Sunday, August 12, 2007

Poetic

می‌گوید که:

هر دست که دادند همان دست گرفتند ***** هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند

حال می‌ده این بیت بسیار. نخ‌سوزن وقتی از یک جایی می‌خوری که فکرش رو هم نمی‌کردی! الزاماً قضیه حتماً نباید چیز بدی باشه ها. ممکنه یک وقتی با یکی یک شوخی بکنی بعداً خودت وقتی توی همون موقعیت قرار می‌گیری یکی دیگه همین کار رو باخودت بکنه. اون موقع جریان خیلی با حال می‌شه.

مثالش هم باشه به وقتش براتون بگم.

لطف همگی مزید

Wednesday, August 08, 2007

Rednecks Back In Town

ببین دادش، اینطوریا که تو می‌گی هم نیست. فقط تو نیستی که مخت تاب داره و عقلت گرده! همین خود ما رو بگی دوگوله‌مون حسابی پیچیده ولی خودمون توجیح نبودیم نپیچیدیم. حالا هم جای هیپوفیزقمون با آهیانه‌‌ عوض شده ولی بقیه‌ی جاهای بدن کلاً بی‌خبرن. برای همینم هر وقت دارم می‌رم یک دفعه متوجه میشم که دارم میام و برعکس. راستی همه‌ی اینا رو که گفتی، سوالاتت چی بود؟

Wednesday, August 01, 2007

To Hell With Choice


اصرار زیادی اصلا کار خوبی نیست. ولی خوب خیلی وقت‌ها شاید بخاطر اینکه نمی‌خوای باور کنی که چاره‌ای جز تسلیم نداری، یا اینکه نمی‌تونی قبول کنی که بابا همینه که هست، بی‌خودی روی بعضی چیزا اصرار می‌کنی یا برای رسیدن و عملی کردن یک کارایی هی دست و پا می‌زنی.

حالا به این خداهای اعتماد به نفس و این آدم‌های انرژی منفی مثبتی اگه بگی جواب می‌دن که نه من هدف دارم براش تلاش می‌کنم دادار دوودوور وقتی بگی یه چیزی نمی‌شه حتماً هم نمی‌شه اگه بگی می‌شه اونوقت میشه!!!

منم می‌گم ول کن این حرفها رو بریز دور بابا! آدمیزاد تا یک جاهایی اختیار داره، بقیه‌اش هم بسته به عوامل دیگه‌ای هست که تاثیر روی اون عوامل از قدرت بشر حداقل در حال حاضر خارجه! حالا یکی بیاد خودش رو بکشه هم وقتی فقط روی متغیرهای محدودی موثره پس نمی‌تونه نتیجه رو تماماً بسته تلاش خودش ترسیم کنه! حالا بچه مومن باشی اسم این رو می‌گذاری خواست خدا نباشی هم بهش بگو هوشنگ!

الغرض، به نظر من یک زمانهایی هست در زندگی که باید قبول کنی که داداش همینه که هست؛ و سعی کنی با همون شرایطی که دور و برت هست خودت رو تطبیق بدی و از این بچه قرطی بازی‌هایی که من خودم تغییر ایجاد می‌کنم و من اگه بخوام حتما می‌شه هم در نیاری. بشینی مثل یک آدم و منطقی بگی آقا جان این همینه، منم هر کاری بوده کردم و دیگه خلاص پس حالا دیگه بی‌خیال می‌شم می‌شینم ببینم خودش چی می‌شه. شد که چه بهتر نشد هم فبها! والله همین نمونه‌ی آخریش، ۴ سال به در و دیوار زدیم هم خودمون و بدبخت کردیم هم خلق خدا رو. به خاطر همین سوسول بازیا بود دیگه.

به هر حال، فکر کنم هر کسی در موقعی توی زندگی به این نقطه می‌رسه. برای من که هر وقت سر این دوراهی منم منم بازی در آوردم همچین پس گردنی اومده که چشمام بعدش طاول زده. بنابراین صرف تجربه‌ی شخصی توصیه می‌کنم جهت حفظ قوه‌ی بینایی هم که شده توی این شرایط از خیر انتخاب "خود" بگذرین و دنبال اختیار مختیار و این خرافات نباشین. به جبر اعتماد کنین که برای من حسابی جواب داده.


Tuesday, July 31, 2007

My Period

می‌گه که آقایون هم در عرض ماه یکبار دوچار پریود می‌شن. البته اگه پریود رو به عنوانه هم ریختن هورمون‌ها در بدن آدم بگیریم. دکتر بگو بینیم از نظر پزشکی هست اینطوری یا نه؟

خوب عملاً هم اگه بخواد شباهتی باشه توی همین هورمون ایناست دیگه و اگر نه از نظر بدنی اینا که کلاً‌ نمی‌شه وجه تشابهی پیدا کرد.

اما غرض اینکه، به فرض صحت این جریان، منم گاهی پریود می‌شم! البته دوره‌ی پریودم خیلی نا منظمه و باید از اون قرص تنظیم کنا بخورم فکر کنم! چون تقریباً چند ماه یکبار می‌شه.

معمولاً هم توی اون دوران یک هوایی دلم می‌گیره. الانم فکر کنم توی همون زمان هستم. خیلی زیاد دلم برای رفقام تنگ شده. دلم برای کار و شرکتی که هیچ دارآمدی نداشت تنگ شده. برای جاهایی که بشناسم و خاطره داشته‌باشم، برای صداهای آشنا و تمام چیزایی که از بچگی باهاشون بزرگ شدم خیلی تنگ شده. یک جورایی انگاری تازه داره دوزاریم می‌افته که خوب اینجا هم یک کمی زیادی تنهام.

حالا هر کی ندونه فکر می‌کنه ۱۲۰ ساله ایران نبودم! بعدم همه می‌گن خوب پاشو برو،‌همین بغله که، مسخره کردی؟ ولی میگین اما به این راحتی هم نیست.

به هر حال خواستم به همه‌ی رفقا بگم که خیلی دلم براشون تنگ شده، ایشالله همه شون رو خیلی زود می‌بینم و دوباره کلی با هم حال می‌کنیم.

عزت همگی مزید.

Saturday, July 28, 2007

I don't care

خوب اینجا هم تولد ۵ سالگیش اومد و رفت و انگار هم نه انگار. اما این یک چیزهایی رو در مورد خودم بهم یاد آوری می‌کنه.

اصولاً اخلاق من اینطوریه که معمولاً کاری رو که شروع می‌کنم، ادامه می‌دم و خیلی خیلی بعیده که کلاً بگذارمش کنار. حالا کاری هم ندارم که کار مفیده یا کار بیخود.

دقیقاً به همین خاطر هم هست که یک سری از کارها رو در زندگیم ترجیح می‌دم امتحان نکنم. سیگار و قلیون و عرقجات از چیزایی هستن که به همین دلیل هیچوقت امتحانشون هم نکردم. چون می‌دونم از این آدم‌ها نیستم که بگم یک دفعه امتحان می‌کنم! ‌نه خیر!

این وبلاگ نوشتن هم از همون قاعده پیروی می‌کنه. جایی که تمام رفقا دیگه بی‌خیال نوشتن شدن و مدتی هست گذاشتن نوشتن رو کنار، من هنوز بعد از ۵ سال دارم می‌نویسم. با وجود اینکه خیلی کسی به اینجا سر نمی‌زنه و خیلی هم طرفدار نداره اما یک جورایی هم بهش عادت کردم هم برای خودم یک جایی هست برای نوشتن عقاید و اتفاقات.

به هر حال امیدوارم، ۲۵ سال دیگه هم اینجا بنویسم تا شاید بشم اثوه‌ی مقاومت در زمینه‌ی نوشتن در وبلاگ بی‌خواننده.

عزت همگی مزید.

Tuesday, July 24, 2007

Mind Games



بازی کردن هم برای خودش استعداد می‌خواد. حالا این بازی هر چی می‌خواد باشه. بازی کامپیوتری، بازی دسته‌جمعی مثل دستمال‌بازی و خر پلیس و یا بازی‌های لفظی مثل شوخی کردن یا ظریف حرف زدن و نکته پیدا کردن.
توی هر بازی اگه به بازی یک بازیگر ماهر نکاه کنی همه چیز برات به نظر ساده میاد. پیش خودت فکر می‌کنی عجب باحال، منم برم همین کار و بکنم. ولی بعد که شروع می‌کنی می‌بینی که نه همچینم آسون نیست، حالا یا خیلی بازی رو دوستداری و اونقدر تمرین می‌کنی و سختی می‌کشی تا ماهر می‌شی یا اینکه بی‌خیال می‌شی و ترجیح می‌دی که تماشاگر باشی و از بازی‌کردن بقیه لذت ببری.
امّا بعضی از بازیا هست که اگر توش وارد نباشی یا بقولی بازیه تو نباشه و بعد بخوای بازیشون کنی، اونوفت نتیجه‌ای که از بد بازی کردن حاصل می‌شه می‌تونه حسابی قیه‌ات رو بگیره و بعد نتونی به این راحتی از تو بازی در بیای. در این حالت‌ها بهتره تا فهمیدی که اهل این بازی نیستی فوری بکشی کنار و بگذاری اونی که بلده بازی کنه.
منم بر طبق فتوای خودم، از همینجا اعلام می‌کنم اون بازی فقط بازیه خودته، فقط هم خودت بلدی چطوری بازیش کنی. منم نه دیگه در موردش اعدایی می‌کنم نه سعی می‌کنم مثل تو بازی کنم. عیبی هم نداره، چون منم برای خودم بازی‌هایی بلدم که تو بد نیستی. به هم در
!

Sunday, July 22, 2007

My Stomach Habits

این شکم من هم برای خودش داستانیه.

اصولاً یک اخلاق بدی که داره اینه که اگه چیزی توی خونه باشه، معمولاً بهونه نمی‌گیره. مثلاً اگه لوازم صبحانه همه چی باشه، شاید خیلی وقتها اصلاً صبحانه نخورم و تا ظهر هم اتفاقی نمی‌افته. برای بقیه وعده‌های غذایی هم همین قانون صادقه.

اما حالا فقط کافیه که یک روز چیزی برای صبحانه نباشه که بخوری! اونوقت از ساعت ۱۱ شروع می‌کنه به قار و قور کردن. دیگه به ۱ نرسیده همچین ارکستر راه می‌اندازه که انگار یک هفته خالی بوده.

خلاصه به نظرم بیشتر بجای اینکه از روی کمبود انرژی و گرسنگی کار کنه، مثل داستان اون سگه از روی غریزه و احساسات مغزی عمل می‌کنه.

اینم یک مدلشه دیگه.

Monday, July 16, 2007

Omar Sharif

از وقتی اومدم اینجا تقریباً با تمام گروه‌های سنی اینجا یک ارتباطی داشتم. و جالبش این بوده که تا به امروز، با گروهی که راحت‌تر از بقیه ارتباط کردم همین اکیپ پسرخاله بوده. البته سوء تفاهم نشه، این اکیپی که خدمتتون عرض شد شامل چندین فروند مرد در دهه‌ی چهارم زندگیشونه.

از خصوصیات اعضا گروه اشاره به حداقل وزن حدود ۱۰۰، داشتن سر و همسر، عهد و عیال و چند راس نونخور، بعلاوه‌ی کار و بار مناسب و در آمد خوبه که بهشون اجازه می‌ده خانواده رو برای مسافرت سالی چند ماه پرتاب کنن اینور اونور دنیا. دلیل اینکه خودشون هم نمی‌رن اینه که هنوز پاسپورت ایرانی دارن و به عبارت صحیح‌تر جایی راه‌شون نمی‌دن.

وقتی با این جماعت خدا می‌رم بیرون درست انگاری با برو بچز ایران و رفقای هم سن و سال خودمون دارم وقت می‌گذرونم. باحالن آقا، عین دوره‌ی دیونگی خودمون، این آقایون همگی عاقل و بالغ هم تا نصف شب تو خیابونن و خلاف سنگینشون اینه که توی کافی‌شاپ قلیون بکشن، کاری که در زمان حضور خانوم‌ها فقط هفته‌ای یکبار اجازه دارن انجام بدن، البته اونم با اجازه!

می‌رن ماشین‌سواری تو بیابون، می‌رن غواصی، می‌رن مسافرتِ یکی دو روزه خلاصه حالی می‌کنن مبسوط! خوبیشم اینه که چون همه برو بچز قدیمی و باحالن دنبال سوسول بازی نیست، دقیقاً چیزی که من رو از نسل جوون‌تر اینجا درو می‌کنه. همیشه جای چرک و ارزون شام و ناهار می‌خورن، هرجایی خوابیدن، هر جایی نشستن و هر چی پوشیدن براشون مهم نیست. تنها چیزی که اهمیت داره اینه که جمع حسابی جمع باشه و بتونن راجع به سرگرمیشون یعنی آکواریوم و ماهی اختلاط کنن.

شاید همین کارا هست که هنوز خیلی از سنشون سرحال‌تر نگهشون داشته؟

Sunday, July 15, 2007

Snorkeling


اینجانب کلاً با آب و دریا دوچار مشکلم. یعنی خوشم نمیاد خیلی از استخر و دریا و شنا کردن. اصل جریان هم از اینجا ناشی می‌شه که به نظر من آب اصولاً زیادی خیسه و بنابراین اعصاب من رو یک کمی بهم می‌ریزه.

اما غرض اینکه، این هفته علی‌رغم همه‌ی این جریانات بنده تصمیم گرفتم به همراه پسرخاله و اکیپ رفقاش برم برای یک عملیات غواصکی. حالا چرا غواصکی، بخاطر اینکه از اون غواصی حرفه‌ای‌ها نبود، برای اونطور غواصی به دوره و داشتن کارت احتیاج هست که من ندارم. بنابراین رفتیم سراغ غواصی الکی، یعنی از اونا که لوله می‌کنی دهنت و همچینی یک وجب رو سرت بیشتر آب نیست.

حضور شما عارضم که همین نیمچه غواصیه هم کلی حال داد! البته اولش بخاطر نداشتن وسایل مناسب یک کمی طول کشید تا راه بیوفتم اما بعدش حسابی خوش گذشت. خیلی باحاله که می‌بینی درست زیر چشمت ماهی و موجودات دریایی دارن وول می‌خورن! مرجان و بقیه گیاه‌ها هم هستن و خلاصه دیدنه طبیعت زیر آب خیلی جالبه.

حالا با توجه به تجربه‌ی اون روز کاملاً امکانش هست که در آینده‌ی نزدیک اقدام کنم برای گرفتن یک کارت غواصی درست و حسابی و دیگه بعدش با کپسول و خیلی حرفه‌ای با جریان برخورد کنم.

Wednesday, July 11, 2007

JIKNS

اتفاقات خوب در زندگی تنها یکبار می‌افتند. ولی اتفاقات بد یکی یکی.

این کارت ATM من بعد از ۲ ماه از تاریخ باز شدن حساب هنوز بدستم نرسیده‌ بود. منم هر از چندی یک سری به بانک می‌زدم و یک کمی غرولند می‌کردم. تا اینکه یک دفعه آقای مسئول بانک گفت که توی سیستم برای شما کارت صادر شده ولی چون هنوز به دستت نرسیده باید زنگ بزنی به مرکز خدمات مشتری (Customer Service) و این کارت و باطل کنی و بگی یکی دیگه به آدرس بانک برات بفرستن که حتما به دستت برسه.

منم به فرموده البته با یک تاخیر دو روزه، روز پنج‌شنبه تماس گرفتم و کارت و باطل کردم و کلی هم با یارو بحث کردم که این چه وضعشه و از این چیزا. آقاهه هم به من گفت که کارت جدید صادر می‌کنن و برای بانک می‌فرستن.

و بدین ترتیب روز یکشنبه به من یک تلفن شد که مژده از بانک برات نامه اومده و کارتت بالاخره رسیده!!!! البته نه به بانک بلکه به آدرسی که کارت اول فرستاده شده بود.

حالا با در دست داشتن کارتی که دو روز قبل از رسیدن باطل شده، و انتظار برای کارت جدید که معلوم نیست کی می‌رسه، خیلی دارم حال می‌کنم و فقط موندم که با این همه شانس که یک جا پیش من جمع شده، آیا برای بقیه هم چیزی مونده؟

عزت همگی مزید.

Tuesday, July 10, 2007

Overdrive

ننوشتن تنها یک دلیل داره اونم اینه که وقت نکردم. به همین سادگی.

برای اولین باره که دارم تجربه می‌کنم که چه مزه‌ای داره که کار از آدم جلو بزنه و هر چی بدویی ازش عقب بمونی.

دقیقاً به همون دلیل بالا مجبور شدم دیروز جهت دوپینگ از مقدار معتنابهی Redbull استفاده کنم که برای تمام روز کار کردن تمرکز داشته‌باشم. برای همین چون دیروز overdrive کار کرده بودم حسابی دیشب تخلیه از انرژی بودم. اما خوبیه جریان اینه که کار اذیت نمی‌کنه یعنی خود کار رو دوست دارم.

فعلاً خیلی کار دارم و باید زود برم. ولی حرف برای نوشتن زیاده و زود بر می‌گردم.

عزت همگی مزید.

Wednesday, July 04, 2007

How serious is it for her?

بی‌ربط: خوشحال باشم یا ناراحت که نوشته‌ی قبلیم رو پست نکردم؟ خوشحال از اینکه پستش نکردم، تا الان بیام و ببینم که تمامش الکی بوده؟ یا ناراحت باشم از اینکه می‌بینم اینقدر نوشته‌ام از واقعت دور شده که ارزش پست کردن نداره؟

با ربط: حتماً ارزشش رو داره. چون اگه نداشته‌باشه اصول شخصیم در زندگیم رو برای هیچی گذاشتم کنار. اون وقته که خیلی خواهم سوخت، خیلی‌ها هم از این جریان خوشحال خواهند شد. البته بعد از مدتی ‌دوباره بر می‌گردم به همون اصول ولی زمان خواهد برد.

خنثی: در زندگی کارهایی رو انجام می‌دم که شاید اشتباه باشن ولی به دلایلی برای من جواب می‌دن به همین خاطر هم از انجام دادنشون راضیم. ولیک وقتهایی که می‌بینی علایق شخصیت برای یکی دیگه اشکال ایجاد می‌کنه، اون وقت یا خودت رو ترجیح می‌دی و به کارت ادامه، یا اینکه اونطرف اونقدر برات ارزش داره که شاید سعی کنی یک کمی کوتاه بیای. دومی کار راحتی نیست.

Sunday, July 01, 2007

Shattered

دوستداری بدونی چی فکر می‌کنم؟ دارم به این فکر می‌کنم که تو چی دوست داری.

می‌دونی سوالم چیه؟ چرا بعضی آدم‌ها نمی‌تونن یک سری واقعیات رو بپذیرن؟

فکر کردن به یک پایانِ رومانتیک به اندازه‌ی یک پایانِ دارماتیک احتمال سکته رو بالا می‌بره.

وقتی یک عده‌ای فکر می‌کنن که داری همه چی رو شوخی می‌گیری و چیزی برات اهمیت نداره، بهتره کاری نکنی که ظنشون به یقین تبدیل دشه.

تصیمیم به انجام یک کار جدید تنها وقتی گرفته می‌شه که دیگر وقتی برای انجامش وجود نداره.

بهتره هر موقع که می‌خوای با اطمینان قولی بدهی قبلاً با بانک چک کنی شاید اونها با همان اطمینانی که قول می‌دهند قولشان را هم فراموش می‌کنند.

تا وقتی موبایل جدیدت رو نخریدی همیشه up to date‌ ترین موبایل ماله تو هست. چون امروز که موبایلت رو خریدی فردا Ericsson S500 با بازار میاد و حسابی حالت گرفته می‌شه. حالا فکرش رو بکن توی زمستون موبایل بخری و بعدش iPhone بیاد!

Tuesday, June 26, 2007

Requiem

باید چیزی بنویسم. امّا به سنگینیه بار جملات و حرفها روی دلم عادت کرده‌ام. می‌ترسم قلبم با نوشتن و رها شدنه به یکباره، از این فشار بایستد. ترجیح می‌دهم فعلاً نگهش دارم چون هنوز به آینده‌اش ذره‌ای از امید می‌رود. می‌گذارم وقتی امیدش به کمال، ناامید شد برایش مرثیه‌ای می‌نگارم که وصف ماضی و مستقبلش باشد.

Saturday, June 23, 2007

Day Dreaming

باور کردن خیلی از واقعیات تنها در خیال امکان‌پذیر می‌شود. با تصویر کردنِ اتفاقات آتی در ذهن می‌شود به بسیاری چیزها پی‌برد. به شیرینی خیلی از سختی‌ها و زیبایی خیلی از لحظات.

گاهی تاثیر یک روز-رویا می‌تواند به وسعت تمام ساعات یک شبانه‌روز ادامه یابد.

Wednesday, June 20, 2007

Where is my money?

اگر امروز ایران بودم حتماً پس‌فردا حقوق می‌گرفتم، امّا چون نیستم باید کمه کم ۱۲ روز دیگر صبر کنم.

Monday, June 18, 2007

Oh My God

دعا خوندن بعضی وقتها خیلی به دل آدم مزه می‌ده. شاید یک لوح یا مناجات رو ۱۰۰۰ بار خونده باشی اما تنها ۱ یا دوبار اون احساس لذت واقعی رو از خوندنش برده‌باشی. همیشه فکر می‌کردم این حالت برام فقط شب‌ها پیش میاد. خوب تا امروز صبح هم تقریباً عکسش برام اتفاق نیافتاده‌بود.

امروز صبح از وقتی چشمام رو باز کردم انگاری یک چیزی ته فلبم داشت دست و پا می‌زد. تا بعد از شستن دست و صورت تونستم بهش بی‌توجهی کنم ولی بعدش وقتی اومدم تو اتاق دیدم واقعاً راه نداره. خلاصه ادعیه محبوب رو باز کزدم و خوندم. چسبید! خیلی چسبید.

بنابرهمین دلیل هم از امروز، صبح‌های نه چندان زود هم رسماً به جمع ساعتهای خوب برای دعا خوندن اضافه شدن. نمی‌دونم نتیجه‌ی این دعا چی باشه، لمیدوارم به همون خوبیه احساسی که داشتم.

Sunday, June 17, 2007

Ask Me If You Can

سوالات را گاهی می‌پرسی برای اینکه شاید از جوابشان به آرامش برسی. امّا اوقاتی می‌شود که جواب آنقدرها هم آرامش بخش نیست. در مواردی همین جوابها باعث می‌شود که چشمانت به زوایای دیگر باز شوند. شاید هم بعدش بگویی کاش که هیچ‌وقت هم نمی‌دیدی. ولی از واقعیت گریزی نیست. خوب بود اگر بعضی وقتها می‌شد کلاً صورت مسئله را پاک کرد. اگر کسی پاک‌کنی بسازد که قادر به این کار باشد بازارش را خودم پیدا می‌کنم. باید بروم چون یواش یواش دارد بیدار می‌شود. تاکسی... تاکسی...

Saturday, June 16, 2007

Too Much

برای امروز آنقدر گفتنی هست که اینجا جا نمی‌شود.

Thursday, June 14, 2007

Smart Answers

Man comes home, finds his wife with his friend in bed.
He shoots his friend and kills him.
Wife says: 'If you behave like this, you will lose ALL your friends'.

A small Boy wrote to Santa Claus, ' send me a brother'
Santa wrote back, ' SEND ME YOUR MOTHER'

What is the definition of Mistress?
Someone between the Mister and Mattress

Husband asks: 'Do u know the meaning of WIFE??
Without Information Fighting Every-time
Wife replies, ' No, It means, With Idiot For Ever!!!’

What's the difference between stress, tension and panic?
Stress is when wife is pregnant, Tension is when girlfriend is pregnant, and Panic is when both are pregnant.

Teacher: Do you know the importance of a period?
Kid: Yeah, once my sister said she has missed one, my mom fainted, dad got a heart attack & our driver ran away.

A woman asks a man who is travelling with six children, 'Are all these kids yours??'
The man replies, 'No, I work in a condom factory and these are customer complaints'.

A young boy asks his Dad, 'What is the difference between confident and confidential?
Dad says, 'You are my son, I'm confident about that. Your friend over there, is also my son, that's confidential …’

Wednesday, June 13, 2007

Philosophy

حقیقت ماجرا این است که زندگی خیلی سخت است بخصوص اگر مشکل باشد، در اوقاتی که چنان مشکل نباشد آنقدرها سخت نیست ولی عموماً بخاطر سخت بودنش مشکل هم هست و قص الی هذه.

Tuesday, June 12, 2007

Why You?

برام زیاد پیش میاد که حتی ندونم برای چی دلم گرفته. احساس واقعاً بی‌خودیه!

انگار یک سنگ بزرگ روی سینه‌ات باشه که نتونی برش داری. یک باری روی شونه‌ات که نتونی بگذاری زمین. منتظر خبری باشی که نمی‌دونی کی می‌رسه.

یک کمی تحملش می‌کنی، سعی می‌کنی با تلقین به خودت بقبولونی که اصلاً یک همچین احساسی نداری و خیلی هم تازه خوشحالی. اما یک دفعه دم‌دمای عصر، که هوا از زور غم‌زدگی داره سوراخ می‌شه، دیگه انرژیت برای تظاهر و نقش بازی‌کردن تموم می‌شه.

میای خونه، ساز و بر می‌داری و شروع می‌کنی به زدن. یک ساعتی می‌زنی شاید بهتر بشی. ولی سازم آواز دلِ نوازنده رو می‌زنه برای همین از ساز هم صدایی غیر از سوز و گداز بیرون نمیاد.

میای شاید چند خطی بنویسی و راحت بشی. اما اونم کمک چندانی نمی‌کنه. برای همین نوشته رو هم نیمه تموم می‌گذاری و...

Sunday, June 10, 2007

Ring My Bell


حقیقتاً احساس می‌کنم این آلبوم Enrique رو می‌شه برای یک مدتی گوش داد. به یاد، فکر کنم، دومین آلبومش که اونم خوب بود.

خاطراتی دارم از اون آلبوم... این یکی هم مثل اینکه از دور و برش چیزای به یاد موندنی زیاد قراره بجا بمونه. امیدوارم که خاطرات این آلبوم هم مثل اکثر خاطرت آلبوم قدیمی خوب باشه تا شاید بعدها با لبخند به این آهنگ‌هاش گوش کنم.

می‌خواستم آهنگی رو که دوست دارم براتون بگذارم که دانلودکنین ولی مطمئن نبودم کدوم آهنگش رو بیشتر دوست دارم بنابراین فعلاً همون آهنگ معروفش رو گذاشتم (Do You Know ).

نکته: برای اینکه توی host جای کافی ندارم آهنگ کیوسک رو برداشتم بنابراین لینکش دیگه کار نمی‌کنه.

Thursday, June 07, 2007

Conversation

می‌گم: دلت میاد؟
می‌گه: شاید تو دلت اومد.

می‌گه: مگه می‌شه
می‌گم: این اولیش که شده.
می‌گه: تعارف می‌کنیا!

Monday, June 04, 2007

Master Plan

حضور ملت غیور و شهیدپرور عارضیم که تا به این هنگام عمراً چنین احساسی نداشته‌ایم. خیلی فشارمان در این افول بالا رفته و دستهایمان از شدت داغی یخ بسته! مغزمان مدام مثل motherboard بدون Ram سوت می‌زند و انگار یک‌بند حسن شماعی‌زاده دارد توی مخمان آواز می‌خواند.

از قضای روزگار هم به دلیل کبر سن، پس از انجام عملیات نصف‌شب بپر توی استخر داریم سرما هم می‌خوریم آن هم در حرارت ۴۵ درجه سانتی‌گراد.

خانم والده و ابوی هم که فعلا رحل اقامت در منزل خاله‌جان افکنده‌اند و البته یواش یواش هم دارند فکر برگشت می‌کنند.

باقی ماجراهای زندگی هم که طبق روال همیشه‌ برای ما دارد پیش می‌رود به کندی! حالا تا ببینیم کدام اتفاق می‌افتد و کدام نمی‌افتد. از ما اگر می‌پرسید ترجیح داریم این یکی اتفاق همراه آن یکی اتفاق با هم بیوفتد شاید حالی بردیم مبسوط. ولی شکیات بسیار داریم که بشود چون بر خلاف سیاست‌الله در کل زندگی ما است اگر این‌طوری بشود. آنچه معمولا می‌شود اگر ناشکری نباشد این است که اولی و دومی تا نزدیک شدن می‌روند ولی ۱۰ دقیقه‌ی آخر عین فیلم‌های اسکورسیزی یک دفعه کلا تمام ماجراها برعکس جریان بازی به اتمام می‌رسد!

حالا که حرفش پیش آمد از سیاست‌الله هم برایتان بگوییم که خوب چیزیست فقط نمی‌دانیم درش برای ما چرا هیچ‌وقت روی پاشنه نمی‌چرخد. البت از هر بنده‌ی خدایی هم پرسیدیم همه همین را گفتند. ولی روی پاشنه نچرخیدن داریم تا نچرخیدن. حتما برای ما سخت‌تر است یک جوایی تا برای بقیه.

آخرش هم اینکه از بس حالمان قر و قاطیست این روزها، تا اطلاع ثانوی به نوشتن اراجیف به همین سبکِ پرت و پلا ادامه می‌دهیم! تا خدا آخر و عاقبت ما را با این زندگی بخیر کند انشاالله.

Sunday, June 03, 2007

Coba Cabana

پس ملت بدانید و آگاه باشد که ما همچنان سنگ‌پا به جگرمان سایش می‌شود! دلمان به روده‌مان مالش می‌رود و مغزمان به بصل‌النخاع‌مان بکذا.

فلذا نمی‌دانیم به ساز کدام برقصیم! بنابراین می‌رویم به دیسکوی کوبایی‌ها، سالسا و dirty dancing تماشا می‌کنیم از دور! دست هم نمی‌زنیم چون به ما گفته‌شده که هر دیدنی که دست زدنی نیست! و بسی کف می‌کنیم از نساء مکرمه (اقل الله لباسهن، مضمون: خداوند از وسعت لباسهایشان بکاهد) که قر می‌دهند اووووف و رجال بلند بختی که اینچنین نساء را handle می‌کنند سلحشوروار (transfer الله شانسکم لنا، مضمون: پروردگار شانس آنها را به ما بدهد).

آخرش هم چون آمپرمان می‌چسبد، برای اینکه رادیاتمان خنک شود و موتورمان یاتاقان نزند و قیریپاج نکند، باالبسه‌ی پلو خوریمان ساعته نیمه‌شب می‌پریم در استخر به دفعات.

بعد، شفق زده می‌خوابیم تا شاید جبران مافات بشود. اما آخرش هم کله‌مان روی مُتکا نرفته دوباره همان آش می‌شود و همان کاسه. می‌گویید چه کنیم حالا؟

Thursday, May 31, 2007

High Dose of Panadol Urgently Required

هیچ نمی‌دونم که قراره چی بشه!

اصولا اگر همه‌ی اتفاقات بد و یا همه‌ی اتفاقات خوب با هم بیوفته تکلیف معلومه! یا دق می‌کنی یا ذوق‌مرگ می‌شی.

اما نتیجه‌ی ترکیب اتفاقات بد و خوب رو نمی‌شه پیش‌بینی کرد.

به همین علت در حالا حاضر دوچار تمام طیف احساسات هستم! از افسردگی بسیار فشرده تا خوشحالیه در پوست خود نگنجیدن!

گاهی احساس لیوانی رو دارم که داغه و دارن توش آب‌یخ می‌ریزن. نمی‌دونم آخرش قراره ترک بخورم یا اینکه می‌خواد بخیر بگذره.


Tuesday, May 29, 2007

Deformed Prayer


خدایا کمک کن تا ساده اندیش نباشم. خدایا کمک کن تا رویا را باور نکنم. خدایا کمک کن تا واقع‌بین باشم. خدایا کمک کن تا آینده را آنطور که می‌شود بپذیرم.

خدایا کمک کن تا احساس را باور نکنم. خدایا کمک کن تا به خود مسلط باشم. خدایا کمک کن که دوست نداشته‌باشم.

خدایا برای قبول تمام آنچه نمی خواهم کمک کن. کمک کن چون همه را تو هدیه دادی و مرهم برای داغِ ستاندن را تنها تو داری.

Monday, May 28, 2007

To whom it may concern

اصولاً انسانهایی که بیشتر از روی احساسات تصمیم می‌گیرند تا از روی عقل و منطق بیشتر ضربه می‌خورند و بسیار رنج می‌بینند. اما نکته‌ی جالب در مورد این آدم‌ها این است که با وجود تمام اتفاقات مزخرفی که در طول زمان برایشان می‌افتد باز هم آنقدر ... هستند که افسار زندگی مبارکشان را به دست دل و احساس بدهند و کارهایی بکنند که آخر و عاقبت آنها از اول معلوم، واضح و روشن است.

زندگیه این موجودات هم البته از جهاتی هیجان‌انگیز است چون معمولاً داستان برای تعریف کردن بسیار دارند. این داستانها غالباً از نوع دراماتک و در اندک مواردی هم بسیار روماتیک هستند. این‌طور زندگی برای ناظر خارجی می‌تواند جالب به نظر برسد ولی در 99٪ موارد بلایی سر کسی که دارد اینطور زندگی می‌کند می‌آید که دستکم روزی یکبار دعا می‌کند کاش این عمر لامصبش به سر می‌آمد و خیالش راحت می‌شد. بیچاره‌ نمی‌داند که شاید آن دنیا هم بدتر از این دنیا باشد و بلاهای بدتری سرش بیاید.

حالا به این معرکه‌ کمی هم موردات عشقولانه و صعوبات اقتصادی هم بافزایید و بشینید و از کل جریان لذت وافر ببرید. به هر حال در کل این نکته قابل تامل است که چرا گاهی هستند آدم‌هایی که از خود آزاریه روحی خودشان لذت می‌برند!

Saturday, May 26, 2007

پرت و پلاهایی از ذهن متلاشی من


گاهی انجام ندادن بعضی از کارهای سخت، خیلی مشکل‌تر از انجام دادن آنهاست.
این کارها معمولاً کارهایی هستند که می‌دانی آخر هم آنچه می‌خواهی نمی‌شود ولی باز هم غرور و یا دلت اجازه نمی‌دهند دست از انجامشان بکشی. و با وجود تمام آمادگی‌هایی که به خودت می‌دهی باز هم از نتیجه دلگیر و غصه‌دار می‌شوی.
در طول انجام این کارها بسیار می‌کوشی که واقع بین باشی ولی چیزی در درونت مداوم به رویا‌پردازی مشغول است و انگار پرده‌ای به روی چشمانت می‌کشد که تنها آنچه ساخته و پرداخته‌اش است را ببینی!
گاهی بسیار می‌اندیشی که از شروعشان به پرهیزی ولی در گوشه‌ای از دلت ندایی به تو می‌خواند که شاید این بار بخت با تو یار باشد! به گوش دلت زمزمه می‌کند که مبادا حذر کنی و عمری افسوس بخوری که ای کاش این تیر را می‌انداختی، چه اگر خدایت یار بود، صیدی می‌بردی که نصیبش برای تمام دورانت کفایت می‌کرد!
با اینکه می‌دانی، اینبار هم دل به دریا می‌زنی و به کارزای پای می‌نهی که لشکریانش آنچنان بر تو می‌تازند که فرصت دوباره اندیشیدن را از تو می‌گیرند و تا بخود بیایی چنان در خود غلطیده‌ای که چاره‌ای جز قبول شکست نداری.
غریب است که تمام این افکار متشتت در تو می‌خروشند و تمام افسانه را از بر می‌دانی و هزار هزار بار روزانه مرور می‌کنی اما بر دوراهی که می‌ایستی راهی را می‌روی که پیشتر نمی‌خواستی.

Wednesday, May 23, 2007

What was I thinking?

گفتم تو شیرین منی

گفتی تو فرهادی مگر؟

گفتم خرابت می‌شوم

گفتی تو آبادی مگر؟

گفتم ندادی دل به من

گفتی تو جان دادی مگر؟

گفتم ز کویت می‌روم

گفتی تو آزادی مگر؟

گفتم خموشم سالها

گفتی تو فریادی مگر؟

گفتم که بر بادم مده

گفتی نه بر بادی مگر؟

گفتم که این [پست] و بخون

گفتی که الافم مگر؟

Monday, May 21, 2007

بزن باران بهاران فصل خون است

در اروپا اصطلاحی وجود دارد به عنوان: equal opportunities و خیلی از شرکت‌ها و نهاد‌های مختلف به این اصل معتقدند. اصولاً هم equal opportunities بسیار چیز خوبیست اما من یک مشکل کوچیک باهاش دارم، اونم اینه که نمی‌دونم چرا هیچ‌وقت معیار این مساوی بودن رو اعلام نمی‌کنن چون دیده می‌شه که در این تساوی بعضی‌ها از بعضی‌های دیگه مساوی‌ترند!

Saturday, May 19, 2007

Why the hell did you do that for?

حضور شما عارضم که تجدد بسیار چیز مفیدیست بخصوص وقتی با والدین یا کسانی که از ما بزرگ‌تر هستند صحبت می‌کنیم و می‌خواهیم کاری را بکنیم که اونها باهاش مخالفند. در این حالت معمولا ما به طرز فکر و فاصله‌ی بین نسل‌ها اشاره می‌کنیم و به اینکه چقدر تحجر فکری عارضه‌ی بدیست. البته در مواردی، کمی تا قسمتی یا فقط همون کمی، حق با ما هست اما خوب عمومیت نداره. این رو هم من می‌دونم و هم شما.

اما بحث من امروز اصلا ربطی به این جریان نداره. صحبت من اینه که آقا ما که اینهمه حرف می‌زینم از تجدد و امروزی بودن، واقعا در درون خودمون چقدر با این باورخا کنار اومدیم یا به قول دیگه سوای بروزات خارجی و صحبت‌ها و شعارها در ته دلمون چقدر باور‌های سنتی وجود داره؟

البته واضح و مبرهن است که تربیت، عوامل اجتماعی، فرهنگی و سنت بعلاوه‌ی نفوذ شدید باورهای مذهبی شکل دهنده‌ی این اعتقادات هستند ولکن در دنیایی که اخبار به صورت ثانیه‌ای در سرتاسر کره پخش می‌شن؛ ارتباطات نزدیک بین فرهنگ‌های مختلف باعث شده که ما، توجهم بخصوص به جوانانی است که در ایران‌زمین و در محیط بسته‌تری قرار داشتن و دارن هست، در بین یک برزخی گرفتار بشیم بین درونیات خودمون و محیط اجتماعی و باورهای امروزی. من نه می‌خوام اینجا مشکلی رو حل کنم و نه می‌خوام علت‌یابی کنم تنها قصدم اینه که چند نمونه‌ی کوچیک از این موارد رو ذکر کنم. همین و فقط همین!

با وجود اینکه خانوم‌ها مقدمند ولی اینجا رو از آقایون شروع می‌کنم. در صد بسیاری از ماها هستیم که با وجود اینکه به اسم تجدد به خودمون اجازه می‌دیم خیلی از ارتباطات رو قبل از ازدواج داشته باشیم ولی تحمل دیدن یا شنیدنش رو برای همسر یا همسر احتمالیمون نداریم(لطفا شعار ندین پیش خودتون صادقانه فکر کنین).

خانوم‌ها بگن، چند در صد هستن که با وجود اینکه مثلا اعتقاد دارن به آزادی زن در عرصه‌ی اجتماع و ارتباطات اجتماعی اما از به اصطلاح غیرت مردونه و گیر دادن آقایون به این ور و اونور همچینم بدشون نمیاد و پیش خودشون هم می‌گن نیگاه چقدر من و دوست داره!

از اینکه آقایون با وجود تمام دمکراسی نوین موجود در تفکرشون بسیار بازنده‌های بدی هستن دیگه چیزی واضح‌تر نیست. بخش عظیمی از ما مردان متمدن، هنوزم حق انتخاب رو در ارتباط تنها حقی مردانه می‌دونیم و از پسند نشدن یا تموم شدن یک رابطه از طرف خانوم‌ها چنان با فکر باز استقبال می‌کنیم که یا تا عمر داریم اسم طرف رو نمیاریم. یا اینکه تا 10 سال بعدم همچنان به طرف و رابطه می‌چسبیم و زندگی رو براش سیاه می‌کنیم! حالا چند دفعه شده که یکی رو دیدیم و تا از قیافش خوشمون نیومده کاری کردیم که از زندگیش سیر بشه بماند.

آخرش هم اینکه خداییش چند نفر از خانوم‌ها هستن که هنوزم که هنوزه ازدواج براشون با خواستگاری و مراسم به ظاهر سنتی و عقب افتاده فقط معنی داره؟ حالا جریان هر چی هم که باشه آخرش تا رسماً مراسم به صرف چای و شیرینی برگزار نشه نازشون بجاست و ته دلشون قرص نمی‌شه. دروغ می‌گم، هیچم دورغ نمی‌گم خودتون هم می‌دونین!

دیگه به بقیش خودتون فکر کنین.

لطف همگی مزید

Wednesday, May 16, 2007

Nightmare with friends


امروز تنها چیزی که نداشتم تمرکز بود. احتمالاً به جهت بد خوابیدن دیشب.
از شما چه پنهون که 10 رفتم تو رخت خواب شاید کمبود خواب از اول هفته جبران بشه ولی چشمتون روز بد نبینه اولا تا 12:30 که خوابم نبرد فکر کنم نصف قسمتهای سری پنجم سریال friends رو برای صدمین بار تماشا کردم. نمی‌دونم برای شما هم اینطوره یا نه ولی 3 ساعت با خواب‌آلودگی جلوی تلوزیون یا توی ماشین نشستن خیلی راحت‌تره برای من تا اینکه نیم ساعت توی تخت وول بخورم و خوابم نبره. به هر حال به هر زور و ضربی بود خوابیدم ولی کاش که نمی‌خوابیدم!!!
حضور انور حضور شما عارضم که جمیع فامیل از این دنیا و اون دنیا به خواب ما اومده بودن. مهمانی بود عظیم مهمانی! تمام عقبه‌ی مادربزرگ مادری من که در کل 74 یا 75 نفر هستند همگی حاضر و ناظر دور اتاق روی صندلی نشسته بودن و یکی از شوهرخاله‌ها هم مشغول سخنرانی اون وسط که البته خیلی چیزی از حرفاش یادم نمیاد.
حالا تمام این احوال و شلوغی خواب ما یک طرف وسط خواب موبایل ما زنگ خورد یعنی تو خواب نه واقعاً. یک چند دفعه‌ای از وقتی که اومدم شماره‌های ناشناس روی موبایلم می‌افته که همیشه هم نیستم وردارم ببینم کیه و وقتی هم بعدش زنگ می‌زنم کسی بر نمی‌داره! خلاصه یکی از همون شماره‌ها افتاد و این دفعه من برداشتم که دیدم به به... برای اینکه هیجان و زهرمار شدن خواب ما کامل بشه یک صدایی که 4 سال که ما می‌خواستیم، توخوابمون نیومد، میگه الو منم! حالا از این ور من نمی‌خوام قبول کنم که این بنده‌ی خدا پشت خطه از اون ور اون هی داره اصرار می‌کنه و من رو قانع! چنان فشاری بر اعصاب ما در اون هنگامه وارد شد که تا یادم افتاد که خوابم و دارم خوب می‌بینم متقعد شدم که این خواب به این اعصاب خوردیش نمی‌ارزه بنابراین چشم‌ها رو باز کردم و از 5 صبح دیگه نخوابیدم. گاهی هم که چشمام گرم می‌شد از ترس اینکه نکنه بازم ادامه‌ی همون خواب رو ببینم (چیزی که خیلی وقتها برام اتفاق می‌افته) باز می‌پریدم.
القصه، این جریان باعث که خواب شب برای ما کوفت بشه و امروز هم بکذا. نه تمرکز و نه بازدهی و نه توجه هیچی فقط با صفحه‌های اینترنت و ور رفتن به برنامه‌ی کنترل پروژه خودم رو سرگرم نشون دادم تا شاید وقت بگذره. تا ببینیم امشب چی می‌خواد بشه.

Monday, May 14, 2007

Bob Dylan



Bob Dylan روتقریبا همه میشناسن. یک خواننده‌ی منحصر بفرد که کارش شبیه هیچ‌کس دیگه نیست و تونسته با همین روش حسابی برای خودش شهرتی دست و پا کنه. البته با توجه به مضمون و قدرت بعضی از کاراش انصافا هم لیاقت این همه توجه رو داشته. ایشون متولد سال 1941 هست و از سال 1959 داره می‌خون و کوتاه هم نمی‌یاد.
اما ربط Bob Dylan به پست امروز از اونجا ناشی می شه که بنده تازه با این گروه کیوسک ایرانی آشنا شدم و کاراشون خیلی منو یاد این عمومون Bob انداخته. این رفقای ما دو تا آلبوم دارن که طبق معمول اولی از دومی بهتره. البته شاید این نتیجه‌گیریه من از اونجا ناشی شده باشه که بنده هر دو تا آلبوم رو پشت سر هم گوش دادم و خود Bob Dylan هم برای من بعد از 2-3 تا آهنگ خسته کننده می‌شه چه برسه به مشابه ایرانیش!
به هر حال اینم یکی از آهنگ‌هایی که حال کردم باهاش. ایشالله خوشتون بیاد. آهنگه اینجا بودا یادتون نره.
لطف همگی مزید

Saturday, May 12, 2007

Are you there or what?

گاهی اوقات وقتی با ایران صحبت می‌کنم یا وبلاگ‌ها و وب‌سایت‌های فارسی مورد علاقه‌ام رو می‌خونم خیلی توی فکر فرو می‌رم!
همش فکر می‌کنم چرا زندگی اینقدر غیرقابل پیش‌بینیه؟ چرا دنیا اینقدر بی‌توجه به برنامه‌ریزی‌ها و افکار ما پیش می‌ره. دوستی دارم که معتقده زندگی آدم همیشه بازتابی منطقی است از روال تصمیم‌گیری‌ها در طول زمان. تقکری بسیار عقل‌گرایانه است که کاملا با روحیات این رفیق ما هم سازگاری داره. اما گاهی واقعا احساس می‌کنم سوای تمام اختیارات انسان جریانی وجود داره که می‌تونه همه چیز رو تحت‌الشعاع خودش قرار بده.
شاید این مساله برای ما ایرانی‌ها بیشتر از بقیه‌ی مردم دنیا قابل لمس باشه. چند روز پیش با کسی صحبت می‌کردم که دخترش الان شاید 12-13 سالش باشه. ایشون داشت برای من تعریف می‌کرد که داریم امسال می‌ریم به اون شهر و کشوری که قرار هست دخترم بعد از اتمام تحصیلاتش مدرسه‌اش به اونجا بره تا سعی کنیم با محیط آشنا بشیم و... یاد خودم و حداقل اطرافیان خودم افتادم. هیچ‌وقت نمی‌تونستیم و ندیدم کسی با این اطمینان از یک برنامه‌ی طولانی مدت صحبت کنه. همیشه یک فاکتور حالا تا ببینیم چی می‌شه توی تصمیمات ما وجود داشته. نمی‌گم تلاش برای هدف نبوده ولی احتمال به نتیجه نرسیدن اهداف بخاطر شرایط محیطی و اجتماعی کاملا احتمال قابل توجهی بوده و هست.
مثلا چند روز پیش خواندم که معافیت‌های پزشکی برای سربازی تماما دارن لغو می‌شن. به درست و غلط بودنش کاری ندارم ولی خوب تصور کنین چند نفر این تغییر توی زندگیشون غوغا به پا می‌کنه؟ تازه این که عمومیه دیگه تکلیف ما احبای الهی هم که روشن و کاملا نورانیه.
همیشه دلم می‌خواست زندگی آروم و بدون هیاهویی داشته باشم. روال منتطقی زندگی یک انسان. همچین چیزی رو حداقل در طول 3 سال گذشته تجربه نکردم. اینقدر به این طرف و اونطرف پرتاب شدم که خودم ازش تعجب می‌کنم. شاید این همه از نتایج تصمیمات خودم در زندگی باشه. نمی‌دونم!

Tuesday, May 08, 2007

I'm sending u an sms

یک چند تا sms و جوک از تو آرشیو در آوردم شاید خوشتون اومد:

· بچه اصفهانیه شکم درد می‌گیره می‌برنش بیمارستان. دکتره بعده عمل از اتاق میاد بیرون میگه: عمل با موفقیت انجام شد و ما این سکه‌ی 5 ریالی رو از شکم بچه در آوردیم. اصفهانیه می‌ره جلو میگه: آقای دکتر اول اون 5 ریالی رو بدین حسابمون با هم قاطی نشه!

· مردای فرانسوی هم زن دارن هم معشوقه، اما زنشونو بیشتر دوست دارن! مردای آمریکایی هم زن دارن هم معشوقه اما معشوقشون رو بیشتر دوست دارنٰ! مردای ایرانی هم زن دارن هم معشوقه اما مامانشون رو بیشتر دوست دارن!

· ترکه شب عروسیش نمی‌دونه به زنش چی بگه... میگه خانوادت میدونن تو اینجایی؟

· ترکه میره دستشویی عاروق می‌زنه میگه ببخشین سر و ته نسشتم!

Sunday, May 06, 2007

Victor

اینم یک ترجمه‌ی نه چندان مناسب از شعری از ویکتور هوگو:

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی ××× و اگر هستی کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینطور نیست، تنهائیت کوتاه باشد ××× و پس از تنهائیت نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد ××× بدانی که چگونه به دور از نامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته‌باشی ××× از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست و برخی دوستدار، ××× که دستکم یکی در میانشان

بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین‌گونه است، ××× برایت امیدوارم که دشمن نیز داشته‌باشی،

نه کم نه زیاد، درست به اندازه ××× تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دستکم یکی از اعتراض‌هایش به‌حق باشد ××× تا که زیاده به خودت غره نشوی.

و نیز آرزمندم مفیده فایده باشی ××× نه خیلی غیر ضروری،

تا در لحظات سخت، ××× وقتی دیگر چیزی باقی نمانده‌است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد. ××× همچنین برایت آرزو مند که صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند ××× چون این کارِ ساده‌ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران‌ناپذیر می‌کنند ××× و با به کاربردن درست صبوریت برای دیگران نمونه‌باشی.

و امیدوارم اگر جوان هستی ××× خیلی به تعجیل بالغ نشوی

و اگر بالغی به جوان‌نمایی اصرار نورزی. ××× و اگر پیری، تسلیم نا‌امیدی نشوی

چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد ××× ولازم است بگذاریم در ما جریان یابد.

امیدوارم سگی را نوازش کنی، ××× به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سهره گوش کنی

وقتی که آواز سحرگاهیش را سر می‌دهد ×××چرا که به این طریق

احساس زیبایی خواهی یافت به رایگان.

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بیفشانی ××× هر چند خرده باشد.

و با روئیدنش همراه شوی ××× تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه آرزمندم که پول داشته‌باشی ××× زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یکبار ××× پولت را جلوی رویت بگذاری و بگویی: این مال من است

و در پایان اگر مرد باشی آرزومندم زن خوبی داشته باشی ××× و اگر زنی شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید یا پس فردا شادمان ××× باز از عشق حرف برانید و از نو اغاز کنید

اگر همه‌ی اینها که گفتم فراهم شد ××× دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!

Friday, May 04, 2007

Holy Moly


آقا اعصاب نداریم دیگه! بقول یارو رفتی می‌بازی؛ 3تا گل خوردی از اون بی‌ناموس! والله بخدا هر‌چی هم بشه فایده نداره این عمو فرگوسن اگه بلد بود جام باشگاه‌ها ببره که خوب بود. حالا می‌رن با اعصاب خراب لیگ هم می‌بازن و دیگه هیچی به هیچی! عجب مسخره‌بازی شده واقعاً.

و بدین ترتیب ما بر قوی‌ترین مرکب زندگیمان سوار شدیم. بسی حال بکردیم از قار و قور موتور اوتول مربوطه و بسیار کیفیدیم از قیژ قیژ طایر هم بکذا! حقیقتاً 415 اسب‌بخار خیلی اسب است بخصوص اگر اسبش از مستکبران باشد که قطعاً جنسش از اسبهایی که در اتول‌های ایرانی داریم بهتر است. و بجهت جلوگیری از خلع‌نفس شدن همه‌ی عزیزان معروض می‌گردد که اوتول فوق‌الذکر Dodge Charger ببودی از نوع R/T. در قبلش ما می‌فرمودیم این از SR/T بدتر است و چون این اخیر نیست پس چرا باید چیزی که می‌دانیم بهترش هست را بخریم؟ ولی بعداً که سوار شدیم پوزی از ما بخورد که گفتیم همین هم خیلی باحال است و حتما یکی می‌خریم، قریباٌ. مخلص کلام که پسرخاله جان کلی حال بکرده با ماشین جدیدش و ما هم اندکی بیشتر از صاب ماشین به گمانم.

و اما از آنجا که ما به خدمات اجتماعی معتقدیم و به افزودن اطلاعات مردم بکذا پس نتیجه‌ی اخلاقی را از این داستان هم بگوییم و آن اینکه تا ‍‍‍30-35 سال را نزدید از این ماشینها نخرید چون اگر خوش‌شانس باشید خودتان یک بلایی سرتان می‌آید و اگر نباشید سر بقیه یک بلایی می‌آروید؛ سهمگین بلایی. و این پند را ما از تجربه‌ی 5 دقیقه راننگی آموختیم چون همچین آدرنالیم در خون ما قل می‌زد که هر چه تند می‌رفتیم بازم می‌خواستیم تندتر برویم تا در نهایت هم تقصیر آن دیوار بود که کنار نرفت و گرنه ما قصد سکون نداشتیم! و این یعنی اگر آدم ببودی قطعا او را زیر می‌گرفتیم چون چشم خدا داده ما را ببیند برود کنار حیف سرعت ما نیست که کمش کنیم! و از همینجا گفتیم ته‌تهش برویم یک 206 سقف‌ندار سکسی بخریم که از نمکی قدری تندتر برود خیالمان راحت‌تر است انگاری. چون جوان‌مرگ نمی‌شویم که بسیار آرزو داریم و یکیش هم که 35 را بزنیم تا بدو بدو برویم از اون ماشینها بخریم و تند برویم!

Wednesday, May 02, 2007

Tonight we all support you "red devils" !

1. امروز برای دومین بار به عنوان استاد مهمان رفتیم به دانشگاه زاید. تجربه‌ی بسیار خوبی بود. استقبال هم خوب بود چون بچه‌ها حتی حاضر شدن بیشتر از وقت کلاس بمونن که همینطور که من می‌دونم و شما می‌دونین چیزی نیست که خیلی اتفاق بیوفته.

اما از نتایج اخلاقی این جلسه این بود که بنده کاملا اطمینان پیدا کردم که هر چی کمتر خودم رو آماده کنم بهتر می‌تونم حرف بزنم چرا؟ چون اگه خودم رو آماده کنم مغزم ناخودآگاه محدود می‌شه و اگه یک دفعه قرار بشه راجع به یک موضوع دیگه صحبت کنم نمی‌تونم ولی اگه چهارچوبی تنظیم نکرده باشم راحت می‌تونم راجع به هر چیزی حرف بزنم.

2. دلم برای رفقایی که مدتیه ندیدم خیلی تنگ شده و وقتی باهاشون چت می‌کنم بیشتر یادم می‌افته که چقدر دلم براشون تنگ شده. بخصوص اگه شرایطشون طوری باشه که می‌دونم خیلی بعیده ببین مشون. البته بقول خانوم والده نه ما هنوز پیریم نه خدا بخیل شاید بازم همدیگه رو دیدیم. به هر تقدیر از همینجا برای تمام رفقا که می‌دونم اینجا رو نمی‌خونن و برای معدودی که می‌خونن آرزوی بهترین ها رو دارم و امیدورام یک روز ببینمشون.

3. این موبایله منم داره عذاب می‌شه! یک دفعه نگاه می‌کنی می‌بینی همه چی سرجاشه ولی نه می‌تونی شماره بگیری نه کسی می‌تونه باهات تماس بگیره! حالا از کجا می‌خوای بفهمی؟ تصمیم دارم به زودی ظرف 10 ماه آینده عوضش کنم حالا نمی‌دونم برم چی بگیرم! سونی‌اریکسون هم مثل این کلفت و ناجوره این جدیده هم که نمی‌شه باهاش شماره بگیری اینقدر دکمه‌هاش کوچیکه! یک سامسونگ دیدم D840 بدم نیومد ایشالله تا سال دیگه تصمیم می‌گیرم. اگه کسی هم پیشنهادی داره خوشحال می‌شم بهم بگه!

عزت همگی رفقا مزید.

Monday, April 30, 2007

رخت‌شویی

آقا داره شور می‌زنه، بد جوری هم شور می‌زنه. نمی‌دونم چه شه. به قاعده از ساعت 3 بعد ازظهر شروع کرده بی‌خیال هم نمی‌شه. به قول مامان‌بزرگم انگاری دارن تو دلم رخت می‌شورن!!

خدا نصیب کسی نکنه. این دلشوره اعصاب آدم و خرد می‌کنه. خیلی وقتها شده که بعد از دلشوره‌ی اینطوری یک خبر ناجوری بهم رسیده امیدوارم این دفعه طوری نشه.

بعدم وقتی دلشوره می‌گیرم همش دلم می خواد یک چیزی بخورم. تمرکزم که تعطیل و خلاصه بساطی می‌شه. تصور کن همه‌ی این اوضاع سر کار.

فقط خدا خدا می‌کنم خبر ناجوری نباشه.

Thursday, April 26, 2007

آزادی

دیروز تو اخبار خوندم که می‌خوان میدون آزادی رو مرمت کنن. یک جورایی حال کردم. بخصوص بخاطر این مهندس امانتش حسابی حال می‌ده. یک دفعه شنیدم اسمش رو از توی لیست سازنده‌ها در آوردن. ولی این سری که توی "روز" خوندم دیدم نه اونجا قشنگ اسمش و اینا رو نوشته البته ننوشته بود که بهایی بوده. به هر حال ایشالله که یک طوری نزنن داغونش کنن!

این میدونه همیشه من و یاد مسافرت می‌انداخت. اما حالا که این سوله رو درست کردن وسط بیابون دیگه مدتی هست از آزادی رد نشدم. برام جالب بود وقتی تو مقاله می‌خوندم دیدم بقیه مردم هم همین حس رو دارن.

یک چیز دیگه هم هست این اسم آزادی هم جزو معدود اسمهای بعد از انقلابیه که من استفاده می‌کنم. مثلا این ظفر و پارک‌وی و سلطنت‌آباد عمراً اسمای جدیدش حال نمی‌ده ولی این یکی "آزادی" دیگه این طوری جا افتاده. "شهیاد" یک جوریه راحت نیست گفتنش برام.

این لینک رو هم گذاشتم خودم که خیلی کیف کردم از دیدنش از هر کی هم اومد اینجا خواهش می‌کنم با دوست و آشنا و ایرانی و غیرایرانی بدین:اینم: ایران

Wednesday, April 25, 2007

Go ManUtd Go!

پروردگارا آدم چطوری می‌تونه این همه عوض بشه و هنوز همون آدم باقی بهمونه؟ یک سری با آرشیو زدم دیدم وا مصیبتا چیا که ننوشتم تو این وب‌لاگ!

اما خوبه غیر از یک وقفه تقریباً مرتب نوشتم بنابراین یک توالی از روند زندگیم دارم اینجا. می‌خوام ادامه بدم به همین یک خط در میون نوشتن بعدنا به درد می‌خوره. می‌شینی می‌خونی یاد قدیما می‌افتی.

Tuesday, April 24, 2007

خاطره

خاطرات خوب مثل پنجره می‌مونن. هر وقت دلت گرفت می‌تونی یکیشون رو باز کنی تا حال و هوای زندگیت عوض بشه. یک کمی تحمل یکنواختی برات راحت‌تر بشه و شاید هم چند لحظه‌ای زندگی شیرین‌تر.

به همین خاطر باید از چیزهایی که ما رو به خاطرات خوب زندگیمون می‌برن خیلی ممنون باشیم. از یک آهنگ قدیمی، یک عکس، چند خط نوشته، یک هدیه یا یادگاری.

اینا رو بخاطر این گفتم چون چند روز پیش آهنگی از خیلی قدیما به دستم رسید و با گوش دادنش کلی خاطره برام زنده شد. خاطرات دوره‌ی دبستان. شاید اون دوران بهترین دوران زندگیم نبود ولی کم دقدقه‌ترین روزهای عمرم رو سپری می‌کردم و الآن قدر اون روزها رو می‌دونم.

فکرهای دوران بچگی واقعا شیرینن. آرزوی داشتن یک راکت بدمینتون، یک واکمن کاست یا خریدن یک کفش. کارهای اون دوران هم لطف خودشونو دارن! کش‌رفتن مجله‌ی همسایه، باز کردن در باک ماشینهایی که توی مسیر پارک شدن و از همه مهمتر زنگ زدن و در رفتن.

خوشحالم دوران دبستان خوبی داشتم. یادش بخیر.

Tuesday, April 17, 2007

بی‌قراری

نمی‌دونم چرا هنوز احساس بی‌قراری دارم. انگار هنوز همه چی موقتیه. هنوز منتظرم که یک تغییری بوجود بیاد و زندگی از تلاطم بیوفته، یا بهتر گفتنش اینه که فکرم یک جوری راحت بشه و به یک قراری برسه.

این حالت رو از انگلیس به این طرف داشتم. از روز اولی که رسیدم همه چیز برام شد مثل اینکه اومدم یک مسافرت حالا یک کمی طولانی‌تر. دیگه این جریان ادامه داشت... اومدم ایران همین، دبی همین ایران...

امروز داشتم فکر می‌کردم حالا از دبی برم یک شهره دیگه! بهد عصری از دانشگاه نامه اومد گفتم بدم نیست اقدام کنم برای کار برو دوباره انگلیس‌ها!!! حالا تو نگاه کن من که صبرم نبود برگردم دوباره هوا ورم داشته.

می‌دونی انگاری یک چیزی گم کردم. همش دبنالشم که پیدا بشه. نمی‌دونم شاید یک جایی برای خودم، یه ماشین چه می‌دونم چیزی که آدم و پابند کنه. خلاصه هنوز احساس یک برگ تو باد و دارم که تکلیفش با دنیا و خودش معلوم نیست. هر دقیقه یک طرف می‌ره و آخرشم هم بر می‌گرده می‌بینه سر جای اولش جا خشک کرده و تکونم نخورده.

این حالت داره دیگه خستم می‌کنه باید یک جوری تمومش کنم. چطوری خودم هم نمی‌دونم.

Monday, April 16, 2007

ژوله

و اکنون دلم لرزان‌تر از همیشه است. طفلک دیگر به دیوار چین هم نمی‌تواند با خیال آسوده تکیه کند. خدا را چه دیدی شاید آن را هم فردا به تلفنی بر داشتند. بعد که با سر به زمین خورد یادش می‌‌آید که این درد آشناست. تا تو باشی گرد فراموشی اینقدر زود همه چیز را از یادت نبرد. اون هم چی بگه طفلی دست خودش نیست.