Tuesday, March 18, 2008

Blind Fold

اعصاب برای ما نذاشته این اینترنت اینجا!!! الآن یک هفته‌است که هیچ کدوم از بلاگ‌های blogspot باز نمی‌شه!!! از جمله وبلاگ خودم. الانم دارم همینطوری می‌نویسم پست کنم که بدونین. راستش وقتی نمی‌بینم خود وبلاگ و عجیبه برام پست بنویسم.

حالا هم همین‌طوری یک چندتا نکته به نکنه بنویسم:

· فردا دارم می‌رم ایران برای یک هفته. جای همگی خالی. هم برای عید هم برای صفای طهرون!!!

· عید همگی مبارک.

· اونایی که روزه بودن هم نماز روزه‌هاشون قبول (دکتر این روزه بود یا روضه؟ یادمه دومی مال آخوندا بود و اونیکه توش قرار بود گل عشق بکارن!!!)

· آقا یک کمی صبر کنین من یک خبرایی دارم می‌شنوم اگه تا اون موقع که من صحتش رو تایید کنم نشنیده بودین بهوتن می‌گم.

· سرفه امانم و بریده! مردم بابا!!! این کله شقیه منم سر روزه‌ها رو نخوردن قوز بالا قوزه دیگه!!! خدا بهش رحم کنه با چه کله خرابی طرفه طفلی.

· رفیق دکتر پوچستانی هم ایرونه رفته آب جارو کنه فرش سرخ و سیفید پهن کنه منم برم. یک سال و چند ماهی می‌شه ندیدمش برم ببینم انگلیس بهش ساخته یا نه!!!

· اگه مامانم و بتونم شیر کنم پاشه بیاد باهام حالی می‌ده.

هیچی، دیگه همین.

عید همگی مبارک، سبزه‌هاتون سبز و سفره‌هاتون پر از سین و سالتون پر از شادی.

عزت همگی مزید.

Tuesday, March 11, 2008

رنگ آبی رنگ محبوب منه. نه بخاطر استقلال و پرسپولیس بلکه کلاً در زندگی. امّا این به این معنی نیست که همه‌ی طیف آبی رو خیلی دوستدارم، نه! در حقیقت بهترین آبی برای من اون رنگ آبی هست که خانوم‌ها بهش می‌گن فیروزه‌ای.

گفتم خانوم‌ها میگن فیروزه‌ای چون برای ۹۰٪ آقایون از سرمه‌ای تا آبی آسمونی آبیه فرقی هم نداره. و دوم اینکه فکرمی‌کنم بهش می‌گن فیروزه‌ای چون رنگ سنگ فیروزه هست.

به هر حال امروز داشتم در مورد باله‌ی ایرانی که در انگلیس اجرا شده اینجا می‌خوندم دیدم تعابیر جالبی داره بخصوص که فیروزه‌ هم توش بود اونم قبل‌تر از الماس چون که رنگش قشنگ‌تره، تازه تاریخی هم هست. توضیح اینکه در این باله ۵ تا فرشته میان به جنگ پلیدی و هر کدوم نماد یک چیزی هستن که بهتره من نگم و این زیر نقل قول کنم:

مرواريد: نمادي از سفيدي و پاکي و نيکي و نجابت اهورا مزدا، اولين پيام آور صلح.‏
فيروزه: از ملکوت آسمان تا آبي آبهاي جهان. رنگ تطهير. سنگ طوس و راوي اولين پيام صلح دنيا به وسيله ‏کوروش کبير.‏
الماس: نماد درخشان بي رنگي. به شفافيت آيينه، مظهر درونگرايي و تولدي ديگر.‏
زمرد: سمبل پيروزي، طراوات، ماندگاري و سرسبزي سبزي ها.‏
ياقوت: نماد عشق و حرارت، شور و خروش و آتشي که سياوش را تطهير کرد.

بعدش هم برای اینکه حضرات خانوم‌های فمنیست حالش و ببرن! نقش منفی داستانم یک آقاهه هست که مظهر هر مرض و کوفتی در طول تاریخ بشریت هست که قاعدتاً این ۵ تا فرشته باید یک حالی توی داستان بهش بدن! حالا چکارش می‌کنن من ترجیح می‌دم فکرشم نکنم چون خیلی فکرا هست که من می‌تونم بکنم که جلوی جوع نمیشه گقت.

مقصود اینکه سنگ فیروزه و رنگ فیروزه‌ای رو عشقه که این همه معنی داشت و به ما هم نگفته بود!!!

عزت همگی مزید.

Wednesday, March 05, 2008

In My Mind

بذار برات راحت بگم، تمام اون حرف‌ها که تو می‌زنی و من بجاش قربون صدقه‌ات می‌رم. نمی‌دونم شاید از همون تیکه‌ی لوس کردنش خوشت میاد ولی باور کن اگه می‌تونستی یکیشون و توی مغزم اونطوری که من می‌بینم ببینی تو هم عاشقشون می‌شدی.

Sunday, March 02, 2008

Moments of my life

یک لحظه‌هایی توی زندگی توی ذهن آدم خیلی با شکوه‌تر و جذاب‌تر از توی واقعیت به نظر می‌رسن. یعنی وقتی توی ذهنت تصورشون می‌کنی خیلی با عظمت و پرجلال و جبروتن ولی وقتی عملا توی موقعیت قرار می‌گیری می‌بینی که اونقدری که تصور می‌کردی هم بهت حال نمی‌ده.

اما یک وقتهایی هم هست که اون لحظه دقیقاً همون حسی رو داره که تصورش رو داشتی. اون موقع آی حالی میده!!! آی حالی می‌ده!!!

Friday, February 29, 2008

Wish List

اول از همه، به علت محبوبیت عمومی اعلام می‌کنم که این دستشویی دفتر ما هم دوباره بازگشایی شد و خدا رو شکر از روز یکشنبه می‌تونم برم توی دستشویی خودم کارم و بکنم!!!

مدتی هست هر دفعه می‌رم بیرون به هر مغازه‌ای که نگاه می‌کنم یادم میاد یک چیزی باید می‌خریدم. البته هیچ کدوم رو هم نمی‌خرم حالا یا دلیلش اینه که آخر آخرش به نظرم خرج بی‌خودی میاد یا اینکه می‌گم واجب نیست و بعداً.

امروز اومدم از روی این چیزایی که می‌خوام بخرم یک wish list درست کنم ببینم آخرش به کجا ختم می‌شه:

· موبایل: نمی‌خرم چون هم گرونه هم راستیتش از این موبایل گوشکوبیم اینقده خوشم میاد که هنوز با موبایل جدیدا حال نمی‌کنم.

· Ram اضافه برای Giuseppe (لپ‌تاپم): نمی‌خرم چون فکر می‌کنم خرج اضافه‌است و راستش بیشتر چون اسم ۴ گیگ حافظه حال می‌ده. ولی عملاً ۲ گیگ هم داره جواب می‌ده

· یک جفت کفش قهوه‌ای: الاًن دو سال هست کفش نخریدم ولی هر دفعه می‌رم بخرم از اونایی که خوشم میاد خیلی گرونن زورم میاد بخرم اونهایی هم که قیمتشون خوبه من خوشم نمیاد!!!

· یک تخت درست حسابی از او بزرگ‌ها با تشک خوب: من که نباید بپسندم...

· Surround System با اون بلندگو باحالاش: تنهایی تو یک اتاق یک کمی احمقانه ‌است و اگه پولش و نگه دارم شاید جای دیگه به درد خورد.

· Dish با Decoder از اونهایی که همه‌ی کنال‌ها رو باز می‌کنه: تو خونه‌ی اجاره‌ای از این خرج‌ها و ایضاً دلیل بالا.

· یک کاناپه‌ی چرمی: نخریدم چون کاناپه‌ی تخت‌خواب شوی چرمی نداریم. نمی‌خرم چون همین یکی هم برای یک نفر زیاده چه برسه به خودش!!!

خرد ریزهای دیگه هم هست که اگه بخوام بنویسم فکر کنم مثنوی بشه آخرش. ولی الآن که نوشتم باز یادم اومد چقده دلم می‌خواد اینا رو بخرم!!!

Tuesday, February 26, 2008

What goes around comes around

خدا خیرتون بده، من که حواس درست درمون ندارم شما هم هیچی نگین. پست قبلی گفتم برین اینجا ولی لینکش یادم رفت. حالا برین اینجا و گل‌ها رو ببینین.

آقا می‌گن هر چی عوض داره گله نداره دیگه مگه نه؟ وقتی سر ملت یک بالاهایی آوردی و یک چیزایی گفتی و یک کارایی کردی، باید کاملاً انتظار داشته‌باشی که خلق‌الله هم اگر نه بدتر، حداقل همون بالا رو سرت در بیارن.

حالا اگر اون آدمه من باشم احتمال قریب به یقین، اونقدر آدم هست که بخواد چیزی رو برام تلافی کنه که باید از نطر جانی خودم و حسابی مورد مراقبت قرار بدم. بخاطر همین هم هست که به وسط بیابون پناهنده شدم. خدا آخر عاقبت ما رو بخیر کنه.

Sunday, February 24, 2008

Man Utd

توی این وانفسایی که از درو دیوار داره می‌باره و بند هم نمیاد، آدم دلش رو به چیزایی کوچیک باید خوش کنه دیگه میگه نه؟ البته نه اینکه برد منچستر کوچیک باشه ها ولی خوب به نسبت داریم در نظر می‌گیریم.

آقا از این تیم منجستر من خوشم میاد امسال. هم جوون هستن و هم بازیشون خوبه. حالا اگر اول هم بودن توی جدول بهتر بود ولی خیلی مهم نیست. مهم اونه که بازیشون قشنگه. درست مثل چندین سال پیش که وقتی می‌افتادن رویه دور ۵-۶ تا می‌زدن اینا هم همینطورن. این تیم رو راستش من از تیم بکهام و ون‌نیستلروی بیشتر دوستش دارم.

مخلص کلام اینکه، دیروز بردیم نیوکاسل رو و مبارک بروبچز منچستری باشه. اگه گل‌ها رو هم می‌خواین ببینین برین اینجا.

عزت همگی مزید.

Thursday, February 21, 2008

Bathroom Insident

جریان دستشویی رفتن ما هم اینجا برای خودش داستانی داره.

از اون رفیقمون که مشکل مزاج‌خشکی داره گرفته تا تلفن حرف زدن توی دستشویی که گاهی واقعاً باعث خجالت می‌شه.

اصولا آدم‌ها از حس مالکیت خوششون می‌یاد، مثلاً همیشه دوست دارن یک جا بشینن توی سالن یا پشت یک صندلی دور میز میشینن و از این چیزا. دستشویی رفتن من هم از همین قاعده پیروی می‌کنه. یعنی اینکه توی اتاق دستشویی اینجا ۴ تا اتاقک هست برای گلاب‌بروتون. من هم مثل مدرسه که همیشه آخر صف و آخر کلاس بودم، اینجا هم می‌رم تو اتاقک آخری. پریروز هم طبق عادت همیشه، رفتم و با خیال راحت باس مبارک و گذاشتم و موبایل و دست گرفتم و شروع کردم به بازی کردن. یک چند مرحله که رفتم جلو و کار رو به اتمام بود، دیگه اومدم بیام بیرون که چشمتون روز بد نبینه...

آقا این شیلنگ‌های دستشویی اینجا مثل سر شیلنگ توی باغچه از این سری‌ها داره که پشتش یک ضامنه که فشار می‌دی و یا علی مدد، آب فواره می‌زنه با چنان صلابتی و صفا به آدم می‌ده که صدای چینیه پاکیزه ازش بلند می‌شه. ولی وا اسفا که اون روز دیدم دسته‌ی این سریه شکسته!!!

به این مدل ک..نشوریه انگلیسیم تنها چیزی که نکردم عادت، حالا مونده بودم چکار کنم!!! خلاصه طی عملیات والفجر هشت، پس از مدت مدیدی انتظار وقتی دستشویی برای دققیه‌ای خالی شد، مثل کماندوها از این دستشویی پریدم توی دستشویی بقلی و کار رو به اتمام رسوندم. ولی اضطراب مدتی که داشتم صبر می‌کردم و اون مدتیکه دستشویی عوض می‌کردم واقعاً یاد و خاطره‌ی دوران جنگ حق علیه باطل رو برام زنده کرد. خیلی هیجان داشت! اینکه فکر می کردی اوخ الان یکی میاد! وای الان یکی میاد! ترسناک بود واقعاً...

Tuesday, February 19, 2008

Just for the fun of it

خوب، خوب، خوب..

اول – از اونایی که توی این مدت حالم و پرسیدن ممنون و متشکر باید بگم که اینکه آدم بفهمه دوستاش هنوز یادش هستن خیلی لذت بخشه.

دوم – نگران نباشین دیگه هر چی بود تموم شد. تقریباً ۱۰ روزی بی‌خوابیه کامل و یک کمی چاشنیه کار زیاد و آخرش هم مقداری غش و پس‌افتادن با وجود تمام هیجانی (بخونین عذاب) که داشت گذشت. خوشبختانه (نمی‌دونمواقعاً خوشبختانه یا چی) هنوز سالمم و دیگه دیشت یک ۶-۷ ساعت خوابیم که حسابی چسبید. تصمیم بر این شد که فعلا بزنیم به طبل بی‌عاری که آن هم عالمی داره.

سوم – کمی کارها پیش رفته، بعد از یک کمی مرخصی از امور روزانه و فراهم شدن چندتا مقدمات جزئیه دیگه باید بیوفتم دنبال کارهای خونه و این چیزا.

چهارم – مرخصی برای عید هم ردیف شد و ایشالله برای چند روزی می‌رم ایران که سال تحویل اونجا باشم. البته که می‌دونی قرارمون این نبود ولی عیب نداره. رفیق دکتر هم داره میاد و بعد از یک سالی می‌بینمش!!!

پنجم- جریان گرفتاریه من توی دستشویه ساختمون دفتر که برای خودش پستیه و بعداً مفصل تعریف می‌کنم براتون.

Monday, February 18, 2008

Mission Imposible

ببین کی دارم می‌گم، این زندگی قرار نبود اینطوری باشه. نه به این مزخرفی و آشغالی.

یک کمی، فقط یک کمی دیگه فرصت داره که عوض بشه. وگرنه یا یک بلایی سرش میارم یا سر خودم. حالا چون اون قوی‌تر از منه، احتمالاً بلا رو سر خودم میارم. می‌دونی هم که می‌تونم. نمونه‌اش همین دیروز.

ببین کی بهت گفتم. این خط اینم نشون...

Thursday, February 14, 2008

It's just nonsense

آمدیم پستی در مزمت روز ولنتاین و تنهایی خودمان و اینکه محض رضای خدا ذره‌ای هم خاصیت رمانتیکی نداریم بنویسیم دیدیم این ره اگر برویم آخرش جایی نمی‌رسد مگر به ترکستان و آنجا هم آخرش دپرس و اینها می‌شویم و دیگر حال و حوصله برایمان نمی‌ماند.

پس چاره‌ای نماند جز اینکه در موارد مختلف دیگر نگارش کنیم. اول‌اش همین طرز نگارش نوین ماست. خیالات بر ندارد شما را این هم از آن روست که امروزی که از فشار کار روزانه داشتیم مطالبی در اینترنت مرور می‌کردیم چند مقاله‌ای به این ادبیات خواندیم و جو ما را گرفت که امروز ما هم اینطور بنویسیم.

دوم هم این آخر هفته‌ی لعنتی که تنها چیزی که نداریم حوصله‌ی آن دو روز است. از طرفی هم بهتر که این هفته‌ منتهی شد. مزنونیم به این سیزدهم ماه که وقوع کرده‌بود در میانه‌اش. یحتمل نحسی‌اش گریبان ما را گرفته‌بود بسی بی‌رحمانه.

تفکراتمان این طور بود که این هفته‌ای خیلی کار‌ها به سر انجام می‌رسد، بد و خوبش را کار نداریم مهم این است که جواب آخر را بدهند خلاصمان کنند. ولی نشد. حالا اینش به کنار اونش را چه کنیم نمی‌دانیم. این و آنش هم به شما ربط ندارد.

نکته‌ی بی‌ربط بعدی آنکه، شده وقتی به صدای ضبط شده‌ی خودتان گوش می‌دهید فکر کنید: وا ویلا، زهی حیرت از خلق‌الله و نجابتشان که این همه‌ی سالیان این انکر الصوات را استماع کردند و لب نگشودند. ما که تهوع و استهسال حاصل می‌کنیم از شنیدن صدایمان، خدایش بیامرزد آن عزیزی که روزانه تحمل می‌کند ما را آن هم از پشت تلیفون. بقیه هم به درک، نمی‌خواهند گوششان را بگیرند.

خسته‌مان شد بسکی چرندیات نوشتیم. می‌رویم دیگر. محض خالی نبودن عریضه هم ولنتاین را تبریک می‌گوییم و به تمام آنهایی که دوتایی و اینها هستند لعنت می‌فرستیم که کوفتشان بشود انشاالله.

Wednesday, February 13, 2008

Javad Grammy

حضرات آقایون جواتا (جوادها) بیدین وسیله برنده‌ی امسال جایزه‌ی بزرگ موسیخی جواد، دستمال یزدیه براق، رو از همین‌جا خزمت داشی‌های اعیز ایلام می‌داریم... آهنگ زیبا، عمیق، مفرح و سوزناک: من یک پرنده‌ام

با تشکر از زیتون

Tuesday, February 12, 2008

Saw

جریان اون ترکه بود که در موقعیتی گیر کرده بود که نه راه پس داشت و نه راه پیش... حالا ما جوکش کردیم ولی یک جورایی هم خاطره‌ایه برامون یا برای بعضی‌هامون.

درست مثل موقعی که گیر کردی نمی‌دونی مثبت اندیشی و افکار خوب و اعتقاد راسخ به هدف و بچسبی یا بی‌خیال بشی و واقعیت و بپذیری... اگه اولی رو بگیری ممکنه کارایی بکنی که اگه واقع بینانه به موضوع نگاه می‌کردی عمراً همچین تصمیماتی نمی‌گرفتی و اگر دومی رو قبول کنی به احتمال قریب به یقین فک و دهن مبارکت میاد پایین و خلاص می‌شی.

حالا مرد می‌خوام بیاد این اره رو در بیاره ها...!!!

Sunday, February 10, 2008

High and Dry

لنگ در هوا اصولاً خیلی حرف زشتیه و کسی نباید این حرف بی‌تربیتی رو به کسی بزنه. طبیعتاً اتفاقات مختلفی رخ می‌ده اگر کسی اعلام کنه که خودش یا فرد دیگه‌ای لنگ در هوا شده!!! (اومدم این قسمت رو باز کنم ولی دیدم از حد ادب یک هوایی خارجه.)

اما در زندگانی زمان‌هایی پیش میاد که چاره‌ای نیست جز اینکه آدم اعتراف کنه که لنگ در هوا شده. وقتی هم که دیگه به اینجا می‌رسه احتمالاً فشارهای زندگانی بالا زده و به حد و اندازه‌های تیم ملی رسیده.

حالا هم با افتخار اعلام می‌دارم که لنگ ایننجانب تا اطلاع ثانوی در هوا می‌باشد! از علاقمندان درخواست می‌شود عجله نکنند چون برنامه‌ی کوتاه مدتی برای به زمین آمدن لنگ و پاچه‌ی مبارک ما درنظر گرفته نشده. پس هل ندین همدیگه رو و به نوبت وایستین که به حول و قوه‌ی الهی از این فیضیه به همه یک فیضی می‌رسه.

عزت همگی مزید.

Tuesday, February 05, 2008

Worth

۱ – تا حالا گفته بودم چقدر از دست دختر‌های قد‌بلند اعصاب ندار می‌شم؟ اصولاً از اینکه دختری قدش از من بلندترباشه خوشم نمی‌یاد. حالا از شانس این دفتر بغلی انگار با این جماعت قرار داد داره! گاهی با بعضی‌هاشون توی آسانسور میام بالا تمام اعتمادبنفس روزم خدشه‌دار می‌شه! بابا دختره ۱۸۵ قدشه (به جون مادرم!) بعدش ۷ – ۱۰ سانتم پاشنه! بابا به مرگ خودم دختر ۲ متری خیلی زشته! اصلاً‌من بفهمم این ایراد شرعی نداره که نساء اینقدر بلند باشن؟ فتوایی چیزی؟

۲ – تازگی توی هر طبقه از ساختمون توی راه‌رو پستر چسبوند. یکی از پستر‌ها که به احتمال خیلی خیلی زیاد از دستشون در رفته یک عکسی هست از رویترز از یک جشن در چین. دو تا خانوم که body Paint شدن با نقش چتر‌های رنگی و پشتشون هم یک دیوار هست به همین شمایل. حالا این خانوم‌های نقاشی شده در معرض دید عموم توی مملکتی که به hooters‌ اجازه ندادن شعبه‌باز کنه خیلی باحاله. بخصوص اینکه حسابی حال و هوای اون قسمت عوض شده و مستخدمین ساختمون به نوبت اونجا رو حسابی تمیز می‌کنن!!!

Sunday, February 03, 2008

Outlaw

دیگه همینه دیگه، زندگی سخته برای همینم هست که فرصت نوشتن نیست. یعنی نه اینکه نیست‌ها ولی وقتی هم اگر پیدا می‌شه این وسط‌ها دلم می‌خواد تا می‌تونم از این مانیتور فاصله بگیرم. به همین دلیل هم یک کمی نوشتن برام سخت شده.

به هر حال، آقا چیزی که ما(من) به عنوان یک ایرانی تو زندگی باهاش کاملاً بزرگ شدیم این مفهوم بسیار پر رنگه که می‌گه: قانون برای شکستن وضع شده. اصولاً نمی‌شه ما یک جا یک قانونی چیزی ببینیم و فکر دور زدنش رو نکنیم. همیشه هم در مقابل قوانین می‌گیم: نمی‌شه یک حتماً یک راهی داره. که معمولاً هم درسته و اون راه بالاخره دیر یا زود پیدا می‌شه.

اینطوری زندگی کردن هم برامون عادت شده دیگه. وقتی جایی باشیم که خیلی قانون سفت و سخت داشته‌باشه همه چی سخت می‌شه. اینم یک مدلشه دیگه. ما هم ملتی هستیم که دنبال بی‌فانونی می‌گردیم.

زنده باد ایران!!!

Sunday, January 27, 2008

I LOVE MY COUNTRY

هی هر چی من می‌خوام از این سیاست بکشم بیرون، ولی پنداری این سیاست چنین قصدی نداره.

آقا من رفتم امروز بانک یک چندرغاز از حساب بفرستم آمریکا. حالا به حساب ناسا هم نه‌ها به حساب دخترعمم. بالاخره بعده چندین بار سعی کردن و حمافت این مسئولان بانک امروز با تمام قوا حاضر شدم که این کار و تموم کنم. بعد از انجام موفقیت آمیز پر کردن فرم مربوطه، که از مجموعه سوالات نکیر منکر در شب اول فبر هم سخت‌تر بود، خانوم صندوق‌دار بانک اطلاعت رو وارد کرد و دوبار و سه‌بار هم چک کردیم که همه چیز درست باشه.

خلاصه بعد از صرف زمانی چند، زد روی دکمه‌ی ارصال... زپلشک... یک خطای ناز ظاهر شد. حالا ما در به در دنبال اشکال... بعد۲ دقیقه که عقلمون رسید پیغام خطا رو بخونیم دیدم به‌به، نوشته که ارسال وجه ازحساب ایرانی به آمریکا مقدرو نمی‌باشد!!!

آخه ای‌.... ای گاری‌چی... اینم کاره؟ پولم می‌دی می‌گی نمی‌خوام؟ بابا هم ما رو جلوی دوست و آشنا ضایع می‌کنی هم وارد سیاستمون می‌کنی؟

چی بگم والله. خدا آخر عاقبتمون و با این مملکت بخیر کنه که توشم نیستی گیر و گورش باهاته.

Friday, January 25, 2008

Pathetic

دوری از خانواده و نداشتن حتی یک دوست درست و حسابی. تقسیم شدن زندگی به کار و یک کم آشپزی، جواب دادن به حرف‌های مجریه رادیو و یک بعد از ظهر روز تعطیل توی فروشگاه و قاطی مغازه‌ها...

‌قبول دارم که کاملاً به موجود رقت‌انگیزی تبدیل شدم. اونقدر رقت‌انگیز که بوی تعفنش از تصفیه‌خونه‌ی فاضلاب همین نزدیکی هم بگذره و تا اونجا برسه. فکر نمی‌کردم روزی به حد ترحم(آزار) برسم ولی پنداری چند وقتی هست که ازش حتی گذشتم. خوب...

شاید نمی‌خواستم باورش کنم و فقط منتظر بودم یک کنایه‌ای معصومانه بودم.

بودم ولی نه به عمد. درستش می‌کنم. فکر می‌کنم هنوز اونقدر از قدیم‌تر‌ها جَلَم توی وجودم باقی مونده.

Thursday, January 24, 2008

Speechless

دیدی بعضی وقت‌ها یک چیزی می‌خوای بگی ولی نمی‌تونی. یعنی می‌دونی چی می‌خوایی ولی انگاری جمله‌ی درست یا کلمات درستش و پیدا نمی‌کنی!!!

این احساسه یک جورایی برام همیشه هم قشنگ بوده هم اعصاب خورد کن. قشنگ بخاطر اینکه توی اون لحظه عمراٌ احساساتت قوی‌تر از اون چیزی که هست نمی‌شه و اعصاب خورد کن چون مثل اینکه لکنت گرفته‌باشی هر بدبختی که می‌کشی نمی‌تونی حرف بزنی و به جون کندن می‌افتی.

خوب این چیزا هم پیش یاد دیگه، باید باهاش ساخت. نمی‌دونم آرزو کنم که این اتفاق براتون زیاد بیوفته یا کم، به نظرم بهتره بگم ایشالله به اندازه‌ی کافی توی این موقعیت قرار بگیرین و از شیرینیش لذت ببرین.

عزت همگی مزید