Saturday, May 17, 2003

برگشت

اومدم راجع به فوتبال بنويسم خيلي خودم خوشم نيومد بنابراين ولش کردم حالا تا بعد... امّا فقط بگم که از باخت Real خيلي خوشحالم... و به تمام Realي ها و تمام کساني که مثل حزب باد با هرکي قهرمان ميشه پيمان ميبندن و حالا هم عشق Real بودن.. حتي به برادر خودم هم که از اون Realيهاي دو آتيشه هست هم بد جوري دلم خنک شد ميگم... خيلي باخت با اين همه ستاره مزه داشت... ديگه فوتبال با تيمهايي مثل Real معني نداره... وقتي تمام ستاره ها توي يک تيم باشن اون وقت بقيه ي تيمها هيچ رقابتي نميتونن بکنن و اين يعني Real و ديگه فوتبال بي فوتبال... ولي Juventus نشون داد که اينطوري ها هم نيست... ولي باز هم حيف که Manchester به اين تيم باخت... وگرنه امسال فينال خيلي فينال ميشد...
خوب امّا بعد از يک کمي فوتبالي نوشتن براتون بگم که کادو خريدم... يک Teddy Bear و يک ليوان و دوتا بند عينک... ولي جالب اينجاست که بعدش به اين نتيجه رسيدم که کلي چيزهاي بهتر ميتونستم بخرم... خوب بلد نيستم يادم ميره... ولي عيب نداره ياد ميگيرم يواش يواش... مثلاً فکر کردم چرا يک چيزه با ارزشتر نگرفتم؟ خوب چه کنيم مردونه خريد کردن از اين بهتر نميشه... ولي خودکشي کردم با اين خريد رفتن... حسابي فکر کردم و فعاليت... نتيجه هم... از من نپرسين از اونکه کادوها رو گرفته بپرسين...
توت فرنگي هم خوردم... اون هم چه توت فرنگيه خوبي... جمعه... فقط يک گاز شد ولي همونش هم خيلي خوش مزه بود... تازه آب انبه با توت فرنگي و بستني و توت فرنگي هم خوردم... براي همينه سر حال اومدم... به همه ي دوستان هم توصيه ميکنم يک چيزي مثل توت فرنگي، البته توت فرنگي که نميشه، ولي شبيه اون پيدا کنن که خيلي مفيده... ميگي نه از اين آقاهه بپرس...
در ضمن اينجا هم دوباره راه افتاد ميتونپين برين اونجا و يک weblog باز کنين...
جونم براتون بگه که فعلاً خبر ديگه اي نيست و زندگي يک جوري دوباره داره ميشه روزمره... نميدونم خوشحال باشم يا ناراحت... بايد صبر کرد و ديد...
يک صحبتي هم با يک دوست داشتم که نتايجش و افکاري رو که بعد از اين صحبت برام پيش اومد رو بعداً براتون مينويسم...

Tuesday, May 13, 2003

خدايا...

سلام بچه ها... مرسي از همگي... بابت همدلي و راهنماييها... حتماً همش رو با دقت در نظر ميگيرم... خودم خدا رو شکر حالم بهتره يعني تقريباً خوبم ولي جونم براتون بگه که يک اتفاقاتي ميافته که هميشه آدم رو توي يک حس عجيب نگهميداره... وقتي شما غم عزيزتون رو ميبينين بيشتر از غم خودتون براتون گرون نموم ميشه... بدترش اينه که ميبينين هر کاري هم که ميکنين توي روحيش تاثيري نميگذاره... با حرف... دلداري... با تشر هم کاري از پيش نميره...
ميدونين طرف توي شرايط سختيه ولي اين رو هم ميدونين که ميتونه بهش غلبه کنه... ولي اينگار ديگه خسته شده و وا داده... وقتي ميدونين که تمام اين غمهاش زود گذره ولي خودش نميتونه باهاش کنار بياد... وقتي چيزهاي کوچيک رو تعميم ميده و زير همه چيز ميزنه... و شما از شما هم هيچ کاري بر نمياد اون وقت چي؟ فقط ميمونه دعا کردن... براش دعا ميکنين و منتظر ميشين... همين و همين... و اين من رو ديوونه ميکنه... نميخوام منفعل باشم ولي چاره اي نيست انگار...
هميشه يک حرف خوب توي گوشم مونده... اون هم اينکه وقتي چيزي يا کسي رو شناختي به اندازه ي شناختت ازش توقع داشته باش، اون وقت همه چي راحتتر ميگذره... آخه وقتي آدم اطرافيانش رو ميشناسه و ميدونه چه جوري هستن ديگه نبايد بابت کارهاشون اينقدر خودش رو اذيت کنه... به خدا ارزش ندارن... ميبيني نميتوني باهاشون کنار بياي خوب خداحافظ... اگر مجبوري که مدتي تحمل کني پس بايد راهي پيدا کني که زجر نکشي... نه گفتن و نتونستن هميشه راحتترين راه که من و امثال من که آدمهاي ضعيفي هستن ازش استفاده ميکنن ولي کسايي که اراده ي قوي دارن ميتونن و تو هم ميتوني... بزن بر طبل بي عاري که آن هم عالمي دارد...
خدايا از من که ديگه کاري بر نمياد... يا يک راهي نشونم بده يا اينکه خودت کمکش کن... سپردمش به خودت من هم براش دعا ميکنم تا بدونه که بيادش هميشه هستم...

يک چند تا خبر هم بدم... اول اينکه رضا ليموترش و محسن توت فرنگي دوباره دارن مينويسن... البته من به سبک نوشتن هر دو مشکوکم چون اين دوتا weblog اولينهايي بودن که من خوندم و سبک نوشته هاي هر دو برام اين بار نا آشناست... حلاصه خدا کنه که واقعاً خودشون باشن... در ضمن صورتي دوباره گفته که نمينويسه ولي اين باره اولش نيست شايد دوباره بر گشت... در ضمن من accountم تموم شده شايد چند روزي نباشم پس فعلاً... ديگه همين...

Saturday, May 10, 2003

Sue is a name for gals…

بچه ها چند روزيه که اصلاً حال و حوصله ندارم... به طرز عجيبي احوالاتم نافرم شده... حتي مهمونيم هم نمياد... تازه اين که چيزي نيست قرم هم نمياد... خلاصه فکر کنم بايد خودم رو نشون بدم...
ميبينين... هر کي نوشتهام رو بخونه ميگه اين که دلش از همه خوش تره... ولي بخدا حوصله که ندارم بيشتر چرت و پرت ميگم...
البته ميدونم از کجا آب ميخوره ولي وقتي نميشه کاري در موردي انجام داد آخه چرا بايد براش حرص خورد ها؟ ولي دست خودم نيست... يادتون مياد يک وقتي يک قصه نوشتم براتون از عشق يک لک لک به ماهي؟ ميتونين توي آرشيو پيداش کنين... اون وقت ميفهمين چي ميگم... نميدونم چه بلايي داره سرم مياد ولي هر چي هست دلم نميخواد اينطوري باشم... بچه ها بد جوري دلم هوس توت فرنگي کرده... من هميشه وقتي توت فرنگي بخورم حالم بهتر ميشه اما مشکلش اينه که تا توت فرنگي هست من هم خوبم ولي وقتي نيست دوباره همين آش و همين کاسه...
بد جوري چرت و پرت ميگم نه؟ ولي دست خودم نيست... يک کمي بهم فرصت بدين... بزودي با حرفهاي بهتري بر ميگردم... زياد طول نميکشه... شايد يک روز يا يک ساعت شايد هم همين حالا... بستگي به توت فرنگي داره...
بگذريم... بچه ها تا حالا شده توي هديه خريدن مونده باشين؟ يکسري ايده توي ذهنتون باشه ولي تنونين تصميم بگيرين؟ من در حال حاضر به يک همفکري احتياج مبرم دارم... ميخوام کمکم کنيد... چون خصوصي هست لطف کنيد برام پيغام بگذاريد تا بدونم ميخواين کمکم کنيد من هم حتماً باهاتون تماس ميگيرم...
خلاصه اينکه پرنده توي يک وجب جا حسابي حيرون شده... همش ميخورم اينور اونور... از اين فکر خلاص نشده يک چيز ديگه مياد تو سرم... بدجوري شلوغ شدم...
يک شعر هم براتون مينويسم از Shel Silverstine که اگر حوصله داشتين بخونين... البته ميبخشين که سانسور نداريم پس هر کس خوشش نمياد نخونه لطفاً


Boy named Sue

My daddy left home when I was three,
And he didn’t leave much to Ma and me…
Just this old guitar and an empty bottle of booze.
Now, I don’t blame him ‘cause he run and hid,
But the meanest thing that he ever did
Was before he left, he went and named me ‘Sue’.
Well, he must o’ thought that is was quite a joke,
And got a lot of laughs from a ‘lots of folk.
It seems I had to fight my whole life through.
Some gal would giggle and I’d get red,
And some guy’d laugh and I’d bust his head
I tell ya, life ain’t easy for a boy named ‘Sue’.
Wee, I grew up quick and I grew up mean,
My fist got hard and my wits get keen.
I’d roam from town to town to hide my shame.
But I made me a vow to the moon and stars
That I’d search to honky-tonks and bars,
And kill that man that give me that awful name.
Well, it was Gatlinburg in mid-July
And I just hit town, and my throat was dry.
I thought I’d stop and have myself a brew.
At an old saloon on a street of mud,
There at the table, dealing stud,
Sat the dirty, mangy dog that named me ‘Sue’.
Well, I knew that snake was my own sweet dad
From a worn-out picture that my mother’d had,
And I knew that scar on his cheek and his evil eye.
He was big and bent and gray and old,
And I looked at him and my blood ran cold
And I said:”My name id ‘Sue’! How do you do! Now you gonna die!”
Well, I hit him hard right between the eyes,
And he went down, but, to my surprise,
He came up with a knife and cut off a piece of my ear.
But I busted a chair right across his teeth
And we crashed thought the wall and into the street
Kicking and a’ gouging in the mud and blood and the beer.
I tell ya, I’ve fought tougher men
But I really can’t remember when,
He kicked like a mule and he bit like a crocodile.
I hear him laugh and then I hear him cuss,
He went for his gun
And I pulled mine first,
He stood there lookin’ at me and I saw him smile.
And he said:” Son, this world is rough,
And if a man’s gonna make it, he’s gotta be tough,
And I know I wouldn’t be there to help ya along.
So I give ya that name and I said good-bye.
I knew you’d have to get tough or die,
And it’s that name that helped to make you strong.”
He said:” Now you just fought one hell of a fight,
And now I know you hate me, and you got the right
To kill me now, and I wouldn’t blame you if you do.
But ya ought to thank me, before I die,
For the gravel in ya guts and spit in ya eye
‘Cause I’m the son-of-bitch that named you ‘Sue’.”
I got all choked up and I threw down my gun
And called him my pa and he called me his son,
And I come away with different point of view.
And I think about him, now and then,
Every time I try and every time I win,
And if I ever have son, I think I’m gonna name him
Bill or George! Anything but Sue! I still hate that name!


دوباره ميام... تا بعد...

Friday, May 09, 2003

سلام سلام...

فعلاً رسيدم چندتا از link ها رو درست کنم و در راستاي اينکه بگم کجا ها رو ميخونم يک چندتا link هم اضافه کردم...
تا بعد

Monday, May 05, 2003

کتاب گردي...


امروز رفتم نمايشگاه... تنهايي... تا حالا تنهايي نرفته بودم اونجا اصلاً هم دلم نميخواد دوباره يک تجربه ي اينطوري داشته باشم.. خيلي کند و کسل کننده بود برام... با وجود اينکه برعکس هميشه با کمال آرامش و خونسردي تمام قرفه ها رو سرکشي کردم... رفته بودم چندتا از کتابهاي درسي و غير درسي رو از قسمت کتب خارجي بگيرم... فقط يکيش رو پيدا کردم... راستش به نظرم امسال تنوع کتابها حداقل توي زمينه ي مورد علاقه ي من به طرز عجيبي کم شده بود... خوب من هم ديدم صرف نميکنه بخاطر يک کتاب که تازه بصورت PDF هم ميشه پيداش کرد و مجاني هم هست کلي وقتم رو تلف کنم بنابراين از خير اون يکي هم گذشتم...
داشتم توي قرفه ها سرک ميکشيدم چشمم خورد به يکسري pocket book از سروده هاي جبران خليل جبران(1883-1931)... ميشنايسنش که؟ ولي بدم نيست که يک تيکه از مقدمه ي مترجم رو براتون بنويسم بخونين... گوش کنين:" مسيحاي زندگي، عشق، زيبايي و خنده: جبران خليل جبران. تلاش براي ترسيم سيماي او، به آن مي ماند که بخواهيم رنگين کمان را در قفسي به بند بکشيم و يا ابرهاي آسمان را در مشت جمع کنيم... او اهل لبنان نبود. او اهل هيچ جا نبود. او فارغ از مکان بود... او در کلمه زاده شد، در کلمه زيست و و در کلمه مرد؛ گرچه در قاموس او مرگ معنايي نداشت... [چرا که] کسي که در کلمه فاني شود، جاودانه ميشود. زيرا کلمه همان عشق است و عشق خداست..."
من که کاملاً باهاش موافقم... ميدونين بين تمام اين فلاسفه و شاعرهاي امروزي اين يکي حرفهاش رو من دوست دارم... اصلاً شايد گاه گاهي بعضي از جملاتش رو براتون بنويسم... مثل الآن:
"The first thought of God was an angle.
The first word of God was a human."
فعلاً اين يکي رو داشته باشين تا بعد... در ضمن قراره نمايشگاه هنوز هم برقراره که مکان و زمانش متعاقباً به اطلاع ميرسه...

Thursday, May 01, 2003

باشگاه صدتايي ها


ميدونين اين صدمين مطلبيه که من براي پرنده نوشتم... البته بغير از دو يا سه تاش همه رو هم post کردم... بنابراين يک چيزهايي دلم ميخواست بنويسم ولي نوشتنم نميومد بالاخره ديدم بهتره شروع کنم شايد يواش يواش کلمات خودشون اومدن...
بعضي وقتها زندگي اونقدر به آدم فشار مياره که دلش ميخواد بگذاره بره يک جاي دور و براي مدتي از هرچي شلوغيه دور باشه...
دلم ميخواد برم توي يک خونه ي کوچيک شايد فقط 40 يا 50 متر نهايتاً جايي که هيچکس من رو نشناسه... و مدتي رو اونطوري زندگي کنم... نميدونم ميشه يا نه ولي تجربه ي جالبي ميتونه باشه...
دلم براي اونهايي که دوستشون دارم تنگ ميشه ميدونم امّا بدم نمياد مدتي اينطوري زندگي کنم... براي خودم... يک جور تجربه ي حس استقلال داشته باشم... با وجود اينکه بدست آوردن هر استقلالي باعث بروز يکسري مسئوليتها هم ميشه ولي فکر کنم اين مسئوليتها رو بتونم تحمل کنم... تنها مشکل اين وسط اينه که نميشه... به همين سادگي... بگذريم...
راستي هفته ي ديگه نمايشگاه کتابه داشتم فکر ميکردم از اونجايي که جميع نويسندگان محترم، فرهيخته و کتابخوان و نهايت درجه مشتاق يادگيري هستند و انگيزه ي ديگه اي غير از کتابخواني اونها رو به نمايشگاه نميکشونه ميشه اونجا يک قرار فرهنگي، ديدماني، آشنابشيم باهمي، جهت ديد و بازديد وبلاگ نويسها ترتيب داد... موافقين اعلام راي کنند لطفاً...
آخرش هم ميتونين برين اينجا يک Flash باحال از آهنگهاي Gipsy Kings رو ببينين لطفاً Speaker هاتون رو هم روشن نگهدارين... راستي کسي معنيه اين چيزهايي رو که اينها ميخونن ميدونه؟
فعلاً...

Tuesday, April 29, 2003



Me & Elvis


تا حالا براتون گفتم که من Elvis Presley رو خيلي دست دارم؟ اگر گفتم که هيچي امّا اگر نگفتم حالا ميخوام بگم... من Elvis رو زماني که دوم دبيرستان بودم شناختم و از اون موقع تا حالا هنوز ازش خوشم مياد...
نظرات راجع به Elvis متفاوته... هم روي کارهاش و هم روي خودش... به نظر من Elvis جزء زيباترين مردهاي تاريخه... راستش من که توي قيافه اش عيبي نميبينم ولي اين رو بايد بگم که خيلي ها اصلاً از شکل Elvis خوششون نمياد... در مورد خانومها اونهايي که ميگن Elvis خوشگل نيست بيشتر عقيده دارن که قيافه ي Elvis زيباييه زنونه داره و خشونتي که توي صورت يک مرد بايد باشه توي صورت Elvis نيست... اين رو من ميگذارم به عهده ي سليقه ي خانومها امّا در مورد آقايوني که چنين نظري دارن من به اين نتيجه رسيدم که 99% حاصل از حس قويه حسادته...
اگر ظاهر رو بگذاريم کنار در بعد شغلي هم همينطور نظرات متفاوت وجود داره... امّا عقيده ي غالب کساني که توي موسيقي دستي دارن بر اينه که Elvis با سبک کاري که ابداع کرد دنياي موسيقي رو متحول و مسيرش رو متغير کرد... خوب عدّه اي هم عقيده دارن که آهنگهاي Elvis باعث به انحراف کشيده شدن جامعه و انحطاطه موسيقي شده... البته شايد تا حدي هم درست بگن ولي معمولاً پيازداغش رو خيلي زياد ميکنن... من اگر در اين باره نظر بدم ميگن دارم از روي غرض مينويسم بنابراين هر کس تحليلي در اين باره ميخواد به خودم بگه تا خصوصي براش بنويسم... فقط يک جمله از John Lennon رو براتون مينويسم که Elton John بعداً تصحيحش کرده:"Before Elvis there was nothing" و اصلاحيه "And there’s not much after him"
خوب چند تا نکته ي جالب هم در مورد زندگيه Elvis براتون بگم...Aaron Presley Elvis متولد 8 ژانويه سال 1935 هست... توجه کنيد که با تولد من فقط 12روز فاصله داره... Elvis دوقلو بوده ولي يکي از برادرها مرده بدنيا مياد... ميگن وقتي يکي از دوقلوها ميميره شانس هر دوتا به اوني که مونده ميرسه و در مورد Elvis اين مطلب کاملاً صادقه... Elvis قبل از اينکه خواننده بشه راننده ي کاميون بوده و اولين آهنگش رو در 20 سالگي براي مادرش ميخونه که اسم آهنگ: "That’s alright mama" بوده... بعد از يکسال از اون تاريخ Elvis اونقدر مشهور ميشه که در سال 1956 ميتونه 200 هزار دلار چک بکشه و خونه ي خودش به نام Graceland رو توي Memphis بخره...
Elvis بقدري مشهور ميشه که در سال 1976 موقعي که از مردم آمريکا در مورد محبوبيت رئيس جمهور و Elvis سوال ميکنن تمام شرکت کنندگان Elvis رو محبوبتر از رئيس جمهور ميدونن... خوب نکته اينجاست که Elvis يکسال بعد در سال 1977 ميميره که هنوز هم با وجود گزارشهاي کالبد شکافي و پزشکي مرگش مشکوکه امّا اون چيزي که در اين مورد منتشر شده ميگه که Elvis بخاطر مصرف بيش از حد مواد مخدر و الکل مرده... جالب اينجاست که پزشک خصوصيش بعد از مدتي اعتراف ميکنه که اون بوده که تمام اين داروها و مخدرها رو به Elvis ميداده و Elvis هم بدون اطلاع و فقط بخاطر اعتمادي که بهش داشته تمام رو مصرف ميکرده...
در مورد Elvis هر چي بنويسم باز هم مطلب هست که بگم ولي فکر کنم براي اين دفعه کافي باشه... فقط آخر سر بگم که خونه ي Elvis حالا يک موزه شده و جزء نقاط ديدنيه Memphis هست... هر سال هم در سالگرد مرگش مراسمي اونجا برگذار ميشه... از مراسم ديگه اي که هر سال به نام Elvis توي آمريکا و در Las Vegas برگزار ميشه Elvis Contest هست که در اون عده ي کثيري از آدمها خودشون رو بشکل Elvis درست ميکنن و آهنگهاش رو ميخونن و به بهترين نفر جايزه داده ميشه... به برندگان اين جايزه Elvis Look-alike گفته ميشه...
هنوز هم که هنوزه اکثر خواننده هاي معروف آهنگهاي Elvis رو يا بخاطر عشق يا معروفيت ميخونن چون اکثر اون آهنگها حالا ديگه بصورت يک آهنگ ملي در اومده... از اين خواننده ها ميشه به : Beatles, Elton John, Michael Bolton, Celin Dion, Ricky Martin و هزاران نفر ديگه اشاره کرد...
خوب تا همينجا کافيه بقيه اش رو بعداً توي يک فرصت ديگه مينويسم... اگر سوالي در اين رابطه دارين يا توي نظرخواهي بنويسين يا mail بزنين...

Friday, April 25, 2003

بدون تيتر


گاهي وقتها يک چيزهايي توي اين دنيا آدم ميبينه که از همه چي بيزار ميشه... امّا بعد از يک مدتي چون ميفهمه چاره اي جز زندگي نداره اونها رو فراموش ميکنه و سعي ميکنه عادي زندگي کنه...
چرا اين حرفها رو زدم چون تازگي مطلبي رو شنيدم که خيلي تاثر برانگيز و مشمئز کننده بود... درسته که منبع اين خبر رو نتونستم پيدا کنم ولي با اين حال دلم طاقت نياورد که نگم... چون بعيد ميدونم اتفاق نيوفتاده باشه...
داستان جريان قتل يک دختر بچه ي 16-17 ساله است... که بعد از چندين ماه از قتلش قاتلين بخاطره جرم ديگه اي دستگير ميشن و به اين جنايت هم اعتراف ميکنن... اين جريان توي همين مملکت اتفاق افتاده...
داستان اينطوري شروع ميشه که اين دخترخانوم داشته از کلاس به خونه بر ميگشته... توي مسير سوار يک تاکسي ميشه... سوار تاکسي نه يک مسافرکش شخصي... زمستون بوده و هوا هم که زود تاريک ميشه بنابراين شما خودتون ساعت 5 يا6 بعد از ظهر يک روز زمستوني رو توي نظر خودتون داشته باشين... دختر خانوم عقب تاکسي سوار ميشه و تاکسي راه ميوفته... وسط مسير يک آقاي ديگه اي هم سوار ميشه و تاکسي به راه خودش ادامه ميده... نفر کنار راننده بعد از مدتي سرش رو بر ميگردونه و چيزي رو توي صورت دختر ميپاشه... دختر ديگه چيزي رو نميفهمه تا اينکه بعد مدتي از صداي فرياد و از دردي که توي گوشش پيچيده بوده بهوش مياد... از اينجاي داستان رو با سبک ديگه اي مينويسم تا بيشتر توي حال و هواي ماجرا قرار بگيرين...
خون از گوشش بيرون زده بود... درد عجيبي رو توي سرش احساس ميکرد... همه چيز خيلي گنگ و نامفهوم بود براش... هنوز حواسش سر جاش نيومده بود... يک ضربه ي يگه رو اونطرف صورتش حس کرد...
[بعد از کشف جسد متوجه ميشن که گوش دختر از ضربه ي اول کر شده بوده و جالب اينجاست که طرف توي دادگاه با وقاحت گفته که بايد يه جوري بهوش ميومد يا نه؟]
چشمهاش رو باز کرد... صورت راننده رو شناخت... فريادهاي راننده با فحشهاي رکيکي رو که به زبون مياورد شنيد... بيشتر هوشيار شد... تا اومد تکوني به خودش بده خيلي چيزها دستگيرش شد... مسافر توي تاکسي کنار اتاق پشت منقلي که دود تمام اطرافش رو گرفته بود دراز کشيده بود... کمي اونطرفتر چشمش به چند تکه لباس افتاد... به نظرش آشنا اومد... اومد خودش رو جمع کنه... دستهاش رو که به خودش نزديک کرد متوجه شد... بله لباسهاي خودش بودن... تن لخت خودش رو سعي کرد با تمام وجود جمع کنه ولي رخوتي که از اسپري بيهوش کننده هنوز توي تنش مونده بود اجازه ي عکس العمل سريع رو ازش گرفته بود...
راستش خيلي سعي کردم بقيه ماجرا رو اونطوري که شنيده بودم براتون بنويسم ولي بخاطر حرمت اينجا و خواننده هاي اينجا نتونستم... امّا فکر کنم ميتونيد ماجرا رو حدس بزنيد...
جسد دختر پيدا ميشه... پر از آثار چاقو... سوختگي [که بعداً معلوم ميشه اثره سيخ داغ بوده و طرف ميگه که براي سرحال نگهداشتن دختر بعد از اينکه ضربات چاقو اثر خودشون رو از دست دادن ازشون استفاده کرده]... و کاملاً عريان با آثار مشهود سوء استفاده...
چندين ماه بعد اين دوتا آدم بخاطر حمل مواد دستگير ميشن و بعد از اينکه محلشون مورد بازرسي قرار ميگيره از شواهد اونجا به ارتباطشون با قتل شک ميکنن و آخرش هم حضرات به قتل اعتراف ميکنن...
آره بد جوري خوشبحال ما نه؟ خوشبحالمون که آدميم... فکر ميکنيم متمدنيم... نه اينکه بخوام ايرا ن يا ايراني رو بکوبم نه همه جاي دنيا همينه... همه جا رو اين بوي گند برداشته... کثافتش تمام دنيا رو پوشونده...
نميدونم چه طوري توي اين شهرها با اين همه جنايت و جرم ما ميتونيم اينقدر راحت راه بريم... خودم رو ميگم... باور کنين تا يک چند ساعتي واقعاً منگ بودم...
آخه چرا؟ براي چي؟ مگه اون دختر چه گناهي کرده؟ مگه بقيه مردم چه گناهي کردن... يک زماني بود که اگر کسي ميخواست ميتونست پاک و سالم زندگي کنه امّا حالا... فکرش رو بکنيد اگر اون دختر زنده ميموند چي؟ آيا بعد از اين جريان ميتونست عادي زندگي کنه؟ همين جامعه اي که اين دختر رو به اين درد مبتلا کرده اون رو ميپذيرفت؟ من که براش خيلي خوشحالم که رفت و از يک عمر بدبختي راحت شد...
باز هم ميگم نميدونم اين ماجرا واقعاً اتفاق افتاده يا نه ولي هر چي که بود من رو حسابي تحت تاثير قرار داد...
خدا آخر و عاقبت همه رو بخير کنه و خودش همه رو حفظ کنه... آمين اي خداي پرنده...

Wednesday, April 23, 2003



جوابيه

خوب رفقاي عزيز از اين همه محبت همتون ممنون... راستش مطلب ديگه اي داشتم که up کنم ولي ديدم جوابيه امروز واجب تره...
اول اينکه کي گفته من جايزه نميدم؟ خوبش رو هم ميدم... هيچ کدوم که غير از "بهارک" نظر ندادين... من رو که ميشناسين نظر ميدادين خوشم ميومد همين رو هم عوض ميکردم... تازه براي اينکه حسن شهرت "پرنده" رو ثابت کنم به "بهارک" بخاطر اشاره به رنگ زرد که يک کمي شبيه به رنگ جديده weblog هست 5 ساعت اينترنت ميدم تا چشم حسود کور و دنده استکبار نرم فتبارک الله احسن الخالقين... يا يه چي تو همين مايه ها...
بعدش هم اينکه قراره ملاقات رو هم ان بعيد به اطلاع دوستان از طريق offline يا e-mail خواهم رساند... ولي راستش من تنهايي يک کم سختمه اگر کسي ميتونه کمکي بکنه offline بده لطفاً...
در مورد مکان و شرايط هم اگر نظري داشتين خوشحالم ميکنين اگر بگين...
باز هم ممنون از همگي..

Monday, April 21, 2003

خبرنامه

امروز تقريباً يک خبرنامه داريم...
1-من رفتم اينجا هم يک پرنده باز کردم... ولي توش فعلاً نمينويسم... چون فرصت کافي براي handle کردن دو تا web log رو ندارم... امّا اونهايي که ميخوان يک server نسبتاً سريع . با امکانات فارسي داشته باشن ميتونن برين اينجا...
2-يک کم دست به سر و روي لينکها کشيدم و با چندتايي از بچه ها هم کمي شوخي کردم که اميدوارم ناراحت نشن... دوستانه جديدي رو هم اينجا اضافه کردم که وبلاگشون رو ميخونم... خدا کنه بابي بشه براي دوستيه نزديکتر...
3-ان بعيد(متضاد ان قريب) سعي ميکنم يک template خوش آب و رنگ براي اينجا طراحي کنم که هم به فصل بخوره هم من رو از اين حال و هوا بياره بيرون... از تمام ايده هاي جديد در اين زمينه با آغوش باز پذيرايي ميشود... در ضمن هرکس که ايده اش بهتر باشه بهش يک جايزه ميدم... 10 ساعت اينترنت 56k.
4-ميخوام بک قرار وبلاگي بگذارم امّا بچه معروف نيستم و نميدونم چه نتيجه اي ممکنه بده بنابراين در اين مورد هم نظراتتون رو بدين تا ببينم قضيه چطوريه... البته بيشتر ميخوام يک قراره خودمونيه کوچيک باشه نه بک meeting بزرگ...
فعلاً ديگه عرضي نيست...
با اخلاص فراوان...

Saturday, April 19, 2003

پنچره ي رهگذر...


چقدر سخته که بعد از سالهاي سال ، بعد از يه عمر ، بعد از روزها و لحظه هايي که شايد ديگه هيچ وقت بر
نگردن ، با هزار تا خاطره خوب و بد ، و با هزاران هزان چيزه ديگه که نميتوني توصيفش کني... بفهمي که اونايي که ميديدي همش يه مشت رنگ هاي بي خاصيت بيشتر نبوده... انگار که بفهمي پنجره اتاقت، همونجا که عمري پناهگاه بي کسي ها و تنهاييهات بوده... همونجا که براش گريه کردي و باهاش خنديدي... اونجا که تو نيم قد خورشيد تو غروبهاي وصف ناپذير کنارش ايستادي و از غم ها و شاديهات گفتي ، همونجا که تموم غم هاتو تو دلش داره... فقط يه تابلوي نقاشيه... ترکيبي از رنگها...
نه... نه... نميخوام... نميخوام بدونم... نميخوام باورش کنم... ولي انگار حقيقت داره...
دلم ميخواد داد بزنم... ميخوام فرياد بزنم... ميخوام برگردم... برگردم به گذشته... اونقدر برم عقب که دوباره پناهگاه تنهاييهام همون پنجره باشه... دوست دارم يکي بياد و بگه که دارم کابوس ميبينم... يکي بهم بگه که خوابم و وقتي بيدار شم همه چيز سر جاشه...
دلم ميخواد که همين تابلوي رنگ بشه سنگ صبورم... ميخوام بهش همون چيزايي رو بگم که به پنجره روياييم ميگفتم...ولي نميتونم... ديگه نميتونم... حس ميکنم که اشکهام رنگ هاشو خراب ميکنه... به همشون ميريزه... و خنده هام کدرش ميکنه ... نه اين ديگه اون روزنه اي که من ازش به آسمونا ميرسيدم نيست... ديگه نميتونم از داشتنش احساس غرور کنم...
شکستم... بد جوري شکستم...
آهاي مهتاب من کجايي؟؟ سرزمينت کجاست؟؟ چرا پيدات نميکنم... ميخوام بيام کنارت بشينم و سرمو رو دامن غرق نورت بذارم و باهات حرف بزنم... طاقت شنيدن غمهامو داري؟؟ اشکهام رو شونت سنگيني نميکنه؟؟ ... ميدونم که به حرفام گوش ميدي... ميدونم که طاقت شنيدن غم هامو داري... ميدونم که ميتونم رو شونه هات اشک بريزم... ميدونم... فقط بهم بگو کجايي؟؟ بهم بگو سرزمين مهتاب من کجاست؟؟ خسته شدم بس که دنبالت گشتم...
رهگذر ميخواد بره... به يه سفر طولاني... يه سفر تو اعماق وجود خودش... تو گذرگاه خاطره هاش... رهگذر ميخواد راهي که خيلي وقت صرف پيمودنش کرده رو يه شبه برگرده... رهگذر بايد اول خودشو پيدا کنه... بعد هم سرزمين مهتابشو...
دل کندن از اون پنجره و پنجره ها خيلي سخته... خيلي سخت... ولي انگار راه ديگه اي نمونده...
آره ميخوام برم... ميخوام تو خودم دنبال گمشده ها بگردم... ميخوام تو گذرگاه خاطره هام اشتباهامو پيدا کنم... ميخوام راهي رو که گم کردم پيدا کنم... ولي ميترسم... ميترسم بازم راهم غلط باشه... ميخوام برم تا با دست پر برگردم.... شايدم ديگه هيچ وقت بر نگردم...
خدايا... خداي بزرگ... اونجايي؟؟ بازم ميخوام در خونتو بزنم و ازت کمک بخوام... کمکم ميکني؟؟
به اميد ديدار

Wednesday, April 16, 2003

پرنده ي ادبي


دير کردم دوباره نه؟ خوب ميدونم حرف براي گفتن زياده ولي من ترجيح ميدم بجاي زياد و تکراري نوشتن کمتر بنويسم...
اينبار ميخواستم راجع به ادبيات و تجربيات خودم براتون بنويسم... من توي مدرسه تا دوران راهنمايي از ادبيات اصلاً خوشم نميومد... سال دوم راهنمايي به طرز خيلي عجيبي به ادبيات علاقمند شدم... البته فقط ادبيات نثري و شعر خيلي کمتر بجز معدودي از شعراء بقيه رو خيلي دوست ندارم... توي اون دوران يادم مياد اولين باري که جداً رفتم سراغ نثر موقعي بود که کتاب تذکره الاولياء عطار رو همون سال دوم راهنمايي خوندم... زياد ازش سر در نياوردم ولي بنظرم خيلي جذاب بود... البته قبلش کتابهاي ذبيح الله منصوري رو تقربياً تمامش رو خونده بودم... ولي اديبات کهن چيزه ديگه اي بود... بعداً اين کتاب رو بارها خوندم و هر بار بيشتر از بار قبل ازش لذت بردم... مخصوصاً از اوصافي که اول هر بخش نوشته شده... بگذارين يک تکه اش رو براتون بنويسم:
" آن پيشواي اهل ملامت، آن شمع جمع قيامت، آن برهان مرتبت و تجريد، آن سلطان معرفت و توحيد..."
من که هنوز هم از خوندن اين متنها کلي حظ ميکنم... اما دليل اصلي که من رو وادار کرد به نوشتن اين متن چيزه ديگه اي بود... محرک اصلي ياداوري اين خاطرات يک هديه بود... هديه اي که براي عيد از يک عزيزي گرفته بودم... اينبار کتاب "سفرنامه ناصرخسرو" بود... اين کتاب هم متن خيلي جالبيه... توصيه ميکنم هرکس يک کمي به ادبيات و متون قديمي علاقه داره سري به اين کتاب بزنه... خوبيش هم اينه که ديگه قرار نيست ازش امتحان بگيرن براي همين بيشتر ميچسبه... اجازه بدين يک قسمت جالب پيدا کنم براتون بنويسم... اين رو گوش کنيد:
"از جمله چيزها، اگر کسي خواهد که به مصر باغي سازد، هر فصل که باشد تواند ساخت، چه درخت که خواهد مُدام حاصل تواند کرد و بنشاند، خواه مُثمر و مُحمِل، خواه بي ثمر."
قشنگ نيست؟ واقعاً لذتي توي خوندن اين نوشته ها هست که مخصوص به خودشه... ولي در آخر بايد بگم که من هميشه نمره ادبياتم خراب بوده... بين 16 تا 18... اون هم از ديکته و تاريخ ادبيات نمره کم مياوردم هميشه... چون ادبيات رو بخاطر لذتش هميشه دوست داشتم نه به عنوان يک درس... حالا هم که بخاطر دانشگاه کمتر فرصت ميکنم بخونم کمبودش رو احساس ميکنم... هر بار که از جلويه دانشگاه رد ميشم ديدن کتابها فيلم رو بياد هنوستان ميندازه...
يک مطلب هم در انتها از شما بپرسم... ميخواستم ببينم مطلب قبلي مورد توجه بوده يا نه؟ يعني يک جورهايي ميخواستم ببينم که دوست دارين بيشتر توي اون سبک بنويسم يا نه؟ اگر بيشتر ميپسندين بگين که بيشتر براتون بنويسم...
ممنون

Friday, April 11, 2003



در کلاس..

و امروز ما به دانشگاه شديم پس از مدتها... و تعجب ننماييد که کلاس جمعه بودي و ساعتش هم 8 بودي که خيلي فشار بر ما آوردي هم اين و هم آن و از غمه سحر برخاستن ما بِالکل شب نخسبيديم که چرا؟ و يا پس چي؟ که البت نتيجه تنها خواب آلودگي بود در صبح... و سحرگاهان آنگاه که کلاغان خوانند از خواب برخاستن نموديم و در کلاس شديم چونان خواب آلوده که در راه کاميون ماتيز بديديم و آدميان را شمشاد پنداشتيم و حضرت حق بسي رحم بر ما و بر شمشادها نمود از لحاظ عدم تصادم...
پس در کلاس دخول نموده ديديم اکه هي هيچ بني بشري در آن حضور به هم نرسانده و ما چون باباي مدرسه جهت آب و جارو رسيده ايم و ساعت از 8 هم گذشته پس چرا؟ البت اندک اندک جماعت وارد شدند ليک آنکه نبودي همانا استاد ببودي که البت همچين هم در ابتدا مهم جلوه ننمودي و در انتها هم بهکذا...
و آنگاه که جماعت مجانين در کلاس جمعشان مجتمع شد و هيچ کدامشان کم نشد در حين بحث سياسي بکردند در باب جنگ و پايکوبيه ملت عراق، پس از آن و سوتي هاي تلويزان در همين باب و در آخر هم نتيجه آن بشد که خوب است درخواست از دول امريک و اروپ نماييم که بر ايران شوند و هر چند از ما بکشند ولي بقيه احوالشان بهتر شود... والسلام...
سپس چون بحث فراوان جدي بشده بود چند لطيفه و تيکه از جهاتي به جمع رسيد و فتيله را روشن نمود تا جماعت پسرخاله شوند و گويند آنچه بايد و نبايد که البت بر نسوان بسي گران آيد اين بحث ها که البت حقير را عقيده چنان است که اصولاً خيلي هم بدشان نيايد ولي از باب اينکه نه ما با پسرها شوخي نکنيم و اينکه خيلي شما بي تربيتيد و چنين و چنان خودشان بسي با تربيت نشان دهند و خارج شوند از کلاس هميشه و امروز هم بهکذا... که اين ما را مهم نباشد بلکم بهتر باشد که هرچه خواهيم زان پس بگوييم و کلي خندمان آيد از آن...
اما اين نيز پس از کمي کهنه بشد و برفتيم بر سر آنچه هميشه برويم وقتي خستگي در رسد و آن خواند ترانه بود... چندي سنگين بخوانديم بعد سبک و سپس قري بخوانيم که جو چندي را بگرفت و قر بدادند، قمبيله و ديگران قر ايشان با اطوار جمع بکردند در گوشه ي دامان خويش که حتي جماعت مجانين را در خنده بياورد در انتها هم کسي نوحه بخواند البت با اشعار مقلوب که در آن بي ناموس داخل کرده بودندي ليک بس بامزه و ما به آن هم خنده بکرديم و گروهي شعر را در حين نگارش کردند و کلي هم في المجلس از بحر بکردند و همراهي نمودند با اون...
و آنگاه که گاهِ مفارقت فرا رسيد بحث در بگرفت و جميع راي بدان دادند که اين بسي خوب است که کلاس باشد و استاد نباشد و شاگردان خل باشند و بعضاً چل نيز بهکذا تا در اون حال نمايند به انحاء مختلف و گذران ساعات نمايند از بس که بيکارند شايد و قول بکردند که رقيمه نگارند و افزايش ساعات آن خواستار شوند که خيلي با حال است...
والسلام نامه تمام
آهان اين نيز گوييم و در شويم... عزيزي ما را بگفت که چرا مدتي است در وبلاق خويش عکس تچپاني؟ و ما وي را جواب بکرديم که حوصلمان نميود و سختيمان آيد... و ايشان بگقتند آهان... اما از آنجا که ما خراب رفيق هستيم و چيزهاي ديگر هم هستيم پس زين پس تلاش نماييم عکس در ابتداي مطالب خويش چسباندن نماييم تا دل عزيز بدست آوريم و البت عده اي گويند خويش را شيرين نماييم که البت تر اين است ما اصولاً گوش به حرفهاي عمّال استکبار ندهيم و حرف همان است که گفتمان کرديم در اون چه برسه به خودش...

Wednesday, April 09, 2003

ممنون

از تمام اونهايي که توي اين مدت بهم کمک کردن که حالم بهتر بشه ممنونم... اصلاً فکر نميکردم ممکنه يک روز دوباره زندگي راه بيوفته تا بصورت اولش برگرده... نميگم همه چي درست شده ولي خوب حداقل داره حرکت ميکنه... درسته خيلي آروم و آهسته اين کار رو انجام ميده اما جاي اميدواري رو برام گذاشته...
باز هم از همه تشکر ميکنم... اول از خدا... بعد هم از خودش و بعد رفقا و دوستان، اونها که لطف کردن و پيغام گذاشتن و اونهايي که به طرق مختلف ديگه من رو دلداري دادن...
باز هم مينويسم... خاطرات و حرفهاي دوران اسارت هم ميتونه جالب باشه مگه نه؟ تلاش براي خلاصي و رسيدن دوباره به آسمون آبي...
ولي اين رو بگذاريد بهتون بگم... اگر چيزي رو تجربه نکرده باشي حتي اگر هم زياد راجع بهش شنيده باشي برات مهم نيست... اما اينکه چيزي رو نداشته باشي بعد بدستش بياري و دوباره از دستش بدي خيلي بدتره... مثلاً کور مادرزاد با کور بودن راحتتر کنار مياد تا کسي که بعدها نابينا شده اما ازهمش بدتر اونه که کسي بينايي نداشته باشه و اون رو بدست بياره اما دوباره از دستش بده... خيلي سخته... جريان آزاديه پرنده هم همينطوره...

Tuesday, April 08, 2003

آسمون ابري...


دلم گرفته... داشتم آزادي رو تجربه ميکردم... بالهام تازه اونقدر قوي شده بودن که بتونن پرنده رو تا اون ور ديوارهاي هر روز ببرن... يواش يواش داشتم غرق فضاي آزادي و آسمون آبي ميشدم... کم کم دلم سعي ميکرد مفهوم بزرگي رو از چشمهام ياد بگيره و جرعت بزرگ بودن رو داشته باشه... اونقدر خمار اين همه چيزهاي تازه بودم که يادم رفت حواسم رو متوجه نخهاي باريک تور صياد کنم... پريدم... هر بار بلند تر از بار قبل... رفتم... هر بار دور تر از دفعه ي پيش... ولي ندونستم که هر دفعه بيشتر و بيشتر دارم خودم رو به داخل تور نزديک و نزديکتر ميکنم... و دوباره شدم پرنده ي قفسي... قفسي به ارزش طلا... قفسي به روشنيه بلور... قفسي به قفسيه يک قفس معمولي... آره دوباره شدم همون که بودم... يادمه وقتي اينجا شروع کردم به نوشتن که آزاد شدم... درست از همون وقت نوشتن رو شروع کردم... امّا حالا... نميدونم ادامه بدم يا نه؟ شما بهم بگين... بگين که حرفهاي پرنده ي اسير رو ميخواين بشنوين يا نه؟ بگين ميخواين ساکت بشم يا نه؟ بخدا به همه توم حق ميدم اگر نخواين صدام رو بشنوين... من هم ميرم گوشه ي قفسم ميشينم به اميد يک روزي که در اين قفس باز بشه... شايد يکي دلش براي سکوت پرنده بسوزه و بياد سراغش... در قفسش رو باز کنه ... اون وقت ميپرم... ميرم... ديگه هم بر نميگردم... ميرم روي دورترين کابل تلفن ميشينم و از اونجا براتون مينويسم... آره، به اميد اون روز ميمونم... شايد دير برسه ولي بالاخره ميرسه... شايد دلم ديگه شور و شوق امروز رو نداشته باشه ولي هواي تازه دوباره زنده اش ميکنه...
آره، خداي پرنده... تو صبرش رو بهم ميدي مگه نه؟ تو که هر کاري گفتي من نکردم... هر چي خواستم بهم دادي و هرچي بهت توجه نکردم تو بيشتر مواظبم بودي... دوباره نزديک دلم ميشي... و کمکم ميکني... نميکني؟ اگر يک همچين روزي برسه ميخوام که از همون لحظه ديگه نباشم...
واي که چقدر دلم گرفته..............

Sunday, April 06, 2003

تک مضراب


اين هم يک تک مضراب بين روند نوشتنم اينجا... به نظرم که دوباره Blog spot راه افتاده و ميخواد که دوباره template من رو upload کنه...
من هم يک چند تايي تغييرات توش دادم و دوباره up کردم. اول چون نوشته ي سفيد روي زمينه ي سياه براي يک عده مشکل بود دوباره شد سفيد روي سياه... بعد هم اوم fade رو از روي Title اينجا برداشتم که سبک بشه...
ديگه همين... تموم شد... باز هم اگر دور از جون مشکلي بود برام بنويسين...
يک عالم رهگذر


... يه جاي دور... لب يه رود خيلي بزرگ... من و دو سه نفر ديگه... رسيديم و از ماشين پياده شديم... زير پامون فقط گل بود طوري که عمقي از کفشهاي هممون توش فرو ميرفت... بعد از انجام دادن کارها توي اون شهر زخم خورده اومده بوديم تا کمي از دور و اطراف ديدن کنيم... و من... در اين انديشه که آيا ممکنه واقعا کسي اين اطراف زندگي کنه؟؟... نه... نه... بعيده... شايد تا چند کيلومتر اونطرف تر کسي بوده باشه ولي اينجا ديگه نه... اينجا هيچي نيست... تو چند کيلومتر آخر جاده تا چشم کار ميکرد هر دو طرف بيابون بود... آره فقط بيابون... پس امکان نداره... امکان نداره ديگه اينجا... اما نه صبر کن... اون چيه؟؟ آره پشت سرت... اون طرف... رفتيم جلو تر... آره درست ديده بودم... حدودا ده تا بچه، با لباس هاي پار ه خاکي و با پاهاي برهنه، که داشتن ميون انبوهي از خاک و گل با هم بازي ميکردن... يه کم اون طرف تر رو نگاه کردم... يه خونه بود... خونه که نه... شايد يه چهار ديواري... نه اونم نبود... يه مشت آجر که روي هم چيده شده بود... چند تايي لباس هم اونور روي سيم آويزون شده بود... کنارم رو نگاه کردم... يه بچه ديگه که شايد از همشون کوچيکتر بود ، البته به غير از اون نوزادي که توي بغل اون دخترک کوچولو بود ، اينجا درست کنار من روي زمين نشسته بود... شايد حدودا چهار سالش بود... بچه هاي ديگه مشغول بازي بودن و مدام اين طرف و اون طرف ميدويدن... ولي چرا اون باهاشون نبود؟؟؟ يهو ديدم شروع کرد به حرکت... همونجا بود که شايد چند دقيقه اي به کل مبهوتش شدم... نميتونستم از جام تکون بخورم و فقط خيره شده بودم بهش... که چطور دستهاي کوچيکش رو روي زمين ، ميون خروار ها خاک فشار ميداد تا تنشو کمي از روي زمين بلند کنه و پرت بشه جلو تر... آره پاهاش فلج بودن.... دو تا پا داشت... دو تا پاي برهنه ... ولي حالا ديگه اين دو تا پا نه تنها براي حرکت کمکش نميکردن بلکه سنگينيشون مانعي بود براي حرکتش... اون طرف رو نگاه کردم... همراهان سفر رو ديدم که در ميون نگاهاي حسرت زده بچه هاي ديگه مشغول دادن چند تايي شکلات بهشون بودن... ازشون پرسيديم:
- همتون با هم خواهر و برادرين؟؟؟
چند تاييشون با هم شروع به صحبت کردن ولي افسوس که از زبون محليشون زياد نميتونستيم سر در بياريم... به هر حال تونستيم بفهميم که همه با هم خواهر و برادرن.
- اين خواهرتون پاهاش چي شده؟؟ از وقتي به دنيا اومد اينطوري بود يا بعدا شد؟؟
-(اونقدري که متوجه شديم) نه اولا خوب بود بعدا اينطوري شد... يه بار هم مادرم بردش شهر پيش دکتر ولي گفت که ديگه پاش خوب نميشه...
يکي از همراهان گفت پس حتما فلج اطفال گرفته... مريضي که سالهاست واکسنش کشف شده و ادعا ميشه که توي ايران صد در صد ريشه کن شده....
سرمو برگردوندم... زل زده بود تو چشمهام... مطمئنم که با هيچ کلمه اي نميتونم بگم که اون نگاه چطور چند دقيقه اي داشت باهام حرف ميزد و چي ميگفت...
چند تايي آبنبات هم به اون داديم و راهي شديم... حتي بلد نبود چطور بايد آبنبات رو بخوره... گذاشته بودشون توي دهنش و با دندوناش محکم بهش ضربه ميزد...
توي راه برگشت... ميون انبوه تکون هاي ماشين.... من... درميان انبوهي از سوالات بي پاسخ ...
خدايا... خداي بزرگ... خداي مهربون... آره من همونم که ديروز... شايدم هر روز سر هر مشکلي که برام به وجود مياد در خونتو ميزنم و از زمين و زمون شکايت ميکنم... آره خودمم... ولي ايندفعه اومدم بگم که... خدايا شکرت... شکرت از اون چيزايي که بهم دادي... از اونايي که دارم و قدرشون رو نميدونم... خدايا شکرت که من ميتونم راه برم... ببينم... بشنوم... حرف بزنم... خدايا شاکرم به درگاهت که بهم يه خونه گرم دادي... يه جا که بتونم تو حياطش راه برمو شب تو آرامشش به خواب برم... خدايا ازت ممنونم از اينکه خونوادمو کنارم نگه داشتي... خدايا شکرت... و شرمندم از بابت تموم گله هايي که تا حالا پيشت کردم... شرمندم از تموم ناشکريهام...
خداي مهربون... يه کاري کن که تو اين روزهاي آغاز سال همه شاد باشن... همه فقير ها و آدمهاي محروم رو از لطفت بي نصيب نذار... يه کاري کن که همه بنده هات هميشه شاد باشن... و... بازم خدايا شکرت...
به اميد ديدار

Monday, March 31, 2003

دوباره رهگذر...

بالاخره اومد. بعد از يک عالمه دوري... دوباره رهگذر از زير اين درخت رد شده. ببينيکم ايندفععه چي آورده...


سلام به همگي
من برگشتم... بعد از يه مدت غيبت ( موجه يا غير موجه؟؟؟ ) ... آره رهگذر بعد ازچند وقت بازم اومده تا يه خورده از گرد و غبارا و خستگي راهشو با شماها قسمت کنه...
اما اين غيبت رهگذر دلايل مختلفي داشت که سعي ميکنم از همش براتون بگم...
اول از همه يه سفر بود... آره يه سفر، به اون دور دورا... به جاهايي که رهگذر تا حالا نديده بودشون... يه سفر که ميدونم تا آخر عمر هيچ سفري حتي اگر خيلي قشنگ و پر خاطره هم باشه نميتونه جاشو برام بگيره...
خيلي حرفها دارم که براتون از اين سفر بگم که شايد خيلي هاش از چهار چوب زبان و کلمات خارج باشه ولي تا اونجايي که بتونم سعي ميکنم براتون بگم...
و اما برگرديم سر دلايل غيبت... راجع به اين يکي هيچي نميگم الا يه کلمه و اون اينه : عيد... خدا رو شکر که هممون ميدونيم که قبل از اومدن سال جديد و بعد از اومدنش چه اتفاقاتي ميوفته ! بله رهگذر قصه ما هم عين خيلي از آدمها و طبعا مثل خيلي از شما شب عيد که ميشه بايد لباس سفر رو بکنه و لباس کار تنش کنه... بعد از اومدن سال جديد هم که.... اي واي قرار بود که در اين مورد فقط يک کلمه بگم!!!!
و ديگه اينکه امان از اين مريضي هاي ناگهاني... آره همون هايي رو ميگم که يهو بي خبر بد جوري آدمو نقش زمين ميکنن... در اين يه مورد متاسفانه رهگذر هم آدمه و مثل آدمهاي ديگه هرزگاهي بد جوري ... ( دور از جون شما)
خوب بگذريم اين دلايل و توجيهات ما تمومي نداره... فکر کنم تا همينجا کافي باشه... و اما برسيم به مطلب امروز... گفتم که از اون سفر حرف واسه گفتن زياده... ولي سعي ميکنم هر دفعه يه گوشه از اون چيزايي که مثل رنگهاي روي بوم هر کدوم يه گوشه مغزم نقش بستن رو براتون بگم... آين رنگهاي روي بوم گاهي شاد و قشنگن و گاهي تيره و درد آور... از جنس همون گمشده هايي که هميشه دل رهگذر ها رو سوزونده و به درد آورده... اما قبلش چند تا نکته:
-- سال نوي همگي مبارک ، ايشالا تو اين سال جديد به هر چي ميخواين برسين -- بابا چه کرده اين پرنده!... قشنگه نه؟؟ -- نبينم پرنده از دستمون ناراحت باشه و شاکي؟؟؟ رهگذر هر جا بره بازم به اين لونه با صفا برميگرده...

به اينجا هم سر بزنيد

Sunday, March 30, 2003

آلو...

*** نکته: چون خيلي لطف کردين و نظراتتون رو دادين راجع به مطلبه قبلي من هم راه حل آسونتر رو انتخاب کردم و يک weblog ديگه به آدرسهhttp://parandeh2.blogspot.com درست کردم. حالا هرکس ميخواد يک template درست ببينه بره اينجا. در ضمن براي اونهايي هم که نميخوان ترک عادت کنن بيان همينجا.

اون موقع ميفهمي چقدر سخته... وقتي با تمام وجود ميري پاي تلفن و شماره رو با احساسي که از عماق وجودت سر چشمه ميگيره تند تند ميگيري ولي در جواب فقط ميشنوي: "مشترک موردنظر در دسترس نميباشد." واي عجب حسي داري اون موقع... انگار آوا، آواي اون جمله آوار ميشه روي سرت... دوباره شماره رو ميگيري.. جواب همونيه که بود... با وجود اينکه ميدوني امّا مثل اينکه نخواي باور کني که پيغام درسته چندين بار ديگه همين کار رو تکرار ميکني... و هر بار...
گوشيه تلفن رو ميگذاري سر جاش... بالاي سرش واي ميستي و بهش خيره ميشي... ملتمسانه نگاهش ميکني... به اين فکر که شايد اون برات کاري بکنه... ولي اميد چنداني به موفقيت نداري...
ميري توي اتاق و ميشيني جلوي Monitor... دکمه ي Power رو فشار ميدي... منتظر ميشي تا windows بياد... چشمات و دستات کار ميکنن ولي مغزت هنوز پيش تلفنه... دوبار کليک روي word و شروع تايپ کردن اراجيف... حروف دونه دونه کنار هم قرار ميگيرن و کلمه ميشن... کلمات پشت هم ميان و جملات و خلاصه ميشن همون روده درازي ها... توي افکار در هم و بر هم هستي که صداي تلفن بلند ميشه...
با بي حوصلگي پا ميشي و گوشي رو بر ميداري...
- الو...
کمي مکث... بالارفتن سرعت خون توي رگهات... تشنگيه عجيب توي گوشهات براي شنيدن صدا از اونور خط... همش توي يک لحظه...
- سلام...
درست انگار آبي که روي آتيش... ولي آيا هميشه اينقدر خوش شانس هستي؟ مثل هميشه فعلاً خوشه همين بار تا بعد...
امّا جالبش احساس گناه بعدشه... خودت رو نميتوني ببخشي... بي عرضه اي؟ بچه ننه؟ ترسو؟ همش با هم؟ چي بگي... تو که هميشه در دسترس نيستي؟
تجربه ي چند ساعته يا چند روزه به اندازه ي کافي غير قابل تحمل هست ديگه اين تحمل هميشگي واقعاً عذاب آوره... اينجاست که سوالات هميشگي ميان سراغت... اينکه اصلاً تو ارزشش رو داري؟ اينکه... ؟؟؟
ميام بنويسم شايد افکارم رو بتونم defrag کنم ولي برعکس همه چي توي وغزم دوباره شلوغ پلوغ ميشه... نميفهمم پرنده به اين کوچيکي... مغز به اين کوچيکي... آخه اين همه فکر توش چطور جا ميشه؟ شايد فکر ها رو Zip ميکنن و ميفرستن توش... چه عرض کنم...

Friday, March 28, 2003

حيف

باز هم غيبت. داشتم روي Template کار ميکردم. يکي از ساده ترينها رو درست کردم ولي اون هم publish نشد. جالب اينجاست که توي يک weblog ديگه که براي تست دارم خيلي خوب جواب ميده. و از اون هم عجيب تر اينکه بدون هيچ error خاصي فقط publish نميشه. دوتا ايده به ذهنم رسيد. يکي اينکه ممکنه ويروسي شده باشه و ديگه اينکه Hack شده باشم. که دومي خيلي بعيده چون کي مياد weblog من رو Hack کنه؟ در هر صورت فعلاً از کساني که ميان اينجا خواهش ميکنم که من رو راهنمايي کنن. البته دو تا راه حل به ذهنم رسيده، اولش اينکه با وجود همين template مشکل دار به نوشتن همينجا ادامه بدم و يا اينکه پرنده رو منتقل کنم به يک آدرس جديد. در اين دو مورد هم اگر هر کس نظري داره لطف کنه با من در ميون بگذاره. ميخواستم يک بخشه جدا براي اين مطلب ايجاد کنم ولي نميشه.
اما حرف امروز اينکه بياين دعا کنيم تمام کساني که رفتن مسافرت سالم برن و سالم برگردن، همين.

Tuesday, March 25, 2003

تويي

امروز يک دوست برام يک mail فرستاده بود حاوي يک دوبيتي از "مولانا" که من خيلي دوستش دارم. دلم خواست که بنويسم همه بخونن.

اندر دل من، مها، دل افروز تويي
ياران هستند ليک دلسوز تويي
شادند جهانيان به نوروز و به عيد
عيد من و نوروز من امروز تويي

خوشتون اومد؟ از "کيا" تشکر کنين که اين دوبيتي رو برام فرستاد و بعدش هم از مولانا که اگر اين شعر رو نميگقت توي mail هاي "کيا" چيزي غير از "ژيان" نميتونستيم ببينيم و طبعاً شعري هم نداشتيم که update کنيم.
راستي يک چند نفري هم هستن که من بايد حسابي ازشون گله کنم. اول اون رهگذر که من بخاطر تنبيه اول mail ش رو برداشتم که ظاهراً جدي نگرفت و حالا هم جداً ميگم اگر مطلبت رو تا فردا نفرستي پس کي ميخواي بفرستي؟ بعد هم از مسئولين قرعه کشيه ufea با اين قرعه کشيشون. ميخواستين Manchester رو حذف کنين پس چرا حمله؟ و از اون بدتر Real Madrid؟ خوب ميگفتين شرکت نکن. پس از همينجا جيک جيک بلند خود را بگوش خائنين و استکبار ميرسانم و من رفتم و تا نيومدم هيچ کس حرف نزنه فقط comment بگذاره. خدافظ.

Sunday, March 23, 2003

يک شب ديگه

آخيش بالاخره همه چيز داره رو به راه ميشه. فکر کنم همه اينو شنيدين که ميگن، زپلشک آيد و زن زايد و مهمان عزيزي برسد. اين همون برنامه ي پرنده بوده در اين چند وقته. عيد که شده. کار بنايي هم که هنوز برقراره، هزار تا کاره نکرده هم روي هم تل انبار شده، آخرش هم اين کامپيوتر که حسابي قاطي کرده بود. بالاخره امروز مجبور شدم که windows هاش رو عوض کنم. خدا ميدونه که از ساعت 3 تا حالا دارم روش کار ميکنم. خود ريختن دو تا windows يک طرف، ريختن نرم افزارهاش يک طرف. هر چقدر ميريزي ميبيني باز هم هست. خلاصه کلي ما رو گرفتار کرده. امشب تونستم Internet رو راه بندازم تا ببينم کي ميتونم تمومش کنم.
امّا حرفهاي امشب. عيد اومد. با تموم قشنگيهاش، با تمومه تازگيهاش، با کلي شاد و خنده. ولي چه فايده داره وقتي شما اونجايي که دلتون ميخواد نباشين؟ وقتي تمام اون چيزهايي رو که توي طول روز ميخواين پشت کارهاي سرد و بيروح قايم کنين شبها سراغتون ميان؟
نميدونم شايد دل پرنده زيادي نازک باشه ولي هر چي که هست توي اين روزهاي قشنگ حتي نسيمش هم ميتونه پرده ي نازک اين قلب کوچيک رو اذيت کنه. وقتي که شب پرنده توش هزار تا اتفاق ميوفته و روزش بي رنگتر از تمام روزهاي ديگه ي ساله، وقتي عدد و رقمهاي توي ذهنش براش پر معني تر از هر حرف و صحبتيه، ديگه چه فرقي ميکنه که عيد باشه يا نباشه؟
تنها چيزي که توي اين بين ميتونه پرنده رو تسکين بده اينه که بدونه داره بهش خوش ميگذره. تازه اگر پرنده بذاره.
شب همتون بخير.

Thursday, March 20, 2003

سال نو مبارک


ميدونم قرار بود مثل وبلاگ نويسهاي با فرهنگ هر روز update کنم. واقعاً هم سعي خودم رو کردم ولي نشد. کارهاي آخر سال حتي فرصت سر زدن به دوستان رو هم ازم گرفته بود چه برسه به نوشتن.
به هر تقدير امسال هم تموم شد. خدا کنه براي همه ما ساله خوبي بوده باشه. سالي که توش به چيزهايي که ميخواستيم رسيده باشيم. سالي که توش دلهاي زيادي رو بدست آورده باشيم و دلهاي شکسته ي زيادي رو ترميم کرده باشيم. سالي که توش شاد زندگي کرده باشيم و لحظه هاي غمش براي فراموش کردن اونقدر کم باشن که به دقيقه و ثانيه برسن. سالي که توش بوسه هاي زيادي رد و بدل کرده باشيم و کلي هم محبت و عشق تقسيم کرده باشيم. سالي که پر از دوستي هاي خوب بوده باشه. دوستيهايي که موندگار باشه و پر از صداقت.
سالي که توش به بلند ترين شاخه هاي درختهاي پاکي پريده باشيم و بهترين ترانه هاي صفا رو با هم سر داده باشيم. سالي که توش براي همه دعاهاي خير کرده باشيم و هزار تا چيز خوب ديگه.
راستش شايد خيلي از اين آرزوها رو بتونيم براي سال آينده هم داشته باشيم. خوب چه عيبي داره اگر هر سال آدم پر از خوبي و خير و شادي باشه؟ پس به اميد سالي بهتر از امسال.
من که ميخوام تا خود سال تحويل بيدار بمونم. بيادش و براش. خيلي کيف داره مگه نه؟ دوست دارم انتظار رو براي تحويل سال جديد. گو اينکه امشب خيلي عيدم نمياد به دلايلي که بماند. ولي باز هم سال تحويله و کاريش نميشه کرد. خوب ببينم کيا با من امشب رو بيدار موندن.
مطلب بعدي هم اينکه اين طهرون ما هم توي عيد شهر خوبي ميشه، خلوت و پاک و بي سر و صدا. براي همين روزهاي خوب و خلوتي رو براي تمام کساني که مثل ما قراره امسال عيد رو طهران بمونن آرزو ميکنم.
آخرش هم براي تمام مردم بيگناه عراق (گو اينکه با دولتش مخالفم) اظهار تاسف ميکنم. اميدوارم که عيدهاي قشنگي رو پشت سر اين سال سربي پيش رو داشته باشن.
سال نو به همتون مبارک باشه.
پرنده

Saturday, March 15, 2003

کوچ

اين پرنده ي مهاجر
هميشه عاشق پرواز
حالا با بالي شکسته
ميخونه چه غمگين آواز

توي يک هجرت جمعي
دست بيرحم يه صياد
اونو از جفتش جدا کرد
با تنهايي آشنا کرد

حالا تنها،حالا خسته
با دلي از غم شکسته
بي صداتر از هميشه
با خودش تنها نشسته

بقيه ي اين ترانه رو يادم نمياد. حتي نميدونم اين تيکه اش رو هم درست بخاطر دارم يا نه. اما نخواستم چيزيش رو تغيير بدم چون اينها کلماتي بودن از يک نواي آشنا که سالهاست توي ذهنم مونده.
به ياد پرنده اي که کوچ کرده و رفته. ميدونم هيچوقت ممکنه اين weblog رو نخونه. تقريباً مطمئنم که اين اتفاق نميوفته. اما با نوشتن اين اهنگ خواستم بگم که دلم براش خيلي تنگ شده.
موقعي که اون اين آهنگ رو ميخوند و من جلوش وايميستادم و گوش ميکردم يک پرنده ي جووني بود و من يک جوجه ي کوچيک. اون کوچ کرد و رفت. نميدونم کي دوباره ميبينمش. حالا نه من اون جوجه ي کوچيکم نه اون يک پرنده ي جوون. ولي هنوز صداي گرمش توي گوشهام شنيده ميشه. صدايي که مثل شعرش غم گرفته بود. صدايي که از دلش بلند ميشد و براي همين به دل همه مينشست. شايد به همين خاطر بود که هيچوقت نخواستم اصل اين آهنگ رو گوش بدم. راستش حتي نميدونم کي اين آهنگ رو خونده. براي من اين اهنگ هميشه با صداي فريبرز عزيز معني پيدا ميکنه. و تمام کوچ کرده هاي اطرافم رو بخاطرم مياره.
کساني که لونه هاشون کنار درخت ما بود. اما حالا تنها جاي اون لونه هاي رو ميشه بالاي شاخه ها ديد. کساني که روزي صداشون اطرافت رو پر ميکرد ولي حالا يادشونه که ذهنت رو انباشته کرده.
کاش خدا يک روز يک جفت بال قوي بهمون بده تا بتونيم دور دنيا رو بگرديم و به تمام کوچ کرده هامون سر بزنيم و ديداري تازه کنيم. خدا يک روز بالاخره اين بال رو به ما ميده. خيلي مهربونه مگه نه؟

Friday, March 14, 2003

مهموني


اولش بگم که ميدونم يک چند وقتيه يک کم بي معرفت شدم و به خيلي از رفقا نميتونم سر بزنم و خيلي کمتر از اون ميرسم که براشون comment بگذارم ولي خوب سرم که خلوت تر بشه جبران ميکنم.
نميدونم شده براتون پيش بياد که مدت طلاني از يک عده دور باشين و بعد از مدتها اونها رو ببينين؟ خوب معمولاً اين طور وقتها اولين چيزي که نظر شما رو به خودش جلب ميکنه تغييرات ظاهري آدمهاييه که براي مدت طولاني اونها رو نديدين.
خوب اگر اين اتفاق براي افراد خانوادتون بيوفته قضيه يک کم ناجور تره. يک احساسه بدي بهتون دست ميده. احساس اينکه چقدر آدم لا اباليي هستين که توي اين مدت به اين طولاني از افراد خانوادتون دور بودين.
ديشب من رفتم مهمونيه خانوادگي بعد از شايد يک چيزي حدود 3 ماه. البته چيز زيادي اين وسط تغيير نکرده بود ولي اين بچه ها حسابي بزرگ شده بودن. بخصوص دختر عمه ام که از يک دختر بچه ي کوچولو حالا تبديل شده به يک خانوم نه زياد کوچولو.
من که اين چيزها برام خيلي مهمه يعني کر ميکنم اعضاء خانواده ِ آدم خيلي مهم هستن و اينکه آدم از حال و احوالشون خبر داشته باشه. نميگم اين کار رو هميشه ميکنم يعني به همه سر وقت تلفن بزنم و از اين حرفها که البته کار خوبي نيست ولي هميشه سعي کردم توي جمعهاي خانوادگي باشم. بيشتر از همه هم خانواده خودمون. يک عده ميگن اين کار بچه ننه بازيه ولي براي من مهم نيست. شايد هم راست بگن اما هر چيزي توي زندگيه آدم يک جايي داره و جاي خودش رو هم داره. به نظر من يکي از اين جاها ماله خانواده است که البته جاي مخصوصي هم هست. و اين هيچ دليل نميشه که آدم به بقيه ي چيزهاي مهم توي زندگيش توجه نکنه. همونطور که گفتم هر چيزي جاي خودش. مطمئناً دل آدمها براي تمام عزيزانشون جا داره. بگذريم.
مهمونيه ديشب فرصتي بود که يک ديداري از فاميل تازه کنم. و ببينم که زمان فقط براي من نميگذره بلکه همه توش قرار دارن. بچه ها بزرگ ميشن و ما هم همينطور. اونها به teenager ي ميرسن و ما ازش فاصله ميگيريم. دورانهايي که ميان و ميرن. و تا حالا همشون زيبا بودن. خدا آخر عاقبتش رو بخير کنه.

يکي دو تا از commentها رو هم جواب بدم.
1- مهربوني ما محتاج دعا هستيم ولي چشم. از تمام دلهاي صافي که ميدونم با لطفي که دارن به اينجا سر ميزنن هم خواهش ميکنم دعا کنن.
2- Azy خودت گفتي چرا مملکت مثله آفتاب پرست شده چون همه چيزش ريا است و هر روزش يک رنگيه.

قربان همگي
پرنده

Thursday, March 13, 2003

بابت ديشب

اين مطلب رو ديشب نوشته بودم که بفرستم ولي خوب account مشترک اين اشکالات رو هم داره ديگه. مياي وصل بشي ميبيني يکي ديگه Online شده و خدا ميدونه کي قطع کنه. بعدش هم کي حوصله داره که صبر کنه تا نوبتش بشه. بگذريم.
راستش اين چند روزه خيلي دقت کردم به اتفاقاتي که توي محرم ميوفته. عجب امتي هستن بخدا. اگر امام حسين ميدونست که اين طور با اين روز برخورد ميکنن قطعاً يک راه ديگه اي براي رفتن اين راه در پيش ميگرفت. يعني چي به اين روزها بگن حسين پارتي؟ من که حالم از اين جور چيزها بهم ميخوره. من ميگم آدم ناراحته درست، اعتقاد داره درست ولي اين راهش نيست. ناراحته بشينه دعا کنه، نه اينکه بره مثل انسانهاي اوليه توي سر و کله خودش بزنه. تازه اگر اعتقاد داشته باشه نه اينکه فقط براي راه افتادن کارش و چه ميدونم هزار جور بيناموسيه ديگه سنگ امام حسين رو بزنه به سينش.
خلاصه که با تمام احترامي که براي امام حسين قائلم بد جوري از اين برنامه اي که توي محرم و بعدش هم توي صفر پياده ميکنن متاسفم. تازه من که در کل با اين عزاداريه بيش از حدي که توي اين مملکت رواج داره مخالفم. بابا اينها رو آوردن تا تمام ملت رو بکشن زير ببخشيد افسار خودشون. ما ها که مرده پرست همستيم و مذهبي هم به همچنين چي ميشه؟ اين که تمام تعطيلات ميشه شهادت و عزاداري. خيلي خوب فهميدم، باشه براي ايندفعه بسه. فکر کنم فهميدين چرا ديشب online نشدم شايد هم بگين بهتر بود نميشدي. ولي من اين حرفها رو ميزدم حالا نه بعداً ميگفتم.
آخرش هم براي احترام به اين عزيز هر کس ناراحته بره يک گوشه با خودش خلوت کنه مزاحم بقيه هم نشه و به درگاه خدا دعا کنه. مطمئنم که خيلي بيشتر از افه گذاشتن براي دخترهاي محل و رفتن زير علم و هوار کشيدن و توي سر و کله خودش و بقيه زدن احساس آرامش ميکنه و امام حسين هم ازش راضي تره. ميگيد نه امتحان کنيد.

Tuesday, March 11, 2003

اي ايران


من که خيلي بچه ي خوبي شدم مثل وبلاگ نويسهاي خيلي با فرهنگ ميخوام زود به زور اينجا رو update کنم. حداقل تا موقعي که وقتش رو دارم.
شده روزهايي رو داشته باشين که براش حسابي برنامه ريزي کردين ولي کارها اونطوري که ميخواستين پيش نره؟ براي من که زياد پيش اومده. مثل ديروز. خوب مقدار زيادي کار انجام دادم ولي خيليهاش هم موند، کاري به اين چيزهاش نداريم. مطلبي که ميخواستم در موردش بنويسم چيزه ديگه اي بود.
ديروز جايي که مشغول کار بودم شرکتي بود که ارتباطش بيشتر با طرفهاي خارجي هست. جايي که من مشغول کار بودم محلي بود که رئيس شرکت داشت با يکي از شرکتهاي خارجي صحبت ميکرد. ناخود آگاه صحبتهاي اونها رو شنيدم. موضوع سر اين بود که طرف خارجي نيمخواست نمونه ي جنس رو براي ايران بفرسته چون شک فراوني روي ايراني ها داشت و فکر ميکرد که اونها ميخوان سرشون رو کلاه بگذارن.
دلم بدجوري گرفت. هر بار که رئيس شرکت پشت تلفن ميگفت که:" Iranians are not the kind who want to cheat you" انگار يک پتک محکم ميکوبن روي قلب من.
آخه داريم به کجا ميريم؟ با اين همه ادعاي بزرگ بزرگ از عشق و محبت و خدا و هزارتا چيزه ديگه چي به سر ما اومده که اينطوري توي دنيا باهامون برخورد ميکنن؟
اينجاست که پرنده دوست داره بپره. بره روي بلندترين درخت اين سرزمين عزيز بشينه و براي تمام اين بي عدالتيهايي که ما خودمون براي خودمون و مملکتمون خريديم غم انگيز و با سوز دل بخونه. بره اونجا شايد خداي آسمون بزرگ بياد و پيشش بشينه و صداي دلش رو بشنوه. خدايا صدام رو که ميشنوي؟ چرا نگاهت رو از اين سرزمين گرفتي؟ ميدونم ما لياقتش رو نداشتيم اوني باشيم که بايد. ميدونم کوروش و داريوش رو نتونشتيم خودمون نگهداريم. ميدونم بزرگهايي مثل ابوعلي سينا رو با وراجهاي دقل باز عوض کرديم و باعث شديم تو روت رو از ما و سرزمينمون برگردوني. ولي نه بخاطر ما که بخاطر اين خاک عزيز اين تمدني که قشنگترين تمدنهاي دنياست اين خطاهاي ما رو ببخش و دوباره از توي آسمون بيا و کنار ما بشين.
آره دوست دارم تمام اين حرفها رو براش بخونم. راستي کي ميخواد با پرنده هم صدا بشه؟ اصلاً کسي هست که مثل من فکر کنه؟

Monday, March 10, 2003

اتفاقي از نوع "مهربوني"


يک روز پر از خستگي. بعد از 12 ساعت کار بدون وقفه با گرسنگي و تشنگي بيش از حد. با تلاشي از روي ناچاري|، در حالي که تمام فکر و ذهنت پيشه قابلمه ي روي گاز و کاناپه ي نرم جلوي تلوزيونه و هيچ چيزه جالبي براي طول شب پيش بيني نميکني ميرسي جلوي در. از سر کوچه در حالي که سلّانه سلّانه مسير رو طي ميکني کليد رو در مياري تا نکنه موقع رسيدن وقتت رو بگيره.
در رو باز ميکني و مادر از کنار شوفاژ به يک "خوش آمدي" مهمونت ميکنه. با بي حوصلگي کيفت رو پرت ميکني کنار تخت، لباسهات رو عوض ميکني، يک آبي به صورتت ميزني . ميري سراغ غذا.
تا وازد آشپزخونه ميشي مامان ميگه: "راستي امروز يک چيزي برات رسيده..."
ميگي: "چي"
- نميدونم از لاله ي سياه
دوزايت تازه داره ميوفته. مغزت شروع ميکنه به کار کردن. باقي مونده ي انرژيه توي بدنت رو صرف ميکني و به ذهنت فشار مياري... نه... مگه ميشه؟ کي توي اين دوره و زمونه از اين کارها ميکنه...؟ امکان نداره...
يک بسته که با پيک براي پرنده رسيده از طرفه Black tulip... بعله خودشه... مهربوني با آدمها... همون لاله... و همون بسته که راجع بهش گفته بود...
بسته رو باز ميکني و منتظره هموني هستي که قراره توي بسته باشه. يک تسبيح... سوغاتي از مشهد از طرف مهربوني... و ديگه هيچي... تمام بسته رو وارسي ميکني شُايد کاغذي، خطي، چيزي پيدا کني.. ولي هيچي...
الآن تسبيح اينجاست... 33 تا دونه ي قهوهاي از سنگ که با صداي تق و تق روي هم ميوفتن. نميدونم چي بايد بگم. اين روزها اين جور اتفاقها و اينطور مهربونيها ديگه خيلي کم پيدا ميشه. خدا اونهايي رو که اين حس رو توي قلبهاشون هنوز نگهداشتن حفظ کنه. خداي پرنده هميشه بالاي سرشون باشه.
مهربوني... پرنده دوست داره از قشنگترين آوازهاش برات بخونه... اون که ميگه:

اي خداي پر عطاي ذوالمنن
واقف جان و دل و اسراره من
در سحرها مونس جانم تويي
مطلع بر سوز و حرمانم تويي
هر دلي پيوست با ذکرت دمي
جز غم تو مي نجويد مرحمي
خون شود آن دل که بريان تو نيست
کور به چشمي که گريانه تو نيست
در شبانه تيره و تار اي قدير
ياد تو در دل چو مصباح منير
از عناياتت به دل روحي بدم
تا عدم گردد ز لطف تو قِدم
در لياقت مَنگر و در قدر ها
بنگر اندر فضل خود اي ذوالعطا
اين طيوره بال و پر اِشکسته را
از کرم بال و پري احسان نما

تقديم به تمام آدمهايي که دلشون مهربون و قلبشون با صفاست.

Sunday, March 09, 2003

پرنده نوشت


ميخواستم امروز يک شعر بگذارم اينجا البته يکي از اون خالتورهاش يعني شعر آهنگ "پرنده ي قشنگم" از مارتيک، چيه از اين آهنگه خوشم مياد. تازه از"اون که با من و تو مهربون نميشه" هم خوشم مياد، بعله... مثلاً که چي؟ خالتوره که باشه. خيلي هم با حاله . تازه کلي هم قِر توش داره. امّا خوب يک کم باز حرف داشتم گفتم شعر مارتيک هميشه هست ولي حال و هواي نوشتن نه.
توي جمعي و دلت جاي ديگه، توي خوابي و روحت جاي ديگه. ميپري روي شاخه ولي بالت گوشه پنچره جا ميمونه. صدات ميکنن نيمشنوي. بيدارت ميکنن پا نميشي. پرت ميدن ولي پرواز نميکني.
شيرينيه بودنش زير زبونت. اندوه رفتنش پشت گلوت. ميخوني از ته دل براش آوازي که هيچ گوشي نميشنوه. همشون با هم جمع ميشن ته دلت و اونجا رو سنگين ميکنن.
پرت و پلا نوشتن هاي شبانه جلوي منيتوري که چيزي جز اون توش نيست. و رنج خوندنش روي دوش شماست. درد دلهاي پرنده که آوازش رو گذاشته براي شما. وزلاليه شب. تاحالا اينطور نبودم. احساس خوبيه کاش شما هم بتونين تجربه اش کنين. بسه ديگه حرافهايي که فقط معنيش رو خودم ميفهمم.
راستي نوع جديدي از رجال هم توليد شدن که تا بحال نمونشون ديده نشده بوده. به اين دسته ميگن: Ultra Henpecked يعني همون ماوراء زن ذليل. از جمله رفتارهاي اين تيره از مردان که در نوع خود منحصر بفرد و حتي باعث خجالت تاريخ چندين ساله ي زن ذليلي هست دو نمونه ذکر ميگردد. اوليش اينکه شما توي خونه اي که سه تا دختر دارن و تازه مهمون هم هستين جلوي يک جمع از جوانان غيور چايي رو از دست دختر خانوم بگيرين و تعارف کنين و دوم اينکه در همان شرايط بعد از شام به اتفاق يکي از هم مسلکانتون سر ظرف شستن دعوا کنين. و ضايعش هم اينجا که توي شوخيهاتون موقع ظرف شستن بگين "من عادت دارم موقع ظرف شستن شلوارم رو در بيارم..."
در انتها با اظهار تاسف از برخورد با چنين عناصري که چيزي جز اياديه استکبار نيستند آرزو ميکنيم امر شيرين ازدواج براي جوانان حسرت به دل تسهيل شود تا ديگر شاهد بروز چنين وقايعي در سطح قشر با سلابته زن ذليلان نباشيم.
و در آخر هم پيروزيه دو تيم پرسپوليس و استقلال (شيره) رو به تمام قوتبال دوستان، ما پرنده ها که اصولاً فوتبال دوست نداريم، تبريک ميگم. بعدش هم براي Man Utd. در بازي فردا آرزوي موفقيت ميکنم. و همينطور براش که راحت بياد. به کيش هم کاري نداشته باشين. خودش ميدونه.

Friday, March 07, 2003



پراکنده

امروز يک چند تا مطلب دارم که ميخوام بگم و زود برم چون روز يکشنبه امتحان دارم. يکي از سخت ترينهاش هم هست که من با اعتماد به نفس کامل بعد از ميان ترم حتي ورقش هم نزدم. بگذريم.
ديروز روز خوبي داشتم. پر از خنده و احساس. اما خوب مثل همه چيز توي زندگي بعد از يک اتفاق خوب هميشه يک چيز غم انگيز هم اتفاق مي افته ديگه. خوب چکار ميشه کرد. همون لحظه هاي خوبش رو آدم بايد يادش بمونه. بقيه اش زياد مهم نيست. البته در اکثر مواقع و نه هميشه. در هر صورت اميدوارم نصيبه شما هم بشه يک همچين روزي. راستي ديروز پوچ هم بود نميدونم که چيزي مينويسه يا نه.
بعدش هم اينکه اين template رو بنده 10 بار edit کردم ولي blogger اجازه ي publish نميده و هي error پشت error حالا فعلاً اينطوري تحمل کنيد تا ببينم چيکار ميتونم بکنم.
ديگه هم اينکه "بهادر مريخيه سبز" هم از آموزشي اومده و دوباره شروع کرده به نوشتن. البته از همين جا شکايت خودم رو مبني بر بي معرفت بودن ايشون به خاطر خبر ندادن در مورد برگشت به دادگاه عاليه مريخ اعلام ميکنم تا حالش رو بگيرن. ولي خوب ميگم بخاطر ونوسي که بايد حسابي سرحال باشه زياد کاري باهاش نداشته باشن.
اين آخري هم که خبر ديشب هست بدم و برم. چند هفته ي پيش يک امتحان داشتيم جاي شما خالي نباشه خيلي جيغ. قرار بود ساعت 2 امتحان باشه و من هم ساعت 4 يک قرار گذاشته بودم. آقا چشمتون روز بد نبينه اين حضرت استاد ساعت 3 تازه تشريف آوردن و امتحان رو برگزار کردن و درست مثل تمام درسها که تا به ما ميرسه آسمونش ميتپه 5 ورق سوال دادن دست ما و 2:30 وقت هم بدون چونه مرحمت کردن با امکان استفاده از اوقات اضافي جهت تکميل جوابها. خلاصه بگم من که همين طور تند تند يک سري لغات رو گذاشتم پشت سر هم و يک چند تايي هم شکل کشيدم و پريدم بيرون که ديدم واويلا ساعت شده 5. بماند که من اونروز چقدر شرمنده شدم ولي فکر اين متحان هم راحتم نميگذاشت. ولي ديشب طبق اخبار واصل شده از جناح استاد محترم پس از تحويل پروژه با print رنگي و کاملاً سر وقت نمره اين پرنده ي شرمنده شده B+ و اين يعني هوررررررااااااا.
ديگه بسه هر چي حرف بي ربط زدم. راستي دعا کنيد زودتر بياد باشه؟ کيش ديگه به من مربوطه...

Monday, March 03, 2003

خشم پرنده


من عصبانیم خیلی. نمیدونم این صفحه چش شده این چند روزه. اصلاً هیچکدوم از عکسهاش Load نمیشه. مخصوصاً از دسن این Title خیلی ناراحتم که اصلاً نمیاد و من خیلی براش زحمت کشیده بودم... الآن که بزنم زیر گریه... تو رو خدا شما به من بگین این عکس ها رو میبینین یا نه. خدا کنه که ایراد از این کارت مسخره ی من باشه نه از Template.
حالا یک کم کمتر عصبانی هستم. آها خیلی ممنون از تمام کسانی که با من ابراز همدردی میکنن و همین طور اونهایی که لطف میکنن و برام comment میگذارن.
امّا این مطلب زیر رو یکی از دوستهای خوبم "کادو" برام فرستاده بود تا من بخونم حالم خوب بشه که موفق شد. من هم میگذارم اینجا شما هم بخونین. اگر خوشتون اومد شما هم از "کادو" تشکر کنین. همین زیر...:

People are illogical, unreasonable, and self-centered.
--- Love them anyway.

If you do good, people will accuse you of selfish ulterior motives.
--- Do good anyway.

If you are successful, you win false friends and true enemies.
--- Succeed anyway.

The good you do today will be forgotten tomorrow.
--- Do good anyway.

Honesty and frankness make you vulnerable.
--- Be honest and frank anyway.

The biggest men with the biggest ideas can be shot down by the smallest men with the smallest minds.
--- Think big anyway.

People favor underdogs, but follow top dogs.
--- Fight for a few underdogs anyway.

What you spend years building may be destroyed overnight.
--- Build anyway.

People really need help, but may attack you if you do help them.
--- Help them anyway.

Give the world the best you have and you'll get kicked in the teeth.
--- Give the world the best you have anyway.

Mother Tereza-Gonxhe Bojaxhi

Saturday, March 01, 2003

اومد و رفت

همه چيز يک اومد و رفتي داره. و آدم به هر کدومش بايد عادت کنه. نه زياد از خوبيهاش خوشحال بشه و نه از سختيهاش ناراحت. ميدونم سخته. بيشتر از همه براي خودم.
گاهي شرايط باعث ميشه شما يادتون بره که چه چيزيهايي رو دارين و يا اينکه ممکنه که نه خيلي دير چه تغييري براتون پيش بياد. حتي اگر اين تغيير به اندازه از اينجا تا پاي يک کوه همين اطراف باشه. يا شايد هم گاهي شما نميخواين يک چيزهايي رو قبل از اينکه بهشون برسين توي ذهنتون بيارين... ولي اين اتفاقها هيچ وقت منتظر خواست شما نميمونن و شما رو خيلي زودتر از اونچه فکرش رو بکنيد غافلگير ميکنن.
اين جاست که آدم ميبينه چقدر ضعيفه... دنيا رو توي دستش داره ولي اسير يک هيچيه بيشتر از همه چيز به اسم زمانه... زمان که با خودش شرايط رو بوجود مياره و ما در بند خودش ميندازه. مياي بندهاش رو باز کني ولي هر چي بيشتر تلاش ميکني کمتر احساس آزادي ميکني...
و همه چيز يک اومد و رفتي داره... کسي ميبره که توي اين اومد و رفتها گم نشه... کسي که خوبش رو نگه داره و بدش رو بريزه دور.. کسي که از رفتش دلگير نباشه... و کسي که از اينکه چرا نميتونه کاري راجع به اين اومد و رفتهاي اجباري نميتونه بکنه غمگين نباشه.
ميدونم آدم دلش ميگيره... احساس نا اميدي ميکنه... ولي مردي اونه که تمام اين احساس ها رو بتوني تحمل کني... باشي و بسازي... باشي و يواش يواش مثل جنگه قطره هاي آب با ديوار سنگي صبوري کني تا سدها رو برداري. چون اين راهي نيست که زود به مقصد برسه.
پرنده خودش رو دلداري ميده. صبر ميکنه تا موقع اومدن برسه. با همين ميسازه... حوض دل پرنده ممکنه کوچيک باشه ولي عمق صبوريش زياده... خدايا راستي تو اول صبر رو دادي بعد براي امتحانش سختي رو بوجود آوردي يا اول سختي رو دادي بعد براي تحمل کردنش صبوري رو يادمون دادي؟

Tuesday, February 25, 2003




پرت و پلا


يکسري فکرهاي در هم و برهم توي ذهنمه که بايد يک جايي بريزمشون بيرون و فکر کنم اين شما هستين که بايد تحملش کنيد. راستي يک کارت گرفتم چون نتونستم بي اينترنت دوام بيارم براي همين هم زود برگشتم.
چقدر احساس سنگينيه وقتي بفهمي تمام برداشتهات توي زندگي غلط ار آب در اومده. وقتي ببيني تمام تلاشهات براي تغيير خيلي چيزها بي نتيجه مونده. اين واقعاً ناراحت کننده است. وقتي تمام عمر فکر کني آدم پيچيده اي هستي ولي ميفهمي که ساده ترين فرد روي زميني. وقتي همه بهت بگن که راه دلت پر از پيچ و خمه ولي تو بفهمي که اين جاده توي يک دشت صافه و تمام طول اين راه از فرسنگها قبلش پيداست. اينها تازه اولشه. تصور کنيد تمام اين ساده دليها باعث شده باشه که شما توي تمام زندگيتون ضرر کنيد. همه فکر کنن شما متفاوتين و از اين موضوع لذت ببرن. ولي خودتون.... همش ناراحتي. وقتي ميبينين آدمهاي اطرافتون رو که فکر ميکردين خيلي خوب ميشناسينشون بيشتر از حد انتظار ازتون دورن. وقتي ببيني که تمام حرفهاي دور و برت توي هزار تا پارچه و پرده و رمز و کد گذاشته شدن که تو بخاطر همون سادگيه لعنتي هيچکدوم رو نميفهمي. و اينکه حرفهاي تو که راحت و بي آلايش زده ميشن فقط باعث آزردگي هستن. و اين تنها تفاوت تو با بقيه است. اين که آدم احساس کنه وصله ي ناجوريه توي جمع تمام آدمها. اينکه آدم آرزو کنه کاش ميتونست مثل بقيه باشه. اين حرفهاي روتوش شده رو تشخيص بده اين پيامها رو که هيچوقت گفته نميشن بگيره.
اينکه دلش بخواد بتونه شبيه بقيه آدمها توي هر جايي يک شکلي باشه. و ديگه هزار جور بدبختي رو تحمل نکنه. خيلي سخته وقتي تمام اين چيزها رو موقعي بفهمي که حسابي به اين طور زندگي عادت کردي. اينجاست که کلي فشار روي خودت احساس ميکني. هميشه بايد مراقب باشي. به هر چيزي شک کني.... نکنه اين حرف يعني اين.... نکنه اين کار يعني اون... و همينطور روي کارهاي خودت... نکنه اينو بگم اينطوري بشه... نکنه اون رو بگم اونطوري بشه... نکنه اين کار رو بکنم ناراحت بشه... نکنه اين کار رو نکنم ناراحت بشه... و بين تمام اين بايد و نبايدها دست و پا بزني و احساس خفگي کني... تازه از اين همه فکر کردن هيچي هم گيرت نياد جز ناراحتي براي خودت و اطرافيانت...
و بدوني که تمام اينها از اين سادگيه ابلهانه ناشي ميشه. اينکه همه از تو سواري بگيرن... فکر کنن تو برات خيلي چيزها مهم نيست... حالا اينها به جهنم... و اين باعث بشه از خيلي چيزها توي زندگيت باز بموني... به حقت نرسي چون خودت هستي... مثل بعضيها نميتوني... و اين بقيه رو حرص بده... فکر کنن تو براشون ارزش قائل نيستي... چون ته کلاس ميشيني... جين ميپوشي... خط ريشت رو بلند ميکني... عشق Elvis داري... دولا راست نميشي... وقتي نمره بهت نميدن اعتراض و التماس نميکني و ميگي هر جور صلاح ميدونين... حتي وقتي....
بسه ديگه سرتون رفت نه... آره ولي اينها هم همش نيست... ولي ديگه ولش کن بقيه اش بمونه توي دل پرنده... همونطور که اينها هم تا حالا همينجا مونده بودن... هشت، نه سال زحمت کشيدم خودم رو عوض کنم به اينجا رسيدم... اما هنوز فرصت دارم... آره ميدونم ميگن تو نميخواي... بخواي ميتوني... خوبه که دارم ميبينن کجا هستم و چي دارم ميکشم... اون وقت ميگن چرا پرنده ها پر ميکشن و ميرن... ميدونين چرا؟ چون اينقدر ساده هستن که نميفهمن هر جا برن آسمون همين رنگه...

Saturday, February 22, 2003



نميدونم

خوب يک کمي سرم خلوت شد ميتونم بنويسم. خوب مطلب براي نوشتن زياد هست ولي نميدونم از کدوم بگم. خوب بگذاريد يک کم فکر کنم..........
راستي از تمام کساني که بهم دلداري دادن و نظرشون رو راجع به template جديد دادن ممنون. بعدش هم ما امروز account اينترنتمون تموم ميشه. نميدونم کي دوباره بگيريم بنابراين ممکنه يک چند روزي نباشم. پس تا اون موقع. تازشم اين عکس دوم ربط خاصي به موضوع نداشت ولي من خوشم اومد. پس گذاشتمش همين.




اما اين رو گوش کنيد:
هميشه هست حتي اگر خودش ندونه. هميشه... جلوي چشمم. توي تمام لحظه هاي روز و شب. نه نور خورشيد باعث محو شدنه تصويرش ميشه نه شب ميتونه روش عکسش سايه بندازه. اصلاً چرا عکس... بيشتر از عکس... امّا لغتي براش پيدا نميشه...
هميشه پيشمه انگار... يک جايي همين نزديکي. احساسي به پهناي دنياي کوچيک پرنده اينو بهم ميگه... و دلم هميشه توي همين احساسه که پرواز ميکنه.
هميشه نزديک به من... پشت سايه ي نگاهِ توي چشمام... و گاهي خيلي عجيب توي چيزهايي که هرگز توجهي بهشون نکرده بودم. توي الفظ نزديکام... توي رنگهاي اطرافم... خدايا چقدر دوست داشتنيه همه چيز اين وقتها... با چنان لذتي به همش نگاه ميکني که همه دلها به حالت غبطه ميخورن...
هميشه همونه که اون ميگه... And you should always give up. چون تمامش پيش خودشه... دست تو خالي و تمام Aceها مال اونه. خدا هم نزديکشه... اون هميشه پيش قلبهاي صافه... براي همينه که خواسته هاي نگفته اش هم بر آورده ميشه...
تمامش قشنگه مگه نه؟ زيبا و دوست داشتني مثل دونه هاي درشت برف... و لذيذ و بياد موندني مثل شکلات تلخ (شما دوست دارين؟)... حالا با اين حال و هوا کي ميتونه دوام بياره؟ کيه که خودش بمونه؟ کيه که ديونه نشه؟ کيه که بچه نشه؟
خوش باشين و خندان

Friday, February 21, 2003




سلام،

اين هم از ي template جديد. البت هنوز هم مشکلاتي داره که يواش يواش بر طرف ميشن. ولي خوب براي يک کار يک روزه زياد هم بد نبود. اومدم دو سه ساعتي استراحت بدک به خودم که يک دفعه ديدم اوه تمام روز روش کار کردم. خوب پيش مياد. فقط چيزي که شد اينکه بايد حالا در به در دنبال کار پروژه روز يکشنبه باشم. به سلامتي روزش رو جلو انداختن و به من هم خبر نداده بودن شانسي امروز صبح فهميدم. واقعاً اعصابم رو ريخت به هم. خدا خفشون کنه با اين برنامه ريزيشون.
آها يک مطلب ديگه. پرنده کش ازم خواسته بود بنويسم که چه ماشيني دارم يا دوست دارم. من از BMW خيلي خوشم مياد. دليل هم براش زياد دارم ولي خوب بماند چون به پرنده خيلي ربطي نداره. ماشين خودم هم يک BMW هست. البته مدل 1977 بله از همون 518 قديميها اما باز هم خدا رو شکر که همين هم هست. از اين به بعد هر جا يک BMW شرلبي با يک عروسک Garfield کنار شيشه جلو ديدين ميتونين دست تکون بدين چون منم.....
فعلاً برم به بدبختيهام برسم تا بعد.

Monday, February 17, 2003



مصاحبه

به علت بروز برخی مشکلات و برای رفع بعضی سوء تفاهمات پرنده تصمیم گرفت یک مصاحبه با خودش ترتیب بده تا به این وسیله به تمامی شایعات پایان بده.
اما متن مصاحبه:

س- خودتون رو معرفی کنید.
ج- من شروین معروف به پرنده

س- اجازه بدین لطفاً خودتون رو کامل و با ذکر جنسیت معرفی کنید.
ج- چشم. من شروین معروف به پرنده هستم. بنده جزو دسته رجال هستم یعنی همون آقا شروین. متولد 30 دی ماه سال 1359.

س- کارتون چیه؟
ج- از نظر weblog ی اگر بخواهین نوشتن ولی در کل دانشجوی رشته نرم افزار هستم. کارم هم در همون رابطه است تقریباً.

4 دقیقه پیام بازرگانی...............
هر وقت کامپیوترتون خراب شد به پرتده بگین براتون درست کنه تازه پرنده براتون کامپیوتر هم میخره ولی پولش رو میگیره( 4 دقیقه این متن رو بخونید)

س- حالا چرا پرنده رو برای اسم weblog تون انتخاب کردین؟
چ- راستش ببینین پرنده سمبل آزادیه. همه جا می پره و به همه جا سر میزنه. ولی با تمام این حرفها پرنده دلش همیشه یک جایی گیره. بعد از تمام این پریدنها بر میگرده به درختی که روش لونه داره. حتی بعد از سفری که مثل کوچ باشه. پرنده با اینکه آواز میخونه و همه رو شاد میکنه همیشه یک غمی ته دلش داره که فقط پیش خودش میمونه تا پرنده دیگه نباشه. اینه که من خواستم اسم اینجا رو بگذارم پرنده.

س- خوب حالا بگین شما از کدوم پرنده خوشتون میاد؟
ج- اگر فقط باید از پرنده ها بگم من از عقاب خوشم میاد و بعدش از گنجشک.

س- چه ارتباطی دارن این دوتا؟
ج- هر دو پرنده هستن همین....

س- در کل از چه حیونی خوشتون میاد؟ و چرا؟
ج- از ببر. چون اروم. با ابهت و در این حال قویه.

س- بر گردیم به سوالات معقول تر. چه رنگی رو دوست دارین؟
ج- آبی و سیاه. البته هیچ تعصبی روی رنگ خاصی ندارم اما این دوتا رو بیشتر می پسندم.

س- شما از چه ورزشی خوشتون میاد؟
ج- فوتبال و گلف.... اما چیزی که بازی کرده باشم بیلیارد... (بابا بچه باحال...)

س- و توی فوتبال طرفدار چه تیمی؟
ج- Manchester United. بهترین تیم اروپاست. البته خوب یک کم افت کرده که درست میشه.

والا دیگه چیزی به ذهنم نرسید که از خودم بپرسم. حالا اگر چیزی مونده که شما بخواین بدونین بپرسین توی نظرخواهی که بهتون جواب بدم. فعلاً.

Thursday, February 13, 2003



Valentine


امروز يک کم فرصت پيش اومد که راجع به Valentine بنويسم. نميدونم فرق ما با بعضي از آدمهاي توي دنيا چيه که اونها سعي ميکنن از تمام اتفاقات براي خوشخالي استفاده کنن و ما فقط ناراحتي رو دوست داريم؟
آخه ببينين که از دست دادن يک آدمي مثل St. Valentine رو چطور به يک روزِ به ياد موندني تبديل کردن! چيزي که هيچوقت از ما ها نميشه توقع داشت... خودمونيم غير از اينه؟
اما از تمام اينها گذشته فکر کنم هيچکس مثل خود St. Valentine از اين عنواني که براي اين روز تعيين کردن خوشحال نباشه. آخه چي بهتر از اينکه روز مرگ آدم بشه روز عشاق؟ حالا بماند که عشق St. Valentine فرقش با اين عشقهايي که ما اين روزها ميبينيم چقدره ولي خوب در هر حال اين روز جزء پر احساس ترين روزهاي ساله. ميليونها دختر و پسر توي کل دنيا اين روز رو از دو هفته قبلش جشن ميگيرن. به تکاپو ميوفتن براي اين روز و سعي ميکنن احساس درونيشون رو به کسي که دوستش دارن نشون بدن... چي از اين قشنگ تر آخه؟ خوب من که خيلي دلم ميخواست جاي St. Valentine بودم.
خوب يکي دو تا مطلب رو هم بگم که اگر نگم توي دلم ميمونه بد جوري... اوليش اينکه راستش وقتي ميبينم که نيتي که پشت اين روز قشنگ نهفته است داره به علت سود جويي که امروز توي تمام قسمتهاي زندگيمون وارد شده خدشه دار ميشه دلم ميگيره. راستش نميدونم اين قضيه "خرس قلب به بغل" چطور وارد سنت اين روز شده ولي هر چي هست به نظر من خيلي بي معني مياد... من ميگم آدم ميتونه به هزار روش اين حساس قشنگ رو منتقل کنه نه فقط با خرس... درست مثل رفع تکليف شده ديگه... اين خراب ميکنه نيت قشنگ اين روز رو... حيفه... بياين اين روز زيبا رو حفظ کنيم ولي يک جوري که از ارزش نيوفته... مثل خيلي چيزها که ما امروز مثل آدم آهني فقط ماشين وار انجام ميديم و خلاص... بابا اين احساس خيلي مهمتر از اين عروسکهاي رنگ و وارنگيه که آدمها کلي از پولشون رو بابتش حدر ميدن... البته اين نظر منه ها... چون من ميگم همين که شما چشم توي چشم عشقتون بدوزين و اين روز رو بهش تبريک بگين وبهش بگين دوستش دارين و از ته دلتون اين کار رو انجام بدين خيلي بيشتر ميچسبه... براي من که اينطوره...
بعدش هم... خوب بعدش زياد ربطي به اين مطلب نداره پس ميگذارم براي دفعه بعدي... فقط بگم که يک کم ميخوام راجع به اين چند روز تعطيلي بنويسم...

Sunday, February 09, 2003

هر چيزي يک اندازه اي داره. حتي بزرگترين دريا هاي دنيا رو هم اگر بيش از حد توشون آب بريزي پر ميشن و طغيان ميکنن و ميزن تمام چيزهاي اطرافشون رو داغون ميکنن. حتي بزرگترين کشتيهاي دنيا هم با تمام بزرگيشون نميشه بيش از حد توانشون پر کرد چون غرق ميشن.
تمام چيزهاي اين دنيا يک ظرفيتي دارن. بعضيها کم بعضيها زياد. حتي چيزهايي که گاهي فکرش رو هم نميتوني بکني. چيزهايي که فکر ميکني به اندازه يک دنيا جا دارن ولي ميبيني که با يک سر سوزن پر ميشن. و اين خيلي بده نه؟
بده چون وقتي ظرفيت چيزي رو ندوني ميگذاري اونقدر پر بشه که سر ريز کنه و اون وقت خيلي بايد سعي کني که جلوش رو بگيري. از تمام چيزها هم بد تر دلته. وقتي فکر ميکني که براي خيلي چيزها جا داره و يک دفعه ميبيني با يک قطره سر ريز کرده واقعاً احساس بدي پيدا ميکني.
فقط يک حرف... يک حرف که بخاطر عشق زده شده... يک حرف از ته دلت براي اينکه ثابت کني دوستش داري... اما اونو جوري زدي که باعث ناراحتي شده. و يک عکس العمل... شايد خيلي معمولي... خيلي نرم تر و شيرين تر از هزار تا حرف ديگه که توي روز ميشنوي.. و همين کاسه دلت پر ميکنه... پر از غم و دلتنگي... پر از احساس گناه... و سرت ميشه پر از تمام فکرهاي ريز و درشتي که نمفهمي از کجا ميان... ميخواي داد بزني... فرياد بکشي... ميخواي بفهمي چي شده ولي نميتوني... کاسه کوچيک دلت چقدر زود پر شده... تند ميروني... مثل ديونه ها... بوق ميزني... ناسزا ميگي... چرا؟ چون ظرفيتش رو نداري... آره نداري... اگر داشتي باهاش کنار ميومدي... يک کاري کردي و بايد پاي نتايجش هم وايستي...
اما تو که نميدونستي... با تمام عشقت او کار رو کردي... بخاطر تمام احساسي که توي قلبت داشتي... تو بيخود ميکني نميتوني جلوي زبونت رو نگهداري... حرفهاي بيخوديه تو به چه درد ميخوره؟ بارها بهت گفتم کمتر حرف بزن... اون چيزهايي که توي دل هرکس هست بدون گفتن هم شنيده ميشن ولي تو گوش نکردي... براي همين هم حالا توش موندي... وقتي تمام دلت رو ميگذاري روي زبونت از اين بهتر نميشه... آخه اين کار هم بلد بودن ميخواد که تو بلد نيستي... برو ياد بگير بعد حرف بزن...
دلت ظرفيت غمش رو نداره؟ پس خودت مراقب باش... کاري نکن که کاسه کوچيکش لبريز شه...
جسه آدمها هر چي بزرگتره دلشون کوچيک تر ميشه... خدايا چرا اينطوريه؟ خدايا چرا اينطوريم؟ خدايا کمکم کن باشه؟ دوباره توي ناراحتيهام يادت افتادم... ميخوام سرم رو بگذارم روي شونت و گريه کنم... ميخوام از دست خودم بهت شکايت کنم... ميخوام اينطوري نباشم... خدايا به حرفهام گوش ميدي؟ بشنو ديگه... کمکم کن خوب؟ اما زياد طولش نده...

Saturday, February 08, 2003




ناهار مردونه...

نميدونم اين داستان چقدر براتون جالبه... نميدونم چون جذابيت اين داستان براي خودم به اين علت بود که برام تداعي کننده ي احساس خوب برادر داشتن و حس قشنگ با هم بودن رو کرد. شايد هيچ اتفاق خاصي اون روز غير از يک ناهار ساده نيافتاده باشه ولي همين بيخيالي ما که يک روز رو کنار هم اون طوري که دوست داشتيم غذامون رو خورديم برام خيلي دلنشين و قشنگ بود. اتفاقي که نميدونم چند وقت ديگه ممکنه اتفاق بيوفته. يعني کي ميدونه چند وقت ديگه ما ميتونيم اينطوري کنار هم بمونيم و از کنار هم بودن لذت ببريم؟ پس ترجيح دادم خاطره اون روز رو بنويسم تا اينطوري حفظش کرده باشم. اينطور روزها رو آدم زياد توي زندگيش نداره که بخواد ساده فراموشش کنه نه؟

صبح جمعه همه توي خونه تازه از خواب پاشدن و هر کسي مشغول يک کاري. اما خونه امروز يک جور ديگه شلوغ پلوغ شده. اَه... ديگه نميشه خوابيد با اين همه سر و صدا...
در حال بيرون اومدن از اتاق با لباس خواب :) چشمها پُف کرده موها مدل دُمه "ساتورنن"...
- چه خبره بابا... ساعت که تازه 9...
- داريم ميريم سر خاک
- سر خاکه کي؟
- خانم فلاني
- سر خاک اون ديگه به شما چه ربطي داره؟
- اِ اين حرف رو نزن اين خانومه با مامان بزرگت اينا 8000 سال پيش در دوران نوسنگي همديگه رو توي کوچه ديده بودن خوب نميشه ديگه زشته
- آها مشکل حل شد... پس خوش بگذره...:)
- راستي ناهار رو گذاشتم ما خواستيم برگرديم زنگ ميزنم گرمش کنيد
- باشه...

ساعت 12 اينا... شکم بدفرم در حال قار و قور... صداي زنگ گوشنواز تلفن...
- الو
- الو ماييم
- خوب دارين مياين؟
- نه ما رو دارن به زور ميبرن براي ناهار
- خوب ما چکار کنيم؟
- غذا رو بگو بچه ها گرم کنن تو هم برو نوشابه بگير نون هم توي فريزر هست گرم کنين بخورين
- باشه پس خداحافظ

ساعت 1 بعد از ظهر دور ميز ناهار. سه تا سيبيل دور ميز. من اين ور پام اونور کنار داداش وسطي اون هم همينطور و سومي هم در صدر ميز و پاهاش بغل ما دوتا. ماهيتابه وسط ميز با غذا براي 5 نفر توش. دوتا بسته چيپس مزمز فلفلي به همراه يک Sprit يک و نيم ليتري هم ضميمه. ايضاً دبه خيار شور و شيشه سس مايونر و سس catch-up. و قاشق دست من.
- بريز ديگه
- خيلي خوب بيا اين ماله تو، اين هم ماله تو، اين هم براي خودم
- اوهو صبر کنن ببينم. چرا براي من اينقدر کم؟
- خوب هست که بردار
- نه ديگه نامردي شد
و يک قاشق برداشت
- اِ تو که بدتري باز اين يکي مردونه تر ريخته بود
و قاشق بعدي هم برداشته شد. و به همين منوال تا ته ظرف هم کنده شد.
- اون نوشابه رو بده
- بيا
- اَه
- چيه؟
- نمياد
- چي؟
- بآآآآآآآآآآآآآآآآع آها اومد
هر هر هر هر هر هر هر هر هر هر... و صداي خنده.
- نه بابا گند زدي اينو داشته باش... بآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآع
- آفرين، آفرين
و دست زدن به عنوان تشويق. همينطوري تا ته نوشابه رو هم در آورديم. ديگه توي چشمامون هم نوشابه ميديديم. و شکمها در حال انفجار.
ساعت 2:30 صداي ماشين توي پارکينگ. مامان اينا رسيدن. صداي باز شدن در.
- غذا چي خوردين؟
- کباب... اما افتضاح بود... شور با برنج شفته... ما هم نخورديم اومديم خونه غذاي خودمون رو بخوريم.
سکوت از طرف ما.
- اِ اين ظرف که خاليه... همه رو شما خوردين؟ نترکيدين؟
ساعت 10 شب همون روز...
- شما شام نميخواين؟
- نه... مامان دلم هنوز درد ميکنه
- حقّته...
همين.

Wednesday, February 05, 2003




آشفته…. نوشته "رهگذر"

روزها و ساعتها... در حال گذر... تند و سريع ... زندگي... يه چرخه عجيب و غريب، گاهي ظالم ، گيج کننده...
هزاران فکر در هم و بر هم، آشفته... هزار تا سوال بي جواب که از راه رسيدن و رو سرت خراب شدن... گمشده هايي که انگار هيچ وقت نميخوان پيدا شن... هزارتا راه نرفته با جاده هاي سخت و سرد و تاريک... دشمن هايي که رنگ دوست به خودشون گرفتن و تو وجودت رخنه کردن و دوست هايي که هر دقيقه تعدادشون کمتر ميشه… اشتباهايي که هر روز و هر ساعت مرتکب ميشي و مثل يه ابر سياه لحظه به لحظه راهتو تاريک و تاريک تر ميکنه... نصيحت ها و راهنمايي هاي هزار تا آدم دور و برت که بدون اينکه دردتو بدونن ميخوان با دواهاي تجويزيشون درمانت کنن... ميليون ها حرف نگفته ، صدها فرياد مونده توي دلت که اگه زده شده بود الان سبک تر بودي... آرزوي داشتن يه شنونده واسه درداي دلت که گوله شدن توي سينت...حسرت ريختن دو قطره اشک رو شونه کسي که هيچ وقت پيداش نکردي... و...
و تو... يه تنهاي خسته... يه مسافر راه گم کرده ... با دو تا دست خالي... بدون يه لباس واسه گرم کردن خودت يا يه کپه آتيش که کنارش بشيني و گرم شي... بدون يه دونه چوب دستي که گاهي خستگي پاهاتو باهاش قسمت کني... در آرزوي ديدن يه رهگذر و مسافر ديگه واسه اينکه چهار کلمه باهاش حرف بزني يا در کنارش روي يه سنگ بشيني و سرتو رو شونش بذاري و هر چي دلت خواست گريه کني... در حسرت يه جرعه خواب که رو چشات بشينه و واسه لحظه اي از اين آشفتگي دورت کنه... يه روياي قشنگ که تو رو با خودش ببره به شهر آرزوهات ، ببره به سرزمين مهتاب... با دوتا پا که انگار ديگه رمق راه رفتن ندارن... با يه قلب شکسته... با نفس هايي که صداي خس خسشون مدتهاست که گوشتو آزار ميده... با يه عالمه حرف واسه گفتن... و هزاران فرياد که ته دلت جمع شدن... و...
تو آشفته اي...يه تنهاي آشفته...
شايد..... شايدم ...... خدا ميدونه.... به اميد ديدار

Saturday, February 01, 2003



نصف شب


11:15 شب... روبروي مونيتور مثل هميشه... در حال نوشتن چرنديات باز هم مثل هر شب... و صداي مامان بيرون اتاق...
- پاشو برو از داروخانه توي ميدون يک کم دوا بگير...
- مگه حالش اينقدر بده
- نه طوريش نيست خوب ميشه... نسخه رو بابا داره مينويسه برو بگير...
در حين حاضر شدن فکر ميکنم چند وقته کار مفيدي توي اين ساعتها در سطح شهر نداشتم... با عجله لباس ميپوشم...
کنار بابا توي اتاق... مُهر گم شده
- هميشه توي اين کشو بود
- بگذارين من هم نگاه کنم
- ديدم اينجا نبود
و مثل هميشه
- مامان اين مُهر کجاست؟
- توي کشوي سومي
يک کشو اشتباه کرده بوديم...
نسخه در جيب توي ماشين... توي بلوار خلوت... فرصتي که به اطراف يک نگاهي بياندازي... شهر جالبي داريم... وسط بلوار درخت هم بوده؟ حيف که خشک کشدن...آها راستي الآن زمستونه... تا حالا نديده بودمشون...
پيدا کردن جاي پارک نزديک ميدون... کاري که از پارک کردن توي پارکينگ خونه هم خيلي راحت تره... ميام پايين... باد سرد ميخوره روي صورتم... دستها در جيب و با سرعت پيش بسوي داروخانه...
هميشه فکر ميکردم که با ترس دير وفت توي خيابون پياده راه رفتن ماله فيلمهاي خارجيه... توي مملکت ما ارتيست فيلم نصف شب تا خود صبح تو خيابون راه ميره و کسي کاري به کارش نداره... پس پُر از اعتماد به نفس و بيخيال...
خلوتيه شب بهم اجازه داد تا بيشتر به اطرافم نگاه کنم... کثيفيه شهر که روزها بين رفت آمدهاي مردم گم ميشه حالا خودش رو نشون ميده... همه جا پر از کاغذ... اشغال... واي عجب کثافتيه اين شهر...
صداي بلنده حرفهاي رکيک چند تا راننده اون وقت شب توي خيابون... زير چشمي يک نگاه به سمتي که صدا از اونجا ميومد کردم... همه قيافه ها شون ترسناک... يک دفعه با نزديک شدن من يکيشون برگشت و با نگاه بقيه رو متوجه من کرد... انگار يک غريبه وارد محدوده اونها شده بود... صداها قطع شد... يک کم ترسيدم... قدمهام رو تند تر کردم طرف دارو خانه...
توي فکر خودم:" عجب جاييه اينجا... خدا رحم کنه..."
يک کم جلو تر روبروي در داروخانه... يک گدا از نوع مفلوج روي زمين نشسته... واقعاً سردش نميشه روي زمين به اين سردي؟ يک پاترول دور ميدون درست روبروي در داروخانه نگهداشت... راننده رو نديدم... فقط صداي ترمز... در ماشين باز شد...
يک خانم اومد پايين... کفش مثل مبل... پاچه شلوار يک کمي زير زانو... جوراب، not present... مانتو، اندکي زير پُل شلوار و اونقدر تنگ که نپوشيدنش کمتر باعث جلب توجه ميشد... روسري قرمز... جلوي من دويد توي داروخانه... از جلوي گداه که داشت رد ميشد گداه گفت: "شب بخير جيگر..." گفتم الان دختره تندي در ميره توي داروخانه... امّا برگشت يک نگاهي کرد به گداه و يک لبخندي بهش زد که من شرمنده شدم... همين فرصت اجازه داد که صورتش رو هم ببينم... آرايش، 7 نه ببخشيد 70 قلم... ابرو، بغير از يک رديف مو ديگه هيچي... دماغ عمل شده... خلاصه کلام تابلو اون هم بد جور... پريد توي داروخانه... من هم که مکث اون براي عشوه به گدا باعث شده بود بهش برسم پشت سرش رفتم تو... صداي پام باعث شد سرش رو برگردونه... تا حالا نگاهي به اين سنگيني و شرارت و قبيحي رو نديده بودم... سرم رو فوري گرفتم پايين تا از شرّ اون نگاه لعنتي خلاص بشم...
توي داروخانه خودم رو کشيدم کنار تا خانوم کارش رو انجام بده... ترجيح ميدادم اصلاً سر راهش نباشم... تمام داروخانه رو ريخته بود به هم... همه اصحاب داروخانه به طرز شيطنت باري بهش نگاه ميکردن... اون هم با کمال وقاحت به تمام اون نگاهها پاسخ ميداد... ديگه حالم داشت از اون فضا بهم ميخورد...
دارو رو گرفتم و زدم بيرون... داشتم از توي ميدون رد ميشدم که صداي خنده يک عده توي ميدون توجهم رو جلب کرد... وسط ميدون يک عده از گداها دور هم جمع شده بودن... ميگفتن و ميخنديدن... انگار شهر که تا حالا در دست آدمهاي معمولي بود الآن قُرُق اونها شده بود... تجمع اون همه گدا بد جوري نگرانم کرد... به سرعت پريدم توي ماشين و گاز دادم به سمت خونه...
توي راه فکر ميکردم که چقدر تصور من از شهر با واقعيت اين شهر متفاوته... يعني کدوم اين دو تصوير از اين لونه ي دراندشت درسته؟ شايد هنوز جواب اين سوالها رو ندونم ولي اين رو مطمئنم که ديگه نميتونم با اون آرامش شبها توي خبابون راه برم...

Thursday, January 30, 2003




نطق پيش از دستور

قبل از متن امروز يک چند مطلب هست که حتماً بايد ميگفتم و چون در قالب پرنده نبود مجبور شدم مثل نطق پيش از دستور اينجا بنويسم.

اول- با توجه به بروز پاره اي مشکلات فني اصلاً حواسم به اين آينه دق (counter) نبود و حالا که حواسم يک کم جمع شده ميبينک از 1000 تا که گذشته هيچ از 1100 تا هم گذشته. درسته خيلي زياد نيست مثل بعضي سايتها ولي خوب براي پرنده يک اتفاق مهم محسوب ميشه.

دوم-از تمام دوستاني که به من تولدم رو تبريک گفتن و از کساني که شرمنده کردن و توي وبلگشون هم نوشتن خيلي ممنون و متشکرم. ان شاءالله که من هم تولدتون رو تبريک بگم.

سوم- يک چيزي راجع به persianblog هم بگم که اميدوارم بهشون بر نخوره ولي خوب مثل تمام کارهاي اياني بازي اونجا هم همين آشه و همين کاسه. تازگيها هم به اسم hacker ها هر weblog ي رو که نخوان ميبندن و خودشون رو خلاص ميکنن. از همينجا ميگم که هرکس weblogش رو اونجا بستن بره يکي توي blog spot باز کنه و link دادنش هم با ما.

چهارم- مرسي از تمام همدردي هاتون و راهنماييها و نظرات خوبتون. درسته که اين weblog خواننده زيادي نداره ولي همشون مهربون و دوست داشتني هستن که از همه چي بيشتر ارزش داره. پرنده مخلص همه شما بوده و هست.

اوه چقدر طولاني شد. خوب اينو جدا ميگذارم بعد هم مطلب بعدي رو يک چند روز ديگه...

Monday, January 27, 2003




درد

چقدر سخته وقتي که نبايد عاشق شده باشي. و از اون بدتر اينه که ببيني طرف بيشتر از تو عاشق شده. وقتي که بخاطر يک سفر که ازش ناگزيري پيش وجدانت متهم به خودخواهي بشي. و تازه تمامش موقعي اتفاق بيوفته که تو از قبل ميدونستي چي به سرت مياد.
وقتي ميدونستي آخرش ممکنه چي بشه ولي خيال خودت رو به دست زمان سپردي و دلت رو به دريا زدي و کاري رو کردي که نبايد ميکردي. حالا دلت ميخواد خودت نباشي اما نميتوني. هر دفعه ميگي اينبار يک کاري ميکنم که ازم دل کنده بشه ولي ترسه از دست دادنش مانعت ميشه.
خيلي بده وقتي نتوني دلايلت رو براي کسي توضيح بدي. وقتي نتوني بهش بگي که حتي اگر بموني هم چيزي فرق نميکنه. وقتي که خودت بدوني و مطمئن باشي هيچ راهي نداري. وقتي نتوني بگي که ده هزار بار پبش خودت تک تک لحظه ها رو مرور کردي اما همون دفعه آخر هم براي گفتنش مهلت خواستي. وقتي نتوني بگي که خواستن هميشه توانستن نيست. و از اون بدتر اينه که حتي يک لحظه با خودش فکر کنه اگر واقعاً دوستش داشتي تمام اين کارها رو ميکردي.
اون موقع که ميفهمي حرف تمام اون کساني رو که با زبون بي زبوني خطر کاري رو که شروع کردي برات گفتن. و تو گوش کردي و گفتي امروز و عشق است. کاش اينکار رو نميکردي. کاش بيشتر فکر ميکردي. اگر واقعاً دوستش داشتي نبايد ميگذاشتي کار به اينجا بکشه. کاش راه دلت با ميون بر به زبونت وصل نبود. کاش اينقدر جلوش بي اراده نبودي که هر چي توي دلته توي رفتارت کاملاً مشخص باشه. شايد اينجوري اينقدر بهت وابسته نميشد. شايد اينطوري همچين روزي رو نميديدي که با حرف سفري که کي و کجاش هنوز معلوم نيست اينطوري بهم ريختش ببيني. شايد اونطوري حرفهات رو راحت تر بهش ميگفتي. کاش اينقدر دوستش نداشتي. نه بهتره بگم کاش عاشقي رو بلد بودي.




چقدر سنگينه اون لحظه هايي که انتظار تندترين حرفها رو داري ولي بجاش سکوت تحويل ميگيري و چقدر طولانيه ساعتهايي که بجاي فرياد تنها عشق تحويل ميگيري. امّا نميتوني بهش جواب بدي. و تو متهم به نخواستن ميشي. آره نميخواي. چون ميدوني نميشه. به 1000 و يک دليل که 1000 تاش براي هيچکس غير از خودت قابل درک نيست. تو که ميدونستي راهت از راهش جداست. تو که ميدونستي تهش همينجاست. تو که همه رو از قبل ميدونستي نبايد اجازه ميدادي. نبايد ميگفتي گور پدر دلم. نبايد ميگذاشتي چشات رازتو بگن. که کاش کور ميشدن و نميگفتن. تا با کور شدن چشات دل کوچيکش رو گرفتار نميکردي. کاش پاهات ميشکست و دلت نمتونست تو رو ببره پيشش تا اينطوري همه چيز براي اون سخت بشه.
آره تو که با همه چيزش کنار اومده بودي نبايد اين کار رو ميکردي. خودخواهي کردي. اگر واقعاً عاشق بودي بايد همون اول ميکشيدي کنار. اينطوري خيلي بهتر بود. قبل از اينکه اون هم به درد تو گرفتار بشه.
واي چقدر داد دارم که سرت بزنم. امّا کاري با اين داد و بيداد ها درست نميشه. کاريه که شده. ديگه هيچي نميگم. من که دلم و زدم به دريا و همه موجها و گردابها و طوفانهاش رو بجون خريدم. ديگه تا اون چي بخواد.

Sunday, January 26, 2003




یک، دو، سه... نوشته رهگذر

1- کاش ميشد زمان رو به عقب برگردوند... کاش ميشد آدم هر وقت که ميخواست ، هر وقت يه جاي کارش اشتباه ميشد ، دست ميبرد توي چرخه زمان و يه کم فقط يه کم اونقدر که بتونه اشتباهشو توش گم کنه بر ميگردوندش به عقب... کاش ميشد ولي نميشه! ... راستي اگه اينطوري بود زندگي چقدر بي معني ميشد!! نه؟؟ واي ... چقدر زود ميگذره اين زمان! اونقدر سريع که اين همه آدم توي دنيا دارن صبح و شب ميدوان ولي بهش نميرسن... البته شايد بعضيها هم ميرسن!!... ما که هر چي دويديم نرسيديم... هميشه اونه که يه قدم ( يه قدم که چه عرض کنم ....) از ما جلوتره!!... خلاصه کلام اينکه عجب چرخه غريبيه اين زمان!... مواظب باشين... به قوله معروف چهار چشمي بپايين که توش گم نشين... تا ميتونين سريع حرکت کنين تا خيلي ازش عقب نمونين...همين!!!
2- رهگذر بيچاره قصه ما چند روزيه که حسابي خونه نشين شده... امان از دست اين مريضي هاي عجيب و غريب اين فصل ... يهو همچين آدمو خاک ميکنه که نگو!! ببينم چي ميشد اگه اين عضو هاي محترم يا شايدم محترمه گوش ، حلق و بيني به هم ديگه راه نداشتن؟؟؟ حداقل وقتي يکيشون يه چيزيش ميشد اون دوتاي ديگه با پرويي تمام خودشونو قاطي نميکردن!! تازه بدبختي يکي دوتا که نيست... تازگي ها ديگه يه سري از همکاران ديگم محبت ميکنن خودشونو قاطي ماجرا ميکنن!! همکاراني از قبيل سينوس... سينه... حنجره... تارصوتي!!!... اين يکي از همه با مزه تره : معده!!!! ( بابا شماها ديگه چي کاره بيدين؟؟؟ ) خلاصه که مراقب باشين ، واگير داره ها!!
3- راستي تولد پرنده هم مبارک... ايشالا عروسيش...!
4- خودمم نفهميدم چرا... ولي ايندفعه سبک نگارشم تغيير کرد!... راستي کدومش بهتره؟؟؟ اينطوري يا اون جوري که قبلا مينوشتم؟؟؟ ( بگو من اصلا نخوندم اون چرت و پرتاي تو رو... اينم نميخواستم بخونم اتفاقي چشمم افتاد!!!!...) به هر خوشحال ميشم بدونم کدومش بهتره... ولي به هر حال گاهي تنوع تو زندگي لازمه... به اميد ديدار

Friday, January 24, 2003




عادي



چي بهتر از اين... يک روز خوب و عادي... پر از اتفاقات هميشگي... بدون لحظه اي که با خودت خلوت کني... خدا رو شکر که وقت براي خودت نداري... زنده باد آموختن علمي که نميدوني براي چي خوبه... فداي تمام اون دقايقي که در حال دويدن توي جاده هر روز عمري... چون ديگه فرصت نداري به آينه سلام کني... ميشه از کنار پرنده ها با سرعت گذشت...
چه خوبه... يک روز پر هيجان... روزي که رانندگي با اعصاب داغون هميشه آدرنالين خونت رو به اندازه کافي بالا نگهميداره که با زرد شدن چراغ دست راستت توي چهارراه دستت رو روي بوق بگذاري و زيباترين الفظ زندگيت رو نثار راننده روبرويي کني...
يک روز پر از عاطفه که توش بتوني تمام خاطرات گند گرفته سالهاي پيش رو جلوي چشمت ببيني و با تمام احساساتت بخواهي از دستشون فرار کني و نتوني...
و يک خواب و پهناي تمام خوشيهايي که در طول روز داشتي... با تمام کابوسهاي شيرينش... که تمومي نداره... لحظه لحظه باز کردن چشمات موقعي که التماس ميکني بعد از دوباره بستن چشمات ادامه کابوس سراغت نياد...
انتظار شيرين... چنگ زدن به تمام فضاي اتاق براي ديدن شعاع آفتاب که شب قشنگ لعنتي رو تموم کنه... اون موقع که لحاف زمخت و دوست داشتنيه شب با مهربوني دست از سر خواب زدت بر نميداره...
لحظه موعود زودتر از هميشه ميرسه... آخ جون... يک روز عاديه ديگه... با دويدن، هيجان، عاطفه، خواب و انتظارش... دلت براش تنگ نشده؟
و پرنده به اوهام گوش ميکنه... دستهاش روي کليدها سعي ميکنه پرواز رو تجربه کنه... تجربه اي که دلش اداي بلد بودنش رو در مياره... و دستهاي پرنده حالاست که بايد جور بالهاش رو بکشه... تا انگشتهاش خسته نشدن بايد يک تکوني به خودش بده... ثابت موندن و قاطيه هميشه شدن رسم پرنده نيست... و خداي پرنده کمکش ميکنه... خدايي که هنوز گوشه قلب پرنده هست... راستي هنوز هموجايي مگه نه...؟

Sunday, January 19, 2003




تولدت مبارک پرنده

چيه؟ خودم به خودم تبريک ميگم. تولدمه... آره... 30 دي هر سال تولد پرنده است... يعني يک مدتي اينطوري قراره باشه... حالا چقدر فقط خداي پرنده ميدونه... در هر صورت تولدم مبارک...
من که هيچوقت از تولد خوشم نمي اومده... يک جور بدي گذشت زمان رو بهم ياد آوري ميکنه که اصلاً خوشم نمياد... فکر ميکنم دارم زود پير ميشم... که عملاً هم دارم ميشم... اين همه مدت مگر مثل برق و باد نگذشت؟ گذشت ديگه... خوب يک سال ديگه هم رفته روي سالهاي فرسوده زندگي پرنده...
ولش کن اصلاً... همه ميگن بايد توي اين روز بايد شاد باشي و ورجه وورجه کني... پس براي عمل به حکم و عقب نماندن از قافله من هم يک قري بدم ديگه...(در ذهن آهنگ نيناش ناش فراموش نشود، همراه بشکن بهتره) آهااااااا... از اين وري... حالا از اون وري... واسه اين وريا... واسه اونوريها... اين هم يک 360 درجه کامل... ديگه بسه... زياد بهتون خوش ميگذره هر سال هر سال مياين ميگين قر بده تماشا کنيم... نميشه که من و قر... اين دفعه هم از دستم در رفت، جون خودم... بماند... اين هم از ترقص جناب پرنده جلف که حسابي روي تمام پرنده ها رو سفيد کردم...
لوس بازي ديگه بسه... ميريم جدي... اولش بايد ازش تشکر کنم که تولدم رو پيش پيش تبريک گفت... و بعد اون دسته گل قشنگ و کادو خلاصه رفيق کشي و حسابي ذوق مرگ کنون راه انداخت... پرنده هم که تا حالا اينقدر تولدش مهم جلوه نکرده بود تا 24 ساعت قيقاچ پرواز ميکرد... در هر صورت براي پرنده اصلاً نوع تبريک مهم نيست... يک خط هم کافيه يا حتي يک کلمه از کسي که ميخواهي ازش بشنوي ميتونه ارزش هزاران هزار هديه گرونقيمت رو داشته باشه و تازه از تمامشون موندگار تر باشه... براي همين از تمام کسايي که حتي يک لحظه هم به تولدم فکر کردن تشکر ميکنم و از اونهايي هم که اصلاً فکر نکردن باز هم تشکر ميکنم چون باعث شدن من زحمت فکر کردن به تولدشون رو به خودم ندم... تولدم به تولدشون دَر... ها...
آها اين رو هم بگم که account اشتراکي ما هم داره تموم ميشه... در همين امروز فردا... بنا بر اين ممکنه يک چند وقتي نتونم بيام بنويسم که احتمالاً باعث بسي خرسندي براي همگان ميشود...
فعلاً...

Saturday, January 18, 2003




پرنده ي فروغ رسيده از "شيريني"

چه آفتابي بهار آمده است
و من به جستجوي جفت خويش خواهم رفت
پرنده از لب ايوان پريد
مثل پيامي پريد و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده روزنامه نميخواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها رو نميشناخت
پرنده روي هوا
و بر فراز چراغهاي خطر
در ارتفاع بيخبري ميپريد
و لحظه هاي آبي را
ديوانه وار تجربه ميکرد


اين شعر رو از فروغ فرخزاد شيرينيه عزيز برام فرستاده البته خودش گفته که منظورش من نيستم ولي خوب هر چه از دوست رسد نيکوست چه برسه به اينکه از فروغ هم باشه...
ولي خوب لازم به توضيح است که پرنده خيلي خوشحال ميشد که اينطور که فروغ گفته باشد ولي چه کند که تمام اين کارها رو انجام ميدهد و شايد اگر از اين کارها نميکرد weblog هم نمي نوشت و شما هم راحت ميشديد...
ولي در هر حال از شيريني خيلي ممنون که اين شعر رو براي پرنده فرستاد. دستت درد نکنه...

Thursday, January 16, 2003

بدون عکس...

پرنده هميشه فکر ميکرد که داشتن شانس چيزی نسيت جز استفاده بموقع از موقعيتها يا حتی بيشتر از اون ايجاد موقعيتهای مناسب که هر شخصی بنا به هوش و فراست و موقعيت سنجی خودa در طول زندگيش ايجاد ميکنه و باعث ميشه که توی چشم بقيه يک آدم خوش شانس جلوه کنه... همين طور اعتقاد داشت که بد شانسی هم تنها از عدم استفاده از موقعيتها به دليل تنبلی يا نا آگاهيه که در هر دو صورت هم خود شخص هست که مقصره...
اما خدمت دوستان عرض شود که در طول سال گذشته عملاً به پرنده بخت برگشته ثابت شد که شانس اگر کاملاً مخالف عقيده من نباشه مطمئناً چيزی بيشتر از اين حرفهاست... چند وقت پيش توی يکی از کلاسهامون وقتی امتحان پايان ترم رو دادم با توجه به نمره ميانترم که کلی خوب شده بود و جزء دو سه نمره ایکه بالای ده و تازه از بين اونها هم به کل نمره حسابی نزديک... خلاصه پايان ترم هم که هلو چهار تا الگوريتم راحت که همه نوشتن... ما هم مثل بقيه... آقا زد و آقا برگه ها رو آورد... 4 تا برگه عين هم با 4 نمره مختلف... بعدش هم با وجود اينکه من نمره ميانترمم از کلی ها بيشتر بود در مقايسه با بقيه نمره کمتر گرفتم... يعنی به کسی که پايانترمش رو با من يک نمره گرفته بود بيشتر نمره داد تا من... خوب پرنده البته چون اصولاً درس براش زياد مهم نيست گفت مبارکه بقيه... اما اين ترم وقتیديدم که باز هم نمره من با وجود اينکه جمع کل مبانترم و پايانترم من باز هم از خيلی از اونهايی که بيشتر نمره گرفتن کمتره خيلی بهم برخورد... رفتم و پرسيدم چرا؟ آقا يک کم نمره ها رو بالا و پايين کرد و گفت:"توی جمع نمره اونها اشتباه شده و نمرشون کمتر از تو ميشه." گفتم خوب؟ گفت: "هيچی تو حقت رو گرفتی و اعتراضی نميتونی بکنی اونها هم چون اعتراضی ندارن نمرشون ثابت ميمونه." گفتم پس من چکار کنم؟ گفت: برو دنباله شانس...
ديدم عجب راست ميگه ها... حالا آخر سر کی مياد بگه که فلانی با اشتباه نمرش شده اين يا تو بی اشتباه نمرت شده اون... فقط اگر شانسمون ميزد شايد ما هم شاگرد زرنگ ميشديم... اما اينو بگم که ته دلم يک کمی راحته چون از اين به بعد فهميدم که واقعاً نمره هيچ چيزی رو ثابت نميکنه... مخصوصاً با اين شعور بالای اساتيد محترم... بماند که دود اين باشعور بازيها فقط توی چشم دانشجو جماعت ميره و بس...

Tuesday, January 14, 2003




امتحان زده

ميدونم يک چند وقتيه که از روال پرنده نويسی دور شدم ولی خوب وقتی خبر از امتحان و درس باشه خيلی چيزها قاطی پاطی ميشه يکيش هم همين نوشتن وبلاگه... امّا باز هم جای شکر داره که مثل خيليها اين نوشتن رو تعطيل نکردم...
چيزی که امروز ميخوام راجع بهش بگم شايد زياد بی ربط به نظر بياد ولی در شرايط کنونی چون فکرم رو مشغول کرده و نميتونم از شرش خلاص بشم بهتر ديدم که بنويسمش...
ميخوام راجع به تقلب توی امتحانات بگم... اينکه بده رو شک ندارم ولی کاريه که خيلی از ما ها انجامش داديم و ميديم... من که همين جا اعتراف ميکنم که خيلی اين کار رو کردم و متاسفانه اصلاً هم پشيمون نيستم...
البته اين قضيه هيچوقت و واقعاً هيچوقت توی مدرسه برام پيش نيومده... تقلب به خيليها رسوندم ولی خودم تقلب نکردم... اما نميدونم چرا تا افتادم توی اين چاه اينطوری شدم... يک طوری که شايد يک جورهايی بهش عادت کردم...
راستش رو بخواهين بايد بگم که بيشتر بهم اعتماد به نفس ميده ميدونين... يعنی همين قدر که بدونم اگر چيزی يادم رفت ميتونم از يک جايی دوباره بهش دسترسی پيدا کنم، حالا کتب باشه يا جزوه يا حتی امکان مشورت با بغل دستيم، خيلی توی روحيم تاثير ميگذاره و فکر ميکنم همين هم باعث شده که حالا يک جورهايی بهش عادت کنم...
ولی اگر واقع بينانه بخواهيم بهش فکر کنيم اين قضيه به چيزهای ديگه ای هم مربوطه... آخه حفظ کردن يک مشت فرمول الکی که هر موفع هم بهش احتياج پيدا کنی در دسترست هست يا دونستن کد برای يک الگوريتم که تازه 100 سال هم از اختراعش گذشته به چه درد ميخوره؟ من که ميگم هيچ درد... برای همين هم هميشه همش رو مينويسم ميبرم سر جلسه امتحان... آخه اگر يکی مثل من خنگ بود و تمام اين چرنديات رو با هم قاطی کرد تقصير کيه؟
مورد بعدی هم بعضی اساتيد گرامی هستن با اين همه لطف و معرفت واقعاً... 700 صفحه کد تازه فقط برای ميانترم آخه ظلمه به خدا... که همش بايد حفظ بشه... اه،اه...
اما جا داره همينجا از بعضی از اساتيد که واقعاً با رفتارشون تونستن جلوی اين قضيه رو توی کلاسهاشون بگيرن خالصانه تشکر و قدردانی کنم... يکی دو موردش رو هم بگم... يکی از استادای ما با وجود تمام سختگيريهای طول ترم خودش هميشه اين مطلب رو اذعان ميکرد که درسش سخته و امتحانش از اون هم سخت تر ولی خودش ميگفت که چون شما به نمره درس من (که واحدش کم هم نبود) احتياج دارين من هم توی نمره دادن سخت نميگيرم که انصافاً هم نميگرفت. همين هم باعث شده بود که بچه ها واقعاً درسش رو بخونن و بدون ترس و کاملاً سالم امتحانش رو بدن... بعد هم اگر کسی نمره ناجوری ميگرفت ميدونست که تقصيره خودشه و اصلاً شکايت هم نميکرد... اما مورد دوم هم اين بود که يک مرد بزرگ ديگه ای که من افتخار داشتم شاگردش باشم توی امتحان به هر شاگردی اجازه ميداد يک برگه A4 رو هر جور دست داره پر از نوشته کنه و بياره سر جلسه... اسم اين برگه رو هم گذاشته بود تقلب مجاز... خيلی خوب و موثر... ما هم راضی اون هم راضي... تقلبی هم در کار نبود...
خلاصه مطلب اينه که تقلب هم مثل خيلی از کارهای زشت ديگه که اين روزها از قبحش حسابی کم شده و ميتونم بگم به يک ارزش هم تبديل شده بين تمام رده های ما رواج داره... خوب اين هم از تاثير محيط و هم از بی معرفتی خود ماست...
آخر اين نوشته هم ميخوام که از تمام کسانی که بهم تفلب رسوندن تشکر کنم و از اونهايی که من توی کلاسشون تقلب کردم معذرت بخوام چون بالاخره حقی از اونها ضايع شده که اميدوارم ببخشن...
پاشم برم... برم درس امتحان فردا رو بنويسم که داره دير ميشه....