ببین دادش، اینطوریا که تو میگی هم نیست. فقط تو نیستی که مخت تاب داره و عقلت گرده! همین خود ما رو بگی دوگولهمون حسابی پیچیده ولی خودمون توجیح نبودیم نپیچیدیم. حالا هم جای هیپوفیزقمون با آهیانه عوض شده ولی بقیهی جاهای بدن کلاً بیخبرن. برای همینم هر وقت دارم میرم یک دفعه متوجه میشم که دارم میام و برعکس. راستی همهی اینا رو که گفتی، سوالاتت چی بود؟
Wednesday, August 08, 2007
Rednecks Back In Town
Wednesday, August 01, 2007
To Hell With Choice

اصرار زیادی اصلا کار خوبی نیست. ولی خوب خیلی وقتها شاید بخاطر اینکه نمیخوای باور کنی که چارهای جز تسلیم نداری، یا اینکه نمیتونی قبول کنی که بابا همینه که هست، بیخودی روی بعضی چیزا اصرار میکنی یا برای رسیدن و عملی کردن یک کارایی هی دست و پا میزنی.
حالا به این خداهای اعتماد به نفس و این آدمهای انرژی منفی مثبتی اگه بگی جواب میدن که نه من هدف دارم براش تلاش میکنم دادار دوودوور وقتی بگی یه چیزی نمیشه حتماً هم نمیشه اگه بگی میشه اونوقت میشه!!!
منم میگم ول کن این حرفها رو بریز دور بابا! آدمیزاد تا یک جاهایی اختیار داره، بقیهاش هم بسته به عوامل دیگهای هست که تاثیر روی اون عوامل از قدرت بشر حداقل در حال حاضر خارجه! حالا یکی بیاد خودش رو بکشه هم وقتی فقط روی متغیرهای محدودی موثره پس نمیتونه نتیجه رو تماماً بسته تلاش خودش ترسیم کنه! حالا بچه مومن باشی اسم این رو میگذاری خواست خدا نباشی هم بهش بگو هوشنگ!
الغرض، به نظر من یک زمانهایی هست در زندگی که باید قبول کنی که داداش همینه که هست؛ و سعی کنی با همون شرایطی که دور و برت هست خودت رو تطبیق بدی و از این بچه قرطی بازیهایی که من خودم تغییر ایجاد میکنم و من اگه بخوام حتما میشه هم در نیاری. بشینی مثل یک آدم و منطقی بگی آقا جان این همینه، منم هر کاری بوده کردم و دیگه خلاص پس حالا دیگه بیخیال میشم میشینم ببینم خودش چی میشه. شد که چه بهتر نشد هم فبها! والله همین نمونهی آخریش، ۴ سال به در و دیوار زدیم هم خودمون و بدبخت کردیم هم خلق خدا رو. به خاطر همین سوسول بازیا بود دیگه.
به هر حال، فکر کنم هر کسی در موقعی توی زندگی به این نقطه میرسه. برای من که هر وقت سر این دوراهی منم منم بازی در آوردم همچین پس گردنی اومده که چشمام بعدش طاول زده. بنابراین صرف تجربهی شخصی توصیه میکنم جهت حفظ قوهی بینایی هم که شده توی این شرایط از خیر انتخاب "خود" بگذرین و دنبال اختیار مختیار و این خرافات نباشین. به جبر اعتماد کنین که برای من حسابی جواب داده.
Tuesday, July 31, 2007
My Period
میگه که آقایون هم در عرض ماه یکبار دوچار پریود میشن. البته اگه پریود رو به عنوانه هم ریختن هورمونها در بدن آدم بگیریم. دکتر بگو بینیم از نظر پزشکی هست اینطوری یا نه؟
خوب عملاً هم اگه بخواد شباهتی باشه توی همین هورمون ایناست دیگه و اگر نه از نظر بدنی اینا که کلاً نمیشه وجه تشابهی پیدا کرد.
اما غرض اینکه، به فرض صحت این جریان، منم گاهی پریود میشم! البته دورهی پریودم خیلی نا منظمه و باید از اون قرص تنظیم کنا بخورم فکر کنم! چون تقریباً چند ماه یکبار میشه.
معمولاً هم توی اون دوران یک هوایی دلم میگیره. الانم فکر کنم توی همون زمان هستم. خیلی زیاد دلم برای رفقام تنگ شده. دلم برای کار و شرکتی که هیچ دارآمدی نداشت تنگ شده. برای جاهایی که بشناسم و خاطره داشتهباشم، برای صداهای آشنا و تمام چیزایی که از بچگی باهاشون بزرگ شدم خیلی تنگ شده. یک جورایی انگاری تازه داره دوزاریم میافته که خوب اینجا هم یک کمی زیادی تنهام.
حالا هر کی ندونه فکر میکنه ۱۲۰ ساله ایران نبودم! بعدم همه میگن خوب پاشو برو،همین بغله که، مسخره کردی؟ ولی میگین اما به این راحتی هم نیست.
به هر حال خواستم به همهی رفقا بگم که خیلی دلم براشون تنگ شده، ایشالله همه شون رو خیلی زود میبینم و دوباره کلی با هم حال میکنیم.
عزت همگی مزید.
Saturday, July 28, 2007
I don't care
خوب اینجا هم تولد ۵ سالگیش اومد و رفت و انگار هم نه انگار. اما این یک چیزهایی رو در مورد خودم بهم یاد آوری میکنه.
اصولاً اخلاق من اینطوریه که معمولاً کاری رو که شروع میکنم، ادامه میدم و خیلی خیلی بعیده که کلاً بگذارمش کنار. حالا کاری هم ندارم که کار مفیده یا کار بیخود.
دقیقاً به همین خاطر هم هست که یک سری از کارها رو در زندگیم ترجیح میدم امتحان نکنم. سیگار و قلیون و عرقجات از چیزایی هستن که به همین دلیل هیچوقت امتحانشون هم نکردم. چون میدونم از این آدمها نیستم که بگم یک دفعه امتحان میکنم! نه خیر!
این وبلاگ نوشتن هم از همون قاعده پیروی میکنه. جایی که تمام رفقا دیگه بیخیال نوشتن شدن و مدتی هست گذاشتن نوشتن رو کنار، من هنوز بعد از ۵ سال دارم مینویسم. با وجود اینکه خیلی کسی به اینجا سر نمیزنه و خیلی هم طرفدار نداره اما یک جورایی هم بهش عادت کردم هم برای خودم یک جایی هست برای نوشتن عقاید و اتفاقات.
به هر حال امیدوارم، ۲۵ سال دیگه هم اینجا بنویسم تا شاید بشم اثوهی مقاومت در زمینهی نوشتن در وبلاگ بیخواننده.
عزت همگی مزید.
Tuesday, July 24, 2007
Mind Games

توی هر بازی اگه به بازی یک بازیگر ماهر نکاه کنی همه چیز برات به نظر ساده میاد. پیش خودت فکر میکنی عجب باحال، منم برم همین کار و بکنم. ولی بعد که شروع میکنی میبینی که نه همچینم آسون نیست، حالا یا خیلی بازی رو دوستداری و اونقدر تمرین میکنی و سختی میکشی تا ماهر میشی یا اینکه بیخیال میشی و ترجیح میدی که تماشاگر باشی و از بازیکردن بقیه لذت ببری.
امّا بعضی از بازیا هست که اگر توش وارد نباشی یا بقولی بازیه تو نباشه و بعد بخوای بازیشون کنی، اونوفت نتیجهای که از بد بازی کردن حاصل میشه میتونه حسابی قیهات رو بگیره و بعد نتونی به این راحتی از تو بازی در بیای. در این حالتها بهتره تا فهمیدی که اهل این بازی نیستی فوری بکشی کنار و بگذاری اونی که بلده بازی کنه.
منم بر طبق فتوای خودم، از همینجا اعلام میکنم اون بازی فقط بازیه خودته، فقط هم خودت بلدی چطوری بازیش کنی. منم نه دیگه در موردش اعدایی میکنم نه سعی میکنم مثل تو بازی کنم. عیبی هم نداره، چون منم برای خودم بازیهایی بلدم که تو بد نیستی. به هم در!
Sunday, July 22, 2007
My Stomach Habits
این شکم من هم برای خودش داستانیه.
اصولاً یک اخلاق بدی که داره اینه که اگه چیزی توی خونه باشه، معمولاً بهونه نمیگیره. مثلاً اگه لوازم صبحانه همه چی باشه، شاید خیلی وقتها اصلاً صبحانه نخورم و تا ظهر هم اتفاقی نمیافته. برای بقیه وعدههای غذایی هم همین قانون صادقه.
اما حالا فقط کافیه که یک روز چیزی برای صبحانه نباشه که بخوری! اونوقت از ساعت ۱۱ شروع میکنه به قار و قور کردن. دیگه به ۱ نرسیده همچین ارکستر راه میاندازه که انگار یک هفته خالی بوده.
خلاصه به نظرم بیشتر بجای اینکه از روی کمبود انرژی و گرسنگی کار کنه، مثل داستان اون سگه از روی غریزه و احساسات مغزی عمل میکنه.
اینم یک مدلشه دیگه.
Monday, July 16, 2007
Omar Sharif
از وقتی اومدم اینجا تقریباً با تمام گروههای سنی اینجا یک ارتباطی داشتم. و جالبش این بوده که تا به امروز، با گروهی که راحتتر از بقیه ارتباط کردم همین اکیپ پسرخاله بوده. البته سوء تفاهم نشه، این اکیپی که خدمتتون عرض شد شامل چندین فروند مرد در دههی چهارم زندگیشونه.
از خصوصیات اعضا گروه اشاره به حداقل وزن حدود ۱۰۰، داشتن سر و همسر، عهد و عیال و چند راس نونخور، بعلاوهی کار و بار مناسب و در آمد خوبه که بهشون اجازه میده خانواده رو برای مسافرت سالی چند ماه پرتاب کنن اینور اونور دنیا. دلیل اینکه خودشون هم نمیرن اینه که هنوز پاسپورت ایرانی دارن و به عبارت صحیحتر جایی راهشون نمیدن.
وقتی با این جماعت خدا میرم بیرون درست انگاری با برو بچز ایران و رفقای هم سن و سال خودمون دارم وقت میگذرونم. باحالن آقا، عین دورهی دیونگی خودمون، این آقایون همگی عاقل و بالغ هم تا نصف شب تو خیابونن و خلاف سنگینشون اینه که توی کافیشاپ قلیون بکشن، کاری که در زمان حضور خانومها فقط هفتهای یکبار اجازه دارن انجام بدن، البته اونم با اجازه!
میرن ماشینسواری تو بیابون، میرن غواصی، میرن مسافرتِ یکی دو روزه خلاصه حالی میکنن مبسوط! خوبیشم اینه که چون همه برو بچز قدیمی و باحالن دنبال سوسول بازی نیست، دقیقاً چیزی که من رو از نسل جوونتر اینجا درو میکنه. همیشه جای چرک و ارزون شام و ناهار میخورن، هرجایی خوابیدن، هر جایی نشستن و هر چی پوشیدن براشون مهم نیست. تنها چیزی که اهمیت داره اینه که جمع حسابی جمع باشه و بتونن راجع به سرگرمیشون یعنی آکواریوم و ماهی اختلاط کنن.
شاید همین کارا هست که هنوز خیلی از سنشون سرحالتر نگهشون داشته؟
Sunday, July 15, 2007
Snorkeling

اینجانب کلاً با آب و دریا دوچار مشکلم. یعنی خوشم نمیاد خیلی از استخر و دریا و شنا کردن. اصل جریان هم از اینجا ناشی میشه که به نظر من آب اصولاً زیادی خیسه و بنابراین اعصاب من رو یک کمی بهم میریزه.
اما غرض اینکه، این هفته علیرغم همهی این جریانات بنده تصمیم گرفتم به همراه پسرخاله و اکیپ رفقاش برم برای یک عملیات غواصکی. حالا چرا غواصکی، بخاطر اینکه از اون غواصی حرفهایها نبود، برای اونطور غواصی به دوره و داشتن کارت احتیاج هست که من ندارم. بنابراین رفتیم سراغ غواصی الکی، یعنی از اونا که لوله میکنی دهنت و همچینی یک وجب رو سرت بیشتر آب نیست.
حضور شما عارضم که همین نیمچه غواصیه هم کلی حال داد! البته اولش بخاطر نداشتن وسایل مناسب یک کمی طول کشید تا راه بیوفتم اما بعدش حسابی خوش گذشت. خیلی باحاله که میبینی درست زیر چشمت ماهی و موجودات دریایی دارن وول میخورن! مرجان و بقیه گیاهها هم هستن و خلاصه دیدنه طبیعت زیر آب خیلی جالبه.
حالا با توجه به تجربهی اون روز کاملاً امکانش هست که در آیندهی نزدیک اقدام کنم برای گرفتن یک کارت غواصی درست و حسابی و دیگه بعدش با کپسول و خیلی حرفهای با جریان برخورد کنم.
Wednesday, July 11, 2007
JIKNS
اتفاقات خوب در زندگی تنها یکبار میافتند. ولی اتفاقات بد یکی یکی.
این کارت ATM من بعد از ۲ ماه از تاریخ باز شدن حساب هنوز بدستم نرسیده بود. منم هر از چندی یک سری به بانک میزدم و یک کمی غرولند میکردم. تا اینکه یک دفعه آقای مسئول بانک گفت که توی سیستم برای شما کارت صادر شده ولی چون هنوز به دستت نرسیده باید زنگ بزنی به مرکز خدمات مشتری (Customer Service) و این کارت و باطل کنی و بگی یکی دیگه به آدرس بانک برات بفرستن که حتما به دستت برسه.
منم به فرموده البته با یک تاخیر دو روزه، روز پنجشنبه تماس گرفتم و کارت و باطل کردم و کلی هم با یارو بحث کردم که این چه وضعشه و از این چیزا. آقاهه هم به من گفت که کارت جدید صادر میکنن و برای بانک میفرستن.
و بدین ترتیب روز یکشنبه به من یک تلفن شد که مژده از بانک برات نامه اومده و کارتت بالاخره رسیده!!!! البته نه به بانک بلکه به آدرسی که کارت اول فرستاده شده بود.
حالا با در دست داشتن کارتی که دو روز قبل از رسیدن باطل شده، و انتظار برای کارت جدید که معلوم نیست کی میرسه، خیلی دارم حال میکنم و فقط موندم که با این همه شانس که یک جا پیش من جمع شده، آیا برای بقیه هم چیزی مونده؟
عزت همگی مزید.
Tuesday, July 10, 2007
Overdrive
ننوشتن تنها یک دلیل داره اونم اینه که وقت نکردم. به همین سادگی.
برای اولین باره که دارم تجربه میکنم که چه مزهای داره که کار از آدم جلو بزنه و هر چی بدویی ازش عقب بمونی.
دقیقاً به همون دلیل بالا مجبور شدم دیروز جهت دوپینگ از مقدار معتنابهی Redbull استفاده کنم که برای تمام روز کار کردن تمرکز داشتهباشم. برای همین چون دیروز overdrive کار کرده بودم حسابی دیشب تخلیه از انرژی بودم. اما خوبیه جریان اینه که کار اذیت نمیکنه یعنی خود کار رو دوست دارم.
فعلاً خیلی کار دارم و باید زود برم. ولی حرف برای نوشتن زیاده و زود بر میگردم.
عزت همگی مزید.
Wednesday, July 04, 2007
How serious is it for her?
بیربط: خوشحال باشم یا ناراحت که نوشتهی قبلیم رو پست نکردم؟ خوشحال از اینکه پستش نکردم، تا الان بیام و ببینم که تمامش الکی بوده؟ یا ناراحت باشم از اینکه میبینم اینقدر نوشتهام از واقعت دور شده که ارزش پست کردن نداره؟
با ربط: حتماً ارزشش رو داره. چون اگه نداشتهباشه اصول شخصیم در زندگیم رو برای هیچی گذاشتم کنار. اون وقته که خیلی خواهم سوخت، خیلیها هم از این جریان خوشحال خواهند شد. البته بعد از مدتی دوباره بر میگردم به همون اصول ولی زمان خواهد برد.
خنثی: در زندگی کارهایی رو انجام میدم که شاید اشتباه باشن ولی به دلایلی برای من جواب میدن به همین خاطر هم از انجام دادنشون راضیم. ولیک وقتهایی که میبینی علایق شخصیت برای یکی دیگه اشکال ایجاد میکنه، اون وقت یا خودت رو ترجیح میدی و به کارت ادامه، یا اینکه اونطرف اونقدر برات ارزش داره که شاید سعی کنی یک کمی کوتاه بیای. دومی کار راحتی نیست.
Sunday, July 01, 2007
Shattered
دوستداری بدونی چی فکر میکنم؟ دارم به این فکر میکنم که تو چی دوست داری.
میدونی سوالم چیه؟ چرا بعضی آدمها نمیتونن یک سری واقعیات رو بپذیرن؟
فکر کردن به یک پایانِ رومانتیک به اندازهی یک پایانِ دارماتیک احتمال سکته رو بالا میبره.
وقتی یک عدهای فکر میکنن که داری همه چی رو شوخی میگیری و چیزی برات اهمیت نداره، بهتره کاری نکنی که ظنشون به یقین تبدیل دشه.
تصیمیم به انجام یک کار جدید تنها وقتی گرفته میشه که دیگر وقتی برای انجامش وجود نداره.
بهتره هر موقع که میخوای با اطمینان قولی بدهی قبلاً با بانک چک کنی شاید اونها با همان اطمینانی که قول میدهند قولشان را هم فراموش میکنند.
تا وقتی موبایل جدیدت رو نخریدی همیشه up to date ترین موبایل ماله تو هست. چون امروز که موبایلت رو خریدی فردا Ericsson S500 با بازار میاد و حسابی حالت گرفته میشه. حالا فکرش رو بکن توی زمستون موبایل بخری و بعدش iPhone بیاد!
Tuesday, June 26, 2007
Requiem
باید چیزی بنویسم. امّا به سنگینیه بار جملات و حرفها روی دلم عادت کردهام. میترسم قلبم با نوشتن و رها شدنه به یکباره، از این فشار بایستد. ترجیح میدهم فعلاً نگهش دارم چون هنوز به آیندهاش ذرهای از امید میرود. میگذارم وقتی امیدش به کمال، ناامید شد برایش مرثیهای مینگارم که وصف ماضی و مستقبلش باشد.
Saturday, June 23, 2007
Day Dreaming
باور کردن خیلی از واقعیات تنها در خیال امکانپذیر میشود. با تصویر کردنِ اتفاقات آتی در ذهن میشود به بسیاری چیزها پیبرد. به شیرینی خیلی از سختیها و زیبایی خیلی از لحظات.
گاهی تاثیر یک روز-رویا میتواند به وسعت تمام ساعات یک شبانهروز ادامه یابد.
Wednesday, June 20, 2007
Where is my money?
اگر امروز ایران بودم حتماً پسفردا حقوق میگرفتم، امّا چون نیستم باید کمه کم ۱۲ روز دیگر صبر کنم.
Monday, June 18, 2007
Oh My God
دعا خوندن بعضی وقتها خیلی به دل آدم مزه میده. شاید یک لوح یا مناجات رو ۱۰۰۰ بار خونده باشی اما تنها ۱ یا دوبار اون احساس لذت واقعی رو از خوندنش بردهباشی. همیشه فکر میکردم این حالت برام فقط شبها پیش میاد. خوب تا امروز صبح هم تقریباً عکسش برام اتفاق نیافتادهبود.
امروز صبح از وقتی چشمام رو باز کردم انگاری یک چیزی ته فلبم داشت دست و پا میزد. تا بعد از شستن دست و صورت تونستم بهش بیتوجهی کنم ولی بعدش وقتی اومدم تو اتاق دیدم واقعاً راه نداره. خلاصه ادعیه محبوب رو باز کزدم و خوندم. چسبید! خیلی چسبید.
بنابرهمین دلیل هم از امروز، صبحهای نه چندان زود هم رسماً به جمع ساعتهای خوب برای دعا خوندن اضافه شدن. نمیدونم نتیجهی این دعا چی باشه، لمیدوارم به همون خوبیه احساسی که داشتم.
Sunday, June 17, 2007
Ask Me If You Can
سوالات را گاهی میپرسی برای اینکه شاید از جوابشان به آرامش برسی. امّا اوقاتی میشود که جواب آنقدرها هم آرامش بخش نیست. در مواردی همین جوابها باعث میشود که چشمانت به زوایای دیگر باز شوند. شاید هم بعدش بگویی کاش که هیچوقت هم نمیدیدی. ولی از واقعیت گریزی نیست. خوب بود اگر بعضی وقتها میشد کلاً صورت مسئله را پاک کرد. اگر کسی پاککنی بسازد که قادر به این کار باشد بازارش را خودم پیدا میکنم. باید بروم چون یواش یواش دارد بیدار میشود. تاکسی... تاکسی...
Saturday, June 16, 2007
Thursday, June 14, 2007
Smart Answers
Man comes home, finds his wife with his friend in bed.
He shoots his friend and kills him.
Wife says: 'If you behave like this, you will lose ALL your friends'.
A small Boy wrote to Santa Claus, ' send me a brother'
Santa wrote back, ' SEND ME YOUR MOTHER'
What is the definition of Mistress?
Someone between the Mister and Mattress
Husband asks: 'Do u know the meaning of WIFE??
Without Information Fighting Every-time
Wife replies, ' No, It means, With Idiot For Ever!!!’
What's the difference between stress, tension and panic?
Stress is when wife is pregnant, Tension is when girlfriend is pregnant, and Panic is when both are pregnant.
Teacher: Do you know the importance of a period?
Kid: Yeah, once my sister said she has missed one, my mom fainted, dad got a heart attack & our driver ran away.
A woman asks a man who is travelling with six children, 'Are all these kids yours??'
The man replies, 'No, I work in a condom factory and these are customer complaints'.
A young boy asks his Dad, 'What is the difference between confident and confidential?
Dad says, 'You are my son, I'm confident about that. Your friend over there, is also my son, that's confidential …’
