Saturday, October 26, 2002

اين متن قشنگ رو يک دوست عزيز برامون نوشته... اميدوارم از اين متن خوشتون بياد... از اين دوست خيلي عزيز هم بينهايت تشکر ميکنم و ازش خواهش ميکنم همکاريش رو با پرنده قطع نکنه...
اين هم يک نوشته از "دوست":

نمي دونم پرنده بودن چه احساسي داره ولي هروقت پرواز اونها رو تماشا مي کنم خيلي افسوس مي خورم که چرا من هم پرنده نيستم. شايد پرنده بودن اصلا مهم نباشه ولي مطمئنم که پرواز کردنو خيلي دوست دارم.آخه اين پرنده ها چرا همش با هم پرواز مي کنن و اصلا به فکر ما نيستن. چي ميشه اگه يه کم پايين تر پرواز کنن تا ما هم پرواز کردنو ازشون ياد بگيريم؟ ولي نه! من که بال و پر پرواز ندارم! ممکن نيست بتونم پرواز کنم. شايد يه بار تو خواب مثل چارلي چاپلين برم بال فروشي و براي خودم يه جفت بال بخرم. شايد هم مثل ايکاروس افسانه اي از پر و موم براي خودم بال بسازم. ولي هيچي مثل بال خود آدم نميشه. کاشکي يه روز صبح که از خواب بيدار مي شم ببينم دو تا بال خوشگل درآوردم ، دو تا بال سفيد ، دو تا بال بزرگ ... . نمي دونم اونوقت چي کار ميکردم، شايد پرواز مي کردم و ديگه هيچ وقت روي زمين بر نمي گشتم. هر چي مي تونستم بالاتر مي رفتم، اصلا هم به زمين نگاه نمي کردم.آخه همين زمينه که با هرچي که روش وجود داره واسه من مثل يه زندان شده، تنها راه خلاصي من همون پرواز کردنه.

اينجا تو آشيانه اين پرنده پر زياد ريخته، ولي هنوز پروازشو نديدم، شايد داره ياد ميگيره! شايد من هم يه روز پرنده شدم.

Friday, October 25, 2002

نمیدونم چرا امروز اینطوری شده...؟ بخش You ideas پَر... البتّه توی چند تا weblog دیگه هم که رفتم دیدم همین مشکل هست... برای Persianblogی ها هم که اصلاً نشد وارد بشم... خدا کنه هر چیزی شده زود برطرف بشه... ما که لب دریا هم که بریم خشک میشه... ببینیم ایندفعه چه خبری میشه...
بعضي وقتها احساس ميکنم که نميتونم بخونم... صدام ديگه در نمياد... انگار يک سنگ بزرگ ته گلوم گير کرده باشه... حتّي به سختي ميتونم نفس بکشم... ضربان قلبم ميره بالا... سعي ميکنم فرياد بزنم و خودم رو نجات بدم ولي صِدام در نمياد... احساس خفگي...
اين موقع ها دلم ميخواد بپرم برم يک جاي دور بشينم يک دل سير گريه کنم... شايد اشکها سنگ تئي سينم رو نرم کنه و دلم سبک بشه... خدا نکنه کسي دوچار اين احساس بشه... هيچ وقت...
من خودم موقعي اين احساس بهم دست ميده که ميبينم جلوي چشم خيلي از آدمها به راحتي حق يک عدّه اي رو ميخورن... بدترين اتفاق لحظه زندگي براي من اون موقع است... وقتي درست روبري تو و يک عده ديگه کسي رو که ميشناسي و به بي گناهي با مُحِقّ بودنش اطمينان داري ميکوبن و له ميکنن... اون وقتي که تو براي بهترين دوستت نميتوني هيچ کاري انجام بدي و فقط بايد خورد شدنش رو تماشا کني... همون وقت که خدا رو توي دلت فرياد ميزني و ازش ميخواي که خودش رو نشون بده... درست اونجايي که فکر ميکني حتّي خدا هم دلش نمي خواد عدالت رعايت بشه... دلت ميخواد با تمام وجود داد بزني و با صداي بيگناهي طرف گوش همه دنيا رو کَر کني... اينجاست که اون سنگ لعنتي راه گلوت رو ميبنده و صدات رو توي سينت خفه ميکنه...
اين موقع ها دلم ميخواد پيش خدا تنها باشم... ميخوام ازش گله کنم... ميخوام باهاش دعوا کنم... و آخر سر هم حسابي پيشش گريه کنم... شايد براي پيدا کردن اين فرصت که دلم ميخواد برم يک جاي دور و تنها باشم... نمي دونم...

Wednesday, October 23, 2002

امروز حرف خاصي ندارم که بزنم... فکر کنم تغييرات خودش گوياست که تا حالا چه کار ميکردم... اميدوارم از اين template جديد خوشتون بياد... راستي حتماً نظرتون رو برام بنويسيد... اوه، قبل از اين بايد ميگفتم که بخش نظرخواهي هم راه افتاد... خوب ديدم خيلي از رفقا دارن ميميرن براي مخالفت و انتقاد و بيچاره کردن اين پرنده بدبخت گفتم يک راهي باز کنم که همه حرفهاشون رو بزنن... آخه اين همه مخالفت توي سنگدون هيچ پرنده اي بند نميشه... البتّه اين رو هم ميدونم که از حالا به بعد کسي به اينجا سر نمي زنه و من بيشتر کنف ميشم... امّا عيبي نداره... خوب براي اينکه نظراتتون رو بدين روي Your ideas کليک کنيد... بالای مطلب سمت چپ...
خوب دوباره راجع به template جدید... بايد خودم اعتراف کنم که حيف شد صفحه آرشيو از Main رفت بيرون... تازه خيلي هم زشت شده... خوب براي مطالب من که خيلي بي ربط هم نيست... از اين به بعد اگر کسي هوس کرد که يک سري به گذشته بزنه بايد با کمال شرمندگي از همين لينک آرشيو و اون صفحه کذايي استفاده کنه...
لميدوارم يکي يک چيزي برام بنويسه که خيلي حالم گرفته نشه....

Sunday, October 20, 2002

بالاخره انتظار تموم شد... اون کسي که قرار بود توي نوشتن کمک کنه کار رو شروع کرد... البتّه هنوز اسمش رو نگفته ولي فعلاً در يک توافق ضمني بهش ميگيم گنجيشک... امّا مطلب اين دفعه که البتّه يک گفتگوي خيالي بين من و گنجيشک... از زبون گنجيشک البتّه:
داشتيم با پرنده حرف ميزديم... روي همون چنار هميشگي... البتّه اوايل پر از شاخ و برگ بود ولي حالا خشک و لخت شده... پرنده داشت مثل هميشه از دست پاييز گله ميکرد و با حسرت راجع به کوچ و رفتن دوستاش حرف ميزد...
پرنده: آره بابا اين پاييز هم همه رو از هم جدا ميکنه... ماشاءالله اينقدر هم خوب اينکار رو انجام ميده که انگار همه چيز رو با خودش ميشوره و ميبره... تمام عشق و محبّتي که بين دوستها وجود داره بي رنگ بي رنگ ميشه...
اتفاقاً اين صحبت آخري رو با دقّت گوش کردم... من که خيلي باهاش موافق نبودم براي همين پرسيدم: واقعاً به اين حرفت اعتقاد داري؟
پرنده: کدوم حرف؟
- همين که "جدايي و فاصله اي که حالا پاييز يا هر اتفاق ديگه بين دوتها ميندازه باعث کم رنگ شدن محبّت و عشق بين اونها ميشه" ديگه؟
يک کم مکث کرد.. بعد از يک خورد اين پا اون پا کردن گفت: خوب راستش نه کاملاً... يعني تا حالا راجع بهش جدي فکر نکردم... ولي به نظرم... نه رنگش کم رنگ نميشه... ببين اصلاً ميخوام بگم چون بخاطر شرايط نحوه دوست داشتنشون عوض ميشه پس رنگ اون عشق و دوستي مثل قبل نمي مونه... ولي شايد بجاي کمرنگ شدن بهتره بگم رنگش عوض ميشه... مثلاً از سبز ميشه آبي يا هر رنگ ديگه اي...
گفتم: امّا من انيطوري فکر نمي کنم...
گفت: پس چي؟
گفتم: ببين من فکر نمي کنم رنگش عوض بشه يا کمرنگ بشه... يعني اصلاً با اينکه اين عشق و محبّت بشه که بخاطر دوري يا نزديکي تغيير کنه مخالفم... حتّي اين فکرنمي کنم که ممکنه پر رنگ تر هم بشه...
- خوب پس چه طوري ميشه؟
- ميدوني... من ميگم... کساني که اين عشق و محبت رو توي دلهاشون دارن خيلي وقتها يادشون ميره اون رو گرد گيري کنن... اين دوستي و عشق هم همون طور ته قلبشون ميمونه و خاک ميگيره... خوب اين گرد و غبار هم مياد و روي رنگ اصلي و خالص محبت رو ميگيره... و شايد همينه که باعث تغيير ميشه... خوب من ميگم اگر هر وقت بيايم و يک گرد گيري حسابي رو اين عشق و محبتهاي ته دلمون رو بکنيم دوباره همون رنگ قشنگ قبلي رو پيدا ميکنه... مثل روز اوّل...

خوب آخر اين مطلب بايد يک عذر خواهي از گنجيشک بکنم چون راستش توي مطلبش يک خورده دست بردم..و ولي اين رو بگم که اين چيزي که خوندين قرار نبود publish بشه ولي من از گنجيشک خواستم که همين مطلب اوّلش باشه... از همين جا هم ميگم و قول ميدم که از اين به بعد در مطالب ارسالي گنجيشک يا حر کسي که بخواد به من کمک کنه دست نمي برم... به اين پرهاي دُمم قسم...

Wednesday, October 16, 2002

شما کدومتون تا حالا ساحل صخره اي ديدين؟ از همون ساحلها که محل برخورد دريا و خشکي يک صخره بلند و اغلب سنگيه... من يک چند باري تونستم اين صحنه رو ببينم... البته فکر نکنم ما اينجا از اينجور ساحلها زباد داشته باشيم... امّا توي فيلمهاي بخصوص انگليسي ميشه اينجور جاها رو زياد ديد...
چرا اين حرفها رو زدم؟ آخه ميخواستم ازتون بپرسم که در يک همچين فصايي چه احساسي بهتون دست ميده؟ به چي فکر ميکنيد؟ چه چيزي بيشتر شما رو جلب ميکنه؟
خيلي ها از زيبايي اين صحنه لذّت ميبرن... خيلي ها اين منظره براشون حکم سند قدرت طبيعت رو داره... خيلي ها از صداي موج و برخوردش به ساحل خوششون مياد و هزار مدل برداشت ديگه...
امّا من هميشه با ديدن اين صحنه بياد تقلا و تلاش ميوفتم... تلاش موخ براي شکستن سد صخره... و مقاومت صخره در برابر پشتکار و کوشش امواج... البتّه بايد بگم که توي اين درگيري و کش مکش بين دريا و صخره، و موج و سنگ يک احساسي بين يأس و اميدواري رو هم حس ميکنم... هم در تقلاي موج هم در مقاومت صخره... انگار هر کدومشون تلاش ميکنن خودشون رو اميدوار نشون بدن در صورتي که شايد خيلي هم به موفقيت خودشون هم اطمينان ندارن... بذارين اينطوري بگم... موج پيش خودش فکر ميکنه که خوب من با همين روش هر هزار سال چه ميدونم 5 سانت اين کوه رو تکون ميدم... در مقابل صخره هم فکر ميکنه که حالا توي هر هزار سال 5 سانت که چيزي نيست... تازه اون 5 سانت از من هم وارد دريا ميشه و نهايتاً دريا رو پر ميکنه...
حالا به نظر شما کدوم راست ميگن؟ موج... اون که فکر مبکنه اگر 30 ميليون سال ديگه صخره رو از جاش تکون داده؟ يا صخره که افتخار ميکنه 30 ميليون سال جولوي دريا مقاومت کرده و تازه آخرش هم سر از جاي ديگه در آورده؟
من ترجيح ميدم به موج رأي بدم چون اوّلاً اميدش از ديد من اميد تره و لااقل آدم رو به زندگي اميدوار ميکنه... بدون امّيد هم که نميشه زندگي کرد ميشه؟ امّا هر کاري هم که بکنم از فکر اون 30 ميليون سال نمتونم در بيام... تازه غذاب اونجا بيشتر ميشه که بعد از اين همه وقت بايد يک جاي ديگه با يک صخره ديگه کَل اَنجار برم...

Tuesday, October 15, 2002

معمولاً توي پاييز اتّفاق جالب خيلي کم مي افته… امّا ديروز يک خبري رو شنيدم که از ذرستيش مطمئن نيستم… با اين حال چون با حال بود گفتم بگم…
قبل از اينکه اصل مطلب رو بگم بگذاريد يک سؤال بپرسم… چند نفر شما شنيدين که ميگن آدم بايد زن بچه سال بگيره که خودش هر جور دلش خواست بزرگش کنه؟ فکر کنم خيلي ها… بماند که کدوم ما ميتونيم و جرأت داريم که مطلب فوق رو تأييد کنيم… ولي مسلماً هيچ کس نشنيده که زن بايد يک شوهر بچه سال بگيره که... خلاصه… اين مطلب يک چيزي توي همون مايه هاي حرف رفيقمون ميشه که ميگفت:" آخه هيش گونه تاريخ نشون نداده که زن بره به مرد خواسته گاري…" درسته؟ خوب ولي از اونجا که دوران آخرالزمان همين حالاست پس بايد يک جورهايي منتظر اين قضيه هم ميبوديم… خوشبختانه انتظار اين از جان گذشتگان خيلي به طول نيانجاميد و واقع شد آنچه ذکر آن از پيش آمد…
بله ديروز خبر رسيد که يک عنصر از رده ذکور قراره با يک عنصرة ازدواج کنه… البتّه تا اينجاش قابل پيش بيني بود ولي اينکه خانم 8 سال از آقا برزگ تر باشن ديگه والله يک کمي براي مغز کوچيک ما سنگين بود… البتّه اين رو بگم که تا خودم عروسيش رو نبينم باورم نميشه ولي راوي همچين با اطمينان گفت که من باور کردم… راست و دروغش پاي خودش…
البتّه اگر دروغ هم باشه خيلي بد هم نيست چون ذهنمون حالا به اين مدلي هم عادت کرده و دفعه بعد اينقدر شوکه نمشيم و مثل آدمهاي خيلي روشنفکر با مطلب برخورد ميکنيم…
خدا رو شکر ميکنم که من از بين آدمها زدم بيرون… چون بين ما پرنده ها اين چيزها مطرح نيست…
در هر صورت براي هر دو تا آدمي که ميخوان ازدواج کنن آرزوي بهترين زندگي رو دارم… حاضرم خودم دسته کلاغها(همون هايي که توي تبليغ عايق پشم شيشه هستن) رو براي اجراي مخصوص به خرج خودم ببرم عروسيشون…

Sunday, October 13, 2002

یادم میاد یک بار از کسانی نوشتم که با اعتماد به نفس کامل کاری رو که بلد نیستن انجام میدن... امّا این بار بر عکس اون دفعه میخوام راجع به یک تیپ دیگه صحبت کنم...
خوب هر کسی توی زندگیش یک کارهایی رو نمی تونه انجام بده... این کاملاً واضحه... در مقابل وجود دارن آدمهایی که همون کارها رو به راحتی انجام میدن... این هم که چیز عجیبی نیست... این قضیّه اونجا جالب میشه که این دو دسته یک جایی به هم برسن... و جالب تر اینه که این اتّفاق در زمانی باشه که یکی از طرفین توی شرایط ناتوانی و طبعاً طرف مقابل در نقطه قوت قرار بگیره...
چند مدل میشه این برخورد رو پیش بینی کرد... یعنی اصولاً نحوه برخورد آدمها با این ماجرا چند حالت بیشتر نداره...
اگر اتفاق جلوی جمع بیوفته آدمهای خوب در مقام تقدیر و تشکر از طرف بر میان و ضعف خودشون رو میپذیرن... این یکی خیلی خوبه و هیچ جای بحثی نداره امّا برای خود من کار سختیه...
در مقابل این روش میشه با متلک انداختن و مسخره بازی یا بدتر با بی اعتنایی نسبت به کار طرف تمام زحمات و کار اون طفلکی رو بی ارزش جلوه داد... این کار معمولاً وقتی انجام میشه که موقعیت طرف مقابل توی جمع با خطر مواجه بشه...
من خودم فکر میکنم که جزو هر دو دسته باشم... البتّه بگذارید بگم که من همیشه ته دلم به کسانی که به عبارت ساده از من بهترن حالا فرق نمی کنه توی چه موضوعی یک احساس احترام و در کنارش احساس حسادت... خیلی دلم میخواد که من هم میتونستم اون کارها رو انجام بدم... البتّه خیلی وقتها دلیل این نتونستن خودم هستم... یا واقعاً دلم نمخواد اون کار رو انجام بدم... یا تنبلی می کنم...
راستی یک متن جالب هم راجع به تنبلی خوندم که بعداً براتون Publish میکنم...
امیدوارم شما در اینجور موقعیّتها گیر نکنید چون اصلاً احساس خوبی نداره...

Thursday, October 10, 2002

چقدر به آدم خوش میگذره وقتی میبینه که تنها نیست... حتّی توی پاییز، بااین همه ناراحتی که توش داره...
نتهایی خیلی بی رحم و غیر قابل تحمّل... حداقل برای من که اینطوریه... خوشبختانه خدا هم که من رو بیشتر از خودم میشناسه نگذاشته نتها بمونم...
بگذارید اینطوری بگم... وقتی تنها هستم از دیدن یه عقاب به اندازه یه دنیا خوشحال میشم چه برسه به بلبل...
در هر صورت امیدوارم که آدمها هیچ وقت نتها نمونن... هیچ کدوم...
خوب این حرفها رو زدم که ورود یه دوست جدید البتّه توی weblog نویسی رو بهتون خبر بدم... امّا این رو اوّل گفته باشم که هنوز منتظر یه کمک توی weblog خودم باشین... دیگه چیزی نمونده...
داشتم میگفتم با وجود اسمش که باعث وحشت میشه ولی باید بگم که با خوش ذوقی کامل ما رو کشت و تمام... امیدوارم قابل بدونه و یه link هم به ما بده... اگر اینطوری بشه توی دیدنی ها باید این رو پخش کنن... آخه کجا شما یه همچین جیزی دیدین؟
در هر حال با آرزوی موفقیّت برای آنکه ما را کشت... عرض می شود: پرنده کُش خوش اومدی
خیلی ببخشین... این مطلب رو نوشته بودم فکر کردم upload هم شده ولی دیدم یادم رفت... برای همین امروز این مطلب و مطلب بعدی رو با هم میفرستم...
بعضی وقتها شده موقع پرواز احساس سنگینی بکنید... با اینکه دارین پرواز میکنید شاید تند تر از همیشه ولی یک چیزی شما رو میکشه طرف زمین... یک احساسی توی قلبتون...
بعضی ها میگن که اگر کسی توی دلش تعلّق خاصی نداشته باشه مرده است... خوب، کسانی که جزو آدمهای خوب به حساب میان همیشه سعی میکنن که تعلّقات خودشون رو به سمت خدا متوّجه کنن... بنظر من هم کم خطرترین و پر منفعت ترین نوع تعلّق هم همینه... ولی فکر میکنم تا وقتی که همه اینطور فکر کنن خیلی راه مونده... و به زمان زیادی احتیاج هست...
خوب پس حالا تکلیف چیه؟ بعضی ها ترجیح میدن که رو از شّر هر چیزی که ممکنه براشون تعلّق ایجاد کنه فرار کنن... شاید خوب به نظر برسه ولی من فکر میکنم که اینطوری زندگی خیلی خالی و بی ارزش بشه... آخه برای اینجور آدمها هیچ چیز اهمّیّت نداره...
یک دسته دیگه هم هستن که با این قضیه یک طور دیگه کنار میان... یعنی خوب و بدش رو با هم قبول میکنن... اینکه احساس خال بودن از زندگیشون بره بیرون رو با توجّه به این مطلب که ممکنه در ازاش خیلی چیزهای دیگه رو از دست بدن میپذیرن... وارد یک بازی میشن و همه چیزش رو هم قبول میکنن... حتّی سوختن...
حالا اگر دسته اوّل رو کنار بذاریم به نظر شما زندگی با روش کدوم دسته بهتره؟

Monday, October 07, 2002

همیشه پیش میاد که هر کسی با هر میزان از دانش، آگاهی و آمادگی نتونه یک کاری رو انجام بده... یعنی تمام ما توی یک زمینه هایی دوچار ضعف هستیم... حالا بعضیها با این ضعفها کنار میان ولی یعضی دیگه با ضعفهاشون مثل یک بیماری که هر روز در حال گسترش برخورد میکنن و همین باعث میشه که همیشه از اون ضعف رنج ببرن و خودشون رو ملامت و سرزنش کنن... امّا بغیر از دسته های بالا یک عدّه هم هستن که با وجود ضعفهایی که دارن با تمام قدرت و اعتماد بنفس در جهت مخالف تواناییهاشون حرکت میکنن و سعی میکنن طوری نشون بدن که انگار هیچ هم از اون ضعف رنج نمیبرن... البتّه توی این گروه هستن کسانی که اینقدر این کار رو بخوبی و با اعتماد بنفس بالا انجام میدن که خیلی ها هم حرف اونها رو باور میکنن...
هیچوقت نتونستم مثل اینجور آدمها باشم...

Friday, October 04, 2002

یک مدّتی بود که نمیتونستم بنویسم... بخاطر یک کم مشکلات شخصی... ترجیح میدادم وقتم رو برای اون موضوع صرف کنم... البّته خیلی مهم هم نیست چون فکر نمیکنم خیلی کسی به اینجا سر بزنه... امّا خوب حالا باز هم فرصت پیدا کردم بنویسم...
گفتم که یک پرنده دیگه هم قراره توی این weblog بنویسه مگه نه؟ خوب یواش یواش داره کارش رو شروع میکنه... بزودی خبرش به شما هم میرسه...
میخوام یک کمی با درخت حرف بزنم... نمیدونم از اون کابل تلفنی که از کنارش رد میشه میتونه استفاده کنه یا نه... ولی خوب من مینویسم... اگر خوند که خیلی بهتر امّا اگر نخوند شما ها هر کدوم درخت منو دیدین بهش بگین خوب؟
درخت، خوبی؟ هنوز جای اون شاخه هات رو که بریدن درد میکنه؟ برات هر شب دعا مبکنم که زوردتر خوب بشی... عیبی نداره تو هم باید تحمّل کنی... یادت میاد قبلاً ها میگفتی از شهر خوشت نمیاد؟ خوب حالا که جات خیلی از کنار اون دیوار سنگیه بهتره مگه نه؟ فکر کنم به از دست دادن یکی دوتا شاخه می ارزید نه؟ حتماً زودِ زود شاخه های قشتگ تر و بهتر از قبل در میاری...
راستی شنیدم تو و دوستهات رو میخوان از اینجا ببرن... ببرن جنگل... اون دور دورا... همین زمستون... برات خوشحالم... چون حتماً جای خیلی خوبیه... امّا توی دلم یک غصّه می مونه و اون هم اینه که شاید خیلی طول بکشه تا دوباره تو رو ببینم...
آخه میدونی من پرنده شهرم... باید اینجا بمونم... باید همینجا آواز بخونم... برای مردم و بخاطر خدا... کاش میتونستم باهات بیام...
ولی تو اونجا خوشحال تری و همین از همه چیز برای من بهتره... اونجا حتماً یک پرنده بهتر از من پیدا میشه و روی شاخه ات لونه میسازه... تا تو تنها نباشی... من هم دیگه غصّه نمیخورم...

Monday, September 30, 2002

یک چند روزی بود که حال و حوصله نوشتن نداشتم... این هم پیش میاد دیگه... قدیمترها فکر میکردم وقتی خیلی احساساتی میشم میتونم بنویسم امّا حالا خیلی مطمئن نیستم...
الان هم خیلی جیزی برای گفتن ندارم... راستی یک نفر میخواد توی نوشتن بهم کمک کنه... امیدوارم زیر قولش نزنه و کار رو شروع کنه... سعی میکنم قبلش یه جورایی این پرنده جدید رو بهتون معرفی کنم... ولی قبلش باید از خودش راجع به چگونگی معرفیش بپرسم...

Saturday, September 28, 2002

همیشه اوّل نوشتن برام خیلی سخته... اینقدر دلم میخواد یک نفر بهم کمک کنه و بهم بگه چطوری نوشته ام رو شروع کنم که خدا میدونه...
ببینم شما شده به پرواز پرنده ها وقت مهاجرت دقّت کنید... یعنی به نحوه و شکلی که موقع پرواز دارن؟ معمولاً مثل شکل ">" پرواز میکنن... امّا خیلی وقتها هم کنار دسته پرنده ها یکی دو تا پرنده دیدیه میشن که برای خودشون میپرن... من همیشه دلم میخواست بدونم چرا...!
بالاخره تصمیم گرفتم برم قاطیه دسته پرنده های مهاجر ببینم چه خبره... وقتی رفتم جایی که پرنده ها اونجا بودن فهمیدم قضیه خیلی ساده است... توی یک دسته تمام کارها روی نظم و روال خودش و سر موقع خودش انجام میشه ولی همیشه چند تا پرنده وجود دارن که از بقیّه عقب تر هستن... حالا به هر دلیلی... یا چون از سر دسته خوششون نمیاد یا اینکه اصولاً بلد نیستن مثل اینکه براشون اصلاً مهم نیست... من که فکر میکنم اینطور پرنده ها حتماً دیر تر از بقّیه جوجه ها هم از تخم بیرون اومدن... در هر صورت این پرنده ها هر جوری که دوست دارن فکر کنن یا هر جوری که دوست دارن عمل کنن برای من فرقی نمیکنه ولی تنها چیزی که اهمّیّت داره اینه که اونها با این کارشون فقط خودشون رو از چشم بقیه میندازن و همیشه بیشتر از سایر افراد یک گروه ممکنه که شکار بشن. چون همیشه از گروه جدا هستن. شاید در ظاهر به خاطر هم جنس بودن گروه اونها رو از خودش دور نکنه ولی عملاً حمایتی که سایر افراد گروه ازش برخوردارن از این افراد به عمل نمیاد... پس شاید اونها فکر کنن که با گروه هستن ولی نه نتها فایده ای برای گروه ندارن بلکه میشه گفت که نبودن این افراد توی گروه هم برای خودشون و هم برای بقیّه بهتره...

Friday, September 27, 2002

امروز یه داستان میخوام براتون بگم، این داستان رو دیروز وقتی که توی پارک بالای سر یک آقایی نشسته بودم از وی کتابش خوندم... داستان قشنگی بود ولی اسم کتابش... سوپ جوجه برای روح... خدا نکنه...!
امّا داستان:

مطلب زیر روی سنگ قبر یک متوفی در یکی از گورستانهای انگلستان حک شده است:

"زمانی که جوان و فارغ البال بودم و تخیلاتم حد و حصری نداشت رویای دگرگون کردن گیتی را در سر می پروراندم. بزرگترو عاقلتر که شدم، کاشف بعمل آوردم که گیتی دگرگون نخواهد شد. و به همین خاطر تا حدی کوتاه آمدم و تصمیم گرفتم که فقط کشورم را دگرگون کنم.
امّا آن هم استوار و تغییر ناپذیر می نمود.
به سن و سال میانسالی که رسیدم، پس از پشت سر گذاشتن آخرین تلاش نافرجامم، راضی به دگرگونی و ایجاد تحوّل در نزدیکترین افراد به خود، یعنی خانواده ام شدم. امّا افسوس که در مورد هیچیک به نتیجه ای رضایتبخش نرسیدم.
و حالا که در بستر مرگ افتاده ام، بناگاه تشخیص می دهم که اگر قبل از هر کس، خودم را تغییر داده بودم، می توانستم به مثابه الگویی باعث تحوّل خانواده ام بشوم و در سایه تشویق، دلگرمی و اندیشه آنان وسیله ای باشم برای پیشرفت کشورم و شاید هم، کسی چه می داند، وسیله ای برای دگرگون ساختن گیتی."

امیّدوارم خوشتون اومده باشه...

Thursday, September 26, 2002

وای… نمیدونم هوا چرا هنور اینقدر گرمه… بادم میاد قدیم ترا همچین وقتهایی که میشد هوا دیگه حسابی خنک بود… سال سال دریغ از پارسال…
از اون روزی که این آدم کوچولوها رفتن مدرسه همه چی توی شهر عوض شده… همه افتادن به جنب و جوش و کار و فعّالیّت… شاید چون نمیخوان پیش جوجه هاشون چیزی کم بیارن…
راستی درختم پیدا شد… هورا،هورا،… همین چند روزه پیش بود… داشتم پرواز میکردم و دنبالش میگشتم… راستش دقیق یادم نمیاد کجا بود… دور بود… از خونه کلاغ سیاه هم دورتر… بین چند تا درخت دیگه یک دفعه چشمم افتاد بهش… خیلی خوشحال شدم… فوری رفتم پهلوش و روی شاخه اش نشستم… حالش خوب بود… البّته چندتا از شاخه هاش رو بریده بودن ولی گفت که همه چیز اونجا رو براه و داره بهش خوش میگذره… نمدونم چرا وقتی کسی رو یه مدّت نمیبینی ازش خجالت میکشی؟ دلم میخواست تمام احساسم رو بهش بگم امّا نتونستم. خیلی سعی کردم ولی نشد... پس براش خوندم... نمیدونم فهمید یا نه ولی همین کار رو خوب بلدم...
مجبور بودم زود برگردم... نمشد بیشتر بمونم... آخه اونجا برای پرنده جای خوبی نبود... کلی طول کشید تا رسیدم به این سیم و تونستم Log In کنم... امّا حسابی خسته شدم... میدونم که دیگه کمتر میتونم درخت رو ببینم ولی همیشه جاش رو توی دلم خالی نگهمیدارم... شاید یک روزی همونی که درخت رو برده اون رو برگردونه... خدا کنه...

Monday, September 23, 2002

آخی... امروز آدم کوچولوها رفتن مدرسه... دلم براشون میسوزه... آخه طفلکی ها تابستون رو خیلی دوست دارن... آدم وقتی اونها رو موقع بازی میبینه خیلی کیف میکنه... چون برعکس همه آدمها خوشحالن... میخندن و خلاصه از ته قلبشون شادن...
من هم باید یواش یواش به رفتن دوستهام فکر کنم... یعنی به عبارت بهتر باید به رفتن اونها عادت کنم... دیشب داشتم با خودم فکر میکردم... ببینم چند تا از دوستام رو که رفتن یادم میاد... دیدم خیلی هستن یعنی تقریباً بیشتر از اونهایی که موندن... غم انگیزه نه... راستش سعی کردم از هر کدوم بهترین خاطره ای که توی ذهنم مونده پیدا کنم... یک دفعه دیدم داره صبح میشه...
امّا عیبی نداره... درسته پرنده کوچیکه ولی دلش خیلی بزرگتر از جثّه کوچیکشه... خدا هم نمیدونم از روی لطف یا برای امتحان این قلب رو به ما داده... نمدونم شاید چند تا از همون دوستای قدیمی یه سری به اینجا بزنن... برای همین به همشون میگم که هنوز جای شما توی دل پرنده خالیه... به انازه خودتون و محبّتهاتون...
برم... برم که دیگه همین الانهاست که این گربه خپله پیداش بشه... پس تا بعد... پرنده پر

Sunday, September 22, 2002

من دوباره اومدم... یه چند روزی از ترس این گربه چاقه نتونستم بیام اینجا امروز هم نمیدونم که میاد یا نه پس ‏بهتره هرچی دارم زودتر براتون بگم...‏
یکی از خوبیهای پرزدن توی خیابون اینه که شما بعضی وقتها چیزهایی رو میبینید که شاید یکبار اتّفاق بیفتن یا ‏لااقل خیلی پیش نیاد که کسی فرصت دیدین همچین صحنه هایی رو داشته باشه. ‏
‏ این داستانی رو که میخوام براتون تعریف کنم رو شاید هیچ کدومتون باور نکنید. البتّه به تمامتون حقّ میدم چون ‏اگر خودم با چشمام ندیده بودم نمیتونستم باور کنم...‏
‏ دیشب قبل ازنصف شب داشتم توی خیابون میپریدم که نزدیک یه ساختمون بلند یکی از این آدمها که جایی برای ‏خوابیدن ندارن توجّه من رو جلب کرد... آخه میدونید اون آدم با بون وضع اسفبارش یک ساندوچ بزرگ از، از ‏اون ساندویچ ها که آدمهای پولدار از اون مغازه شلوغه میخرن، کنارش بود و خودش هم خواب بود... درست مثل ‏اینکه اون ساندویچ هیچ ارزشی براش نداشت... پیش خودم فکر کردم که این هم از اون دروغگوهای روزگاز ‏ماست... توی همین فکر بودم که یه کم جلوتر یکی دیگه از همون ساندویچ ها رو دست یه بچه گدا دیدم و بلافاصله ‏پشت سرش دست یه پیر مرد بیخانمان دیگه... داشتم از کنجکاوی دیوونه میشدم... شروع کردم به تند تند بال زدن ‏تا شاید جلوتر بفهمم قضیه از چه قراره... خوشبختانه زیاد طول نکشید... یه خورده جلوتر نزردک میدون چشمم به ‏یه دختر و پسر جوون افتاد که کنار هم توی خبابون آدمها راه میرفتن... خوب تا اینجا همه چیز عادّی بود ولی ‏مطلب اینجا بود که دست پسره یه کیسه دیدم پر از همون ساندویچها... اینقدر بود که منو تمام دوستام بتونیم باهاش ‏تمام زمستون رو با خیال راحت سر کنیم... دنبالشون راه افتادم و از بالا مواظبشون بودم... با هم حرف نمیزدن... ‏ولی کنار هم راه میرفتن... رسیدن به یکی از اون آدم بیچاره ها... پسره کنارش نشست... دست کرد توی کیسه و ‏یکی از ساندویچ ها رو بیرون آورد... اومد بذاره کنار آقاهِ که مردِ از خواب پرید... با تعجّب پسر و نگاه کرد ولی ‏پسره انگار که هیچ اتّفاقی نیافتاده یه لبخند زد و گفت:"بفرمایید... " و ساندویچ رو به دست مرد داد... در تمام این ‏مدّت دختره از دور پسر و نگاه میکرد... و این ماجرا تا تموم شدن تمام ساندویچها ادامه پیدا کرد... ‏
‏ خیلی دلم میخواست دلیل این کار اونها رو میدونستم... ولی هرچی پرسیدم جوابی ندادن یعنی نفهمیدن که جواب ‏بِدن... میدونم هیچ کدوم حرفم رو باور نمیکنید ولی به همون خدا که دوستش دارم تمامش راست بود... ‏

Thursday, September 19, 2002

وای، هوا یواش یواش داره سرد میشه ها نه؟ دیشب که روی همین تیر خوابیده بودم دم دمای صبح مجبور شدم پرهام رو حسابی پوش بدم چون باد خیلی سردی میومد. باید دنباله یه جای گرمتر بگردم...!
امّا همیشه این احساس سرما من رو یادِ یه اتفاق میندازه... اگه گفتید چی... من که همین حالا هم بوش رو احساس میکنم... حتّی خیلی وقتها صداش رو هم میشنوم... آره، پاییز داره میاد... و این برای پرنده یعنی جدایی. پاییز همیشه برام این مفهوم رو داشته گو اینکه در کنار ابن حس غم انگیز یه وقتهایی چیزهای خوبی هم میشه توش پیدا کرد ولی اوّلین چیزی که به ذهنم میرسه همین احساس جداییه...
آخه شما که نمیدونید... هر پاییزی که از راه میرسه با کوچ کردن و رفتن یک عدّه از بهترین دوستهای پرنده همراهِ. دوستایی که همشون از روی اجبار و غریزه باید برن. اونها خیلیهاشون حتّی دلیل این رفتن رو نمیدونن. فقط این رو شنیدن که زمستونهای اینجا خیلی سرده و تا حالا خیلی ها از این سرما جون سالم به در نبردن و همین کافیه که اونها رو از اینجا فراری بده و من رو با فقط یادشون توی شبهای سرد زمستون نتها بذاره...
تازه این هم آخر کار نیست... میدونید بدتر از تمام این حرفها چیه؟ اینه که تمام پرنده هایی که کوچ میکنن قول میدن سال آینده دوباره برگردن ولی... ولی از هر ده تا پرنده ای که این قول رو به من دادن فقط یکیشون برگشته... و هنوز چشم پرنده دنبال بقیّه میگرده... نمیدونم، شاید سفر اونها اینقدر طولانی و شیرینه که قول و قرارهای دوستانه و امید و چشم انتظاری های دلهایی رو که موقیه رقتن جا موندن رو از توی دل کوچیک پرنده ها خارج میکنه...
نمیدونم... نمیدونم... ولی هر قدر ییشتر فکر میکنم بیشتر دلم میخواد فریاد بزنم:"پاییز... پاییز... از این بیرحمیت متنفرم..."

Wednesday, September 18, 2002

بذارید امروز از مسائلی که برای پرنده ها به وجود میاد صحبت کنم.
خیلی وقتها شده که خواستم من هم مثل تمام موجودات دیگه با پرنده های دیگه دوست باشم. دلم میخواد با اونا پرواز کنم. بپرم و خیلی کارهای دیگه. امّا نمیدونم چرا آدمها نمتونن این مطلب رو درک کنن. چرا پرنده ها باید همیشه از کنار هم پرواز کردن بترسن؟ چرا نباید بتونن کنار هم با خیال راحی پرواز کنن؟ همیشه باید از هر سایه ای بترسن و با هر صدایی بلرزن؟ مگه ما چه کار کردیم؟ نمیدونم، هیچ وقت نتونستم برای این سوال ها جواب پیدا کنم. حتّی مثل همیشه رفتم پیش خدا و ازش پرسیدم. بهش گفتم:"تو چرا ما رو آفریدی؟ برای اینکه آدمها ما رو ببینن و از زیبایی و صدای خوبمون لذّت ببرن و آخرش هم ما رو بگیرن و تازه اگر خوش شانس باشیم زندانی مون کنن؟" بهم گفت:"میدونم... همش رو میدونم... راست میگی... ولی بدون آدمها چون خودشون توی فقسن آزادی شما رو نمتونن ببین و برای اینکه توی زندان خودشون نتها نباشن شما روهم کنار خودشون نگهمیدارن." منم گفتم:"پس من دیگه نمیخونم... اصلاً این آدمها ارزش این چیزها رو ندارن." دست کشید به سرم و گفت:"اگر من به تو یاد دادم که بخونی برای این بود که صداتو اوّل خودم بشنوم. و الان هم همیشه صدای آواز تمام پرنده ها رو اوّل خودم گوش میکنم. حالا تو میخوای نخونی....؟" وقتی این حرف ها رو زد یه کم با خودم فکر کردم و بعد گفتم:"پس من هم فقط برای تو میخونم..."
آره، بدونید آدمها، پرنده شما نمخونه، پرنده میخونه برای اینکه خدا صداشو بشنوه. با صداش با اون درد دل کنه و حرفهاش رو بزنه... به همین عشقه که با تمام سختی ها باز هم میخونه. شاید گوش آدمها هم یه روز مثل گوش خدا صداشو بشنوه. اون روز پرنده هم مثل شما حرف میزنه و دوباره برای شما هم میخونه... امّا تا اون روز دل پرنده به امید گوش خداست که میخونه... آره....