Monday, May 28, 2007

To whom it may concern

اصولاً انسانهایی که بیشتر از روی احساسات تصمیم می‌گیرند تا از روی عقل و منطق بیشتر ضربه می‌خورند و بسیار رنج می‌بینند. اما نکته‌ی جالب در مورد این آدم‌ها این است که با وجود تمام اتفاقات مزخرفی که در طول زمان برایشان می‌افتد باز هم آنقدر ... هستند که افسار زندگی مبارکشان را به دست دل و احساس بدهند و کارهایی بکنند که آخر و عاقبت آنها از اول معلوم، واضح و روشن است.

زندگیه این موجودات هم البته از جهاتی هیجان‌انگیز است چون معمولاً داستان برای تعریف کردن بسیار دارند. این داستانها غالباً از نوع دراماتک و در اندک مواردی هم بسیار روماتیک هستند. این‌طور زندگی برای ناظر خارجی می‌تواند جالب به نظر برسد ولی در 99٪ موارد بلایی سر کسی که دارد اینطور زندگی می‌کند می‌آید که دستکم روزی یکبار دعا می‌کند کاش این عمر لامصبش به سر می‌آمد و خیالش راحت می‌شد. بیچاره‌ نمی‌داند که شاید آن دنیا هم بدتر از این دنیا باشد و بلاهای بدتری سرش بیاید.

حالا به این معرکه‌ کمی هم موردات عشقولانه و صعوبات اقتصادی هم بافزایید و بشینید و از کل جریان لذت وافر ببرید. به هر حال در کل این نکته قابل تامل است که چرا گاهی هستند آدم‌هایی که از خود آزاریه روحی خودشان لذت می‌برند!

Saturday, May 26, 2007

پرت و پلاهایی از ذهن متلاشی من


گاهی انجام ندادن بعضی از کارهای سخت، خیلی مشکل‌تر از انجام دادن آنهاست.
این کارها معمولاً کارهایی هستند که می‌دانی آخر هم آنچه می‌خواهی نمی‌شود ولی باز هم غرور و یا دلت اجازه نمی‌دهند دست از انجامشان بکشی. و با وجود تمام آمادگی‌هایی که به خودت می‌دهی باز هم از نتیجه دلگیر و غصه‌دار می‌شوی.
در طول انجام این کارها بسیار می‌کوشی که واقع بین باشی ولی چیزی در درونت مداوم به رویا‌پردازی مشغول است و انگار پرده‌ای به روی چشمانت می‌کشد که تنها آنچه ساخته و پرداخته‌اش است را ببینی!
گاهی بسیار می‌اندیشی که از شروعشان به پرهیزی ولی در گوشه‌ای از دلت ندایی به تو می‌خواند که شاید این بار بخت با تو یار باشد! به گوش دلت زمزمه می‌کند که مبادا حذر کنی و عمری افسوس بخوری که ای کاش این تیر را می‌انداختی، چه اگر خدایت یار بود، صیدی می‌بردی که نصیبش برای تمام دورانت کفایت می‌کرد!
با اینکه می‌دانی، اینبار هم دل به دریا می‌زنی و به کارزای پای می‌نهی که لشکریانش آنچنان بر تو می‌تازند که فرصت دوباره اندیشیدن را از تو می‌گیرند و تا بخود بیایی چنان در خود غلطیده‌ای که چاره‌ای جز قبول شکست نداری.
غریب است که تمام این افکار متشتت در تو می‌خروشند و تمام افسانه را از بر می‌دانی و هزار هزار بار روزانه مرور می‌کنی اما بر دوراهی که می‌ایستی راهی را می‌روی که پیشتر نمی‌خواستی.

Wednesday, May 23, 2007

What was I thinking?

گفتم تو شیرین منی

گفتی تو فرهادی مگر؟

گفتم خرابت می‌شوم

گفتی تو آبادی مگر؟

گفتم ندادی دل به من

گفتی تو جان دادی مگر؟

گفتم ز کویت می‌روم

گفتی تو آزادی مگر؟

گفتم خموشم سالها

گفتی تو فریادی مگر؟

گفتم که بر بادم مده

گفتی نه بر بادی مگر؟

گفتم که این [پست] و بخون

گفتی که الافم مگر؟

Monday, May 21, 2007

بزن باران بهاران فصل خون است

در اروپا اصطلاحی وجود دارد به عنوان: equal opportunities و خیلی از شرکت‌ها و نهاد‌های مختلف به این اصل معتقدند. اصولاً هم equal opportunities بسیار چیز خوبیست اما من یک مشکل کوچیک باهاش دارم، اونم اینه که نمی‌دونم چرا هیچ‌وقت معیار این مساوی بودن رو اعلام نمی‌کنن چون دیده می‌شه که در این تساوی بعضی‌ها از بعضی‌های دیگه مساوی‌ترند!

Saturday, May 19, 2007

Why the hell did you do that for?

حضور شما عارضم که تجدد بسیار چیز مفیدیست بخصوص وقتی با والدین یا کسانی که از ما بزرگ‌تر هستند صحبت می‌کنیم و می‌خواهیم کاری را بکنیم که اونها باهاش مخالفند. در این حالت معمولا ما به طرز فکر و فاصله‌ی بین نسل‌ها اشاره می‌کنیم و به اینکه چقدر تحجر فکری عارضه‌ی بدیست. البته در مواردی، کمی تا قسمتی یا فقط همون کمی، حق با ما هست اما خوب عمومیت نداره. این رو هم من می‌دونم و هم شما.

اما بحث من امروز اصلا ربطی به این جریان نداره. صحبت من اینه که آقا ما که اینهمه حرف می‌زینم از تجدد و امروزی بودن، واقعا در درون خودمون چقدر با این باورخا کنار اومدیم یا به قول دیگه سوای بروزات خارجی و صحبت‌ها و شعارها در ته دلمون چقدر باور‌های سنتی وجود داره؟

البته واضح و مبرهن است که تربیت، عوامل اجتماعی، فرهنگی و سنت بعلاوه‌ی نفوذ شدید باورهای مذهبی شکل دهنده‌ی این اعتقادات هستند ولکن در دنیایی که اخبار به صورت ثانیه‌ای در سرتاسر کره پخش می‌شن؛ ارتباطات نزدیک بین فرهنگ‌های مختلف باعث شده که ما، توجهم بخصوص به جوانانی است که در ایران‌زمین و در محیط بسته‌تری قرار داشتن و دارن هست، در بین یک برزخی گرفتار بشیم بین درونیات خودمون و محیط اجتماعی و باورهای امروزی. من نه می‌خوام اینجا مشکلی رو حل کنم و نه می‌خوام علت‌یابی کنم تنها قصدم اینه که چند نمونه‌ی کوچیک از این موارد رو ذکر کنم. همین و فقط همین!

با وجود اینکه خانوم‌ها مقدمند ولی اینجا رو از آقایون شروع می‌کنم. در صد بسیاری از ماها هستیم که با وجود اینکه به اسم تجدد به خودمون اجازه می‌دیم خیلی از ارتباطات رو قبل از ازدواج داشته باشیم ولی تحمل دیدن یا شنیدنش رو برای همسر یا همسر احتمالیمون نداریم(لطفا شعار ندین پیش خودتون صادقانه فکر کنین).

خانوم‌ها بگن، چند در صد هستن که با وجود اینکه مثلا اعتقاد دارن به آزادی زن در عرصه‌ی اجتماع و ارتباطات اجتماعی اما از به اصطلاح غیرت مردونه و گیر دادن آقایون به این ور و اونور همچینم بدشون نمیاد و پیش خودشون هم می‌گن نیگاه چقدر من و دوست داره!

از اینکه آقایون با وجود تمام دمکراسی نوین موجود در تفکرشون بسیار بازنده‌های بدی هستن دیگه چیزی واضح‌تر نیست. بخش عظیمی از ما مردان متمدن، هنوزم حق انتخاب رو در ارتباط تنها حقی مردانه می‌دونیم و از پسند نشدن یا تموم شدن یک رابطه از طرف خانوم‌ها چنان با فکر باز استقبال می‌کنیم که یا تا عمر داریم اسم طرف رو نمیاریم. یا اینکه تا 10 سال بعدم همچنان به طرف و رابطه می‌چسبیم و زندگی رو براش سیاه می‌کنیم! حالا چند دفعه شده که یکی رو دیدیم و تا از قیافش خوشمون نیومده کاری کردیم که از زندگیش سیر بشه بماند.

آخرش هم اینکه خداییش چند نفر از خانوم‌ها هستن که هنوزم که هنوزه ازدواج براشون با خواستگاری و مراسم به ظاهر سنتی و عقب افتاده فقط معنی داره؟ حالا جریان هر چی هم که باشه آخرش تا رسماً مراسم به صرف چای و شیرینی برگزار نشه نازشون بجاست و ته دلشون قرص نمی‌شه. دروغ می‌گم، هیچم دورغ نمی‌گم خودتون هم می‌دونین!

دیگه به بقیش خودتون فکر کنین.

لطف همگی مزید

Wednesday, May 16, 2007

Nightmare with friends


امروز تنها چیزی که نداشتم تمرکز بود. احتمالاً به جهت بد خوابیدن دیشب.
از شما چه پنهون که 10 رفتم تو رخت خواب شاید کمبود خواب از اول هفته جبران بشه ولی چشمتون روز بد نبینه اولا تا 12:30 که خوابم نبرد فکر کنم نصف قسمتهای سری پنجم سریال friends رو برای صدمین بار تماشا کردم. نمی‌دونم برای شما هم اینطوره یا نه ولی 3 ساعت با خواب‌آلودگی جلوی تلوزیون یا توی ماشین نشستن خیلی راحت‌تره برای من تا اینکه نیم ساعت توی تخت وول بخورم و خوابم نبره. به هر حال به هر زور و ضربی بود خوابیدم ولی کاش که نمی‌خوابیدم!!!
حضور انور حضور شما عارضم که جمیع فامیل از این دنیا و اون دنیا به خواب ما اومده بودن. مهمانی بود عظیم مهمانی! تمام عقبه‌ی مادربزرگ مادری من که در کل 74 یا 75 نفر هستند همگی حاضر و ناظر دور اتاق روی صندلی نشسته بودن و یکی از شوهرخاله‌ها هم مشغول سخنرانی اون وسط که البته خیلی چیزی از حرفاش یادم نمیاد.
حالا تمام این احوال و شلوغی خواب ما یک طرف وسط خواب موبایل ما زنگ خورد یعنی تو خواب نه واقعاً. یک چند دفعه‌ای از وقتی که اومدم شماره‌های ناشناس روی موبایلم می‌افته که همیشه هم نیستم وردارم ببینم کیه و وقتی هم بعدش زنگ می‌زنم کسی بر نمی‌داره! خلاصه یکی از همون شماره‌ها افتاد و این دفعه من برداشتم که دیدم به به... برای اینکه هیجان و زهرمار شدن خواب ما کامل بشه یک صدایی که 4 سال که ما می‌خواستیم، توخوابمون نیومد، میگه الو منم! حالا از این ور من نمی‌خوام قبول کنم که این بنده‌ی خدا پشت خطه از اون ور اون هی داره اصرار می‌کنه و من رو قانع! چنان فشاری بر اعصاب ما در اون هنگامه وارد شد که تا یادم افتاد که خوابم و دارم خوب می‌بینم متقعد شدم که این خواب به این اعصاب خوردیش نمی‌ارزه بنابراین چشم‌ها رو باز کردم و از 5 صبح دیگه نخوابیدم. گاهی هم که چشمام گرم می‌شد از ترس اینکه نکنه بازم ادامه‌ی همون خواب رو ببینم (چیزی که خیلی وقتها برام اتفاق می‌افته) باز می‌پریدم.
القصه، این جریان باعث که خواب شب برای ما کوفت بشه و امروز هم بکذا. نه تمرکز و نه بازدهی و نه توجه هیچی فقط با صفحه‌های اینترنت و ور رفتن به برنامه‌ی کنترل پروژه خودم رو سرگرم نشون دادم تا شاید وقت بگذره. تا ببینیم امشب چی می‌خواد بشه.

Monday, May 14, 2007

Bob Dylan



Bob Dylan روتقریبا همه میشناسن. یک خواننده‌ی منحصر بفرد که کارش شبیه هیچ‌کس دیگه نیست و تونسته با همین روش حسابی برای خودش شهرتی دست و پا کنه. البته با توجه به مضمون و قدرت بعضی از کاراش انصافا هم لیاقت این همه توجه رو داشته. ایشون متولد سال 1941 هست و از سال 1959 داره می‌خون و کوتاه هم نمی‌یاد.
اما ربط Bob Dylan به پست امروز از اونجا ناشی می شه که بنده تازه با این گروه کیوسک ایرانی آشنا شدم و کاراشون خیلی منو یاد این عمومون Bob انداخته. این رفقای ما دو تا آلبوم دارن که طبق معمول اولی از دومی بهتره. البته شاید این نتیجه‌گیریه من از اونجا ناشی شده باشه که بنده هر دو تا آلبوم رو پشت سر هم گوش دادم و خود Bob Dylan هم برای من بعد از 2-3 تا آهنگ خسته کننده می‌شه چه برسه به مشابه ایرانیش!
به هر حال اینم یکی از آهنگ‌هایی که حال کردم باهاش. ایشالله خوشتون بیاد. آهنگه اینجا بودا یادتون نره.
لطف همگی مزید

Saturday, May 12, 2007

Are you there or what?

گاهی اوقات وقتی با ایران صحبت می‌کنم یا وبلاگ‌ها و وب‌سایت‌های فارسی مورد علاقه‌ام رو می‌خونم خیلی توی فکر فرو می‌رم!
همش فکر می‌کنم چرا زندگی اینقدر غیرقابل پیش‌بینیه؟ چرا دنیا اینقدر بی‌توجه به برنامه‌ریزی‌ها و افکار ما پیش می‌ره. دوستی دارم که معتقده زندگی آدم همیشه بازتابی منطقی است از روال تصمیم‌گیری‌ها در طول زمان. تقکری بسیار عقل‌گرایانه است که کاملا با روحیات این رفیق ما هم سازگاری داره. اما گاهی واقعا احساس می‌کنم سوای تمام اختیارات انسان جریانی وجود داره که می‌تونه همه چیز رو تحت‌الشعاع خودش قرار بده.
شاید این مساله برای ما ایرانی‌ها بیشتر از بقیه‌ی مردم دنیا قابل لمس باشه. چند روز پیش با کسی صحبت می‌کردم که دخترش الان شاید 12-13 سالش باشه. ایشون داشت برای من تعریف می‌کرد که داریم امسال می‌ریم به اون شهر و کشوری که قرار هست دخترم بعد از اتمام تحصیلاتش مدرسه‌اش به اونجا بره تا سعی کنیم با محیط آشنا بشیم و... یاد خودم و حداقل اطرافیان خودم افتادم. هیچ‌وقت نمی‌تونستیم و ندیدم کسی با این اطمینان از یک برنامه‌ی طولانی مدت صحبت کنه. همیشه یک فاکتور حالا تا ببینیم چی می‌شه توی تصمیمات ما وجود داشته. نمی‌گم تلاش برای هدف نبوده ولی احتمال به نتیجه نرسیدن اهداف بخاطر شرایط محیطی و اجتماعی کاملا احتمال قابل توجهی بوده و هست.
مثلا چند روز پیش خواندم که معافیت‌های پزشکی برای سربازی تماما دارن لغو می‌شن. به درست و غلط بودنش کاری ندارم ولی خوب تصور کنین چند نفر این تغییر توی زندگیشون غوغا به پا می‌کنه؟ تازه این که عمومیه دیگه تکلیف ما احبای الهی هم که روشن و کاملا نورانیه.
همیشه دلم می‌خواست زندگی آروم و بدون هیاهویی داشته باشم. روال منتطقی زندگی یک انسان. همچین چیزی رو حداقل در طول 3 سال گذشته تجربه نکردم. اینقدر به این طرف و اونطرف پرتاب شدم که خودم ازش تعجب می‌کنم. شاید این همه از نتایج تصمیمات خودم در زندگی باشه. نمی‌دونم!

Tuesday, May 08, 2007

I'm sending u an sms

یک چند تا sms و جوک از تو آرشیو در آوردم شاید خوشتون اومد:

· بچه اصفهانیه شکم درد می‌گیره می‌برنش بیمارستان. دکتره بعده عمل از اتاق میاد بیرون میگه: عمل با موفقیت انجام شد و ما این سکه‌ی 5 ریالی رو از شکم بچه در آوردیم. اصفهانیه می‌ره جلو میگه: آقای دکتر اول اون 5 ریالی رو بدین حسابمون با هم قاطی نشه!

· مردای فرانسوی هم زن دارن هم معشوقه، اما زنشونو بیشتر دوست دارن! مردای آمریکایی هم زن دارن هم معشوقه اما معشوقشون رو بیشتر دوست دارنٰ! مردای ایرانی هم زن دارن هم معشوقه اما مامانشون رو بیشتر دوست دارن!

· ترکه شب عروسیش نمی‌دونه به زنش چی بگه... میگه خانوادت میدونن تو اینجایی؟

· ترکه میره دستشویی عاروق می‌زنه میگه ببخشین سر و ته نسشتم!

Sunday, May 06, 2007

Victor

اینم یک ترجمه‌ی نه چندان مناسب از شعری از ویکتور هوگو:

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی ××× و اگر هستی کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینطور نیست، تنهائیت کوتاه باشد ××× و پس از تنهائیت نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد ××× بدانی که چگونه به دور از نامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته‌باشی ××× از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست و برخی دوستدار، ××× که دستکم یکی در میانشان

بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین‌گونه است، ××× برایت امیدوارم که دشمن نیز داشته‌باشی،

نه کم نه زیاد، درست به اندازه ××× تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دستکم یکی از اعتراض‌هایش به‌حق باشد ××× تا که زیاده به خودت غره نشوی.

و نیز آرزمندم مفیده فایده باشی ××× نه خیلی غیر ضروری،

تا در لحظات سخت، ××× وقتی دیگر چیزی باقی نمانده‌است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد. ××× همچنین برایت آرزو مند که صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند ××× چون این کارِ ساده‌ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران‌ناپذیر می‌کنند ××× و با به کاربردن درست صبوریت برای دیگران نمونه‌باشی.

و امیدوارم اگر جوان هستی ××× خیلی به تعجیل بالغ نشوی

و اگر بالغی به جوان‌نمایی اصرار نورزی. ××× و اگر پیری، تسلیم نا‌امیدی نشوی

چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد ××× ولازم است بگذاریم در ما جریان یابد.

امیدوارم سگی را نوازش کنی، ××× به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سهره گوش کنی

وقتی که آواز سحرگاهیش را سر می‌دهد ×××چرا که به این طریق

احساس زیبایی خواهی یافت به رایگان.

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بیفشانی ××× هر چند خرده باشد.

و با روئیدنش همراه شوی ××× تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه آرزمندم که پول داشته‌باشی ××× زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یکبار ××× پولت را جلوی رویت بگذاری و بگویی: این مال من است

و در پایان اگر مرد باشی آرزومندم زن خوبی داشته باشی ××× و اگر زنی شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید یا پس فردا شادمان ××× باز از عشق حرف برانید و از نو اغاز کنید

اگر همه‌ی اینها که گفتم فراهم شد ××× دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!

Friday, May 04, 2007

Holy Moly


آقا اعصاب نداریم دیگه! بقول یارو رفتی می‌بازی؛ 3تا گل خوردی از اون بی‌ناموس! والله بخدا هر‌چی هم بشه فایده نداره این عمو فرگوسن اگه بلد بود جام باشگاه‌ها ببره که خوب بود. حالا می‌رن با اعصاب خراب لیگ هم می‌بازن و دیگه هیچی به هیچی! عجب مسخره‌بازی شده واقعاً.

و بدین ترتیب ما بر قوی‌ترین مرکب زندگیمان سوار شدیم. بسی حال بکردیم از قار و قور موتور اوتول مربوطه و بسیار کیفیدیم از قیژ قیژ طایر هم بکذا! حقیقتاً 415 اسب‌بخار خیلی اسب است بخصوص اگر اسبش از مستکبران باشد که قطعاً جنسش از اسبهایی که در اتول‌های ایرانی داریم بهتر است. و بجهت جلوگیری از خلع‌نفس شدن همه‌ی عزیزان معروض می‌گردد که اوتول فوق‌الذکر Dodge Charger ببودی از نوع R/T. در قبلش ما می‌فرمودیم این از SR/T بدتر است و چون این اخیر نیست پس چرا باید چیزی که می‌دانیم بهترش هست را بخریم؟ ولی بعداً که سوار شدیم پوزی از ما بخورد که گفتیم همین هم خیلی باحال است و حتما یکی می‌خریم، قریباٌ. مخلص کلام که پسرخاله جان کلی حال بکرده با ماشین جدیدش و ما هم اندکی بیشتر از صاب ماشین به گمانم.

و اما از آنجا که ما به خدمات اجتماعی معتقدیم و به افزودن اطلاعات مردم بکذا پس نتیجه‌ی اخلاقی را از این داستان هم بگوییم و آن اینکه تا ‍‍‍30-35 سال را نزدید از این ماشینها نخرید چون اگر خوش‌شانس باشید خودتان یک بلایی سرتان می‌آید و اگر نباشید سر بقیه یک بلایی می‌آروید؛ سهمگین بلایی. و این پند را ما از تجربه‌ی 5 دقیقه راننگی آموختیم چون همچین آدرنالیم در خون ما قل می‌زد که هر چه تند می‌رفتیم بازم می‌خواستیم تندتر برویم تا در نهایت هم تقصیر آن دیوار بود که کنار نرفت و گرنه ما قصد سکون نداشتیم! و این یعنی اگر آدم ببودی قطعا او را زیر می‌گرفتیم چون چشم خدا داده ما را ببیند برود کنار حیف سرعت ما نیست که کمش کنیم! و از همینجا گفتیم ته‌تهش برویم یک 206 سقف‌ندار سکسی بخریم که از نمکی قدری تندتر برود خیالمان راحت‌تر است انگاری. چون جوان‌مرگ نمی‌شویم که بسیار آرزو داریم و یکیش هم که 35 را بزنیم تا بدو بدو برویم از اون ماشینها بخریم و تند برویم!

Wednesday, May 02, 2007

Tonight we all support you "red devils" !

1. امروز برای دومین بار به عنوان استاد مهمان رفتیم به دانشگاه زاید. تجربه‌ی بسیار خوبی بود. استقبال هم خوب بود چون بچه‌ها حتی حاضر شدن بیشتر از وقت کلاس بمونن که همینطور که من می‌دونم و شما می‌دونین چیزی نیست که خیلی اتفاق بیوفته.

اما از نتایج اخلاقی این جلسه این بود که بنده کاملا اطمینان پیدا کردم که هر چی کمتر خودم رو آماده کنم بهتر می‌تونم حرف بزنم چرا؟ چون اگه خودم رو آماده کنم مغزم ناخودآگاه محدود می‌شه و اگه یک دفعه قرار بشه راجع به یک موضوع دیگه صحبت کنم نمی‌تونم ولی اگه چهارچوبی تنظیم نکرده باشم راحت می‌تونم راجع به هر چیزی حرف بزنم.

2. دلم برای رفقایی که مدتیه ندیدم خیلی تنگ شده و وقتی باهاشون چت می‌کنم بیشتر یادم می‌افته که چقدر دلم براشون تنگ شده. بخصوص اگه شرایطشون طوری باشه که می‌دونم خیلی بعیده ببین مشون. البته بقول خانوم والده نه ما هنوز پیریم نه خدا بخیل شاید بازم همدیگه رو دیدیم. به هر تقدیر از همینجا برای تمام رفقا که می‌دونم اینجا رو نمی‌خونن و برای معدودی که می‌خونن آرزوی بهترین ها رو دارم و امیدورام یک روز ببینمشون.

3. این موبایله منم داره عذاب می‌شه! یک دفعه نگاه می‌کنی می‌بینی همه چی سرجاشه ولی نه می‌تونی شماره بگیری نه کسی می‌تونه باهات تماس بگیره! حالا از کجا می‌خوای بفهمی؟ تصمیم دارم به زودی ظرف 10 ماه آینده عوضش کنم حالا نمی‌دونم برم چی بگیرم! سونی‌اریکسون هم مثل این کلفت و ناجوره این جدیده هم که نمی‌شه باهاش شماره بگیری اینقدر دکمه‌هاش کوچیکه! یک سامسونگ دیدم D840 بدم نیومد ایشالله تا سال دیگه تصمیم می‌گیرم. اگه کسی هم پیشنهادی داره خوشحال می‌شم بهم بگه!

عزت همگی رفقا مزید.

Monday, April 30, 2007

رخت‌شویی

آقا داره شور می‌زنه، بد جوری هم شور می‌زنه. نمی‌دونم چه شه. به قاعده از ساعت 3 بعد ازظهر شروع کرده بی‌خیال هم نمی‌شه. به قول مامان‌بزرگم انگاری دارن تو دلم رخت می‌شورن!!

خدا نصیب کسی نکنه. این دلشوره اعصاب آدم و خرد می‌کنه. خیلی وقتها شده که بعد از دلشوره‌ی اینطوری یک خبر ناجوری بهم رسیده امیدوارم این دفعه طوری نشه.

بعدم وقتی دلشوره می‌گیرم همش دلم می خواد یک چیزی بخورم. تمرکزم که تعطیل و خلاصه بساطی می‌شه. تصور کن همه‌ی این اوضاع سر کار.

فقط خدا خدا می‌کنم خبر ناجوری نباشه.

Thursday, April 26, 2007

آزادی

دیروز تو اخبار خوندم که می‌خوان میدون آزادی رو مرمت کنن. یک جورایی حال کردم. بخصوص بخاطر این مهندس امانتش حسابی حال می‌ده. یک دفعه شنیدم اسمش رو از توی لیست سازنده‌ها در آوردن. ولی این سری که توی "روز" خوندم دیدم نه اونجا قشنگ اسمش و اینا رو نوشته البته ننوشته بود که بهایی بوده. به هر حال ایشالله که یک طوری نزنن داغونش کنن!

این میدونه همیشه من و یاد مسافرت می‌انداخت. اما حالا که این سوله رو درست کردن وسط بیابون دیگه مدتی هست از آزادی رد نشدم. برام جالب بود وقتی تو مقاله می‌خوندم دیدم بقیه مردم هم همین حس رو دارن.

یک چیز دیگه هم هست این اسم آزادی هم جزو معدود اسمهای بعد از انقلابیه که من استفاده می‌کنم. مثلا این ظفر و پارک‌وی و سلطنت‌آباد عمراً اسمای جدیدش حال نمی‌ده ولی این یکی "آزادی" دیگه این طوری جا افتاده. "شهیاد" یک جوریه راحت نیست گفتنش برام.

این لینک رو هم گذاشتم خودم که خیلی کیف کردم از دیدنش از هر کی هم اومد اینجا خواهش می‌کنم با دوست و آشنا و ایرانی و غیرایرانی بدین:اینم: ایران

Wednesday, April 25, 2007

Go ManUtd Go!

پروردگارا آدم چطوری می‌تونه این همه عوض بشه و هنوز همون آدم باقی بهمونه؟ یک سری با آرشیو زدم دیدم وا مصیبتا چیا که ننوشتم تو این وب‌لاگ!

اما خوبه غیر از یک وقفه تقریباً مرتب نوشتم بنابراین یک توالی از روند زندگیم دارم اینجا. می‌خوام ادامه بدم به همین یک خط در میون نوشتن بعدنا به درد می‌خوره. می‌شینی می‌خونی یاد قدیما می‌افتی.

Tuesday, April 24, 2007

خاطره

خاطرات خوب مثل پنجره می‌مونن. هر وقت دلت گرفت می‌تونی یکیشون رو باز کنی تا حال و هوای زندگیت عوض بشه. یک کمی تحمل یکنواختی برات راحت‌تر بشه و شاید هم چند لحظه‌ای زندگی شیرین‌تر.

به همین خاطر باید از چیزهایی که ما رو به خاطرات خوب زندگیمون می‌برن خیلی ممنون باشیم. از یک آهنگ قدیمی، یک عکس، چند خط نوشته، یک هدیه یا یادگاری.

اینا رو بخاطر این گفتم چون چند روز پیش آهنگی از خیلی قدیما به دستم رسید و با گوش دادنش کلی خاطره برام زنده شد. خاطرات دوره‌ی دبستان. شاید اون دوران بهترین دوران زندگیم نبود ولی کم دقدقه‌ترین روزهای عمرم رو سپری می‌کردم و الآن قدر اون روزها رو می‌دونم.

فکرهای دوران بچگی واقعا شیرینن. آرزوی داشتن یک راکت بدمینتون، یک واکمن کاست یا خریدن یک کفش. کارهای اون دوران هم لطف خودشونو دارن! کش‌رفتن مجله‌ی همسایه، باز کردن در باک ماشینهایی که توی مسیر پارک شدن و از همه مهمتر زنگ زدن و در رفتن.

خوشحالم دوران دبستان خوبی داشتم. یادش بخیر.

Tuesday, April 17, 2007

بی‌قراری

نمی‌دونم چرا هنوز احساس بی‌قراری دارم. انگار هنوز همه چی موقتیه. هنوز منتظرم که یک تغییری بوجود بیاد و زندگی از تلاطم بیوفته، یا بهتر گفتنش اینه که فکرم یک جوری راحت بشه و به یک قراری برسه.

این حالت رو از انگلیس به این طرف داشتم. از روز اولی که رسیدم همه چیز برام شد مثل اینکه اومدم یک مسافرت حالا یک کمی طولانی‌تر. دیگه این جریان ادامه داشت... اومدم ایران همین، دبی همین ایران...

امروز داشتم فکر می‌کردم حالا از دبی برم یک شهره دیگه! بهد عصری از دانشگاه نامه اومد گفتم بدم نیست اقدام کنم برای کار برو دوباره انگلیس‌ها!!! حالا تو نگاه کن من که صبرم نبود برگردم دوباره هوا ورم داشته.

می‌دونی انگاری یک چیزی گم کردم. همش دبنالشم که پیدا بشه. نمی‌دونم شاید یک جایی برای خودم، یه ماشین چه می‌دونم چیزی که آدم و پابند کنه. خلاصه هنوز احساس یک برگ تو باد و دارم که تکلیفش با دنیا و خودش معلوم نیست. هر دقیقه یک طرف می‌ره و آخرشم هم بر می‌گرده می‌بینه سر جای اولش جا خشک کرده و تکونم نخورده.

این حالت داره دیگه خستم می‌کنه باید یک جوری تمومش کنم. چطوری خودم هم نمی‌دونم.

Monday, April 16, 2007

ژوله

و اکنون دلم لرزان‌تر از همیشه است. طفلک دیگر به دیوار چین هم نمی‌تواند با خیال آسوده تکیه کند. خدا را چه دیدی شاید آن را هم فردا به تلفنی بر داشتند. بعد که با سر به زمین خورد یادش می‌‌آید که این درد آشناست. تا تو باشی گرد فراموشی اینقدر زود همه چیز را از یادت نبرد. اون هم چی بگه طفلی دست خودش نیست.

Saturday, April 14, 2007

حسودی

گاهی با خوندن نوشته‌های رفقا در دلم احساس عجیبی می‌کنم. شاید یک جور احساس افسوس. افسوس از اینکه چرا عادت نوشتن رو کنار گذاشتم. اونقدر از نوشتن دور شدم که دیگه انگار جاده‌ی بین دل، مغز و دستام مسدود شده. یادمه قدیما روی کاغذ آوردن احساساتم خیلی راحت‌تر از الآن بود.

شاید حالا که اینجا فعلاً خبری از ساز و ساز‌زدن نیست دوباره شروع کنم به نوشتن. نمی‌دونم ولی سعی خودم رو می‌کنم. اینطوری شب‌های تنهایی بجای صدای ساز با صدای کیبور پر می‌شه. اینم یه مدلشه.

Thursday, April 12, 2007

حالی میده

بهترین کار در دنیا همانا بیکاریست. چون با انجام دادن هر کاری غیر از بیکاری خسته می‌شویم و بالافاصله آرزو می‌کنیم کاش بیکار بودیم و کار نداشتیم.

پس بهتر است قدر لحظات بیکاری را بدانیم و از آنها نهایت استفاده را ببریم که خیلی حال می‌دهد به آدم.

و در انتها از کاشف یا مخترع بیکاری کمال تشکر را می‌کنم که این کار خوب را به جهانیان معرفی کرد. روحش شاد و یادش گرامی و طریقش پر رهرو باد.

Wednesday, April 11, 2007

شلاق

زندگی سخت است. و تو خودت بهتر از من می‌دانی که زنگ تنهایی آدم‌ها را در گرماگرم شلوغی ایام به صدا در می‌آورند. چه ناگهانی، شنیدن ندای سهمگین کوس غربت با وجود تمام تظاهرها به بی‌توجهی بر سرتاسر وجودت خیمه می‌زند. و حتی پس از یخ‌زدن ذره ذره‌ی روحت با خود می‌اندیشی که چگونه به این بازی تن داده‌ای!

ژولیده‌ی افکار کهنه‌ات را در کنار هم می‌نهی تا شاید منطق آرمانهای از دست رفته را با نخ‌نمای آرزوهای گذشته‌ات در کنار هم استوار کنی. بی‌خبر از آنکه بار این قافله را بی‌‌تو هزار راه‌زن به تاراج برده‌اند. گرده‌ی اشتران نه خمیده از سقل مطاع امید توست، که هر چه مانده گران سنگ خارای خامی افکار رفته بر آب است.

می‌نویسی از دردهای سرد و می‌بینی خوابهای عمیق. فرو می‌روی در ژرفنای خیال و تمنا می‌کنی که تو را به کف اقیانوس رهایی زنجیر کنند. کاش طعم تبعید آدمی هم به شوری دریا باشد.

هیچ‌گاه نمی‌دیدی روزی را که عاشقانه‌ترین عاشقانه‌ات دست‌گیر راه دل باشد. چرا ظلم هم از در محبت وارد می‌شود و خدا هم عشق را با عشق می‌ازماید؟ این را هزاران بار با خنده ازخود می‌پرسی و جرات فکر کردن به جواب را نداری.

همیشه می‌شود آموخت و همواره می‌شود امید را در تاریکی سفید نگهداشت. بیا دستت را به دستم بده تا با هم از طاق شوم تشویش بگذریم و باز هم روشنایی را تجربه کنیم. آری با تو هستم، شب سیاه با تو‌ام، آرزوی خسته با توام، رویای شیرین ایام دور تو را صدا می‌زنم.

خیلی خسته‌ام. شب، تو را می‌خواهم که چیره‌ام را بپوشانی. خالیم، آرزو تو را می‌خواهم که بیادم بی‌آوری به چه یاد خوشی می‌کردم. بی‌خوابم رویا بیا تا با هم باز هم قدری بگردیم. بیایید که تنها رفاقت پایدار رفاقتی است که هنوز آغاز نشده‌است.

Monday, November 06, 2006

A toast to LOVE

A toast to LOVE:

L is for Life, and what is life without love?
O is for O Wow!!!
V is for the Very strange turn of events which we are all fine with it by the way!
E is for How Extremely normal we all find it!!!

by my Best Buddy: Dr Ross Geller

Wednesday, November 01, 2006

مغز فندقی

نتیجه‌گیری تحریری از تفکرات امروز:

نوشتن در مورد کارهای روزانه، کار بسیار مشکل و سختی‌ست.

Sunday, October 29, 2006

وراج

خیلی وقتها حرف زدن با رفقا باعث می‌شه به چیزهای پیش‌پا افتاده در زندگیت یک جور دیگه نگاه کنی! به بدیهیات زندگیت به دید نقد نظر کنی و زندگی تو از توی یک چشم دیگه ببینی. چشمی که شاید هیچ وقت طرز نگاهش رو نمی‌تونستی تجربه کنی.

و این چیزا حاصل نمی‌شه مگه در یک جمع دوستانه اونم ساعت 3 صبح. خوردن قهوه ساعت 12 واقعاً خواب رو از چشمت گرفته و تقربیاً در مورد همه چیز بحث شده. شاید فقط همین موقع باشه که بشه حرفهایی رو که در مواقع دیگه نمی‌شه به زبون آورد رو راحت مطرح کرد.

البته جالبیه جریا ن اینه که تمام این حرفها و پند و اندرزها با اینکه به نظر کاملاً درست میان اما عملاً توی طرز رفتار آدم هیچ تاثیری نمی‌گذارن. شاید فقط باعث بشن دفعه‌ی دیگه اتفاقات زندگیت رو تقصیر بدبیاری نندازی و باور کنی که "خودم کردم که لعنت بر خودم باد".

Sunday, October 01, 2006

دلم نمی‌خواد اتفاقات خوب در زندگی باعث بشن که آدم چیزهای به درد بخوری که تا حالا داشته رو از دست بده.

- بابا فکر من مهم‌تره یا حرف مردم؟ نه اینکه از همون اولش به ساز اونا رقصیدیم!

- باید به منم حق بدی!

- باشه ولی آخه حرف چه ارزشی داره؟

آقا جان هر چیزی ارزش خودش و داره در زندگی، اینی که بخوان سر این ارزشها از آدم باج بگیرن نمی‌شه! اصلن هم دوست ندارم اینطوری عمرن هم تو کتم نمی‌ره! خلاص و والسلام!

Friday, September 15, 2006

وسعت تاریخ آشناییمان شاید به پهنای دشت نزدیک خانه، بی‌کران نباشد ولی گردش روزانه‌ی اندوه در لابلای ساقه‌های آفتابگردان روییده از دل، بسیار گم می‌شود.

باد سرد، سریع و سوزان می‌وزد. و فقط گرمی دستهایمان است که داغ را بر دل بعید ساخته. لذت آفتاب در دل سیاه شب سنگینی سینه‌ی بی‌توان است. کاش می‌شد همه را با هم تقسیم کنیم. یادم می‌آید اندوه قدر نشناخته‌ی آنچه گذشت و می‌لرزم از سرما .

کنج خلوت اکنون یاد خاطاتی است که افکار از پرداختنش می‌ترسید. هنوز هم گوشه‌ی باز اتاق گرمای با هم بودن را زمزمه می‌کند. سه‌گوش تنهایی؛ در پس شلوغی؛ آرامش قدیمی را فریاد می‌کند و مشتهای گره کرده آرزوی آنسوی دیوار.

خدا قرارمان را فراموش کرده باز. دلم روز آفتابی می‌خواهد که با هم به آفتابگردانها را بخندیم و بی‌نهایت را در افق مرغزار نظاره کنیم. آفتابگردان مثال خوبی است. شاید او باز سر قرارش بماند. سخت است ولی با هم تحمل می‌کنیم.

Sunday, September 03, 2006

جوانی هر روز صبح به سوی برکه ای خم می شد و زیبایی خویش را در آب برکه می نگریست. روزی چنان محو زیبایی خویش گشت که در برکه افتاد و غرق شد. از محلی که او در آب برکه افتاد گل زیبایی روئید که آن را نرگس نامیدند.

هنگامی که او مرد الهه جنگل ظاهر شد و دید برکه که زمانی آب تازه و گوارایی داشت به اشک شور بدل گشته .

الهه جنگل از او پرسید:چرا گریه می کنی؟

و او جواب داد:برای نرگس می گریم.

الهه گفت: این اصلا عجیب نیست که تو برای او می گریی تنها تو می توانستی زیبایی او را ،مدتی طولانی بنگری.

برکه پرسید:اما آیا او زیبا بود؟

الهه با تعجب پاسخ داد:چه کسی بهتر از تو می توانست این موضوع را بداند. در زلالی آب تو بود که او محو تماشای زیبایی خویش می گشت.

برکه برای مدتی ساکت شد. و سپس گفت:

"من برای نرگس گریه می کنم ولی هیچگاه متوجه زیبایی او نشدم. من گریه می کنم چرا که هر گاه او در کنار آب زلال و شفاف من زانو می زد من می توانستم در اعماق نگاهش بازتاب زیبایی خویش را ببینم.

Tuesday, August 08, 2006

این جریان خواب آلود بودن منم دیگه داره خز می‌شه! قطعن یک مشکلی پیدا کردم. همش خوابم می‌یاد. راستی اون برنامه هم درست شد. فعلین بدک نیست ولی به صورت دلخواه هم در نیومده. درست می‌شه انشاءالله.
شانسم خوب چیزیه‌ها

Saturday, August 05, 2006

خوابم می‌یاد. این برنامه‌ی لعنتی هم درست نمی‌شه. رنگای روشنش به هم می‌ریزه. مغزم دیگه کار نمی‌کنه/ کلی هم قبل از خوابیدن کار دارم!
ازت متنفرم سوراخ فوری!

Tuesday, July 25, 2006

ساعت 2:30 صبح! چرا دارم می‌نویسم خودم هم نمی‌دونم. فقط می‌دونم دلم از همه چیز گرفته. هیچ چیزی اونجا که باید باشه نیست. دنیا همینه ولی مرده‌شورو ببرن که اینه.

تنهایی بهترین چیزه. هیچ با هم بودنی دووم نداره. اگه هم داشته باشه به سختی کشیدنش نمی‌ارزه. خسته‌ام،‌خسته خسته خسته.

Life sucks.

Thursday, June 22, 2006

لیست کارهای ساده‌ای که دلم براشون تنگ شده:

  1. ظهر جمعه پیاده رفتن از میدوم ولی‌عصر تا پارک لاله توی بلوار کشاورز.
  2. رانندگی تو سعادت‌آباد
  3. خوردن کاپوچینو توی El Café
  4. موندن توی ترافیک عصر پنجشنبه‌ی میرداماد.
  5. پارک کردن ماشین تو زعفرانیه و پیاده‌روی توی پهلوی طرف باغ‌فردوس.
  6. شیرپسته‌انبه فقط هایدا سر یخچال
  7. رانندگی از طهرون تا میگون ، جاده لالون
  8. رانندگی از ایران‌پارس تا سئول با موزیک آروم
  9. سلمونی حمیدرضا مهندسیان!
  10. سریع روندن توی بابایی تا دور برگردون جاده دماوند.
  11. رفقا

Thursday, June 01, 2006

اینهم از لندن. رفتیم و برگشتیم و هیچی به هیچی! فقط خستگی و سرماخوردگیش برام موند. اما قولی که داده بودم بابت گذاشتن اون نامه اینجا.


خداییش هر چی این نامه رو می‌خونم می‌بینم که نمی‌شه تغییرش داد و تغییر نداده‌اش رو هم نمی‌تونم اینجا بگذارم! فقط این قسمت آخرش رو عیناً نقل می‌کنم:


" اگر اکنون از این دیار پر هیاهو دوری، اگر با لحظه‌های سختی و بی کسی دست و پنجه نرم می‌کنی، تاب بیار که دلکش داستان آنانکه طعم خدمت او را دارند. ساخته شدن در ورزشگاه سختی‌هاست... « نصیب عاشقان روی دوست، تیر جفاست، نه درّ عطا. سوختن است نه آسودن... آتش است نه آسایش»(ح. عبدالبهاء)"

Sunday, May 28, 2006

اول بگم که این اون نامه که گفتم نیست! انشاءالله اون رو هم ادیت می‌کنم می‌گذارم سر فرصت. این متن رو چند وقت پیش از خودم در بکردم. حالا هم اینجا می‌نویسمش.


دلم برای زندگی تنگ شده‌است. هنگامیکه شعبده‌ی خوشی سایه بر تن افکار و روزهایت افکنده و نوید زیبایی، عبوسی پایانی ساعات فراموش نشدنی را مرهم دل کوفته از ضربات زمانت کرده.

کاش می‌شد که به سرعت در هم ریختن دیوار تنگ دلت در بوهبوحه‌ی دیدار شمشیر فرورفته در سنگِ فاصله‌ی بعید را از شکاف سیاهش بر کشی و هوای امید را تا انتهای واقعیت به کام فرودهی.

دلم کماکان می‌رنجد. از آنچه روا و ناروا از گوشت و خونم بریدند. از آنچه جبر و اختیار، عشق و نفرت و حقیقت و خیال نامش نهادند و در جای‌جای وجودم شلاق کردند.

افسوس که گاهی نمی‌دانند، رشتی این زخمها را از برای همدردی به جان خریده‌ام.

خوشی سخت‌تر از آن است که باور می‌کنی.

Friday, May 26, 2006

امتحانات هم بالاخره تموم شد. اونقدر هم که فکر می‌کردم خوشحال نشدم. بماند که دلم هم نمی‌خواد دوباره امتحان بدم ولی خوب روزا دیگه فرقی نخواهند داشت.

چند چیز هم مزید بر علت بود در رفتن حال بنده در قوطی. اول اینکه در امتحان آخری به طرز ناجوانمردانه‌ای با کمبود وقت مواجه شدم بنابراین خیلی راضی نیستم. دوم اینکه سفر برنامه‌ریزی شده به لندن به علت عدم موافقت دخترخاله‌ی محترم و آقاشون به دلایلی کنسل شد و فقط خرج بلیط خریداری شده و داغ یک عوض کردن آب و هوا به دل اینجانب بماند. سوم امروز نامه‌ای با محتوای ناخوشایند از دانشگاه دریافت شد که به جهت رفع مشکل جدید که می‌تواند کمی تا قسمتی شوخی شوخی جدی بشود باید تا سه‌شنبه صبر کنم که یک هوا آخر هفته‌ رو به گند می‌کشد.

اما از این حرفا گذشته چند روز پیش نامه‌ای از طرف یک رفیق داشتم که شاید با تغییراتی بعداً در اینجا بگذارمش. ولی اصل مطلب اینکه خیلی تحت تاثیر قرارا گرفتم. الآن 3 روزی هست که می‌خوام جوابش رو بدم ولی نمی‌تونم. واقعاً چیزی نمی‌شه بگی. برای همین تصمیم گرفتم یک مختصری جواب اینجا بهش بدم.

رفیق شفیق و یار قدیمی. نامه‌ی پر احساس و روشنت که در تلائلو آیینه‌ی صاف قلب تلائلو ایمان و توکل محض را پرده‌ی آسمان می‌نمود، سبب رقت قلب، رهایی اندیشه و تسکین روح شد.

بگویم که هر آنچه در سفره‌ی دل مسافر است حق است و حق را به حقیقت عین دیده‌ام. اکسیری که در بوطه‌ی امتحانِ داغ به وجودمان اجین کرده‌اند را اینجا اعتباری نیست. زنگار روزمره بسیار خورنده‌تر است از آنچه می‌شناختیم.

ولی آنچه به صرف محبت بی‌دریغ منت جان کردی را قابل نیستم. همه گوشه گوشه‌ی ظرایف توصیفت تنها شرم جان و عرق سرد بر پیشانیست، که محبوب مشترکمان گواه دل هر عامل است و ستار هر کاذب. روزهایی که گذشت و وقایع ایام نه چندان بعید هر آنچه بود قابل این نشان نبود.

به گواه دل بسیار گفتار در این حادثه نهفته که بازگویی مثنوی هفتاد من کاغذ می‌شود. داشتن دل همچو تو پاک و توکلی چونان کوهستانیت را آرزوست. دل مملو است و زبان قاصر.

زنده باشی و آیینه‌ای.

Thursday, May 25, 2006

بالاخره

بالاخره پسورد اینجا یادم اومد.
هنوز نمی‌دونم چرا دوباره اومدم. فقط می‌تونم بگم که:" A man does everything to keep his mind accupied in preson."
شاید این تنها دلیل منطقی برگشتنم باشه. نمی‌دونم چقدر می‌نویسم. نمی‌دونم تا کی می‌نویسم. فقط می‌دونم که برگشتم. خوش اومدم.
اما اصل مطلب اینکه من فردا امتحان دارم. الان هم ساعت 1:30 صبحه. فکر هم نکنین که داشتم درس می‌خوندم تنها کاری که نمی‌کردم درس خوندن بوده.
خدا آخر عاقبتمونو فردا بخیر کنه.

Tuesday, February 24, 2004

خواستم يک چيز خوب بنويسم براي پايان کار ولي خوب نوشتنم نميادش... بنابراين... فقط... خداحافظ...

Tuesday, January 20, 2004

تولدم مبارک... بعد از يک سال... خوب شدم 24 ساله... بگين ماشاءالله... نميدونم که چي ديگه بايد بگم... امسال خيلي احساس تولد ندارم... بنابراين فکر کنم همين کافي باشه... دعا کنيني سال ديگه اين موقع خيلي چيزها عوض شده باشه...

Saturday, January 10, 2004

بابا آهنگ... بابا خواننده... بابا سياوش قميشي... بابا مجتبي کبيري... الحق که شعرهاي شاعرهاي ايروني خيلي بهتر از شاعر فرنگي هاست... من که بيشتر از کار جديد خود قميشي با کار اين بابا مشبهش کيف کردم... شما هم يکبار امتحان کنيد...

Monday, January 05, 2004

Friday, January 02, 2004

عصباني هستي؟ ... اصلاً به تو مربوط نيست... نه سر سيري نه ته پياز حالا خودتو بکش... چکار ميخواي بکني؟ هيچکار... پس بشين سر جات اينقدر هم... خودت ميدوني ديگه... آدم وقتي يک کاري ميکنه که نتيجه بگيره... اما با همه اين حرفها به هيچ وجه خوشم نيومد... به جهنم که خوشت نيومد... آدم باش... سرت بکار خودت باشه...

Monday, December 29, 2003

با سلام لطفاً بعد از شنيدن صداي بييييييييييييييييييييپ پيغام خود را بگذاريد... در اسرع وقت با شما تماس خواهيم گرفت... متشکريم... بوووووووووووق........

Friday, December 26, 2003

همه دلايل رو مي دونم... همه رو ميشناسم... ولي باز هم کار خودم رو ميکنم... اما واقعيتش اينکه هنوز مي ترسم...

Tuesday, December 23, 2003

کي ميره اين همه راهو....
من...

Monday, December 22, 2003

بهش ميگم: حرص نخور... مثل من ميشي...
ميگه: اِ

Saturday, December 20, 2003

از امروز هر روز فقط يک جمله و امروز: رسيدن به خير

Tuesday, December 02, 2003

اومدم بنويسم که ديگه نمي نويسم دلم نيومد و دستام نرفتن... اومدم بنويسم حرفام نيومدن و افکارم هم همينطور...نه دلم مياد اينجا رو ببندم چون يک طوري بهش عادت کردم و جايي شده که برام دوستان خوب و عزيزي پيدا کرده و خيلي وقتها هم سنگ صبوري بود براي وقتهاي خوب و بد من...
سر بد دوراهي گير کردم... اين انتحاب هم بد چيزيه نه؟ بابا ولم کنين ازدواج هم توش انتحاب داره بعله ولي منظورم اون نيست... منظورم اون وقتيه که ميخواي بين دو تا چيز خوب يا بد يکي رو انتحاب کني... يکي از نمومنه هاش همين الآن...
من بايد چکار کنم؟

Friday, November 21, 2003

The most destructive habit..............................Worry
The greatest Joy.......................................Giving
The greatest loss........................Loss of self-respect

The most satisfying work.......................Helping others
The ugliest personality trait.....................Selfishness
The most endangered species.................Dedicated leaders

Our greatest natural resource.......................Our youth
The greatest "shot in the arm"..................Encouragement
The greatest problem to overcome.........................Fear

The most effective sleeping pill................Peace of mind
The most crippling failure disease....................Excuses
The most powerful force in life..........................Love

The most dangerous pariah..........................A gossiper
The world's most incredible computer................The brain
The worst thing to be without.... . Hope

The deadliest weapon...............................The tongue
The two most power-filled words......................."I Can"
The greatest asset......................................Faith

The most worthless emotion..........................Self-pity
The most beautiful attire..............................SMILE!
The most prized possession......................... Integrity

The most powerful channel of communication.............Prayer
The most contagious spirit.........................Enthusiasm

Everyone needs this list to live by...pass it along!!!

Tuesday, November 18, 2003

خوب چند تا link جديد گذاشتم اون کنار که اميدوارم خوشتون بياد. راستش مدتي بود که بايد دستي به سر و گوش اينجا مي کشيدم ولي هنوز هم اون طوري که دلم ميخواد فرصت اين کار رو پيدا نکردم. راستش فکر ميکنم الآن يک حدود دو سالي هست که دارم weblog مينويسم احساس ميکنم بهش عادت کردم. حالا اينکه اين خوبه يا بده رو نميدونم امّا ميدونم که اون احساس شور و شوق اوليه رو ندارم. خوب اينها رو چرا گفتم خودم هم نميدونم.
امّا خدمت دوستان عزيز عرض شود که من شنيده بودم هر کسي يک روز بد شانسي داره ولي بهش اعتقاد چنداني نداشتم تا اينکه پريروز وقايعي که براي برادرم اتفاق افتاد رو ديدم و با اين موضوع اعتقاد پيدا کردم.
فکر کنين اگر شما توي يک روز... بهتره بگم از 5 بعد از ظهر تا 10 شب اين کارهايي رو که ميگم انجام داده باشين چه حالي ميشين...
1- زدن دوشاخه تلفن Modem توي برق اون هم در حالي که توي پريز برق حتي دوشاخه معمولي هم نبوده بلکه يم آداپتور بزرگ رو در بيارين و جاش دوشاخه تلفن رو بزنين توش... و modem بگه Boom...
2- کتري مامانتون رو که بعد از سزوندن دوتا کتري قبلي براش کادو خريدن و نسبتاً قيمتي هم هست دوباره بسوزونين... و بدتر اينکه بيان ماست مالي کنين ولي حواستون نباشه و قضيه حسابي لو بره...
3- ظرف غذاي فردا رو که خدا از آسمون براي يکسري آدم گرسنه توي دوران بي مادري و در نتيجه بي غذايي فرستاده رو درست دم در خونه بزنين بريزين طوري که مجبور بشين با خاک انداز جمعش کنين و هيچي به خونه نرسه...

حالا شما بگين اين بد شانسي هست يا نه؟

Wednesday, November 12, 2003

Useless or useful knowledge - you decide

A dime has 118 ridges around the edge.
A cat has 32 muscles in each ear.
A crocodile cannot stick out its tongue. A dragonfly has a life span of 24 hours.
A goldfish has a memory span of three seconds.
A "jiffy" is an actual unit of time for 1/100th of a second.
A shark is the only fish that can blink with both eyes.
A snail can sleep for three years.
Al Capone's business card said he was a used furniture dealer.
All 50 states are listed across the top of the Lincoln Memorial on the back of the $5 bill.
Almonds are a member of the peach family.
An ostrich's eye is bigger than its brain.
Babies are born without kneecaps. They don't appear until the child reaches 2 to 6 years of age.
Butterflies taste with their feet.
Cats have over one hundred vocal sounds. Dogs only have about 10.
"Dreamt" is the only English word that ends in the letters "mt".
February 1865 is the only month in recorded history not to have a full moon.
In the last 4,000 years, no new animals have been domesticated.
If the population of China walked past you, in single file, the line would never end because of the rate of reproduction.
If you are an average American, in your whole life, you will spend an average of 6 months waiting at red lights.
It's impossible to sneeze with your eyes open.
Leonardo Da Vinci invented the scissors.
Maine is the only state whose name is just one syllable.
No word in the English language rhymes with month, orange, silver, or purple.
On a Canadian two dollar bill, the flag flying over the Parliament building is an American flag.
Our eyes are always the same size from birth, but our nose and ears never stop growing.
Peanuts are one of the ingredients of dynamite.
Rubber bands last longer when refrigerated.
"Stewardesses" is the longest word typed with only the left hand;"lollipop" with your right.
The average person's left hand does 56% of the typing.
The Bible does not say there were three wise men; it only says there were three gifts.
The cruise liner, QE2, moves only six inches for each gallon of diesel that it burns.
The microwave was invented after a researcher walked by a radar tube and a chocolate bar melted in his pocket.
The sentence: "The quick brown fox jumps over the lazy dog" uses every letter of the alphabet.
The winter of 1932 was so cold that Niagara Falls froze completely solid.
The words 'racecar,' 'kayak' and 'level' are the same whether they are read left to right or right to left (palindromes).
There are 293 ways to make change for a dollar.
There are more chickens than people in the world.
There are only four words in the English language which end in "dous":
tremendous, horrendous, stupendous, and hazardous.
There are two words in the English language that have all five vowels in order: "abstemious" and "facetious.
There's no Betty Rubble in the Flintstones Chewables Vitamins.
Tigers have striped skin, not just striped fur.
TYPEWRITER is the longest word that can be made using the letters only on one row of the keyboard.
Winston Churchill was born in a ladies' room during a dance.
Women blink nearly twice as much as men.
Your stomach has to produce a new layer of mucus every two weeks; otherwise it will digest itself.

Friday, November 07, 2003

داستان راستان

وايستاده بودم سر کوچه... صحنه اي رو ديدم که واقعاً برام تاسف آور و سوال برانگيز بود... دلم ميخواد شما هم بگين چرا جامعه ي ما اينطوري شده؟ حالا اصل ماجرا
همونطوري که ايستاده بودم يک پژو (يا حالا يک ماشين ديگه) از سر کوچه اومد بيرون... جلو دوتا پسر نشسته بودن فکر کنم حداکثر 20 سالشون بود... عقب هم دوتا دختر دبيرستاني... توي جردن شلوغ بود و ماشينها سر کوچه معطل ميشدن... همينطور نا خودآگاه بخاطر سر و صداي توي ماشين توجهم بهش جلب شد... ديدم دختره از توي کيفش يک بسته سيگار کشيد بيرون که هنوز باز نشده بود... خيلي حرفه اي و مردونه تنذيف روي سيگار رو با دندون باز کرد... پاکت سيگار رو چند بار کوبيد روي پاش و بعد گرفت دستش و ته بسته رو زد روي انگشتش... وقتي يکي از سيگارها از بسته اومد بيرون باز با دندون يکيش رو در آورد و کشيد بيرون... بعد سيگار رو گرفت دستش و دور و برش رو با زبون خيس کرد (شنيدم وقتي اطراف سيگار رو خيس کني دير تر تموم ميشه) و آخرش هم با سيگار پسر جلويي روشنش کرد...
منظورم از اين چيزي که نوشتم طرح اين سوال بود که چرا تازگي بين جوونها سيگار کشيدن اينقدر باب شده؟ دليل خاصي داره؟ مثلاً احساس بزرگي؟ نميدونم حس خفن بودن؟ اينکه آدم رو تحويل بگيرن؟ يا چي؟
تازه اگه اينطوري هم باشه من فکر کنم اگر سيگار نکشي چون بيشتر توي چشمي بيشتر به تمام اينها ميرسي... گاهي هم ملت ميگن به آدم آرامش ميده... خوب حالا براي يک عده اي اين درست ولي آخه دختر 18 ساله و پسر 19 ساله که ديگه غم چي رو داره؟
ميدونين من چي ميگم... ميگم يک عده اي چون توي جووني هيچ کاري ندارن که توي اوقات فراقتشون بکنن شده يک دفعه هم به عنوان تفريح سيگار ميکشن بعد هم بهش عادت ميکنن... اون وقتي هم که کاملاً معتاد به سيگار شدن براي اينکه عيب خودشون رو بپوشونن به اونهايي که نميکشن برچسب بچه ننه و اينطور چيزها رو ميزنن... من که فکر ميکنم خود سيگاري ها بيشتر از همه از سيگاري بودن خودشون ناراحتن... ولي ميخوان کم نيارن...
در ضمن من ميگم قبح هر کاري تا وقتي انجامش ندادي برات سنگينه... وقتي فقط يک بار يک کاري رو کردي برات عادي ميشه... بنابراين بهتره هيچ وقت سيگار نکشي تا اينکه بکشي بعد بخواي ترک کني حتي شده بخاطر تجربه هم ارزش نداره يک کارهايي رو توي زندگيت انجام بدي...
مثل بابا بزرگها حرف زدم؟ خوب چکار کنم... من واقعاً همين فکر رو دارم براي همينه که هيچوقت اينکار رو نکردم چون ميدونم اگر يک بار کاري رو انجام دادم برام خيلي سخته بگذارمش کنار...
فعلاً Chao

Friday, October 31, 2003

مديريت

نمي فهمم چجوريه؟ يک دفعه اونقدر بي حوصله ميشم يک دفعه اينقدر چرت و پرت مياد توي ذهنم؟ چي بگم والله اولش يک کمي اخبار بدم خدمتتون...
اول، به نظر شما ضايع ترين اتفاق ممکنه توي ماه رمضون چيه؟ بارک الله اينه که ظهر جمعه مامانتون کباب درست کنه و شما مجبور بشين توي بالکن کباب درست کنين...
دوم، مار از پونه بدش مياد در سوراخش سبز ميشه... يعني اينکه پرنده از چي بدش مياد گربه حالا چي يک بچه گربه اي رو اين اخوي هاي ما آوردن توي پارکينگ نگهميدارن... توي 80 سالگي يادشون افتاده بچه بازي در بيارن... اونقدر هم زشته که بيا و ببين... لاغر و حانيي... اه اه... اسمش هم آقا مصطفي است... خلاصه برنامه داريم اينجا... دوتا غول تشن افتادن دنباله بچه گربه... اين هم از زندگيه ما...
خوب اما اصل مطلب اينکه بنده ميخوام با اجازه، راجع به مواضيعي در امر مديريت حرفهايي بزنم... البت هيچ ادعايي ندارم بحث علميش رو هم بيل که جاي خود دارد کلنگ ميرم چه برسه به خودم...
عرضم به گوش مبارکتون که يک چيزي که هميشه من رو ناراحت ميکنه در امور مديريتي بحث کاسه داغتر از آش و با توضيح بيشتر شاه مي بخشه شاقلي نميبخشه است... بابا نمي فهمم چقدر تفاوت توي اجرا و برداشت ميتونه توي يک حرم مديريتي رخ بده آخه؟ عجب... رئيسش ميگه ما هدفمون جذب بوده... طرف همچيني برخورد کرده که همه رو زده کرده... رئيسش ميگه خواستي خواستي... نخواستي نخواستي... طرف اومده ميگه بايد تازه هر وقت هم من ميگم بايد... اي بابا... اينهمه دم و دستگاه عريض طويل درست کردي که آخر چي؟ هر چي ميگي نشه؟ مگه اينکه يکي صداش در بياد تازه بفهمي که نه خبري هم نيست؟ اصلاً شما بفرماييد اين هم شد مديريت؟ اگه شد چطور شده که ما نفهميديم؟ آخه تا کي؟ ما password زديم رفتيم مرحله بعد اوني که نداره چي؟ هيچي... ول معطله...
در ضمن يک نفر هم تولد شد ولي جايي که ملت مي دونستن تولد شه نبود خوب؟ اون وقت از اونجايي که بود براي بقيه mail زد که تولدم مبارک... حالا من چي بگم؟ شما هم بگين تولدت مبارک... هديه چي؟ حالا فعلاً...
Chao…

Sunday, October 26, 2003

حوصله ندارم زياد تايپ کنم... اصولاً ديگه خيلي وقته مثل قبل حوصله يکسري چيزهايي رو که در گدشته براشون حوصله داشتم رو ندارم... چند کلمه ميگم و مي رم... ميرم فکر کنم ببينم اصلاً دوباره بيام يا نه...
اول... مرديم از هيجان اين مملکت... نمي فهمم ما هيجان نخوايم کي رو بايد ببينيم؟ دوم... خدا رو شکر که مانونشن به خوبي برگزار شد ولي اينکه بشنوي يکي بعدش بگه مه معلومه کانونشن 800 هزار توماني بايد هم خوب باشه قبول کنيني شنيدنش سخته مخصوصاً وقتي ميدوني يک عده اي چقدر براش زحمت کشيدن... در ضمن تا کور شود هر آنکه نتواند ديد...
آخرش رو هم نميگم چون به اندازه کافي قر زدم

Wednesday, October 15, 2003

عصباني

آقا يک عده نشستن نمي فهمن که تصميماتي که مي گيرن چقدر ممکنه توي زندگي بقيه آدمها تاثير بگذاره... يک همچين آدمهايي واقعاً خطرناکن...
با زندگي همه بازي ميکنن... شما فکرش رو بکن... 4 سال بدبختي کشيدي که مثلاً مثل آدم درس بخوني که سر موقع از اين سيستم مزخرف بزني بيرون و برسي به بقيه زندگيت... هر کاري گفتن کردي به هر سازي رقصيدي با بد و خوبش ساختي... حالا که همه چيز رو درست پشت سر گذاشتي همين دو آخر که 1000 تا برنامه ريز و درشت براي خودت رديف کردي آقايون به خاطر سهل انگاري خودشون اومدن ميگن شما بايد 6 ماه ديگه بابت 1 واحد درس معارفي بايد توي اين سيستم معلوم الحال بمونين و توي زندگيتون الاف باشين...
بابا عقلتون رو شکر... دانشمندا... آخه آدمهاي حسابي بلانسبت... 6 ماه مگه 6 دقيقه است... هزارتا برنامه آدم داره براي اين مدت... براي من 6 روز هم 6 روزه چه برسه به 6 ماه... شما ميگين 6 ماه بمون پاشو بيا با روديهاي 82 برو امتحان بده؟ خدا شما رو از ما نگيره...
حالا شما بگين کي ميگه اينجا جاي خوبيه؟

Saturday, October 11, 2003

و امّا عشق

" بر آن باش تا زمان و توان کافي در پيوندهايت سرمايه نَهي. پيوندهاي بادوام اتفاقي بوجود نمي آيند، بلکه به دست انسانها آفريده مي شوند."
" به ساير پيوندهاي کسي ه دوستش ميداري احترام بگذار. اگر اين پيوندها براي او اهمّيت دارند، بايد براي تو نيز مهم باشند."
"هرگز از ديگران بت و معبود کمال مساز. هيچگاه انتظاراتت را بر آورده نخواهند کرد."
"هرگز ديگري را ناگزير منک به نام عشق کاري را براي تو انجام دهد. با عشق نمي توان معامله کرد."
" بر اين احساس مباش که ناگزيري تمام ساعات بيداري خود را با آن که دوست مي داري بگذراني، گاه او را به حال خويش رها کن و بگذار که در دنياي خود بسر برند."
" مگذار که رويداد زندگي دلت را سخت گرداند. از آن براي حساستر و آگاه تر شدن سود ببر.
منبع: توسعه ابعاد محبت در ازدواج

Friday, October 03, 2003

عروسي

بله دايي ديشب رفته بود عروسي از اون مدلهايي که خدا نصيب نکنه... آدم بين 200 نفر غريب افتاده باشه خيلي سخت ميگذره نه؟
ولي همين باعث شد که به مواردي چند توجه کنم که تا حالا توجه نکرده بودم... و در ذيل آن موارد به شرح آورده ميشود:

1- شام خيلي خوب بود و من از اون راضيم...
2- دسر هم گويا خوب بوده ولي به ما نرسيده...
3- عجب بابا کرمي ميرقصه باجناق داماد... شيره...
4- آي آقاي داماد اون چه کاريه ميکني؟ عروس رو بگذار زمين... ا... ماچ... وايسا... بيگيريدش... (بابا غيرت)
5- همگي به افتخار رقص دو نفره ي دايي و جناب سرهنگ کف مرتب...
6- نميدونم چرا کت شلوارهاي همه از کت شلوار داماد قشتگ تره؟
7- بابا پرده... بابا پروجکتور... بابا no signal... بابا 20 دقيقه مردم رو الاف کن بعد بگو نشد...
8- قبل عروسي جهت جميع دوستان کلاس رقص برگزار ميگردد... قبولي تضميني... در چي نميدونم...

اما مطلب باحال ايندفعه... بعد از شام طبق روال معمول برنامه بعد از اندکي ترقص گروهي قرار بر رقص Tango قرار گرفت... و دوستان با زوجينشون(مطلبي که آقاي مطرب عيناً فرمودند) اومدن و خلاصه ديگه بعله... البته نه بعله ولي خوب تا حدي آره...
در همين احوالات و در غم انگيزناک فرو رفتگيه ما... عمو قلمبه مطلبي رو طرح فرمودند که در نهايت درجه ما خنديديم که همه برگشتن... ايشون عنوان فرمودند که:
بياين بريم وسط... دستمون رو هر کدوم به نيت اينکه با کسي داريم ميرقصيم نگه داريم... بعد هم يک کاغذ بنويسيم بندازيم گردنمون به اين مضمون که: " به زودي در اين مکان يک زوجين نصب ميگردد"
واي که ما اونقدر خنديديم که رقص و اينا تعطيل شد... ولي به نظر من در اون حالي که ما بوديم جهت تسکين آلام قلوب داغديده ي ما چيزه (يعني پيشنهاد بي تربيت با اون طرز فکرت) خيلي خوبي بود...
در ضمن هم اسم داماد هم ازدواج کرده و ميخواد بره پيش خانومش آلمان... دلم خيلي براش سوخت طفلکي تا پرسيدم پس خانومت کو يک آهي کشيد که دل شنگ به حالش کباب ميشد...
و ديگر عرضي نيست و تمام...
فعلاً Chao

Saturday, September 27, 2003

پرت و پلا


خوب دوباره اومدم... آخه ميدونين تعطيلات بين ترم رفته بودم مسافرت خارجه تا اومدم طول کشيد و اينا... جاتون خالي ما پنجشنبه ترممون تموم شد و امروز هم شروع ترم جديد... از شانس کچل هم از روز اول کلاس داير شد... ديگه توي اين فرصت طولاني هم من ديدم بهترين زمان براي مسافرت خارجه است و ديگه...
راستي اي آقاي استاد امروزيه ما که هفته ي پيش باهاش مهندسي ايترنت داشتيم اين هفته شبکه توي اين يک هفته نامزد کرده... امروز اومديم سر کلاس ديديم که... داريرا ريراي... بابا تو ديگه کي هستي... توي يک هفته نامزدي کرده امروز هم اومده سر کلاس... تازشم دست راستش يا چپش زير سر ما... بالاخره درسمون داره تموم ميشه و سر و سامون و زن و زندگي و ديگه و حرفهاي مامان بزرگ و اينا رو که ذيلاً داشتين که... حالا اين بماند تا موقعش که يک دفعه غافل گيرتون کنم...
اما از خيلي چيزها توي اين دنيا جالب تر اينه که شما با تلفن عمومي در حال حرف زدي باشين... يکي بياد با ماشين واسته... پياده بشه... بياد کنار تلفن... با سکه بزنه به شيشه که زود باش... شما هم کفري بشين و بيان بيرون بعد ببينين طرف موبايل رو در اورد و شماره رو از توش نگاه کرد و با تلفن سکه اي شروع کرد زنگ زدن... عجب حکايتيه بخدا... اگه ميخواي شمارت نيوفته که چي؟ اگه پول نداره که بابا گدا... اگه عجله داري پس چرا موبايل خلاصه من که بفهميدم تو اگه فهميدي يک زنگي به ما بزن... و همين

فعلاً Chao

Monday, September 22, 2003

فرياد


ساعت 9:30 شب توي اتوبان... مثل هميشه شلوغ... خسته از همه چي... بيشتر از همه از خودت... از بي طاقتيت... از بي تابيت... نميدوني چته... ناراحت از برخوردات با اطرافيانت... توي فکر اينکه چي باعث شده اينطوري بشي؟ اصلاً چرا وقتي از هميشه ناراحت تر و افسرده تري بيشتر توي جمع شوخي ميکني؟
صداي نوار رو بلند ميکني... بهترين آهنگ کاست داره پخش ميشه... زير لب شروع به زمزمه ميکني... يواش يواش به اوج آهنگ ميرسي... پات روي پدال گاز فشرده ميشه... سرعت ميگيري... تاجايي که احساس ميکني توانايي کنترل ماشين رو توي اون شرايط داري...
صدات بلند و بلند تر ميشه... زمزمه هات حالا تبديل به فرياد شده... داد ميزني... خيلي بلند تر از خواننده... از ته دلت فرياد ميکشي... ميخواي تمام درونت رو بريزي بيرون...
حالا ميفهمي چته... تحمل دورويي رو نداري... ميخواي اوني باشي که نميتوني... ميتوني ولي... درد رو توي تمام و جودت احساس ميکني... دردي رو که از قلبت شروع ميشه و تمام وجودت رو تسخير ميکنه... دوباره داد ميزني... و دوباره و دوباره... حالا ديگه صداي آهنگ رو هم نميشنوي... هر چي هست فرياده... فرياد و باز هم فرياد...
ديگه صدايي نيست که از گلوت خارج بشه... تقريباً ديگه رسيدي... خودت رو جمع و جور ميکني... و نگاهي به قيافت توي آينه ي داخل ماشين ميندازي...
پيش خودت ميگي چه خوبه که همه چيز رو ميشه گردن خستگي کار روزانه گذاشت...

Tuesday, September 16, 2003

Rally Race

طرفهاي عصر... توي اتوبان نيايش... پشت چراغ قرمز... پرنده در حال گوش دادن به موسيقي... حسابي هم دمق و بي حال...
در همين احوالات از کنار يک صداي ترمز شنيده ميشه به صورت اهييييييييييييييييييي... چرت پرنده پاره ميشه و نگاهي به ماشين کنار دستي...
چي ميبيني... خلقت برتر... خدا چه مخلوقاتي داره واقعاً... مخصوصاً اگر پرايد باشه اون هم سياه... اصلاً مخلوقات در قالبهاي سياه قشنگ تر ديده ميشن...
محو جمال راننده ي کناري... عبا، قهوه اي روشن... پيرهن سفيد... ريش، تپه، تقريباً تا روي سينه... ابرو، يک پا محمود فکري... و زاپاس، مارشال دور سفيد... از اون سفيدها... فکر کنم 17 اينچي بود...
حالا يکي بايد دايي رو نگهداره تا از تعجب غش نکنه(کجايي که...) اين صداي قيژ مال ماشين ايشون بود؟ الله اعلم... حتماً اسلام در خطر شده که اينطوري شده...
و چراغ سبز ميشود... البته اين رو دايي از روي قرمز شدن چراغ مربوط به عابرين ميفهمه چون يک هوا زود تر قرمز ميشه... و پرنده هم سعي مي کنه در مسابقه ي زود راه افتادن مثل هميشه اول باشه... اما زهي خيال باطل... يک دفعه صداي بکسوات از کنار بلند ميشه و پرايد از جا کنده ميشه... در طرفت العيني پرايد مي پيچه جلوي دايي... و بعد يک لايي به سمت راست... دوباره به چپ... حالا به راست... و قس علي هذا... و در همين اثني پرنده از خنده روده بر داره ميشه... بابا تو ديگه کي هستي؟
بنده که در صنف ملا ها Rally Racer نديده بودم... فکر کنم يا ايستيکبار شده بود يا اينکه به خودش نون باگت خورده بوده در اون... يا اينکه خيلي اسلام در خطر بود و اون بايد ميرفت که جلوي خطر رو بگيره و يا پس چي؟
در هر حال بنده جهت گسترش اينگونه عوامل جان بر کف توصيه مي کنم که حضرات نغمه سرايان اهل بيت (نوحه خونها) بيان و چند قطعه ي Metal يا Trance يا حد اقل Techno بخونن که جو براي عمليات ژانگولر اسلامي در مواقع نياز محيا تر بشه و دوستان به سرعت تر برسن به خودش...
زياده عرضي نيست و همين...
فعلاً Chaoُ

Wednesday, September 10, 2003

بي عنوان

يک جاهايي براي ما پيش اومده وقتي که براي يکي از عزيزانمون خدايي نکرده اتفاقي، مريضي رخ بده... بعله دوراز جون ولي واقعيتيه که بايد پذيرفت...
ميدونين توي يک همچين موقعيتهايي برخوردهاي ما خيلي مهم ميشه... جايي که تمام اون نگراني ها و اضطرابات توي دلمونه و نميدونيم باهاشون چکار کنيم... وقتي فکر اتفاقاتي که ممکنه از اين به بعد بيوفته يک لحظه راحتمون نميگذاره...
همه ميگن خونسردي و واقع بيني توي اينطور مواقع از هر کاري بهتره ولي من کمتر کسي رو ديدم که بتونه اينطوري رفتار کنه... آدم دست خودش که نيست... حول ميکنه، دلشوره ميگيره، مضطرب ميشه، نگران ميشه خلاصه هزار جور فکر و خيال مياد توي سرش... کاريش هم نميشه کرد...
ولي هميشه يک چيز بايد توي ذهنمون باشه... اول، روحيه طرف مقابل از هر چيزي مهم تره... دوم، اميدواري... و سومي که از همه مهم تره توجه به خدا و خواست اون... بابا اگه خدا بخواد شيشه رو کنار سنگ سالم نگهميداره چه برسه به خودش...
بعدش هم اينکه نقش اطرافيان توي تمام موارد بالا کاملاً انکار ناپذيره... همونقدر که يک جو غمگين و افسرده ميتونه باعث ياس و نا اميدي بشه، شرايط مساعد و اطرافيان خوش روحيه ميتونه باعث تسکين باشه و روحيه رو افزايش بده... که مسلماً براي همه بهتره...
اينجاست که کارهاي سخت سخت شروع ميشه... آدم دلش مثل سير و سرکه ميجوشه ولي بايد طوري رفتار کنه که باعث ترس و دلهره طرف نشه... آخ که چقدر هم سخته اين کار...
اما يک چيزي هم هست اينکه وقتي آدم احساس ميکنه که اين طرز رفتار ميتونه موثر باشه خدا هم توي کارش کمکش ميکنه...
من ميگم که مهمتر از همه اينه که ما خودمون بخوايم که خوب رفتار کنيم و سعي کنيم به خودمون اول و بعد به طرف روحيه بديم... يا بقول عزيزي... خودمون به خودمون کمک کنيم... بعدش هم کلي دعا بخونيم که بدرد ميخوره... ميگين نه؟ امتحان کنين...
اينطوري بهتره... فعلاً Chao

Sunday, September 07, 2003

Chat

از Chat بدم مياد... حالم رو به هم ميزنه... درسته خيلي وقتها ازش گريزي نيست ولي از ته دل بايد بگم که ازش متنفرم...
هيچ چيزي جز يک chat conversation نميتونه باعث Misunderstanding بشه... مخصوصاً براي کسايي مثل دايي که خيلي از حرفهاش با حرکات و ادا اصولشه که معني پيدا ميکنه...
اولاً اينکه هميشه چيزهايي که ميفرستي پس و پيش ميرسه بنابراين هيچ وقت جوابي که ميخواي به موقع نه ميتوني بدي و نه ميتوني بگيري... دوماً حالتهاي گفتن رو نميشه منتقل کرد... چيزي رو براي شوخي ميگي به عنوان نيش و کنايه بر داشت ميشه... فقط بخاطر اينکه يادت رفته يا حتي نخواستي که ي; happy face بگذاري ته جملت... حالا بعدش هر چي هم بگي که منظورت يک چيزه ديگه بوده...
آخ... کفريم که نگو... بعد از هزار سال (البته به حساب خودت) اومدي نشستي پاي اين ماس ماسک... کلي حرف ميزني آخرش سر هيچي همه چي خراب ميشه...
زور(عبارت بهترش که اگه عصباني نبودم ميگفتم تاسفه) داره... باور کنين داره... وقتي مطمئنين اگه face to face حرف ميزدين هيچ اتفاقي نمي افتاد... حالا وقتي قطع ميشين هر کدوم يک جوري اعصاب ندارين...
به خدا... من اوني که تو فکر ميکني نگفتم... باور کن... تو که من رو ميشناسي... الان حالم کلي بده... بديش هم به اينه که وقت کافي نبود تا مطمئن بشم تونستم همه چيز رو درست کنم يا نه... دلم هم غم داره هم عصبانيه...
بابا يک وقتي آدم با وجود اينکه از خيلي چيزها مطمئنه ولي دلشوره داره... الآن من هم همينطورم... خدا کنه همه چي زود رو به راه بشه...
نفهميدم به خدا... قصد بدي هم نداشتم... آخه مگه من دلم مياد؟ من کي يک همچين چيزي گفتم که اين دفعه ي دومش باشه؟
اه... در مورد اين موضوع اينجا هم که مينويسم بازم دلم خالي نميشه... دعا کنين زود همه چي دست بشه... از من هم به شما نصيحت... Chat نکن آقا...
برم ببينم چي ميشه...
فعلاً Chao

Wednesday, September 03, 2003

ندامت نامه

واي واي واي... فکر کنم روي بد نقطه اي دست گذاشتم... حسابي تمام خانومها عزيز رو عصباني کردم... خوب اين هم عالمي داره...
بابا اولاً من که همون اولش گفتم که خيلي توي اين اجتماع به خانومها ظلم ميشه نگفتم؟ گفتم که تمام حرفهاي آزادي فقط حرفه نگفتم؟
اصل مطلب فقط يک کلام بود اين که حيفه آدم در قبال چيزهايي که بدست مياره که تازه هنوز هيچ کومش رو بدست نياورده بياد و خوبيهاي خودش رو حالا چه بخاطر انتقام چه بخاطر بدي بقيه از دست بده همين...
بعله خيلي وقتها ما چيزهايي ميگيم چون حواسمون نيست کارهايي رو ميکني يا نميکنيم چون حواسمون نيست... گاهي همه رو با يه چوب ميزنيم چون حواسمون نيست... همش هست... من هم نگفتم نيست... چيزي که ميخواستم بگم همون چند خط بالايي بود و تمام...
باز هم اگر به لطافت و متانت و ظرافت و روح لطيف زنانه جمع نسوان خدشه اي وارد شده و بنده رو هم به ديد ساير رجال که همگي دور از جون گرگ... گرگ صفت و بي جنبه و بي ادب و حيز (حالا با هر املايي) ديدن عذر خواهي مي کنم...
بابا اصلاً خر ما از کرگي دم نداشت... ما رو چه بکار نسوان... خدا حفظشون کنه و نسل مردان رو هم از روي زمين بر داره تا جهان بهشت برين بشه و خانومها با خيال راحت بيان بيرون و برن سر کار... حالا خوب شد؟
فعلاً Chao

Saturday, August 30, 2003

فضولي در کارهاي زنانه

امروز ميخوام پا توي کفش خانومها بکنم يعني توي کارهاي اونها يک کمي دخالت بکنم... اميدوارم که به بخش حس نوع دوستيشون زياد بر نخوره... براي نشون دادن حس نيت اجازه بدين که بگم من خودم هم قبول دارم که توي جامعه ما و شايد خيلي جاهاي ديگه به خانومها ظلم ميشه و اين اصلاً خوب نيست...
اما بعد از پاچه خواري بگذاريد برم سراغ اصل مطلب... هميشه چيزي که با استفاده از لفظ خانوم به ذهن ميرسيده مترادف بوده با متانت، وقار، سنگيني، حس مهرباني و مواسات يا حداقل انصافي که توي خانومها نسبت با آقايون به وفور بيشتر بوده... اينها وجوه تمايز خانمها محترم از آقايون بوده و تا حدودي هست البته تا اونجايي که من اطلاع دارم... و خوب در خيلي از موارد آقايون هم البته در دوران اخير بيشتر سعي کردن که رعايت خانومها رو بکنن که البته وظيفه ي اونها هم هست... پرنده هم فکر ميکنه اين ملاحظات و اين احترامهاي خاصي که به خانومها گذاشته ميشه، دقت کنين به کم و زيادش کاري ندارم نفس عمل رو دارم ميگم، حاصل چيزي جز اون رفتار خانومانه نبوده و نيست...
حالا يک چند وقتي شده که خانومها اجازه پيدا کردن، شده به لفظ و اسم، بيشتر حقوقي رو که حق مسلم خودشون هم هست کسب کنن... ولي شايد باشن کساني که بخاطر تحمل اون فشارهاي قبلي ظرفيت داشتن اين آزادي که من هم فکر ميکنم فقط در حد حرف هست رو نداشته باشن و اون رفتاري رو که ما از خانومها توي ذهنمون داريم رو تا حدي عوض کنن...
تمام اين حرفها چرا به ذهن من اومد؟ به اين خاط که تازگي من بيشتر ماشين ندارم و بنابراين بيشتر توي خيابون راه ميرم و تاکسي سوار ميشم در نتيجه چيزهايي رو که تا حالا نميديدم اين روزها بيشتر ميبينم...
مثال، وقتي شما توي کلاسي نشستين که عده اي از رجال و نساء کنار هم هستن و معلم هم مثل اغلب موارد از گروه اکثريت يعني نساء هست و ميشنوين که خانوم معلم با چنان راحتي الفاظي رو که خيلي از آقايون جلوي رفقاشون هم به راحتي اونها رو نميگن در قبال آقايون کلاس بکار ميبره... چي فکر ميکنين؟ غير از اينه که داره از احترامي که خانومها توي طول هزاران سال با رفتارشون بدست آرودن به نحوي که به آقايون اجازه ندادن در مقابل اونها بايستن و جواب بدن داره سوء استفاده ميکنه؟ و اين جاي تاسف نداره؟
مثال دوم، ميشينين تو تاکسي شما نفر دومي هستين که عقب نشستين و خانومي قبل از شما توي تاکسي بوده... شما در رو باز ميکنين و خانوم با اکراه خودش رو کنار ميکشه و ميره پشت سر آقاي راننده ولي پاش رو از روي بلندي وسط ماشين پايين نميگذاره... مدتي ميگذره و تاکسي دوباره نگهميداره و يک آقاي ديگه اي که فقط يک کمي از شما اندازش بزرگتره هم سوار ميشه... شما يک کمي جا بجا ميشين تا طرف جابشه به اين اميد که خانوم 160 سانتي پاش رو پايين ميگذاره تا حداقل شما بتونين يکي از پاهاتون رو بگذارين روي بلندي تا بشه يک طوري دو تا آقاي 185 سانتي رو کنار هم جا داد... ولي زهي خيال باطل... شما و اون آقا مدت 45 دقيقه جاي يک نفر عقب پيکان ميشينين و اون خانوم حتي اين زحمت رو به خودش نميده که پاش رو پايين بياره... شما و اون آقا هم از هم معذرت ميخواين که انقدر فشرده مجبور شدين بشينين... و از همه بدتر اونه که نميتونين به اون خانوم تذکر بدين که يک کمي جمع تر بشينه چون ممکنه خيلي چيزها رو بعد از اون بشنوين...
البته ميدونم اگه از اون خانوم بپرسين که چرا؟ هزار تا دليل راجع به بدچشمي و بي ادبي آقايون براتون تعريف ميکنه و ميگه بايد اين کار رو کرد تا راحت بود... بماند که تا کسي آب نبينه که شناگر نميشه...
خوب آخر حرفم بگم که آزادي و حقوق بيشتر براي خانومها چيزي لازم توي جامعه ي امروز هست ولي به اعتقاد من حيفه که خانومها با بدست آرودن اون ازادي ها و حتي قبل از اون سعي کنن چيزهاي خوبي رو که داشتن از دست بدن تا شايد بخوان انتقام بگيرن يا آقايون رو ادب کنن...
همين Chao

Monday, August 25, 2003

مگه چيه؟

آقا مگه چيه؟ امتحان دارم... خودتون مگه امتحان ندارين؟ امروز تحويل پروژه... پنجشنبه پايان ترم هفته ي آينده هم به همين ترتيب و کذا تا مهر ماه... بعله اگه شما هم مجبور ميشدين پابان ترم و ميان ترم رو با فاصله دو هفته بديم بهتون ميگفتم که مينوشتين يا نه...
اما از تمام اين حرفها گذشته از همگي ممنون که بهم دلداري دادين... هر چي خدا بخواد...
يک چيزي بهتون بگم که به تجربه بهم ثابت شده... هر جايي که بار اول ميرين و خيلي بهتون خوش ميگذره دوباره نرين چون خاطرات خوب بار اول رو هم از ذهنتون پاک ميکنه... نمونش پيک نيکي که اين جمعه ما رفتيم... اون کجا و اين کجا...
بعدش هم اينکه شروع شدن ليگ انگليس رو به همه ي فوتبال ها تبريک و از همه تبريک تر دو تا برد Manchester که حسابي چسبيد. البته بين خودمون باشه به اين Real ي ها نگين ولي جاي Beckham خالي بود بماند که تيم بدون اون هم صفايي داره و سبک بازي هم کاملاً فرق کرده که جاي خودش کلي تنوع هست و جذابيت داره.
نکته ي آخر هم اينکه چند روز پيش توي يک مغازه يک آهنگ به سبک عربي که تازگي ها خيلي هم مد شده شنيدم که خواننده اش مي بايد Eros Ramazotti باشه چون فقط اونه که صداي ساتورنن ميده... آهنگش هم کلي باحال و قر کمري بود خلاصه هر کس اين آهنگ رو براي دايي پيدا کنه خودم جايزه بهش ميدم...
فعلاً Chao