يکي بايد بشم ديگه... احتمال قوي يکي دو تا از اساتيد که روي شاخشه... تو رو خدا ببين... ترم قبل بورسيه اين ترم مشروط... اَه... اصلاً ولش کنيد... يک طوري ميشه ديگه مگه نه؟ خدا کنه خوب بشه...
به هر حال... روزگار هم بعضي وقتها اينطوريه ديگه... ولي چه خوبه که آدم يک سنگ صبور کنار خودش توي اينطور مواقع داشته باشه مگه نه؟ کسي که بشه باهاش حرف زد و درد و دل کرد... يک نفر که حداقل به حرف آدم گوش بده... هيچ چيزي هم که نگه باز هم آدم کلي سبک ميشه...
اين هفته هم که دوشنبه تعطيله... اون هم از نوع عزاداري... خدا بخير کنه... همينطوري کلي خوش ميگذره چه برسه به روز عزاداري... اون هم با کلي کار که مونده....
اين رو هم بگم و تموم... تيم من همه دو بازيه که ميبازه اين هم مزيد بر علت و بقول بچه ها قوز بالا قوز... راستي اگه گفتين تيم مورد علافه من کدوم تيمه؟ جايزه هم ميدم... همين رو بگم که اين فصل ما رو جون به لب کردن... باشگاه شده بيمارستان از بس همه مصدوم شدن... نميگم کدوم ليگ هم هست که اينطوري خيلي تابلو ميشه...
خدايا چقدر چرت و پرت گقتم... خودم از دست غُر زدنهاي خودم خسته شدم... برم بابا... يک خاکي به سر اين زندگي بکنم...
Thursday, December 26, 2002

زندگي "رهگذر"
حس عجيبي دارم امشب... خيلي سر در گمم ... بعضي وقتا زندگي بد جوري آدمو به مبارزه ميطلبه... اونقدر سريعه که حتي فرصت نميکني لحظه اي بهش فکر کني ... بازي هاي زندگي گاهي چقدر پيچيدس... آدم توش گم ميشه... بعضي وقتا حيرت زده ميشم از بازي هاي اين دنيا... ميدونين گاهي وقتا زندگي ميشه مثل يه قايق سرگردون که سوار بر امواج توي يه درياي طوفاني رها شده باشه... گاهي ديگه پارو و بادبان و ... کاري رو از پيش نميبره... مجبور ميشي بسپريش به دست طوفان تا هر کجا که ميخواد ببرتش... به محض اينکه چشم بذاري رو هم اونقدر دور و پرت شدي که حس ميکني ديگه راه برگشتي نيست...
اينجا کجاست؟؟؟ کجاي اين آسمون بزرگ ميشه يه دونه ستاره چيد؟؟؟ کجاي اين گستره بي پايان ميتوني دستاتو باز کني و از ته دل نفس بکشي؟؟؟ کجا ميشه يه تيکه نور پيدا کرد واسه اينکه دفتر خاطراتتو تو روشنيش ورق بزني؟؟؟ با کدوم پاک کن ميشه سياهيهاي دفتر عمرو پاک کرد؟؟؟ با کدوم عينک ميشه دو قدم فقط دو قدم جلو تر رو ديد؟؟؟...
خودم اينجام ولي ذهنم داره برگهاي هزار تا دفترو با هم ورق ميزنه... دلم ميخواد راه برم، ميخوام بدوام ولي پاهام سست شدن... کاش بال داشتم و ميپريدم... کاش...
يکي ميگفت: هميشه يه راهي هست... بايد گشت و پيداش کرد.ميگفت: هميشه تو تموم تاريکي ها يه نور هست بايد عزمتو جزم کني... بايد چشماتو خوب خوب باز کني تا پيداش کني... باشه منم ميگردم... اونقدر ميگردم تا پيداش کنم... اونقدر پارو ميزنم تا موجاي خشمگين دريا نتونن تو خودشون غرقم کنن... خدايا باهام باش... تنهام نذار...
واي چقدر اينجا تاريکه... به اميد ديدار
Tuesday, December 24, 2002
زمستون بدون برف
نميدونم چند بار راجع به اين موضوع توي اين weblog نوشتم ولي احساس ديگه کاريش نميشه کرد وقتي مياد نميتونم جولوش رو بگيرم... حسّ خوبي ندارم امروز... احساس يک جور ناتواني مطلق... نه توان جسمي... نه، روحم حسابي ريخته به هم... اينقدر که امروز که اومدم توي اين شهر غبار گرفته دود زده پرواز کنم راه هزار بار رفته رو گم کردم... آره يک عالمه دور خودم چرخيدم تا رسيدم سر جاي اوّلم... سرم داشت از اين همه فکر ميترکيد...
آخه پرنده اي که کاري نتونه بکنه به چه درد ميخوره؟ يادم به اون روزهاي اوّلي افتاد که پرنده شدم... خوشحال از بدست آوردن آزادي... سر مست از اولين تجربه پرواز... امّا حالا يک جور ديگه شدم... اسمشه که پرنده است و ميتونه بپره... فکر ميکنه آزاده... نميدونم شايد مثل بچه ها خودم رو گول ميزنم... خدايا چرا اينقدر کلافه ام...
هزار تا کار بايد بکنم... براي درخت... امّا حتّي اون مواقعي که بايد حاضر باشم نيستم... دل درخت بزرگتر از اين حرفهاست ميدونم... امّا اگر يک وقت فکر کنه دارم از مهربونيش سوء استفاده ميکنم چي؟ تازه آخر همه اينها دل خودم رو چکار کنم؟
چي بگم ديگه... وقتي زمستون باشه و برف نياد... وقتي هوا سرد باشه و دستها از هم دور... زندگي از اين بهتر نميشه ديگه... برم... برم که حسابي افکارم به هم پيچيده شده...
يعني ميشه دوباره برف بياد؟
Saturday, December 21, 2002
چه شبي
امشب شب يالداست... امروز خيلي شب تر از روزه... خدايا چرا اينقدر همه جا تاريک شده... از صبح تا حالا تقربياً روز رو نديدم... واقعاً عجب شبيه امشب...
کاش امشب هم برف بياد تا طولاني ترين شب سال از هميشه قشنگ تر باشه... يادم نمياد که پارسال برف ميومد يا نه... يادم رفته... ولي اگر امشب برف بياد خاطره امسال رو حسابي برام موندني ميکنه...
امشب بايد برم پيشه درخت... يعني کاش ميتونستم برم پيشه درخت... امّا توي اين هواي سرد پرنده به اين کوچيکي مگه چقدر ميتونه پرواز کنه؟ سردش ميشه آخه... مخصوصاً حالا که ضعيف هم شده... تازه درختم که الانا بايد خواب باشه نه...؟
واي که چقدر دل آدم توي اين شب هوايي ميشه... ميتوني با تمام آرزوهات تا صبح خلوت کني... با همشون زندگي کني... همه رو جلوي چشمت مجسم کني و اميدوار باشي که يک روز همشون واقعي بشن... آخ اگه بشن...
شباي يلدا اکثراً ميرن پيش بزرگ ترها... کار خوبيه... بهانه اي ميشه که آدمها دور هم جمع بشن... کسايي که يک جورهايي با هم رابطه خوني يا عاطفي دارن... ولي گاهي آدم جسمش پيش بقيه است ولي روحش... خدا ميدونه کجاست...
امشب براي تمام اونهايي که دلشون و جسمشون از هم جداست دعا ميکنم که فالشون خوب و آجيل مشکل گشا دواي دردشون بشه... از اونهايي هم که دل و جسمشون يک جاست ميخوام براي اين طفلکها دعا کنن... ثواب داره...
حرفهام شده مثل مرغ عشق نه؟ خوب من هم براي همين هيچوقت نگفتم چه پرنده اي هستم ديگه... ميخواستم هر موقع يک پرنده باشم... يک روز يک مرغ عشق، روز ديگه عقاب... يک روز هدهد يک روز هم کلاغ... اين هم يک مدلشه...
ان شاءالله به همتون امشب خوش بگذره... فقط زبادي نخورين دل درد بگيرينا باشه...؟
Friday, December 20, 2002
بازم زمستون اومد
چِي مِيتونِي بگِي...؟ وقتِي همه چِيز خوبه... وقتِي داره برف مِياد... وقتِي دونه هاِي سفِيد برف با پاِيِين اومدنشون هر چِي سِياهِيه مِيشورن و مِيبرن... وقتِي هواِي سرد به گونهات مِيخوره... اون موقع که احساس مِيکني دست باد داره تک تک اجزاء صورتت رو بِيدار مِيکنه... همون موقع که ِيک صداِپي که براِي گوشات خِيلِي آشناست ولِي نمِيتونِي تشخِيص بِدِي ِيک دفعه مِيگه... منم... سرما خوردم...
زمستون حتِي سرماخوردنش هم شِيرِينه... تمام چِيزهاِي زمستون رو دوست دارم... خوب نزدِيک تولدمه دِيگه... امّا از اِين ِيکِي هم که بگذرِيم باز هم سر حرفهام هسِيتم...
آخ اگه بدونِين درختهاِي کاج موقعِي که پر از برف مِيشن چقدر قشنگن... اصلاً خدا اِين درختها رو براِي زمستون آفرِيده... هر چِي تابستون زشت و بد قواره مِيشن توِي زمستون خوشگل و دوست داشتنِي... وقتِي زِير سنگِينِي برف سرشون رو خم مِيکنن و مثل ِيک سقف سفِيد براِي کوچه مِيشن... اِين صحنه جزء قشنگترِين صحنه هاست...
حالا که همه چِيز خوب و قشنگه... حالا که دِيگه ناراحتِيها تموم شده... حالا که برف اومده و تمام غمها و دلتنگِيها رو برده... دِيگه نمِيشه قر زد و غمگِين بود... باِيد خوشحالِي کرد و لذت برد... از لحظه لحظه اِين روزها باِيد استفاده کرد... البته اگر اِين خلق خدا بذارن... ان شاء الله که ميذارن...
Monday, December 16, 2002
بخاطرعشق سرباز بعد از اين
يکنفر از من خواست راجع به عشق واقعي هم بنويسم... خوب من هم به احترام اين دوست سعي کردم مطلب اين دفعه رو در مورد عشق بنويسم... امّا مسأله اينه که بعد از يک کم فکر کردن متوجه شدم خودم هم با اين موضوع مشکل دارم... ولي در هر صورت تصميم گرفتم نظراتم رو بنويسم...
راستش ميخواستم راجع به دو تا واژه صحبت کنم... اوليش عشق و دومي دوست داشتن... ميدونين اين دو تا در واقع نبايد خيلي با هم فرق کنن ولي خوب اين روزها معنيشون زمين تا آسمون متفاوته...
اون چيزي که من از معناي اين دو واژه در حال حاضر فهميدم اينطوري بوده... دوست داشتن يعني يک احساس تعلق خاطر که در طول زمان ايجاد ميشه... و عشق يعني فوران محبت و دوست داشتن که يک مرتبه بروز ميکنه... مثل سيندرلا يا چميدونم هزار تا قصه خوشگل و بقول معروف Happy ending...
همين جا بايد يک مطلب رو بگم و اون اينکه من فکر ميکنم چيزي که ما امروز عنوان عشق روش ميگذاريم بيشترعادته تا دوست داشتن. لااقل خيلي از احساساتمون اينطوريه... مثلاً تا دوبار با يکنفر توي يک روز مشخص تلفني صحبت کرديم و روز سوم دلمون شروع کرد به تاپ تاپ کردن فکر ميکنيم ديگه به سلامتي بعله... بعدش هم هر چيز کوچيک رو ازش برداشتهاي دلخواه خودمون رو ميکنيم و هر روز بيشتر و بيشتر فکر و ذهنيت خودمون رو تقويت ميکنيم... و اگر خداي نکرده يک موقع برخلاف انتظارمون اتفاقي بيوفته... بيچاره و افسره و فرسوده و پنچر... از همه عالم و آدم هم متنفر ميشيم و بقول يارو گفتن چي...؟ ميزنيم توي خاکي... پس بگذاريد اينطوري بگم که اولين قدم اينه که ما بتونيم بين عشق و عادت فرق بگذاريم... که البته کار خيلي سختي هم هست...
حالا چند تا از راههايي که ميشه عشق و از عادت تفکيک کرد رو هم بگم که اين بحث تموم بشه... اول سعي نکنيم هيچ کاري توي رابطه ما بصورت عادت در بياد... چه کارهاي کوچيک چه بزرگ... از رسوندن طرف با ماشين گرفته تا کادو خريدن يا حتي گفتن يکسري جمله هاي قشنگ... آخه اين طرز رفتار باعث ميشه آدمها برداشتهايي رو داشته باشن که اغلب صحيح نيست... دوم هم اينکه هيچ وقت سعي نکنين از روي اختلافاتي که دارين با گفتن اين که مهم نيست بپرين و خلاص... سعي کنيد روشون فکر کنيد البته عقلاني و با منطق... چون خيلي وقتها ما بخاطر دلمون پا روي عقلمون ميگذاريم، البته ممکنه بعضي جاها خوب باشه ولي از لحاظ آماري بيشتر وقتها اينطوري نيست... پس روي موارد اختلاف بدون درگيري فکر کنيد . ببينيد واقعاً با وجود اونها عقلتون چي ميگه... خوب ديگه بسه...
تو رو خدا ميبيني ميخواستم راجع به عشق حقيقي بگم به کجا رسيدم... خوب بر گرديم سر موضوع اصلي... فرق عشق حقيقي و غير حقيقي توي معيارهايي هست که موجب بوجود اومدن اون احساس ميشه... اگر معيار دوست داشتن چيزهايي باشن که خودشون زود گذر و يا ازبين رفتني باشن عشقش هم همونطوري ميشه... فرض کنيد معيار زيبايي... خوب حالا اگر فرض هم بکنيم که شما به قيافه طرف هم عادت نکنين مگر چند سال يک نفر جوون ميمونه؟ خوب مسلماً زيبايي با کم رنگ شدن علاقه رو هم کمرنگ ميکنه... به همين استدلال پول يا ثروت، شهرت و حتي بگم بعضي از اخلاقها مثل بزله گويي... اين چيزها براي يک دوست داشتن واقعي پايه و بنيان بشو نيستن... گو اينکه اگر بخواين يک عمر با يکي زندگي کنين تمامشون توي تصميم گيري داراي درصدهاي کاملاً قابل توجهي هستن...
امّا وقتي عشقي رو روي پايه اي از چيزهاي فنا ناپذير توي زندگي و در طي زمان بنا بشه اون وقت باقي ميمونه... هم فکر بودن و هم هدف بودن دوتا از فاکتورهاي خيلي مهمّه... که هر دوتاش با هم بايد خونه مثلاً اگر هر دو نفر از طرقي مالي خوششون بياد ولي يکي بخواد بخاطرش اخلاقيات رو زير پا بگذاره و اون يکي نه خوب نميشه ديگه... و بالعکس... مورد بعدي اينه که بايد اخلاقيات هم به هم بخوره... ببينين اين مطلب به اين سادگي نيست يعني خيلي راحت ميشه با استفاده از يکي دو تا ترفند سر خودمون يا بفيه رو شيره بماليم... مثلاً يکيش همون که گفتم تاکيد روي موارد مشترک و پرهيز از اختلافها... يا گفتن اين جمله که خوب بابا اين که چيزي نيست درست ميشه... راستش خيلي کم ديده شده که اين مورد موفقيت آميز باشه... خلاصه کلام اينکه بايد سعي کرد علاقه رو روي بستري گذاشت که محکم و قابل اعتماد باشه... وگرنه...
آخرش هم بگذاريد بگم که توي رسيدن به يک عشق واقعي اونهايي بردن که از عقلشون بيشتر استفاده کردن... باور کنين اينطوريه... و اينکه رسيدن به اين نتيجه که آيا واقعاً يک عشق حقيقيه يا نه احتياج به زمان مشخصي نداره... ميتونه با دو کلام از نوع درست و حسابي به نتيجه رسيد يا اينکه با يک سال صرف وقت و يا با يک عمر هم بهش نرسيد... تمامش بستگي داره که آدم درست پيش بره... امّا اگر يک وقت به اين نتيجه رسيد که واقعاً آره... ديگه بايد به چسبه به عشقش... چون تازه اين اولِ راهِ... و از اين به بعد خيلي مشکل تر و سخت تره چون شروع يک ارتباط هميشه از نگهداشتنش سخت تره... در هر حال خدا به عاشقها رحم کنه... :)
فعلاً...
Sunday, December 15, 2002
مثل بارون..."رهگذر"
تو اين چند روز رهگذر به هر جا كه سر زد و از هر جا كه گذشت از يه چيز شنيد. از بارون... آره همه از بارون حرف ميزدن... يكي از قشنگيش ميگفت... يكي از سادگيش حرف ميزد... يكي ديگه ميگفت از دلگيري روزاي باروني متنفره...يكي زير بارون با عشق قدم زده بود... يكي ديگه پشت پنجره يه شب باروني گريه كرده بود... يكي ديگه وسط خيابون زير بارون خيس شده بودو سرما خورده بود... اونيكي ناراحت بود از اينكه چرا با چرخاي ماشينش دو تا مسافر خسته رو خيس و گلي كرده... يكي ديگه از كمبود آب ميگفت..!! يكي داشت داستان اون بچه 8 سالرو كه تو فلان خيابون پر از آب جونشو از دست داده بود تعريف ميكرد... خلاصه كه اين بارون توي اين چند روز غوغايي به پا كرده بود...
رهگذرم امروز ميخواد واستون از بارون حرف بزنه... رهگذر يكي از عاشقاي بارونه... از بارون خيلي خاطره داره، خيلي زياد... هم خوب و هم بد...
تا حالا شده وقتي داره بارون مياد بهش خيره بشين؟؟؟ ديدين وقتي داره ميباره چقدر قشنگ همه گرد و غبارارو از همه جا پاك ميكنه؟؟؟ چقدر بي رياست اين بارون... بدون هيچ چشم داشتي همه جا و به همه چيز ميباره... همه كثيفيها رو ميگيره و با خودش ميبره... زير بارون حتي برگ درختا هم آيينه ميشن... اونقدر كه هر رهگذر عاشقي ميتونه توشون تصوير دلش رو ببينه و گرمي عشقش رو حس كنه...
وقتي كه بارون تموم ميشه به آسمون نگاه كنين... اونقدر پاك ميشه كه آدم حس ميكنه ابعادش دو برابر شده... انگار كه ديگه،اون آسمون قبل از بارون نيست... صاف و شفاف... تو شباي بعد از بارون ميشه تمام ستاره هاي آسمونو تك تك لمس كرد... آدم ميتونه هر كدومو كه دوست داره واسه خودش بر داره... خلاصه كه بارون با خودش خيلي چيزا مياره همونطور كه خيلي چيزا رو هم با خودش ميبره... كاش همه ما آدمها ميتونستيم مثل بارون باشيم... مثل بارون...
Friday, December 13, 2002
گرمه، گرم...
توي اين هواي سرد دلمميخوام از يک چيز گرم براتون بگم... از گرمايي که توي وجود هر آدمي وجود داره... گرمايي که خيلي وقتها ادمها نميذارن اثرش توي رفتارشون ديده بشه...
امروز راجع به محبت و ابراز محبت ميخوام صحبت کنم... چيزي که ميخوام بگم شايد بيشتر مربوط به آقايون بشه ولي ميدونم که درد دل خيلي از خانمها هم ميتونه باشه...
راستش از همون قديم نديمها به مردها ياد دادن، حالا مستقيم يا غير مستقيم کاري نداريم، که مرد بايد يک وجود خشک و بعضاً خشن باشه... مثلاً هيچوقت يک مرد نبايد گريه کنه... مرد نبايد ضعف نشون بده يا بترسه و از همه مهم تر انکه مرد نبايد احساس عشق و محبت واقعيش رو نسبت به ديگران بروز بده...
فکر ميکنم نمونه بارز اين جور طرز فکر عده نه چندان کمي از پدرهاي خود ما باشن... کساني که با وجود قلبهاي لطيف و احساسات رقيقي که دارن هميشه سعي ميکنن با يک ماسک عجيب و غريب که تلفيقي از خشونت، توجه يا بي توجهي زياد هست اين بخش وجود خودشون رو بپوشونند...
اين طرز رفتار هميشهمثل يک مانع مزاحم برقراري ارتباط با اين طور آدمهاي به اصطلاح خودداره... انگار هيچوقت نميشه به درون اين آدمها نفوذ کرد... هميشه يک فاصاه بين ما و اونها وجود داره...
اما بعضي از همين آدمها توي موقعيتهاي خاصي عکس العلهايي از خودشون نشون ميدن که نا خواسته باعث بروز درونب تريت احساسات قلبي اونها ميشه... در يک همچين وقتهاي احساس خيلي خوبي به آدم دست ميده... انگار تمام دنيا رو بهش داده باشن... يک موج قوي از همه حسهاي ليف به آدم منتقل ميشه...
هميشه بعد از اينطور لحظات با خودم فکر ميکنم که چرا ما نميخوايم يا فکر ميکنيم که نبايد اون احساس حقيقي و قلبي خودمون رو خيلي ساده و بي تکلف.. بدون ترس و البته خالي از ريا بيان کنيم؟
من اعتقاد دارم با يک همچين رفتاري آدم ميتونه روابطش رو هميشه گرم و تازه نگهداره... و باعث بشه بقيه هم با يک حس خوب و با يک ديد دوستداشتني به آدم نگاه کنن...
حتي ميخوام بگم ياد گرفتن اين فنِ بيانِ احساسات ميتونه توي زندگي خصوصي هر کسي و در ارتباط بهتر با اعضا خانواده کاملاً موثر باشه...
زياد حرف زدم... اما اين حرفها مدتي بود توي دلم مونده بود و بايد يک جايي زده ميشد... فعلاً...
Thursday, December 12, 2002
Wednesday, December 11, 2002
بارون
من برگشتم... خوبم... امّا حالا قدر سلامتي رو بيشتر ميدونم... تا حالا فکر نميکردم حتي نشستن هم از الطاف خداونده ولي الان ميفهمم عجب نعمت بزرگي هم هست... بگذريم...
راستش دلم گرفته... چند روزه از خونه بيرن نيومدم... آخه پرنده اي که عادت به يکجا موندن نداشته خيلي براش سخته که همش يک جا بمونه... با آهنگهاش خلوت کنه... يا به weblog ش برسه... رسيدن که چي بگم بياد و هي سر بزنه... دلم گرفته... وقتي بيرون بارون مياد نميخوام تو خونه بمونم... ميخوام بزنم بيرون... زير بارون... خيلي دلم ميخواست ميتونستم...
تصورش رو بکنيد... زير بارون... راه رفتن کنار کسي که دوسش دارين... دستاتون توي دست هم... زير يک چتر کوچيک... وقتي به هم چسبيده راه ميرين... اون موقع که توي دلتون از کوچيکيه چتر تشکر ميکنين... اون وقت که با هم به چيزهاي کوچيک ميخندين وحواستون به هيچ چيز ديگه اي توي اين دنيا نيست... آخ که چه کيفي داره...
امّا من خودم توي ماشين رو ترجيح ميدم... وفتي بخاري روشنه و هواي گرم ميخوره توي صورتتون... وقتي صورتش از خوردن اين هواي گرم سرخ ميشه... در حالي که موزيک داره پخش ميشه... انگار صداش تا اعماق وجود آدم ميره... و رانندگي توي اتوبان... نه خيلي تند نه خيلي آروم... آدم دلش نميخواد جاده تموم بشه... کاش تا ابد ميشد رفت...
فکر کنم اين تو خونه موندن خيلي بهم فشار آورده... بهتره تا وارد جزئيات نشدم همينجا تمومش کنم... شما هم اگر دلتون خواست برام بنويسين که دوست دارين روزهاي باروني چکار کنين... باشه؟ مرسي...
Monday, December 09, 2002
بوي لجن
حالم از اين فضا بهم ميخوره... گاهي وقتها که به دور و بر خودم نگاه ميکنم... اون موقعها که فرصت پيدا ميکنم چشمم رو بچرخونم و غير از مسير مستقيم جلوي روم رو ببينم... وقتهايي که يک اتفاق باعث ميشه به چيزي غير از دنياي کوچيک پرنده هم فکر کنم... اونجاست که ميفهمم کجا هستم... وسط يک منجلاب متعفن... منجلابي که کثافاتش بوي تعفنِ عقايد پوسيده و کهنه رو ميده... لجني که به رنگ تعصب و جاهليته تمام اين سرزمين رو پوشونده... و بستر مناسب براي تجمع اين همه آشغال رو ضعف آدمها و افکار پوچ و تقاليد بدون فکر اونها فراهم کرده...
ببينين من آدم مخالف دين و مذهبي نيستم... تازه ميخوام بگم فکر ميکنم بدون مذهب و عقايد مذهبي نميشه زندگي کرد... امّا اين رو هم ميدونم که اين جيزي که لااقل من دور و بر خودم ميبينم و به اسم مذهب دارن به خورد مردم ميدن تنها اسمي که نميشه روش گذاشت مذهبه.
من مدت زيادي نيست که قلمو رو ميشناسم... اون چيزي که من ازش ديدم يک انسان منطقي، پر احساس و هنرمند بود... خيلي از ماها که سالها توي اين مملکت زندگي کرديم نميتونيم مثل قلمو بنويسيم... اونکه به عشق مملکتش و اصل و ريشه اش توي تمام اين مدت حتي خوندن و نوشتن به زبون مادريش رو ترک نکرده... اين آدم به عنوان يک ايراني اين آرزو رو که بتونه وطنش رو ببينه هميشه توي دلش حمل کرده... امّا حالا که ميتونه بياد و سري به ايران بزنه، نبايد بتونه... يعني نمگذارن که بياد... همش هم به خاطر يکسري افکار سطحي و پوچ و بي منطق... دلم ميخواد بيشتر براتون توضيح بدم ولي چون از قلمو براي نوشتن جزئيات اجازه نگرفتم همينجا تمومش ميکنم...
فقط خودتون ببينيد که برخوردهاي متعصبانه يک عده چه جوري ميتونه عشق رو توي دل يک آدم بکشه و نابود کنه... قلموي ما که با هزار ذوق نوشتن به زبون مادري رو شروع کرده بود ميخواد ديگه ننويسه... اميدوارم جدي نگفته باشه... کاش دوباره برگرده...
قلمو... پرنده به تو، نوشته هات، و به عشقت به وطنت با تمام وجود تعظيم ميکنه و ازت ميخواد که بي انصافيه يک عده رو به حساب تمام هموطنات نگذاري...
اميدوارم هر جا هستي خوش و خرم و عاشق باشي... هر موقع هم که برگردي جاي تو، توي قلب ما محفوضه...
Saturday, December 07, 2002
همراه "رهگذر"
از دور ديدمش... خسته و افسرده... انگار كه يه بار سنگين رو دوشش باشه... نگاهش رو زمين بودو لنگ لنگان راه ميومد...
نزديكش شدم... پرسيدم : چي شده؟؟؟ گفت : خستم... خسته... خيلي خسته...
گفتم : چرا؟؟ مگه چي شده؟؟
گفت : ديگه طاقت ندارم . ديگه نميتونم... ديگه نميكشم... زير اين بار سنگين بد جوري خم شدم... بد جوري...
گفتم : آخه چرا؟؟ اين كدوم باره كه سنگينيش اينقدر اذيتت ميكنه؟؟
گفت : چرا من؟؟؟ آخه چرا من؟؟؟ خسته شدم از اين بي عدالتي ها...از اين همه بلا كه به سرم اومده... از اين همه مشكل كه قدم به قدم جلوي راهمو ميگيره... تنهام... خيلي تنها... گاهي آرزو ميكنم كه با يكي حرف بزنم ازحرفاي انباشته شده توي دلم بگم... اي كاش يكي بود كه به حرفام گوش ميكرد... كاش يكي بود كه سرمو رو شونهاش بذارمو هر چي دلم خواست گريه كنم... كاش...چشاش پر شده بود از اشك...
گفتم : آرزوي رهگذر اينه كه يكي تنهاييشو باهاش قسمت كنه... اگه منو قابل شنيدن حرفات ميدوني بگو... از هر چي كه ميخواي بگو...
گفت : واقعا به حرفام گوش ميدي؟؟
گفتم : آره. چرا گوش ندم؟؟ اين كوله پشتي رو ميبيني؟؟؟ از جنس دلمه... قراره كه پر باشه از درد دلا... پر باشه از گمشده ها ...
و اون گفت... خيلي چيزا گفت... دلش پر بود... پر از غم و غصه... پر از درد.. نا اميد بود... از زندگي... از آدما... از پرنده ها... از رهگذرا... آز همه چيو همه كس...
گفتم : هيچ وقت نا اميد نشو . يكي هميشه، همه جا باهاته... همون كه هر چي داريم از اونه...
گفت : نه.... نه.... ديگه از بودن خدام نا اميد شدم... انگار ديگه منو نميبينه... انگار به حرفام گوش نميده... شايدم من اونقد بدم كه لياقت اينو ندارم كه بهم توجه كنه... شايد ديگه نميخواد من بندش باشم....
گفتم : همه ما آدما حتي اگه خيلي هم بد باشيم بازم بنده ايم... بنده خدا... مطمئن باش كه هم تو رو ميبينه هم حرفاتو ميشنوه... هيچ وقت از خدا نا اميد نشو همونطور كه اون هيچ وقت از بنده هاش نا اميد نميشه....
سرشو انداخت پايينو آروم آروم گريه كرد... بعد دوباره شروع كرد به گفتن... خلاصه كه خيلي چيزا گفت... رهگذرم هر چي كه تو طول سفر از همسفراش ياد گرفته بود بهش گفت...
وقتي همه حرفاشو زد در حالي كه داشت آروم آروم اشكاشو پاك ميكرد گفت : آخيش..... سبك شدم...
گفتم : بيا چند دقيقه اي اينجا رو اين سنگ بشينيم و خستگي در كنيم.
چند دقيقه اي نشستيمو بعد راهي شديم...
كاش بازم ببينمش.... به اميد ديدار

جراحي
خوب مثل اينکه همون شد که نميخواستم... دوشنبه بايد برم عمل کنم... دکتر گفت اگر عمل رو عقب بندازي ممکنه وضع وخيم بشه و اون وقت يکماهي گرفتاري برات درست کنه... من هم فکر کردم کاري که بايد بشه بگذار زودتر بشه... گفتم دوشنبه... اون هم گفت خوب... همين و خلاص...
البته گفته که يک هفته بيشتر گرفتاري نداره... خدا کنه راست بگه... اگر مثل باباي من که بعد از جراحي دندون عقل به طرف ميگه بورو چلوکباب بخور باشه که تکليف مشخصه... دو هفته اي گرفتارشم.. :) امّا خوب بايد به دکتر اعتماد داشت ديگه...
ولي يک چيزي بگم؟ وقتي گفت توي مطب و بدون بيهوشي ميخواد عملم کنه حسابي ترس ورم داشت... خوب اگر آدم رو بيهوش کنن ديگه چيزي نميفهمه امّا بي حسي... واي... آدم موي به تنش سيخ ميشه...
اصلاً چيه مگه... ميترسم؟ مگه شما نميترسين؟ اگر مردين راستش رو توي نظر خواهي بنويسين... اگر تجربه اي هم داشتين که چه بهتر... من منتظرم...
ولي آخرين مطلب رو سعي ميکنم دوشنبه صبح update کنم... تا خدا چي بخواد... بعدش هم که معلوم نيست که چه شود... هر موقع تونستم مينويسم...
هوي... نگذارين برين بگين پرنده ديگه نمينويسه ها... نخير از اين شانسها ندارين... شده از پشت تلفن به حالت دَمَر براي اين رهگذر مطالبم رو بگم تا تايپ و publish کنه اينکار رو ميکنم... پس به ما سر بزنين خوب...!
نقداً اين مطلب آخريه رهگذر رو داشته باشين تا بعد... در ضمن يادتون نره، برام دعا کنيد... لطفاً...
Friday, December 06, 2002
حرفهاي خصوصي
ميخوام از خودم بگم... شايد هيچوقت اينقدر راحت راجع به خودم توي اين weblog حرف نزده باشم... امّا اينبار ميخوام راحت همه چي رو بگم... امّا ميخوام يک قولي بگيرم از تمام اونهايي که من رو ميشناسن... ميخوام قول بدن که حرفهايي که اينجا ميخونن همينجا بمونه و خارج از دنياي پرنده به قول معروف "شتر ديدي نديدي"
امّا مطلب... اصل موضوع اينه که پرنده مريض شده... مريضي که قرار نيست خيلي بزرگ باشه ولي احتياج به عمل جراحي داره... راستش اولش خيلي شوخي شوخي شروع شد... فکر کردم يک جوش بزرگ بوده ولي خوب مثل اينکه يک کمي جدي تر از اين حرفهاست...
هميشه فکر ميکردم از عمل و اينجور حرفها ميترسم... اما وقتي فهميدم که بايد عمل کنم اصلاً احساس ترس نداشتم... الان هم ندارم... تازه اين عمل هم قرار نيست اتفاق خيلي بزرگي باشه...
فردا بايد برم دکتر براي تشخيص نهايي... تنها جيزي که توي اين قضيه برام مهمه زمان اين عمل لعنتيه... دعا کنيد که دکتر نگه فردا بورو بيمارستان... مبخوام اگر بشه عمل رو تا اسفند عقب بندازم... يعني بعد از تموم شدم ترم دانشگاه...
برام دعا کنيد خوب؟ فردا يا شايد پس فردا راجع به نظر دکتر براتون مينويسم...
باز هم از دوستام ميخوام که اگر چيزي خواستن بگن برام email بزنن... مرسي که به حرفهام گوش دادين
Wednesday, December 04, 2002
فکر کنم ديگه ميدونيد گاهِي پرنده قاط ميزنه.. :) اين هم يکي از مطالب دوره قاطه... ;)
رستم و افراسياب
کنون رزم ويروس و رستم شنو
دگرها شنيدستي اين هم شنو
که اسفنديارش يکي Disk داد
بگفتا به رستم که اي نيکزاد
در اين ديسک باشد يکي file ناب
که بگرقتم از site افراسياب
چنين گفت رستم به اسفنديار
که من گشنمه نون سنگک بيار
جوابش چنين داد خندان طرف
که من نون سنگک ندارم به کف
برو حال ميکن بدين disk، هان!
که هم نون و هم آب باشد در آن
تهمتن روان شد سوي خانه اش
شتابان به ديدار رايانه اش
چو آمد به نزد mini tower اش
بزد ضربه بر دکمه powerاش
دگر صبر و آرام و طاقت نداشت
مر آن ديسک را در driveاش گذاشت
نکرد هيچ صبر و نداد هيچ لِفت
يکي list از root ديسکت گرفت
در آن ديسک ديدش يکي file بود
بزد enter انجا و اجرا نمود
کز آن يک demo شد پس از آن عيان
ابا فيلم و موزيک و شرح و بيان
به ناگه چنان سيستمش کرد Hang
که رستم در آن ماند مبهوت و منگ
چو رستم دگر باره reset نمود
همي کرد hang و همان شد که بود
تهمتن کلافه شد و داد زد
ز بخت بد خويش فرياد زد
چو تهمينه فرياد رستم شُنود
بيامد که ليسانس رايانه بود
بدو گفت رستم همه مشکلش
وز آن disk و برنامه خوشگلش
چو رستم بدو داد قيچي و ريش
يکي ديسک bootable آورد پيش
يکي toolkit اندر آن disk بود
بر آورد آنرا و اجرا نمود
همي گشت toolkit، hard اندرش
چو کودک که گردد پي مادرش
به ناگه يکي رمز virus يافت
پي حذف امضاي ايشان شتافت
چو virus را نيک بشناختش
مر از boot sector بر انداختش
يکي ضربه زد بر سرش toolkit
که هر byte آن گشت هشتاد bit
به خاک اندر افکند virus را
تهمتن به رايانه زد بوس را
چنين گفت تهمينه با شوهرش
که اين بار بگذشت از پل خرش
دگر باره امّا خريت مکن
ز رايانه اصلاً تو صحبت مکن
قسم خورد رستم به پروردگار
نگيرد دگر disk ار اسفنديار
Monday, December 02, 2002
شب
شب، تاريک و تنهاي... يک نعمت بزرگ که خدا به تمام ساکنين زمين عطا کرده... پناهگاهي که همه ما ميتونيم توش احساس امنيت کنيم... خيلي چيز غريبيه اين شب... ميتونه پر از شادي و راحتي باشه... يا اينکه غرق نگراني و دلهره...
يک وقتهايي شده که دلم ميخواسته اين شب لعنتي هر چه زودتر تموم بشه... اونوقتها که انتظار يک خبر رو ميکشم... اون لحظه ها که ثانيه هاي شب برام سال ميشه و طلوع خورشيد دست نيافتني... سعي ميکنم به بهانه خواب چشمهام رو ببندم... شايد زمان سريعتر بگذره... به چپ و راست ميچرخم به اميد اينکه بتونم توي يکي از اين حالتها نگرانيم رو کمتر احساس کنم... امّا همش يک تلاش بيهودَس... افکارم من رو راحت نميذارن... پشت هم ميان و ميرن... انگار عهد بستن که لحظه اي من رو تنها نگذارن... متاسفانه هميشه هم برنده اونها هستن...
در مقابل شبهايي بوده که نميخواستم تموم بشه... شبهايي پر از خاطرات شيرين... شبهاي بياد موندني... شبهاي انتظار ولي از نوع شيرينش... انتظار اومدن يک دوست... يا شبهاي مهموني پيش عزيزترين رفقا... اون موقع که دعا ميکنم کاش ميشد ساعت رو نگهداشت به اميد حفظ لحظه هاي پر از شور و عشق... امّا نميشه...
عجب چيز غريبيه اين شب... اون موقع که پرنده دلم برعکس تمام پرنده ها هواي خوندن ميکنه... اون وقته که ميام اينجا... روي همين سيم آشناي تلفن ميشينم و براتون مينويسم... نه درستش اينه که براي خودم مينويسم... آره مينويسم به اميد اينکه شما صداي آواز دلم رو بشنوين... به اين آرزو که پرنده حرفهاي من رو به دور دورها برسونه...
شب چيزه غريبيه... دو پهلو و پر از ايهام... سرشار از احساس و در عين حال خالي از هر تحرک ظاهري... چادري که روي خيلي از بهترين و بدترين لحظات زندگي هر کدوم از آدمها کشيده شده...
مثل اينکه امشب هم از اون شبهاي انتظاره... حالا انتظارش شيرشينه يا نه خدا ميدونه...
اين دفعه "رهگذر" برامون يک شعر سوقات آورده... من که خيلي خوشم اومد... دستش درد نکنه...
به تو خواهم بخشيد...
اگر از ظلمت شب مي ترسي
چلچراغ نگهم را به تو خواهم بخشيد
روشني هاي تنم را که نشان سحرند
به تو خواهم بخشيد
اگر از دوري ره مي ترسي ، دستهايم را
که پلي روي زمان مي بندند
و به کوتاهترين فاصله من را به تو مي پيوندند
به تو خواهم بخشيد
اگر از زمزمه ها ، اگر از حرف کسان
اگر از تنگي چشم دگران ميترسي
من جدا از دگران ، به تو خواهم پيوست
خويش را در تو نهان خواهم کرد
و اگر ترس تو از خويشتن است
من تو را در تن خود ، در رگ هستي خويش
و به هر ذره ذرات وجودم که پر از خواهش توست
محو و گم خواهم کرد ، تا تو از من باشي
تو بيا که اگر آمدنت دير شود
و اگر آمدنت قصه پوچي باشد
من تو را اي همه خوب تا دم مرگ
نخواهم بخشيد...
« بدري اصفهاني »
به تو خواهم بخشيد...
اگر از ظلمت شب مي ترسي
چلچراغ نگهم را به تو خواهم بخشيد
روشني هاي تنم را که نشان سحرند
به تو خواهم بخشيد
اگر از دوري ره مي ترسي ، دستهايم را
که پلي روي زمان مي بندند
و به کوتاهترين فاصله من را به تو مي پيوندند
به تو خواهم بخشيد
اگر از زمزمه ها ، اگر از حرف کسان
اگر از تنگي چشم دگران ميترسي
من جدا از دگران ، به تو خواهم پيوست
خويش را در تو نهان خواهم کرد
و اگر ترس تو از خويشتن است
من تو را در تن خود ، در رگ هستي خويش
و به هر ذره ذرات وجودم که پر از خواهش توست
محو و گم خواهم کرد ، تا تو از من باشي
تو بيا که اگر آمدنت دير شود
و اگر آمدنت قصه پوچي باشد
من تو را اي همه خوب تا دم مرگ
نخواهم بخشيد...
« بدري اصفهاني »
Subscribe to:
Posts (Atom)

