Sunday, October 26, 2008

Thursday, October 09, 2008

Real people

اینجا طهران!
لذت بردم وقتی خوندمش. تمام حرف‌هایی که دوست‌داشتم بزنم و زده.
طهران شهر تنفر برانگیزی که دوستش‌دارم. شهر سیاه و دود گرفته‌ایی که ۱۰۰۰ خاطره‌ی تلخ و شیرین ازش دارم. غروب‌های خاکستری. بارون‌های نم‌نم. اولین نسیم خنک پاییز و اولین سوز زمستون.
پتوی دودی که روشه، خوردی اعصاب تمام آدم‌هایی که توشه. ریخت و قیافه‌ی دخترها و پسرهاش، لباسها و آرایش و ماشین‌هاش. دورغ‌هاش و سختی‌هاش.
اینجا جایی کمی دورتر از طهران. جایی که وقتی هستی دلت برای تمام زشتی‌هایی اون شهر تنگ می‌شه. جایی که با تمام خوبی‌هاش طهرون نمی‌شه. جایی که تا وقتی توش هستی غرولند می‌کنی و از طهرون می‌گی تا اینکه دوباره بر می‌گردی و می/ بینی همون آشه و همون کاسه.

Tuesday, October 07, 2008

To count or not to count

این را می‌نوسم برای تو:

قرمز: خوش قلب اما خود پرست
اين رنگ مظهر شدت و زياده روي است که گاهي در جهت مخالف آن است. قرمز رنگ عشق و تنفر و فداكاري و خشونت و خون و آتش. كسي كه به اين رنگ علاقه دارد هرگز نمي تواند در زندگي بي تفاوت باشد. اين گونه اشخاص تند و سركش و در عين حال فعال و شجاع و کمي عجول هستند. احتمال شكست به خصوص در عشق براي آنها فراوان است.قضاوتهاي عجولانه و ناگهاني در مورد ديگران اغلب سبب از بين رفتن دوستي هايشان مي شود، با آن كه در عشق كاملاً فداكارند اما اگر روزي حوادث بر وفق مراد نباشد بدون تفكر و جويا شدن علت مي جنگند. دو عيب بزرگ خودپرستي و عدم كنترل، در نفس آنهاست و دو صفت ممتازشان خوش قلبي و حس بزرگ طلبي است. به طور كلي دوستداران رنگ قرمز داراي خصوصيات متضادي هستند.

و این یکی را برای خودم:

آبي: نظم، پشتكار، تنهايي
رنگ آبي از رنگهايي است كه طرفداران زيادي دارد. اگر به اين رنگ علاقه داريد، كاملاً مي توانيد هوس و احساسات و هيجانات خود را كنتر ل كنيد. ظاهر آرام شما ديگران را وادار مي كند كه به شما احترام بگذارند و دوست داريد پيوسته مورد احترام و ستايش ديگران قرار بگيريد.در خريد و پوشش لباس قناعت مي كنيد و به علت شرم و حيا و گاه غروري كه داريد ميل داريد اغلب تنها باشيد. حماقت و عدم فهم ديگران شما را كسل مي كند و كساني كه از نظر هوش و فهم بر شما برتري دارند شما را ناراحت مي كنند.كارهاي خود را از روي نظم و ترتيب و بر پايه قواعد معيني انجام مي دهيد. يكي از صفات مشخص شما پشتكار شماست.

مال من که طبق معمول فقط اندکیش شبیه است. مال تو هم کلی‌ست. من که تنها چیزی که ندارم کنترل روی احساساتم است. نظم هم که خودت بهتر می‌دانی. پشتکار هم خلاصه می‌شود در بعضی چیزها، کلی نیست. کمد لباسهایم را هم که بهتر در جریانی.

تضاد هم که ندیدم در تو، عجول هم نیستی! اگر قرمز اینطوریست به نطرم خیلی هم قرمز نیستی. در مورد عشقهایت هم که نگفتی شکست خوردی یا نه. اگر خواندی و خواستی بنویس که چقدر به تو شیبه است این تعریف. می‌خواهم نظر خودت را هم بدانم.

منبعش هم راستی اینجا بود

Tuesday, September 23, 2008

It's Always Last Minutes

درس اول: يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!

نتيجهء اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!
-------------------------------------------------------------------------------------

درس دوم: يه کلاغ روی يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاری نمی کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم می تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد!


نتيجهء اخلاقی: برای اينکه بيکار بشينی و هيچ کاری نکنی ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشی!
-------------------------------------------------------------------------------------
درس سوم: يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميدوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!


نتيجهء اخلاقی اينکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی!
-------------------------------------------------------------------------------------

درس چهارم: بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه... همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود... تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين!... بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره... زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت... پيتر پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود... پيتر گفت: خوبه... چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!


نتيجهء اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتی باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيری کنيد!
-------------------------------------------------------------------------------------

درس پنجم: من خيلی خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم... والدينم خيلی کمکم کردند... دوستانم خيلی تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود... فقط يه چيز من رو يه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زيبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم... يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوين عروسی... سوار ماشينم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو ................! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم... اون گفت: من ميرم توی اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستی بيا پيشم... وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... يهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدی... ما خيلی خوشحاليم که چنين دامادی داريم... ما هيچکس بهتر از تو نمی تونستيم برای دخترمون پيدا کنيم... به خانوادهء ما خوش اومدی!


نتيجهء اخلاقی: هميشه کيف پولتون رو توی داشبورد ماشينتون بذاريد!
-------------------------------------------------------------------------------------

درس ششم: يک روز یک گنجشکه توی هوای سرد پرواز میکرد که از شدت هوای سرد یخ میزنه و میافته روی زمین. گاوی که از اونجا رد میشده یک تپاله میاندازه روش و از اونجایی که تاپاله گرم بود گنجشک بیچاره رو گرم میکنه و اون شروع به جیک جیک میکنه. یک گربه ای از اونجا رد میشده صدای جیک جیک رو میشنوه و میره گنجشکه رو تمیزش میکنه و میخوردش .

نتيجهء اخلاقی:
1
- اگه کسی رید به هیکلت لزوما دشمنت نیست.
2- اگه کسی اومد و تورو از لجن و کثافت کشید بیرون لزوما دوستت نیست.
3- اگه یک وقتی توی گه و کثافت گیر کرده بودی حداقل خفه شو و جیک جیک نکن.

Sunday, September 14, 2008

Give it another week

دلم برای نم‌نم بارون تنگ شده. الآن ۶ ماهی هست که ایران نرفتم. طبعاً هم فقط شن و خاک و بیابون بوده که دبدم. دلم هوای ابری و مه و کمی نمه بارون می‌خواد. از اون بارون‌ها که بعدش هوا تازه و خنک می‌شد ودلت می‌خواست شیشه‌ی ماشین و بکشی پایین تا باد به صورتت بخوره.
راستی فکر کنم الانا وقت قاصدک‌ها هم باشه. از اونجا می‌گم که همیشه اوایل مدرسه‌ها توی راه خونه خیلی فراون پیدا می‌شدن. یادمه مامان‌بزرگم می‌گفت قاصدک سلام آدم و به هر کسی که بخواد می‌رسونه. اون موقع کسی و نداشتم و همیشه الکی فوت می‌کردم ولی اگه الآن بود می‌تونستم برای خیلی‌ها پیغام بفرستم.
دلم می‌خواد برم ایران سر بزنم ولی راستش دیگه تنهایی حال نمی‌ده. می‌دونم برم خوبه‌ها ولی همش انگاری ته دلت تنگه و برای همینم کیفش فایده نداره. بدیش اینه که دو تایی هم نمی‌تونیم بریم. خیلی کیف میداد اگه می‌شد. حتی برای ۲ هفته. نمی‌دونم شایدم ۳ هفته. یعنی ۲ هفته برای فامیل و آشناها و ۱ هفته هم برای خودمون.
توی اون دو هفته یک هوارتا مهمونی می‌رفتیم و بزن و برقص که دلم لک زده براش. مسافرت برای دید و بازدید فامیل هم خودش صفایی داشت.
اون هفته‌ی آخر هم مال خودمون، من می‌گم شمال گردی. عاشق جاده‌ی کناره‌ام من. از آستارا تا بندرترکمن. کنار خزر. سرکی هم این وسطا به جاهای قشنگ بین راهش می‌زدیم که حسابی تکمیل بشه. برنامه‌ی دیگه هم می‌شد یک هفته‌ی کامل روشن‌کوه یا کلاردشت باشه. دور از همه چی. پیاده توی کوه‌ها با اون مه که بدون اینکه بفهمی تمام صورت و لباسات و خیس کنه. بدون تلوزیون و موبایل و تمدن!!!
خوب فعلاً که همش حرفه! ولی بقول حضرت ابوی: وصف العیش، نصف العیش. پس عجالتاً با همین خوشیم تا صبح دولتمون بدمد.
عزت همگی مزید.

Wednesday, September 10, 2008

Somke it deep inside and keep it there

برای همه چی فرصت هست. حتی برای چیزهایی که فکرش را هم نمی‌کنی. برای یک break down کامل. برای تمام عصر رو زیر پتو گذروندن. برای با سختی و تلاش از توی تخت بلند شدن. جلوی آینه تمام ماسک‌ها رو امتحان کردن و اونی که از همه خندون‌تره رو زدن.
برای حس کردن انرژی که از فرق سرت میاد پایین توی مشتت ولی همونجا می‌مونه چون یاد گرفته بجای کوبیده‌ شدن به دیوار سفت و سفت‌تر انگشت‌ها رو به هم فشار بده.
برای بلند شدن و برگشتن به تمام روش‌های قدیمی. تصور کن بدترینش رو. تصور کن تمام بدشانسی‌ها رو. تصور کن تمام سختی‌ها رو تصور کن تمام تلخی‌ها رو.
همشون رو بریز توی یک کاغذ سیگار و دور هم بپیچ. بگذار گوشه‌ی لبت و روشنش کن. پک اول که بیرون میاد با سرفه و سوزش و تمام تلخیش هیچ لذتی برات نداره. پک دوم اما کمی راحت‌تره و بعد از تنها کمتر از انگشتای دو دست همه چیز عوض می‌شه.
به تلخیش عادت می‌کنی. برات لذت بخش می‌شه. شروع می‌کنی دوستش داشتن. باهاش رفیق می‌شی با تمام تلخی سختی و کثافت‌ها. کم‌کم به همش خو می‌گیری.
اولش از روزی یکی شروع می‌کنی. بعدش می‌کنیش دو تا، سه تا و تا به خودت بیای می‌شه جزیی از زندگیت. چی از این بهتر.
از امروز توی دود زندگی خواهم کرد. پنجره رو خواهم بست. در رو باز نخواهم کرد، حتی برای دی‌وی‌دی فروش بی‌شعوری که بعد از یک سال نه شنیدن باز هم زنگ در رو می‌زنه. چون امروز فهمیدم فرق من با تو در اینه که من هر چی مثبت‌تر فکر کنم شدیدتر زمین می‌خورم.
پس من توی گنداب‌ها و دود می‌مونم تا حتی بادی که از روی ظرف زباله بند می‌شه برام مثل نسیم بشه. پسورد یاهوم رو هم بر می‌گردونم که همیشه این و یادم بیاره. باید یک کاری بکنم که پیغام روی موبایل هم بجای یک بار سه بار بیاد که حسابی توی ذهنم ملکه بشه.
آره سیگاری بودن خیلی بهتره. به سمش عادت می‌کنی. آخرش هم از همون می‌میری. من دلم می‌خواد از سم سیگار خودم تلف بشم. حداقل مال خودمه.

Sunday, September 07, 2008

I don't have a lucky number :(

چیزهایی هستن که واقعاً بد شانسیه که توی ساعت کاری اتفاق بیوفتن. منهم خدا رو شکر تجربه‌ی همشون رو دارم.
چند تاشون ذیلاً ذکر می‌شن:
- تنها روزی که فکر می‌کن جلسه و مشتری و ارباب رجوع نداری و با ریش نزده و لباس عادی می‌ری سر کار یک دفعه با رییس هیات مدیره‌ی بانک گردن‌کلفت‌ها برات یک جلسه‌ایی پیش بیاد که هر کاری می‌کنی نتونی کنسلش کنی.
- وقتی که سفید‌ترین پیراهنت رو پوشیدی چون یک ملاقات مهم داری، درست سر ناهار غذا که مقدار معتنابهی زردچوبه داره بریزه درست وسط سینه‌ات و یک لک زیبا به ارمغان بیاره!!! لکی که آخرش مجبورت کنه که پیرهن و بندازی دور
- درست اول صبح که کلی آدم قراره بیاد توی دفتر، زیپ شلوارت در بره و مجبور بشی با اعمال شاقه و توی دستشویی با استفاده از سنجاق قفلی و هزار ترفند دیگه یک کمی بندش کنی!
o در مورد این آخری بگم که داشتم با مشتری حرف می‌زدم! اون نشسته بود و منم کنارش وایستاده بودم به مونیتور نگاه می‌کردم! تا دستم و بردم تو جیبم با اجازتون حس کردم خیلی جا برای اندام مبارکم زیاد شد! تا به پایین نگاه کردم دیدم به به! زیپ از بالا تا پایین در رفته! بلافاصله تی‌شرت روی شلوار و بدو به سمت دستشویی. خدا بخیر کرد یک سنجاقی پیدا کردم وگرنه باید اون روز و مرخصی می‌گرفتم!!!!
عزت همگی مزید.

Thursday, September 04, 2008

Death Magnetic, Way to go Metallica!

هر آدمی توی یک چیزی سخته. منم توی این. به خودم هم ربط داره. هیچ خرده‌ای هم به بقیه نیست.
آدم‌ها بلد نیستن گاهی حرف بزنن. درست حرف زدن هنریه که من توی کمتر آدم‌هایی دیدم.
اعصاب من و اوناییشون خرد می‌کنن که بر می‌گردن می‌گن: اوه بابا وقتی نیست که. یا، از این یکی بدتر، اونایی که می‌گن: اوه به همین زودی؟
می‌خوام خودم و جر بدم. نیا برام سخنرانی کن که حرف بقیه اونقدر نباید روی آدم تاثیز بگذاره یا اینکه اینا همش از روی حسن نیته! بعله خودم قصه‌اش و خوب بلدم. نه اونا عوض می‌شن نه من.
بخاطر همون دسته هم هست که نمی‌خوام برم جایی. چون وقتی خودت و خودت هستی همه چی راحت‌تره. کاملاً مصداق پاک‌کردن صورت مساله. امتحانش کن خیلی حال می‌ده. وقتی کسی نباشه که حرف بزنه نهایتش اینقدر افسرده می‌شی که می‌میری ولی خوبیش اینه که کسی روی اعصابت راه نمی‌ره.
فلذا، تو هم لطفاً برام از اون آدم‌ها تعریف نکن. اگر هم تعریف می‌کنی یک طوری نگو که انگاری خودت کاملاً باهاشون موافقی. چون وقتی می‌گی می‌شه همینی که می‌بینی.
عوضش وقتی یارو بر می‌گرده می‌گه آره، سخته چاره‌ایی نیست. یا منم کشیدم می‌فهمم. این حال می‌ده. یعنی اینه که کمک می‌کنه. می‌دونی چرا؟ چون اولی برای من یکی از این حالت‌هاست:
- وقتی یک چیزی از دید ما آسونه بی‌خودی خودت و ما رو مسخره نکن
- تو که مهم نیستی ببین برای ما خیلی هم برعکس تو بود
- بمیر
در نهایت نهایت یعنی تو از معادله حذف. ولی دومی، هیچ کدوم از اونا نیست. اصلاً کمک هم نباشه حداقل مثل لیچار و لن‌ترانی نمی‌مونه.
بازم دارم می‌گم. شاید تو با اولی‌ها موافق باشی! ولی لطفاً اگر هم هستی به من نگو. دوست ندارم بشنوم. گند می‌زنه به حالم. می‌شم همینی که الآن هستم. که نه خودم دوستش دارم نه تو.
عزت هگی مزید.

Tuesday, September 02, 2008

Half way through

اندر احوالات من وقهوه (گفتم قهوه یاد چیزایی نیوفتین بی‌تربیت‌ها) داستان زیاده. امّا یکیش که خیلی ی چند ماه‌ی هست که شروع شده اینه:
تقریباً از یک کمی قبل از ازدواج از اونجایی که فکر و خیال آدم زیاد داره و اصولاً (اصوله من حالا با بقیه کار نداریم) آدم کم خواب می‌شه من شروع کردم به صبح‌ها قهوه خوردن.
حالا مدل‌های مختلف رو امتحان کردم ولی از همه بیشتر latte حال می‌ده. خلاصه بعد از مدتی متوجه شدم صبح‌ها احساس دلشوره، تپش قلب شایدم یک جورایی بیش‌فعالی گرفتم!!! آقا هی همه به ما گفتن این مال قهوه‌ی ناشتا اشت ولی کو گوش شنوا؟ خلاصه این داستان و داشتیم تا بعد از عروسی و یک کمی آروم شدن اوضاع که قهوه خوردن ما هم قطع شد و کلا این جریان یادم رفت.ْ
اما امروز که اومدم دفتر از دم این کافی‌شاپ که رد شدم این بوی قهوه و اینا زد به دماغم و خلاصه رفتم و گرفتم و اومدم دفتر جاتون خالی با کیک خوردم و حالی کردم. امّا چشمتون روز بد نبینه!!! آقا ساعت ۱۱ دیدم سر جام بند نمی‌شم! همش هیجان‌زده‌ام پا می‌شم می‌شینم، انگاری همه‌اش عجله دارم و دیرمه و اینا.
نه تنها خودم اعصاب نداشتم برای بقیه هم اعصاب نگذاشته بودم. هی بالاسر بدبخت کارمندا... بعد از یک مدتی که گذشت یادم افتاد که قدیما هم اینطوری شده بودم! خلاصه شسنم خبردار شد که انگاری بازم فهوه کار خودش و کرده.
خلاصه الآنم که نشستم و سعی می‌کنم خودم و کنترل کنم، همش دارم پا رو تکون می‌دم و جم می‌خورم و اینا. اینم حکایت ما و قهوه‌است دیگه.
عزت همگی مزید.

Sunday, August 24, 2008

1 down 5 to go!!!

این وبلاگ نوشتن من هم دیگه به درد نمی‌خوره. البته که آخرِ آخرش مهم اونه که خودم چی حال کنم.
یک کمی از اوضاع و احوال این چند وقت بنویسم که حالا بعداً ها که اومدم بخونم یادم بیاد که چی توی این مدت گذشته.
- مهم‌ترینش اینکه جیجو رفت آمریکا و خانواده‌ی دو نفره‌ی ما دوباره شده دو تا یک نفر و رسانه‌ی ارتباطیش هم شده اینترنت و تلفن.
احتیاجی به گفتن نداره که جاش توی خونه چقدر خالیه. وقتی از می‌رسم خونه نه سر و صداش هست و نه انرژیش توی خونه. بقول خودش: دلم براش کلی تنگ رفته!
o ولی ایندفعه با اوندفعه فرق می‌کنه. حداقل این امیدواری هست که حالااگه اینمدت یک کمی دوری هست ولی ایشاالله این نیز بگذرد.
- با رفتن رئیس و تنهاموندن من توی دفتر بیشتر وقتم رو به کار می‌گذرونم. ذرام سعی می‌کنم خودم رو بیشتر مشغول کنم تا شاید زمان یک کمی زودتر بگذره.
- الان که فرصت هست سعی کردم یک کمی با رفقا که ازشون مدتی بی‌خبر بودم خبر بگیرم و در تماس باشم. همین هم شد که فهمیدم هنوز به بعضی از دوستام خبر ازدواج رو ندادم. با وجود اینکه عمدی نبوده ولی خوب ناشی از حس تنبلی و فراموشکاریه منه. از همینجا هم از همه‌ی دیگه‌ای که یادم رفته این خبر رو بهشون بدم عذرخواهی می‌کنم.
المپیک هم با تمام فضاحتش برای ایران داره تموم می‌شه. واقعاً کوش اون روزایی که کشتی و وزنه‌بردای برامون استرس داشت، چون همه‌ی وزرشکارامون توانایی مدال گرفتن و داشتن! حالا تو هر دو رشته شدیم زنگ تفریح. حیف... بازم دو این ساعی گرم که آخری مدال طلای المپیک و گرفت تا ما جلوی قطر و بحرین شرمنده نشیم!!! خدا المپیک بعدی رو خیر کنه.
دیگه فعلاً همین تا بعداً ببینم چی می‌شه.
عرت همگی مزید.

Sunday, July 27, 2008

Why Did You Die? WHY????

تا این قافله‌ی فوت جناب شکیبایی بار نکرده و نرفته ما هم مطلبی بگوییم که خدایی ناکرده لال از دنیا نرویم.
این آقای جاهد اینجا مطلبی نوشته که ظاهراً گرد و خاک زیادی هم به پا کرده. ما هم چون فعلاً عذرمان موجه است یک کمی دیر رسیدیم و مطلب را امروز خواندیم. بعدش هم گفتیم رقیمه‌ای بنگاریم در بابش که الی الظاهر مد است این روزها.
سوای اینکه هر انسانی حق دارد هر چه می‌خواهد بنویسد و بگوید و نظرش هر چه باشد کمه کم برای خودش معتبر است، بنده از دیدی هم با افاضات ایشان موافقم. زمانی بیش نگذشته از آن روز‌ها که ما عشق الویس می‌زدیم. خوب یادم هست که همیشه حرص می‌خوردیم که این مردک خنگ چرا این بلا را سر خودش آورد و مرد!!! هی پیش خودمان می‌گفتیم: بابا جلوی خودِ صاحب مرده‌ات را می‌گرفتی... آن وقت زنده بودی. خوب اعصابمان خورد می‌شد دیگر.
حالا این عمو خسروی ما هم همین است دیگر. اینکه آدم‌ها را بخاطر وجوه خوبشان دوست داشته‌باشی درست است ۱۰۰ در صد. مثلاً اگر کسی رقاص خوبی است گیر نمی‌دهند که چرا صدایت شبیه صدای خروس است،‌ چون دخلی ندارد به هم. ولی خوب یک موقع‌هایی یک کارهایی زشت است مثل سیگار و اعتیاد که آدم نباید بکند و اگر بکند مامانش باید دعوایش کند و جلوگیری. حالا آمدیم و نکرد آن وقت من و شما که داریم می‌بینیم باید عقلمان برسد که بتوانیم وجه خوب، در اینجا مراد بیک (اگر درست یادم مانده باشد) را از خسرو بنگی جدا کنیم. وقتی هم این آدم پرتاب شد به لقاالله بگذاریم حضرت حق خودش حسابش را صاف کند با آن بابا. شاید گوشش را برید تا خین بیاید، یا هر کاری که خودش صلاح می‌داند. ما هم در سوگ اینکه دیگر خسرو نداریم یک کمی ناراحت می‌شویم و بعد هم یادمان می‌رود.
ولی امّا من حق می‌دهم اگر کسی واقعاً خسرو را دوست داشته ‌باشد یک کمکی هم عصبانی با ناراحت بشود و دعوایش کند که چرا کار بد کرده و شاید بلیط فوتش را جلو انداخته. کاری که من با الویس می‌کردم. این هم حقش است اگر خیلی دلش پر بود برود جایی بنویسد یا داد بزند یا هرچی.
امّا آنطوی که آقای جاهد جان نوشته، همچینی هم با عمو خسرو حال نمی‌کرده پس باید هم حق بدهد که بندگان خدایی هم که می‌خوانند فکر کنند شیشه‌خرده داشته.
به هر تقدیر در اینکه حیف شد شکیبایی فوت شد که شکی نیست. در اینکه روحش شاد باشد که ما را شاد می‌کرد و سرگم، هم شکی نیست. در کنارش هم در اینکه مثل هر آدم دیگری ضعف داشت هم شکی نیست و در اینکه آرزو می‌کنم کاش نمی‌داشت تا شاید هم اکنون پیش ما بود هم شکی نیست.
آروز می‌کنم همه‌ی آنهایی که برای مردم عزیزند زنده باشند و سلامت تا همه از وجودشان بهره ببرند.
عرت همگی مزید.

Sunday, July 20, 2008

A Day To Remember

امروز در وبلاقمان تفحصات می‌نمودیم، اندر لابلای بایقانی مطلبی بدیدیم بسی گران‌قدر وادب‌مدار، بسیار پر خاطره نیز بهکذا. بدین روال بود که بر خاطرمان شد، در ماضی چه نگارش‌ها می‌نمودیم مستحکم و توصیفات می‌نمودیم بس اجمل و خاطرات بر دل تاریخ حک می‌کردیم مستحجن!!! و از آن دِپ زدیم که بر ما چه شده که از آن به این شدیم و به جای پیش‌پیشکی، پس‌پسکی رفتیم و بلکم سکندری خودریم و حالا پس چی؟

لذا آمدیم اندکی گردزدایی کنیم از ادبیات کهن‌مان و حالی به دوگوله‌مان بدهیم ببینیم هنوز کیلومترش کار می‌کند یا همچون باقیه اندام‌هامان زده در استندبای که خدای نابکرده دخلی نکند به کار شکم‌مان. و البت اخیر صحیح است.

فلذا از خیر آن بشدیم و آمدیم بگوییم که تاهل بر ما بسی سازگار آمده که از جرم‌حجمی ما قابل استنتاج است. چه ما که روی آب ماندگار می‌شیم بسان پرکاه، کنون چونان قلوه‌سنگ بر کف بحور و اساتخر (استخرها) سینه می‌ساییم. و دیگر هم چیزهایی است که بعداً می‌گوییم چون در حال از بسیار ادب‌فرسایی خستگی بر سرانگشتان ما مستولی شده و باید برویم ترق و تروق آنها را در کنم از باب اینکه حال کنند.

در انتها هم یادی می‌کنیم از راس‌راس اعضای گروه قامپیوتر ۷۸ و به یاد آن روز کذا در دل صلوات ختم می‌کنیم که همه‌گیه آن اغنام را پروردگار چوپان باشد و اینکه ایشان از آنها خسته نشود و نرود اتوبان بسازد به چندین باند.

Tuesday, July 15, 2008

All That She Wants

زندگیه مشترک اصلا اون طور که فکر می‌کردم نیست. توضیحش سخته ولی هر روزش برای خودش شیرینه.
بخصوص اگر تمام اتفاقات بیشتر شبیه فیلم سینمایی باشه. از اون فیلم هندی‌ها با رقص و آوازش. یعنی می‌دونی یک طورایی اینقدر همه چیز عجیب و غریب درست شد که هنوز یک وقتایی نمی‌تونم باورش کنم. البته این اصلاً چیز بدی نیست. خیلی هم خوبه بخاطر اینکه هر دفعه که یادم می‌یاد یک احساس خوبی بهم دست می‌ده.
خوب طبق معمول همه‌ی زندگی هیچ کاری هم که نمی‌شه راحت انجام بشه. این کار هم خیلی پیچ و خم داشت تا آخر به اینجا رسید. بماند که تازه اولشه و تا اینکه زندگی جا بیوفته راه زیاده.
وقتی دو نفری همدیگه رو بشناسن این خوبی رو داره که کنار هم بودن براشون راحت می‌شه. البته بگم این مدل زن و شوهری کجا و بچه‌ها با هم بریم سینما بعدم شام بخوریم کجا. ولی من که از این جریان کاملاً راضی هستم. چون از اول احتیاجی نبود که خودم و حالا بخوام نشون بدم یا چیزی. همه من و می‌شناختن و من هم می‌تونستم خودم باشم.
نکته‌ی بعدی اینه که با وجود تمام شناخت بعد از اینکه با آدمی زندگی می‌کنی یک وجوه عجیبی از هم دیگه کشف می‌کنین که به هیچ عنوان امکان نداشته یک طور دیگه‌ای بهش می‌رسیدین. اخلاق‌ها، منش‌ها و باور‌های آدم‌ها توی این جریان زندگی به طرز عجیبی برای هر دو طرف روشن می‌شه و اینجاست که دو نفر یک پله توی شناخت هم جلو می‌رن.
خوب فعلاً نطق کافیه. ایشالله یک وقتی حوصله داشتم از جریانات عروسی و قبل و بعدش می‌نویسم. البته هنوز مطمئن نیستم شایدم تصمیم گرفتم که این خاطرات و برای خودم نگهدارم. نمی‌دونم.
عزت همگی مزید.

Tuesday, June 17, 2008

We Will Return

طوری نشده که. ازدواج کردم. فعلا هم وقت برای اینجا یک کمی کم دارم. ایشالله تا دو هفته‌ی دیگه بر می گردم.

عزت همگی مزید

Wednesday, May 28, 2008

Above The Law

تازگی‌ها فهمیدم که من بطور غریضی (حالا هر جوری که می‌نویسنش) علاقه‌ی خاصی به قانون شکنی دارم. فرقی هم نمی‌کنه که این قانون چی بخواد باشه. از قوانین مملکتی گرفته تا همین که یکی بهم بگه این‌کار رو بکن یا نکن.

مثلاً یک سری از کار‌ها هستن که سر جای خودشون و سروقتش اگه انجام بدی نه تنها بد نیستن بلکم خیلی هم خوب و پسندیده می‌باشند. اما بنده ترجیح می‌دم اون کارها رو وقتی که هنوز ناپسندیده هست انجام بدم چون بهم بیشتر حال می‌ده.

دلیلش رو هنوز نفهمیدم که چیه ولی به گمانم یکیش این باشه که این جریان بهم احساس قدرت می‌ده. فکر می‌کنم توی مغزم که الانه شبیه Don Corleone شدم و یک پدرخوانده‌ی دوم.

دلیل دیگه‌اش می‌تونه قدرت انتخاب باشه. اینکه با اینکار ثابت می‌کنم تصمیم و من می‌گیرم نه هیچ‌کس دیگه. یعنی من این قدرت تشخیص و تصمیم رودارم که بگم کی و کجا چکاری رو باید انجام بدم حتی اگر "قانونی" نباشه. یک جوری شاید حس بالاتر از قانون بودن.

مساله‌ آزادی داشتن هم هست. اینکه آدم خودش رو توی چهارچوب ببینه قطعاً بهش این حس رو می‌ده که آزادیش صلب شده. و گذاشتن پا بیرون این چهارچوب به آدم یاد‌آوری می‌کنه آزادی چه مزه‌ای می‌ده.

در آخر گفته‌باشم که این پست در مضرات قانون نبودا فقط تلاش برای موشکافه حس خوبه من موقع قانون‌شکنی بود.

Thursday, May 22, 2008

And Nothing Else Matters

چیزی که نیست کار راحت توی زندگی،
چیزی که هست مرام و معرفت بچه‌ها،

چیزی که نیست خبری از استقلال
چیزی که هست قهرمانی منچستر

چیزی که نیست خبری از Taylor Hicks
چیزی که هست برنده شدن
David Cook

چیزی که نیست حال و حوصله‌ی تعریف کردن داستان
چیزی که هست دلواپسی دوست و آشنا

چیزی که نیست حال و حوصله‌ی کار کردن
چیزی که هست موقعیت برای وقت‌کشی و رسیدن به مورد بالا

چیزی که نیست صبر برای رسیدن فردا
چیزی که هست ترس از اینی که ایندفعه می‌خواد چی بشه!

چیزی که نیست عینک آفتابی
چیری که هست سردرد ناشی از آفتاب ملایم دبی!!

چیزی که نیست... بقیه‌اش به کسی مربوط نیست
چیزی که هست... بقیه‌اش به خودم مربوطه

Wednesday, May 14, 2008

It's Only Love

فردا رو عشق است،
هفته‌ی دیگه چهارشنبه رو عاشق‌ترین است،
کلاً تا اطلاع هر هفته حداقل یک چیزی رو عشق است...
کار بی‌پایان و عشق است،
گول مالیدن سر مشتریه بدبخت و عشق است،
حال آقای رییس و گرفتن و عشق است،
در رفتن از زیر نمایشگاه و با دلیل موجح و عشق است،

مریضیه بابابزرگ و توی این گیر و دار عشق است،
مسخرگیه تمام دول (دولت‌ها بی‌تربیت) اسلامی و بر خوردشون با غیرمسلمون‌ها رو عشق است،
نبودن کمک برادرات وقتی بیشتر از همیشه فکر می‌کنی بهشون احتیاج داری رو عشق است،
دنبال وامی که پرداخت نشده دویدن و جلوی اینکه از حساب پول الکی بر دارن و گرفتن و عشق است،
پولی که فرستادی برای رفیقت و هنوز نرسیده و خبری هم ازش نیست و می‌بینی که داره می‌ره تو پاچت و عشق است،

جک‌های این آقاهه رو عشق است،
معضلات این آقا رو هم عشق است،
تموم شدن پست عشقی و عشق است!!!

زت مزید.

Wednesday, May 07, 2008

Pink Elefant

داستانی شنیده‌بودم قدیم‌ترها در مورد مردی که می‌رود پیش دوریشی و سوال می‌کند که حکم نماز وقتی در خلال ادای کلمات فیلی که شورت صورتی به پا کرده در نظرت مجسم شود چیست؟ درویش متلکی به صاحب سوال می‌اندازد که کدامین نادان به فیل شرت صورتی فکر می‌کند سر نماز آخر؟ بنده‌ی خدا هم شرمسار از پیش درویش می‌رود و چون چندی بعد از محضر درویش می‌گذشته وی را با التماس می‌خواند درویش که ای خدای تو را نیامرزاد از آن روز که تو سوال به پیش ما آوردی، نمازی به صحت به جای نیاورده‌ایم چه هر بار که به قبله روی می‌کنیم فیل در پیش چشم می‌اید شورتی صورتی هم به پایش!!!

البت در همین باب هم هست داستان درویش دراز ریشی که روزی مردی از او سوال می‌کند یا درویش شما این محاسن را به وقت استراحت به زیر لحاف می‌نهی یه به روی لحاف؟ دوریش هم می‌گوید که نمی‌دانم و می‌گذرد. تا ایامی که دوباره مرد به درویش می‌رسد و درویش دهان به ناسزا می‌گشاید که ای فلان، عمری با محاسن به صحت خوابیدیم از آن روز که تو پرسیدی، خواب بر ما حرام شده که نمی‌دانیم با این محاسن چه کنیم.

ایضا نقله‌ی ماست حالا، خودمان چیزی حالیمان نمی‌شود یکی از نا کجایی می‌گوید فلان کار را چطوری انجام می‌دهی؟ ما هم می‌مانیم معطل که به واقع ۲۷ سال چکار می‌کرده‌ایم؟ مثل اینکه بچه بودیم ساعت‌ها تمرکز می‌کردیم ببینیم زبانمان را وقتی حرف نمی‌زنیم کجای دهانمان می‌گذاریم!!! عجیب هم آنکه هر چه بیشتر اندیشه می‌کردیم زبانمان انگار برزگ‌تر می‌شد و جا در دهان برایش باقی نمی‌ماند.

الغرض، چه کار دارید به کار مردم بگذارید زندگیشان را بکنند. سخت‌ترین سوال‌ها همانهایی هستند که به دیده از همه سهل تر می‌آیند.

راستی امروز باز هم یاد آن روز افتادم که آمدم دنبالت. لباس سفیدت را دوباره مرور کردم. خوب روزی بود جای امروزات خالی بود فقط.

Sunday, May 04, 2008

Sense Express

آدم‌ها برای بیان احساساتشون روش‌های مختلفی دارن.

· بعضی‌ها لمسی هستن. یعنی با ناز و نوازش و این چیزا راحت‌تر می‌تونن احساساتشون رو نشون بدن.

· خیلی‌های دیگه بیشتر از کلمات استفاده می‌کنن. قربون صدقه می‌رن و سعی می‌کنن با حرف‌های قشنگ بگن که چی حس می‌کنن.

· یک عده‌ای غیر مستقیم هستن. یعنی حرف نمی‌زنن و اهل ناز و نوازش هم نیستن ولی سعی می کنن با کارای دیگه احساسشون رو نشون بدن. مثلاً کادو می‌خرن یا یک کاری رو که معنی خاصی برای طرف مقابلشون داره انجام می‌دن.

· دسته‌ی دیگه هم آدم‌هایی هستن که سعی می‌کنن احساساتشون رو بروز ندن. نه اینکه احساسی ندارن ولی انگاری زشته که اونا رو جلوی جمع نشون بدن. به نطر این آدم‌ها احساسات یک سری چیز‌های شخصی هستن که فقط به هر انسانی ربط دارن. هر کسی هم باید تنها در خلوت خودش با اون‌ها دست و پنجه نرم کنه.

دلم می‌خواست یک تحلیلی از محاسن و معایب هر روشی بگم و بک بررسی روشون داشته باشم. ولی فکر کنم اول یک کمی بگردم بینم دسته‌ی دیگه‌ای هم پیدا می‌کنم یا نه.

عزت همگی مزید.

Tuesday, April 29, 2008

As An Example

جریانات رخت‌خوابی اصولاً از جذاب‌ترین موضوعات در زندگیه بشریه. یک جورایی هم در دنیا اینطوری شده که اصولاً آقایون باید دنبال این مسائل بدوبدو کنن و خانم‌ها هم ازش به عنوان اسلحه‌ای مرگبار علیه آقایون استفاده‌کنن. به هر حال این جریان واقعیتیه که هر روز در کنار هر آدمی اتفاق می‌افته. این داستان پایین رو از جایی خوندم و خیلی خندیدم گفتم ترجمه کنم شما هم بخونین. البته که انگلیسیش خندا‌دار تره ولیبه هر حالا این ورژن هم مطلب و می‌رسونه. فقط به خانم‌ها بر نخوره خواهشاً. قصد فقط خنده‌است و چیزی توی این داستان قرار نیست ثابت بشه. و تنها بخشیش که به آقایون حال می‌ده اینه که مثل اون قسمت‌های تام و جری می‌مونه که تام برنده می‌شد نه جری!!!

و اما داستان:

یک شب که من و دوست‌دخترم توی رختواب مشغول ناز و نوازش بودیم. در حالی که احتمال وقوع حوادثی هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد یک دفعه خانم برگشت و به من گفت: "من حوصله‌اش رو ندارم فقط می‌خوام که بغلم کنی."

- چی؟ یعنی چه؟

و اون جوابی رو که هر مردی رو به در و دیوار می‌کوبونه بهم داد:

- تو اصلاً به احساسات من به عنوان یک زن توجه نداری و فقط به فکر رابطه‌ی فیزیکی ما هستی!

و بعد در پاسخ به چشم‌های من که از حدقه داشت در می‌اومد اضافه کرد:

- تو چرا نمی‌تونی من رو بخاطر خودم دوست داشته باشی نه برای چیزی که توی رختواب بین من و تو اتفاق می‌افته؟

خوب واضح و مبرهن بود که اون شب دیگه هیچ حادثه‌ای رخ نمی‌ده. برای همین من هم با افسردگی خوابیدم.

فردای اون شب ترجیح دادم که مرخصی بگیرم و یک کمی وقتم رو باهاش بگذرونم. با هم رفتیم بیرون و توی یک رستوران شیک ناهار خوردیم. بعدش رفتیم توی یک بوتیک بزرگ و مشغول خرید شدیم.

چندین دست لباس گرون قیمت رو امتحان کرد و چون نمی‌تونست تصمیم بگیره من بهش گفتم که بهتره همه رو برداره. بعدش برای اینکه ست تکمیل بشه توی قسمت کفش‌ها برای هر دست لباس یک جفت هم کفش انتخاب کردیم. در نهایت هم توی قسمت جواهرات یک جفت گوشواره‌ای الماس.

حضورتون عرض کنم که از خوشحالی داشت ذوق مرگ می‌شد. حتی فکر کنم سعی کرد من و امتحان که چون ازم خواست براش یک مچ‌بند تنیس بخرم، با وجود اینکه حتی یک بار هم راکت تنیس رو دستش نگرفته‌بود. نمی‌تونست باور کنه وقتی در جواب درخواستش گفتم: "برشدار عزیزم."

در اوج لذت از تمام این خرید‌ها دست آخر برگشت و بهم گفت: "عزیزم فکر کنم همین‌ها خوبه. بیا بریم حساب کنیم."

در همین لحظه بود که گفتم: "نه عزیزم من حالش و ندارم."

با چشمای بیرون زده و فک افتاده گفت:"چی؟"

- عزیزم من می‌خوام که تو فقط کمی این چیزا رو بغل کنی. تو به وضعیت اقتصادیه من به عنوان یک مرد هیچ توجهی نداری و فقط همین که من برات چیزی بخرم برات مهمه."

و موقعی که توی چشماش می‌خوندم که همین الاناست که بیاد و منو بکشه اضافه کردم: "چرا نمی‌تونی من و بخاطر خودم دوست داشته‌باشی نه بخاطر چیزایی که برات می‌خرم؟"

خوب امشب هم توی اتاق‌خواب هیچ اتفاقی نمی‌افته فقط دلم خنک شده که فهمیده "هرچی عوض داره گله نداره."

عزت همگی مزید.